<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ناخدای شاپرکی</title>
	<atom:link href="http://lonelyseaman.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://lonelyseaman.wordpress.com</link>
	<description>دلنو شته ای است که ز عشق گو ید و فر یاد ز ند اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقوله بی معنی است...</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 05:59:40 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='lonelyseaman.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>ناخدای شاپرکی</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://lonelyseaman.wordpress.com/osd.xml" title="ناخدای شاپرکی" />
	<atom:link rel='hub' href='http://lonelyseaman.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>حکایت سده</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/30/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b3%d8%af%d9%87/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/30/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b3%d8%af%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 05:57:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4662</guid>
		<description><![CDATA[سخن از سده می شود و در میان این زمستانی پر از غوغا حکایت های سده می تواند تکراری اما بی هیچ  تردیدی جذاب باشد  قرن ها گذشته است ولی هنوز سده ایرانی برای همه ما جذاب است اما قصه سده چیست؟ باز سده آمد حكايت قصه هاي كهن همان داستانهائي كه بودند و ماندند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4662&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><strong>سخن از سده می شود و در میان این زمستانی پر از غوغا حکایت های سده می تواند تکراری اما بی هیچ  تردیدی جذاب باشد  قرن ها گذشته است ولی هنوز سده ایرانی برای همه ما جذاب است اما قصه سده چیست؟</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>باز سده آمد حكايت قصه هاي كهن همان داستانهائي كه بودند و ماندند و گوئي چون شعله هاي آتشهاي دور سالها خواهند ماند امروز قرار است سده اي باشد سده اي كه در تمامي گيتي نشانه اي براي همه كساني است كه با فرهنگ ايران آشنائي دارند و از سوي ديگر براي ايران و ايراني مي تواند نشانه اي اتحاد باشد و چه زيبا است مفهوم اتحادي كه با نور و گرما همره است<br />
</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>بايد بگويم كه شايد در نگاه نخست اين مقال نوشتاري حالت تاريخي داشته باشد اما بايد بگويم كه بحث اصلي من در مورد تاريخ و حتي فرهنگ نبوده بلكه دوست داشتم كه در روزي كه يكي از بزرگترين جشنهاي با ستاني ايرانيان است حكايتهاي بي شماري را تعريف نمايم امروز روز ” سده ” است جشني ملي و ميهني كه  از هزاران سال پيش همواره در روز دهم بهمن ماه گرفته مي شده است  و در نخستين گام به معرفي جشن مي پردازيم</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>1/ چرا سده ؟</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>نام سده در گويش ها به معناي ” عدد صد ” بوده است و علت نامگذاري اين جشن با اين واژه  روايتهاي گوناگون دارد قصه اي مي گويد سال قديمي ايراني به دو دوره تابستان بزرگ و زمستان بزرگ تقسيم مي شد تابستان 7 ماه و تا پايان مهر بود و زمستان 5 ماه و از اول آبا ن شروع مي شد دهم بهمن دقيقا صد روزگي زمستان را جشن مي گرفتند و حاكي از گذر بيشتر عمر زمستان را داشته است از سوي ديگر بسياري از مورخين نام سده را به اين علت به اين جشن داده اند كه در آستانه 50 روز و 50 شب مانده به نوروز نياكان ما است </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>2/چه كسي اين جشن را آفريد ؟</strong></p>
<p dir="rtl"><strong> در مورد كسي كه براي اولين بار اين جشن در زمان او اتفاق افتاده روايات زياد ي است عده اي آن را منصوب به فريدون كرده و معتقدند پس از نبرد با ضحاك اين جشن را گرفته است  برخي نيز اين جشن را به كيومرث و سيامك پادشاهان  پيشدادي منسوب كرده اند اما براي پاسخ به اين سوال بايد به كتاب بزرگ ما ايرانيان مراجعه كنيم شاهنامه را گويم آنجا  كه فردوسي </strong><strong>,</strong><strong>پير خردمند طوس مي فرمايد </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>زهوشنگ مانده آن سده يادگار /بسي باد چون او پادشاه</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>هوشنگ پادشاه پيشداديان است او فرزند كيومرث نخستين پادشاه اين سلسله بوده و در كتب قديم نامش را “پر ذات ” نهاده اند ” پر” به معناي پيش است مثلا پريروز  و كلمه ” ذات ” معنايش ” داد ” است و از اين رو هوشنگ را پيشداد خوانده اند او پادشاهي است كه نياي جمشيد جم است و بسيار عادل بوده است و شايد به همين دليل است كه فردوسي در مورد او مي گويد</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>گرانمايه نام هوشنگ بود/توگوئي همه هوش و فرهنگ بود</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>واز آن پس جهان يك سر آباد كرد/ همه روي گيتي پر از داد كرد </strong><strong> </strong><strong> </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>و با توجه به مفهوم جشن سده اين واقعيت تاريخي كه هوشنگ  اين جشن را براي نخستين بار برگزار كرده به واقعيت نزديك است </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>3/ مفهوم سده چيست ؟</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>در فرهنگ ايراني ما جشنهاي زيادي بوده است اما سه جشن در ميان آنها معروف تر و در عين حال بزرگتر است نخستين جشن بزرگ و به نوعي جشن جشنها را نوروز مي نامند نامش را همه مي دانيم آمدن بهار و نو روزي است و پيامش اين است ” خوشبختم و خجسته فرستاده خدايم به سر تو </strong><strong>,</strong><strong>آورنده سال نو ” پس از نوروز جشن مهرگان است كه حكايت مهر و لطف و شايد و پيمان و مراسم شكوهمند پيروزي داد بر بيداد و هنگامه ميثاق انسان با راستي و درستي و مهرورزي و مهرباني است جشن مهرگان تجديد عهدي است با خداوند براي انجام همه نيكي ها و گريز از همه بديها و روزي است كه درفش كاوياني برافراشته مي شد تا با ياد آن ظالمان را به قيد كشيد و آزادگان را سرافرازي نمود جشن مهرگان را جشن مقابله با جهل و ظلم نيز ناميده اند</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>اما سده: مفهوم آن جشن كاميابي انسان از طبيعت و پيروزي اودر مبارزه با همه آنچه او را از سعادت باز داشته است </strong><strong> در جشن سده سپاس ز خداي گويند كه جهل و ظلم و زياده خواهي  را اراده و عشق و مهر توانسته است كه به هزيمت وادارد در جشن سده آتشي مي افزوزند كه مفهومي به نام مهر ميهن دارد و جشن مي گيرند و در اين طرب ستايش يزدان را كنند و عهد مي بندند كه جهت دستيابي به گوهر زندگي كه همانا انسانيت است تا به آخرين لحظه هاي دم و باز دم كوشش نمايند </strong></p>
<p dir="rtl"><strong>و امروز باز سده آمده است  جشني بزرگ كه به هيچ آئين و مذهبي وابستگي ندارد جشني است ملي چون جشن نوروز و جشن مهرگان و…كه براي انسانهاو خصوصا عاشقان فرهنگ ايران   پيامي دارد براي همه آنهائي كه مي بينند كه بسياري از عوامل مانع سعادتشان و رسيدن به آرامش و حضور در زيستن انساني مي شود در جشن سده همه با خود و ايزد مهربان هم پيمان مي شوند كه بر عليه تمامي عواملي كه سعادت را از آنان گرفته است به پاخيزند و مبارزه كنند و يزدان را بهر رسيدن به آرماني كه ” انسان بودن ” است طلب نمايند در سده به نور و گرماي آتش خيره شوند و بيابند كه اين نور و گرماي او  است كه ارزاني شود و سوختنش را شايد كسي به درستي در نيابد در سده سوختن ها را به ياد آورند سوختن هائي كه بهر مبارزه بر عليه تمامي عواملي كه سعادت انسان را مانع است بوجود آمد تا نور و گرماي عشق و انسانيت را به همگان دهد آتش سده  جاودانه بوده است و هزاران سال قدمت دارد از روزگارا ن هوشنگ و سيامك و جم  بوده است و هنگامي ضحاك با خام انديشي در پي خاموش كرد آن بود اين شعله در سينه هاي ايرانيان  زنده ماند و با حضور فريدون بار ديگر شعله كشيد و قصه ايران و ايراني ادامه يافت سده ديگري آمده است در كنار آتشهاي عشق با ايزد پيمان بنديم كه بهر انسان و انسانيت و رسيدن به نور و گرماي حضور آدمي  دست از پا ننشيتنيم  سده اي آمده است كه خود را بيابيم شايد آتشي كه در دل ما شعله مي كشد و گاه بي گاه از آن رو گردانيم همان آتشي كه فروغ برايمان خواند</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>اين آتشي كه در دل من شعله مي كشد  گر به دامان شيخ فتاده بود</strong></p>
<p dir="rtl"><strong>شايد به ما كه سوخته ايم از شراره عشق نام گنه كاره رسوا نداده بود</strong></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl"><strong>آري اين شعله آتش را ببينيم اين شعله اي كه زندگي است عشق است و  شايد بايد در چنين روزي كه بنا بر قصه هاي كهن ما روز يافتن آتش است آتش زندگي و عشق را يابيم و باشد كه چنين بادا<br />
</strong></p>
<p dir="rtl"><strong> سده شما صد ساله …</strong></p>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4662/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4662/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4662/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4662&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/30/%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b3%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تنهائی</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/29/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%a6%db%8c/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/29/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%a6%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 04:31:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4658</guid>
		<description><![CDATA[تنهائی ها که بی کران می شود همه ابعاد در هم ریخته می شود کسی نمی داند جوانی کجاست ؟ کودکی را چگونه می توان پیدا کرد و فاصله بین پسر گوچولو طلا و مرد زیتون به هیچ می رسد و گوئی مدار صفر دحه اب برای زمان می توان رسم کرد و چنین است [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4658&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تنهائی ها که بی کران می شود همه ابعاد در هم ریخته می شود کسی نمی داند جوانی کجاست ؟ کودکی را چگونه می توان پیدا کرد و فاصله بین پسر گوچولو طلا و مرد زیتون به هیچ می رسد و گوئی مدار صفر دحه اب برای زمان می توان رسم کرد و چنین است که نجوا ها شروع می شود پسرك آمده است همان طلاي دوران دور است و مرد زيتوني موي آنجا است كه منم و با او به گفتگو مي نشيند و بي هراس از آنچه به او مي گويند و شايد بگويند به دور از گفتگوها و طعنه و تحقيري كه ممكن است شنود متهم به ديوانه بودن و رفتن به دنياي عرفان و&#8230;. شود با پسرك گفتگوئي مي كنم سالها است كه با من است گوئي سايه اي ز گذشته من در وجود او است و شايد هم من شبح آينده اش هستم پسرك چون من بر ساحل زندگي ايستاده در سكوت و آرامش و لي در طغيان دروني كه امواج را مي طلبد توشه اش همان پندهاي قديمي پير روشن ضميري است كه مي گفت پندار نيك كردار نيك گفتار نيك و اين سه پند آريائي مردمان را سر لوحه زيستنش قرار داده است و در اين درياي بي كران زندگي مي لغزد از عشق بسيار با هم گفتگو كرده ايم او ز گذشته هاي من مي گويد با همان بي دلي هايئي كه روزگاري من داشته ام و شايد هم دارم و ممكن است روزي هم داشته باشم و من هم از پختگي هائي گويم كه شايد او دارد و شايد هم روزي داشته باشد از روزگار مي گوئيم از تفاوتها از بالا و پايين رفتنها در بستر امواج درياي زندگي و سر انجام در ميان گفتگو پسرك مي گويد &#8211; ناخدا ! مي داني تفاوت ره ما ز ره ديگران در چيست ؟ مشقم كن! وقتي عشق را زيبا بنويسي فرقي نمي كند كه قلم از پر پرنده اي باشد يا از ساقه نيلوفر نگاهش مي كنم حتي در وراي پرده خيال تا شايد مرا بيند كه چگونه مشتاقانه او را مي نگرم و در حسرت بوسيدن لبها و نوازش موهايش و در آغوش كشيدنش هستم و گويم خدايا ! دنيا از آن من است زيرا كه دوستش دارم او را كه با من جاودانه بوده و همچنان هست نگاهش مي كنم در حسرت هجر هاي بي انتهائي كه در روزگاران زندگي چشيده ام و اين نگاهي گوئي پاياني ندارد مي شنوم صداي او را از آن دور دستها كه آوا مي دهد همچنان از بيغو له هاي آناني كه عشق را بازيچه ديوانگاني دانستند كه هيچ چيز در دنيا جز دلي بي قرار ندارند اما عاقلي را چه كسي معني كرد و گفت آن كه همه چيز جز دلي بي قرار دارد همچنان دارا است؟ آري مي شنوم ترنمهاي عاشقانه را و “دوستت دارم ديوانه ” و ” دوستت دارم ديوانه ” را زير لب گويم و مي دانم كه شنود مي چشم طعم تلخي دوري ها و زماني كه مي گذرد و عشق بي زمانه را مي فشرد تا تسليم شود و او نيز اعتراف كند كه “آري آن كه از ديده برفت از دل نيز رود” اما عشق سلحشور است بي باكي مي كند از هيچ نترسد و نمي تواند زمانه او را به اعتراف آن چيزي را كند كه در اعتقاد عشق نيست و باز طعم تلخي تمامي وجودم را درمي نوردد اما وقتي كه باورم بزرگ و بزرگ تر مي شود كه” اگر عشق همان عشق باشدزمان مقوله بي معني است” آنگاه شيريني وفا و حضور تا جاودانه زمانه را مي چشم مي بويم در اين صبحگاهانه شاعرانه اي كه در خلوت مي گذرانم به دور از هياهو هاي آن كارگر رنج ديده ساختمان رو به رو و يا بوق آن اتوموبيل گران قيمت تازه به دوران رسيده اي كه در سايه زيبائي مركبش تقاضاي ديدنش را مي كند عطر ياسها به مشامم مي نوازد و باز مرا به خلوتگه خاطره ها مي برد و ياد آورم مشامي كه بهر عطر تن يار ارزش گرفت و مي بوئيد و باور مي كرد كه عشق مي تواند يك بوي را دهد چون بوي عطر گل ياس چه در ميان سجاده مادر بزرگ و يا نعلبكي گل سرخي پدر بزرگ و يا در ميان پيكر معشوق و .. هميشه نفحه خوشي دارد و لمس مي كنم حتي در ميان تنهائي ها و باور هائي كه به عشق در ميان اين همه گذر زندگي داده است لمس مي كنم عشق را در روياي شبانه اي كه هر دم يك گونه آيد گاهي معشوق را در زير باران به آغوش كشم و با او رقصم و عشق ورزم و گاهي در ميان زمين و آسمان او را يابم و لمس لبهايم را با لبهائي كه فكر مي كردم بوسيدنشان گناه آلود است را به تمامي كنم و يا آنگه كه يادم مي رود او كيست چه در سجل احوالش نگاشته اند و گاه عشق را لمس كنم حتي در خيالي دور در ميان باغي كه محبوب من انبه و هلو را جاي سيب هديه دهد و من باور مي كنم بازگشتي را كه هيچگاه بازگشتي ندارد و من باز لمس مي كنم يار را كه ديگر نمي هراسد از رفتن در زندان اسارت و تسليم شدنهايش در بازوان او كه نري است و ادعاي قدرتمندي دارد و رنجها را نباشته است در ميانه پيكر ي كه ايمان و تصميم به تسليم نشدنها جز به عشق را سالها است كه فرياد مي زند و قصه عشق با تمامي وجودم هر دم زنم و من در خيال و واقعيت با عشق رويا بينم مرد زيتوني ديگر به طعنه نيانديشد و پسر ك مو طلائي را در آغوش گيرد و او مي شود و شايد در او مي شود&#8230; مر دزیتون نوازش می دهد پسرکی که تنهائی کشید و کودکی با زلفهای طولائی با دستهای کوچکش اشکهای روی سیمای مرد را پاک می کند زیتونی موی دستهای پسر کوچولویش را به یاد شاپری کوچولو می بوسد و قصه ادامه دارد</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4658/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4658/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4658/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4658&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/29/%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%a6%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بهمن گرم</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/25/%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%85/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/25/%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Jan 2012 13:51:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4647</guid>
		<description><![CDATA[بهمن سرد شهرم را فرا گرفته است در خلسه بهمني روزهاي اولين سال دهه نودي ها به خميازه اي ذهنم مشغول است در گيري هاي اندرونم بسيارند و گاه به گاهي براي فرار از هجوم اين همه دلمشغولي قصه شیرین یاد دوست را باز آورد و شبهائی که قصه طولانی یاد یاری در دور دست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4647&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بهمن سرد شهرم را فرا گرفته است در خلسه بهمني روزهاي اولين سال دهه نودي ها به خميازه اي ذهنم مشغول است  در گيري هاي اندرونم بسيارند و گاه به گاهي براي فرار از هجوم اين همه دلمشغولي  قصه شیرین یاد دوست را باز آورد و شبهائی که قصه طولانی یاد یاری در دور دست و نزدیک را آن كه گاهي چنان نزديك گاه به گاهي بسيار دور است<br />
 افسانه اي در قالب رویای حس او و لمسش و تصور بوسه هایش  میسر باشد  و&#8230;<br />
وباز به قصه حافظ  پناه بردم و حکایت عاشقانه یاد خواجه را برایم تداعی سازد و چنین است که دیوان محبوب سالهای دور و نزدیکم را گشایم و نیت کنم به یاد شادمانی یار و چنین خوانم</p>
<p>اول به و فا می و صالم در داد</p>
<p>چو ن مست شدم جام جفا را سر داد</p>
<p>پر آب دو دیده و پر  از آتش دل</p>
<p>خاک ره او شدم و به بادم بر داد</p>
<p>حافظ</p>
<p>معمو لا حافظ را به غز لهایش می شناسیم غز لهائی که ز عشق بازی های فر او ان او است امر و ز رباعی از حافظ خو اند م به گو نه ای سخت مرا در خو د بر د داستانی  کهن که حکایتی 4  بیتی داشت  در 4 بیت نشان از حکایت  کهنه وفا و جفا و وصل و هجر داشت  حکایتی که گفت نخست عشق آید قصه و فاداری</p>
<p>و بعد که و فاداری و عشق بدیهی شد</p>
<p>جفا آید &#8230; افسوس</p>
<p>براستی عشق گر بدیهی شد جفا ساز د ر و ز گار را ؟</p>
<p>نمی دانم و شاید باور ندارم</p>
<p>اگر عشق همان عشق باشد مگر بدیهی می شود ؟</p>
<p>اگر عشق همان عشق بی ز مان و مکان باشد نیاز به و عده  جفا دارد ؟</p>
<p>مگر می و صال را هم دمی با جام جفا باشد ؟</p>
<p>باید گو یم حکایت دیر آشنائی است تو هم عشق</p>
<p>آن که دو دیده پر آب و دل را خو نین نماید</p>
<p>آن که به خاک کشد  و روح رفاقت و دوستی  و آد می را بر باد دهد قو ل و شو ر و وفای عاشقانه را  شکند باید برایش  افسوس خو ر د ز یرا تاو ان او لین اشتباه که تو هم عشق را دلدادگی  بیند  سخت است</p>
<p>آن اشتباهی که به خطا انداز د مر زی را که عشق بی ز مان و بی مکان ر ا تبدیل به و عده و عید های طناز گو نه نماید</p>
<p>آن تو هم عشقی که بر خاک دهد ر و ح را و بر باد دهد نام را بهر این که نمی داند عشق چنین معامله ای نیست عشق را سو دا نبو د و تجار تی نیست به دنبال سو د و ز یانی نمی گردد</p>
<p> دلدادگی بحث یک طر ف و د و طر ف میز ان و ترا ز و ندارد</p>
<p>عشق بازی گر و کشی ندار د</p>
<p> مهر ورزی نیاز به ناصح و پند شنو نده نباید باشد</p>
<p>اما همان یک اشتباه او ل همان یک بار  تو هم عشق را عشق دیدن چه آو ر د به ر و ز گار ما که سو خته ایم ز شر اره عشق</p>
<p>باید بدانیم که تو هم عشق ما را سو ز اند که عشق تنها هجر را بهر سو ختن دارد  شاید همه شما که این سطو ر را می خو انید ر و ز گاری عاشق بودید دلدادگی  و حال دلدادگی  را  که حافظ در ر باعی ز یبا چنین گو ید حس کنید</p>
<p>جز نقش تودر نظر نیامد مارا</p>
<p>جز کوی تو گذ ر نیامد مارا</p>
<p>خو اب ارچه خوش آمد همه را در عهدت</p>
<p>حقا که به چشم در نیامد ما را</p>
<p>حال آن دو چشم نخفته از هجر یار چگو نه پر دیده آب می شود؟ تنها جو اب این است</p>
<p>آن هنگام که تو هم عشق را دلدادگی معنی کنیم</p>
<p>تو هم عشق که نگاه مالکیت به عشق دار د</p>
<p>تو هم عشق است که نگاه  منفعت طلبی به عشق دارد</p>
<p>تو هم عشق است که پند و اند ز یک طر فه بهر خیر و صلاح یار ز یار آید</p>
<p>تو هم عشق آن است که جای گفتار تنها “بگذ ر یم ” می شنو م</p>
<p>تو هم عشق است که بی و فائی و بی مهری را بر گر ده ” تقدیر ” می نهیم</p>
<p>تو هم عشق است که ترس را ار باب می کند</p>
<p>تو هم عشق است که جای تحسین سوی تحقیر رو د آری تاو ان او لین اشتباه چقدر سخت است  اشتباه تو هم عشق جای عشق دیدن افسوس بسی آورد</p>
<p> پس بیائیم خطا نکنیم و ملامت نکشیم که حافظمان گفت کافری است رنجیدن ز یار گله از مهر ورزی</p>
<p>باشد که چنین عاشقانه باشیم همه زیستن ما غزلی شاعرانه باشد چون رباعی حافظ که با غزل بازی و عشق بازی است</p>
<p>دلگيريهاي بهمني من ادامه دارد</p>
<p> سردم است</p>
<p> دلم در گروي رهائي ز سردي هائي است  كه بي جهت گرمايم را گرفت</p>
<p>گرماي مهربهمن سرد شهرم را فرا گرفته است در خلسه بهمني روزهاي اولين سال دهه نودي ها به خميازه اي ذهنم مشغول است  در گيري هاي اندرونم بسيارند و گاه به گاهي براي فرار از هجوم اين همه دلمشغولي  قصه شیرین یاد دوست را باز آورد و شبهائی که قصه طولانی یاد یاری در دور دست و نزدیک را آن كه گاهي چنان نزديك گاه به گاهي بسيار دور است<br />
 افسانه اي در قالب رویای حس او و لمسش و تصور بوسه هایش  میسر باشد  و&#8230;<br />
وباز به قصه حافظ  پناه بردم و حکایت عاشقانه یاد خواجه را برایم تداعی سازد و چنین است که دیوان محبوب سالهای دور و نزدیکم را گشایم و نیت کنم به یاد شادمانی یار و چنین خوانم</p>
<p>اول به و فا می و صالم در داد</p>
<p>چو ن مست شدم جام جفا را سر داد</p>
<p>پر آب دو دیده و پر  از آتش دل</p>
<p>خاک ره او شدم و به بادم بر داد</p>
<p>حافظ</p>
<p>معمو لا حافظ را به غز لهایش می شناسیم غز لهائی که ز عشق بازی های فر او ان او است امر و ز رباعی از حافظ خو اند م به گو نه ای سخت مرا در خو د بر د داستانی  کهن که حکایتی 4  بیتی داشت  در 4 بیت نشان از حکایت  کهنه وفا و جفا و وصل و هجر داشت  حکایتی که گفت نخست عشق آید قصه و فاداری</p>
<p>و بعد که و فاداری و عشق بدیهی شد</p>
<p>جفا آید &#8230; افسوس</p>
<p>براستی عشق گر بدیهی شد جفا ساز د ر و ز گار را ؟</p>
<p>نمی دانم و شاید باور ندارم</p>
<p>اگر عشق همان عشق باشد مگر بدیهی می شود ؟</p>
<p>اگر عشق همان عشق بی ز مان و مکان باشد نیاز به و عده  جفا دارد ؟</p>
<p>مگر می و صال را هم دمی با جام جفا باشد ؟</p>
<p>باید گو یم حکایت دیر آشنائی است تو هم عشق</p>
<p>آن که دو دیده پر آب و دل را خو نین نماید</p>
<p>آن که به خاک کشد  و روح رفاقت و دوستی  و آد می را بر باد دهد قو ل و شو ر و وفای عاشقانه را  شکند باید برایش  افسوس خو ر د ز یرا تاو ان او لین اشتباه که تو هم عشق را دلدادگی  بیند  سخت است</p>
<p>آن اشتباهی که به خطا انداز د مر زی را که عشق بی ز مان و بی مکان ر ا تبدیل به و عده و عید های طناز گو نه نماید</p>
<p>آن تو هم عشقی که بر خاک دهد ر و ح را و بر باد دهد نام را بهر این که نمی داند عشق چنین معامله ای نیست عشق را سو دا نبو د و تجار تی نیست به دنبال سو د و ز یانی نمی گردد</p>
<p> دلدادگی بحث یک طر ف و د و طر ف میز ان و ترا ز و ندارد</p>
<p>عشق بازی گر و کشی ندار د</p>
<p> مهر ورزی نیاز به ناصح و پند شنو نده نباید باشد</p>
<p>اما همان یک اشتباه او ل همان یک بار  تو هم عشق را عشق دیدن چه آو ر د به ر و ز گار ما که سو خته ایم ز شر اره عشق</p>
<p>باید بدانیم که تو هم عشق ما را سو ز اند که عشق تنها هجر را بهر سو ختن دارد  شاید همه شما که این سطو ر را می خو انید ر و ز گاری عاشق بودید دلدادگی  و حال دلدادگی  را  که حافظ در ر باعی ز یبا چنین گو ید حس کنید</p>
<p>جز نقش تودر نظر نیامد مارا</p>
<p>جز کوی تو گذ ر نیامد مارا</p>
<p>خو اب ارچه خوش آمد همه را در عهدت</p>
<p>حقا که به چشم در نیامد ما را</p>
<p>حال آن دو چشم نخفته از هجر یار چگو نه پر دیده آب می شود؟ تنها جو اب این است</p>
<p>آن هنگام که تو هم عشق را دلدادگی معنی کنیم</p>
<p>تو هم عشق که نگاه مالکیت به عشق دار د</p>
<p>تو هم عشق است که نگاه  منفعت طلبی به عشق دارد</p>
<p>تو هم عشق است که پند و اند ز یک طر فه بهر خیر و صلاح یار ز یار آید</p>
<p>تو هم عشق آن است که جای گفتار تنها “بگذ ر یم ” می شنو م</p>
<p>تو هم عشق است که بی و فائی و بی مهری را بر گر ده ” تقدیر ” می نهیم</p>
<p>تو هم عشق است که ترس را ار باب می کند</p>
<p>تو هم عشق است که جای تحسین سوی تحقیر رو د آری تاو ان او لین اشتباه چقدر سخت است  اشتباه تو هم عشق جای عشق دیدن افسوس بسی آورد</p>
<p> پس بیائیم خطا نکنیم و ملامت نکشیم که حافظمان گفت کافری است رنجیدن ز یار گله از مهر ورزی</p>
<p>باشد که چنین عاشقانه باشیم همه زیستن ما غزلی شاعرانه باشد چون رباعی حافظ که با غزل بازی و عشق بازی است</p>
<p>دلگيريهاي بهمني من ادامه دارد</p>
<p> سردم است</p>
<p> دلم در گروي رهائي ز سردي هائي است  كه بي جهت گرمايم را گرفت</p>
<p>گرماي مهر</p>
<p> گرماي وفا</p>
<p>گرماي اعتماد</p>
<p>و&#8230;</p>
<p> گرماي وفا</p>
<p>گرماي اعتماد</p>
<p>و&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4647/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4647/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4647/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4647&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/25/%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86-%da%af%d8%b1%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>جمعه متروک</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/22/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88%da%a9/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/22/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88%da%a9/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jan 2012 07:31:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4643</guid>
		<description><![CDATA[سالها پيش فروغ برايمان نوشت جمعه ساكت جمعه متروك جمعه چون كوچه هاي كهنه جمعه انديشه هاي تنبل بيمار جمعه بي انتظار جمعه تسليم خانه خالي خانه دلگير خانه تاريك و تصور خورشيد &#8230;&#8230; نمي دانستم كه جمعه من و فروغ چنين نزديك باشد جمعه من غوغا جمعه حسرت جمعه غوغا جمعه بغض فروخورده جمعه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4643&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سالها پيش فروغ برايمان نوشت</p>
<p> جمعه ساكت</p>
<p>جمعه متروك</p>
<p>جمعه چون كوچه هاي كهنه</p>
<p>جمعه انديشه هاي تنبل بيمار</p>
<p>جمعه بي انتظار</p>
<p>جمعه تسليم</p>
<p>خانه خالي</p>
<p>خانه دلگير</p>
<p>خانه تاريك و تصور خورشيد</p>
<p>&#8230;&#8230;</p>
<p>نمي دانستم كه جمعه من و فروغ چنين نزديك  باشد</p>
<p>جمعه من غوغا</p>
<p>جمعه حسرت</p>
<p>جمعه غوغا</p>
<p>جمعه بغض فروخورده</p>
<p>جمعه توضيح وتفسير</p>
<p>جمعه گم شدن ها</p>
<p>جمعه تفسير</p>
<p>دلتنگي ها زياد هستند وقتي در تنهائي و غربت خميازه جمعه متروك هستم</p>
<p>دل مي خواهم بهانه گيرد</p>
<p>فرياد زند</p>
<p> و به ساده لوحي هاي خويشتن باز هم خندد</p>
<p> در جمعه متروك زيستني را خواهي كه در آن بي كران صحراي تنهائي ها نباشد</p>
<p> در جمعه متروك خستگي و دل نگراني ها به سراغت مي آيند</p>
<p>در جمعه متروك  دل نگراني ها تبديل به دل آشوبي مي شود</p>
<p> در جمعه مترك دل ولگردي مي كند و ذهن به دنبال لج بازي است</p>
<p>در جمعه متروك در گوشه هاي زيستنت گم مي شوي گوئي دلت مي خواهد از اين گم شدن ها در آئي حتي با يك لبخند و شايد يك نواي گرم كه ترا گويد</p>
<p>دوست دارم</p>
<p> به يادت هستم</p>
<p>در جمعه متروك آموزگار و استاد دانشگاه و پرسشگر مي شوي</p>
<p> پرسشها امان ترا مي برند و هيچگاه پاسخي دريافت نمي كني</p>
<p>در جمعه متروك به حال خود خواهي گريست</p>
<p>درجمعه متروك  خنده را گم مي كني</p>
<p>در جمعه متروك  اشكها همه جا ترا غرق مي كنند</p>
<p> در جمعه متروك برهوتي ز شادماني در ميان گيرد ترا</p>
<p> در جمعه متروك خورشيد نيست  مهر ز هيچ روزنه اي نمي توان وارد شود</p>
<p>در جمعه متروك بوي فرسودگي مي دهي و هيچ  گرمابه  آدينه اي نمي تواند بوي پر تعفن آن را از بين ببرد</p>
<p>در جمعه متروك بايد خاموش باشي تا چيني تنهائي هايت  برج هاي سر به فلك كشيده شوند</p>
<p>در جمعه متروك بايد تاريكي را تنها رنگ برازنده وجودت بداني</p>
<p>در جمعه متروك  بايد ديوانه شوي و بپذيري كه در هيچستاني بايد گردش كني و خود را مجوئي</p>
<p>در جمعه متروك هيچ نخواهي بود</p>
<p> كه در متروكي تنها هيچ يافت شود وبس</p>
<p> در جمعه متروك مي ميري</p>
<p>در جمعه متروك زندگي  را زجري معني كند</p>
<p> در جمعه متروك  حقير مي شوي</p>
<p> در جمعه متروك ذليل خواهي بود</p>
<p>در جمعه متروك بايد متروكه شوي</p>
<p>و چنين است كه بي انتهائي تو پاياني چون جمعه خواهد بود</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4643/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4643&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/22/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%85%d8%aa%d8%b1%d9%88%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قصه گاندی</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/17/%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/17/%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Jan 2012 13:30:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4639</guid>
		<description><![CDATA[روزگار غريبي است روزگاري كه از هر سوي فرياد آزادي و آزادي خواهي را مي شنوي و شايد به همين دليل است كه به ياد بزرگاني افتي كه سالهاي دور و آن هنگام كه جهل و ظلم  حاكم بر ملتها بود بزرگاني چون لوتر كينگ و گاندي و امير كبير و دكتر محمد مصدق و&#8230;فرياد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4639&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div>
<div><em>روزگار غريبي است روزگاري كه از هر سوي فرياد آزادي و آزادي خواهي را مي شنوي و شايد به همين دليل است كه به ياد بزرگاني افتي كه سالهاي دور و آن هنگام كه جهل و ظلم  حاكم بر ملتها بود بزرگاني چون لوتر كينگ و گاندي و امير كبير و دكتر محمد مصدق و&#8230;فرياد آزادي زدند و چنين است كه به نگاره هاي گاندي مي نگرم دست نو شته اي از گاندي و حكايتي بعد از آن را تصميم گرفته ام كه باز گويم مهاتما مي گويد</em><em> &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;-</em></p>
<div align="left">
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top">
<div align="left">
<table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0">
<tbody>
<tr>
<td valign="top"><strong>قسمتي از دست نوشته‌هاي مهاتما گاندي</strong></td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>
<p>من مي‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌صفت باشم</p>
<p>من مي توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،</p>
<p>من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم،</p>
<p>چرا که من يک انسانم، و اين‌ها صفات انساني است</p>
<p>و تو هم به ياد داشته باش:</p>
<p>من نبايد چيزي باشم که تو مي‌خواهي ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،</p>
<p>تو را ديگري بايد برايت بسازد و</p>
<p>تو هم به ياد داشته باش</p>
<p>مني که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،</p>
<p>تويي که تو از من مي سازي آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.</p>
<p>لياقت انسان‌ها کيفيت زندگي را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان</p>
<p>و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو مي‌خواهي</p>
<p>و تو هم مي‌تواني انتخاب کني که من را مي‌خواهي يا نه</p>
<p>ولي نمي‌تواني انتخاب کني که از من چه مي‌خواهي.</p>
<p>مي‌تواني دوستم داشته باشي همين گونه که هستم، و من هم.</p>
<p>مي‌تواني از من متنفر باشي بي‌هيچ دليلي و من هم،</p>
<p>چرا که ما هر دو انسانيم.</p>
<p>اين جهان مملو از انسان‌هاست،</p>
<p>پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسي جديد باشد.</p>
<p>تو نمي‌تواني برايم به قضاوت بنشيني و حكمي صادر كني و من هم،</p>
<p>قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروي ماورايي خداوندگار است.</p>
<p>دوستانم مرا همين گونه پيدا مي کنند و مي‌ستايند،</p>
<p>حسودان از من متنفرند ولي باز مي‌ستايند،</p>
<p>دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم،</p>
<p>چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستي خواهم داشت،</p>
<p>نه حسودي و نه دشمني و نه حتا رقيبي،</p>
<p>من قابل ستايشم، و تو هم.</p>
<p>يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد</p>
<p>به خاطر بياوري که آن‌هايي که هر روز مي‌بيني و مراوده مي‌کني</p>
<p>همه انسان هستند و داراي خصوصيات يک انسان، با نقابي متفاوت،</p>
<p>اما همگي جايزالخطا.</p>
<p>نامت را انساني باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاي متفاوتشان شناختي،و يادت باشد که کاري نه چندان راحت است&#8230;</td>
</tr>
</tbody>
</table>
</div>
<p><em> &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</em></p>
<p><em> از گاندي گفتم و حال سخن از ناخدا دارم</em></p>
<p><em>سالها به پرواز انديشيدم و دوست داشتم كه به گونه اي شگرفت در جامعه اي كه هم رنگ جماعت نبودنها جرم نابخشودني است پرواز كنم و با دو بال شجاعت و سخاوت در مقابل سختي ها صبر و در مقابل بد انديشي ها بخشش داشته باشم حكايت روز گار من چون داستان همه آدمياني بود كه در دنياي امروز مي گويند </em></p>
<p><em>نگاه نكن چو ن نوع ديدن تو با ديگران فرق دارد</em></p>
<p><em> و نشنو چون آن چيز هائي كه مي شنوي همه ماجرا نيست</em></p>
<p><em> و نگو كه گفتني هاي تو بر دل ننشيند زيرا سالها است كه قصه ديگري گفته اند</em></p>
<p><em>اما سعي كردم كه</em></p>
<p><em>ببينم آن چيزي را كه ديدني است و بايد ديد و از دريچه نگاهم نه آنچه به من ديكته مي شود نظاره كنم</em></p>
<p><em>بشنوم آن چيزي را كه با افكار در بر گفته از خلاقيت و نو آوري و انسانيت و دگر انديشي گفته مي شود</em></p>
<p><em>بگويم ز آنچه در قلب دارم و به دنبال آئين و سنن گذشتگان نباشم بلكه بر پايه شك و اين سخن كه شايد به گونه ديگر توان گفتن سنجيده و تحليل نمود عمل كرده ام </em></p>
<p><em>و از اين رو بود كه در هنگام ديدن و شنيدن و گفتن نه تنها ذهنم با كلمه &#8221; چرا &#8220;</em><em> آشنائي داشت بلكه با سوال &#8221; چرا كه نه &#8221; هم پيماني بي نظيري مي كرد و از اين رو بو د كه مرا رند و ديوانه و شايد هم فريب كاري ناميده اند اما به اين سخنان نمي انديشيدم زيرا خواستم كه خود شوم و از دريچه نگاه خود بينم و شنوم و گويم و اين جرم بزرگي بود اما ديدن و شنيدن و گفتن از زبان ديگران را جرم بزرگتر مي ديدم اگر خو د ديدن و خود شنيدن و خود گفتن را جرم حساب كنيم</em></p>
<p><em>و اين گونه بود كه اگر پرواز را ياد نگرفتم اما لذت پرواز كردن را حس كردم و در اين انديشه رفتم كه پروا ز حتي اگر كم باشد و همراه بال شكسته باز پرواز است و بسيار قوي تر از حبس شدن در قفس روز مر گيها و ترسها و هم رنگ جماعت شدنها ارزش داردو اين انتخابي است كه خود بايد كرده و از بين آن كه آيا &#8221; قصد پرواز دارم &#8220;و يا&#8221; حضور در قفس را دوست دارم&#8221; گزينشي داشته باشم شايد اين انتخاب باعث شود كه حس كنيم كسي ما را دوست ندارد و همگان ترجيح مي دهند كه همان شخص قديمي را ببينند اما به ياد بياوريم آن چيزي كه مهم است اين خواهد بو د كه خود از خويشتن راضي بوده و بي ريا و با شجاعت در مقابل مقاومتها و سخاوت در برابر بد گوئي ها و بد انديشي ها پرواز بي ريا و بي محدو ديت را تجربه كنيم و شايد همين گفتار و اين باور باعث شده كه جاو دانه فروغ ادبيات ما فروغ فرخزاد گفته است</em></p>
<p><em>پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردني است </em></p>
<p><em>پس پرواز كن</em></p>
<p><em> بي بهانه</em></p>
<p><em> با بهانه زيستن بي ريا و همره بالهاي شجاعت و سخاوت</em></p>
<p><em><em>و چنين است كه پيام شجاعت دهم </em></em></p>
<p><em> پيام مهر</em></p>
<p><em><em>انسانيت و حكايت ما شدن ها را باز گويم ياد نجوائي افتم كه سالهاي دور شنيدم كه مي خواند</em></em></p>
<p><em>چه كسي خواست كه &#8220;من و تو &#8220;ما نشويم  آري بزدلي و جهل و بي مهري خواست پس بر خيزيم و شويم آنچه گاندي گفت</em></p>
<p>من نبايد چيزي باشم که تو مي‌خواهي ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،</p>
<p>تو را ديگري بايد برايت بسازد و</p>
<p>تو هم به ياد داشته باش</p>
<p>مني که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،</p>
<p>تويي که تو از من مي سازي آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.</p>
<p>لياقت انسان‌ها کيفيت زندگي را تعيين مي‌کند نه آرزوهايشان</p>
<p>و من متعهد نيستم که چيزي باشم که تو مي‌خواهي</p>
<p>و تو هم مي‌تواني انتخاب کني که من را مي‌خواهي يا نه</p>
<p>&#8230;.</p>
<p>باشد كه باورش باشد</p>
<p>باشد كه شجاعتش باشد</p>
<p>باشد كه سخاوتش باشد</p>
</div>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4639/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4639/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4639/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4639/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4639/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4639/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4639/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4639/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4639/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4639/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4639/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4639/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4639/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4639/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4639&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/17/%d9%82%d8%b5%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>برای فرهادی</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/16/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/16/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 15:05:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4635</guid>
		<description><![CDATA[عادت كرده ايم كه غمنامه اي بخوانيم و چنين است كه در دنياي مجاز وواقعي مي گرديم غمنامه ها جدائي ها را جدائي ؟ حكايت جدائي كه مي آيد به ياد قصه وصل و شادي مي افتيم فرهادي امروز را براي ما گونه ديگر رقم زد امروز جشن بود بيرون آمدن ز خلوتكده و&#8230; از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4635&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عادت كرده ايم كه غمنامه اي بخوانيم  و چنين است كه در  دنياي مجاز وواقعي مي گرديم </p>
<p> غمنامه ها</p>
<p>جدائي ها را</p>
<p> جدائي ؟</p>
<p> حكايت جدائي كه مي آيد به ياد قصه وصل و شادي مي افتيم</p>
<p> فرهادي امروز را براي ما گونه ديگر رقم زد</p>
<p>امروز جشن بود</p>
<p>بيرون آمدن ز خلوتكده</p>
<p>و&#8230;</p>
<p>از خلوتكده كه مي گويم به ياد رفيقي دور افتم كه مرا اين گونه گفت</p>
<p>حكايت بيرون ز خويشتن را زدم و ناگه رفيق دور و نزديك گفت<br />
بهر كدامين اميد ز خويشتن برون آيم؟<br />
و من حكايت آن ترانه قديمي را خواندم<br />
خنديدم به صداهاي غريب<br />
خنديدم به نگاه دور<br />
به ان همه فرسنگ راه<br />
نمي دانند كه كوچكي دل<br />
تنها يشان كرده<br />
لبخند را فروخته اند به…؟<br />
بزرگي خورشيد اسمان را نمي بينند؟<br />
اگر دريا را ببينيم<br />
دل را دريايي ازعشق مي سازيم<br />
….<br />
و او مرا گفت<br />
دل دريائي ؟ مگر دريائي هست من تنها مردابي بينم<br />
و من پاسخ گويم</p>
<p>حسرت نبرم به خواب آن مرداب که آرام<br />
درون دشت خواب شب خفته ست دریایم</p>
<p>و او گويد<br />
ناخدا نمي خواهم چنين و قصدم خلوتكده است<br />
و من به خلوتكده مي انديشم و مي نگارم ….<br />
هر رو ز می نگر م در ر و ز گار می آیند و می گو یند و می نو یسند و ناگه ز خو یشتن و ز نو شتن و ز او که بهر ش دل داده اند و شاید دلشان شکسته است هیچ نگو یند و لی راهی خلو تگاه خو د می شو ند . گو یند<br />
اند کی مرا رها ساز ید دیگر نخو اهم بو د<br />
خلو تگهم تنها جایگاه من است و…<br />
ومن می اندیشم که<br />
خلو تگاهش چه به او ارزانی خو اهد کر د ؟<br />
و باز اين گونه ادامه دهم<br />
-همه ز همه جدا شده ایم از خو د بیگانه به دنبال خو د شده ایم و بی نگاهی به آن دگر ی که شاید با لبخندی و یا کلامی و شاید همدردی بتو اند دردی را اندكي آرام کند ره به سو ی خلو تکده می بر یم در آن خلو تکده ای که نه ساحلی و جو د دار د که به کشتی که مسافر انش پنداری جز عشق دار ند دست تکان دهد و آن خلو تکده بی آسمان است بی آسمانی که باعث می شو د هیچ دختر بچه ای نتو اند باد باد کش را در آسمان تعقیب کند و حالا فقط حسر ت و حسر ت است بر استی در خلو تکده به دنبال چه خو اهیم رفت ؟ این خلو تکده در مانی بر ای قلب های شکسته خو اهد داشت ؟ این خلو تکده اند کی درد هجران یار را کاهش می دهد ؟ این خلو تکده می تو اند شادی و امید را بر قلبی شکسته بر گر داند؟ می دانم دو ست داری اند کی آرام گیر ی اما در خلو تکده مگر می توان آرام گر فت ؟ و اگر آرامشی باشد آیا آرامشی چو ن مر داب نخو اهد بو د ؟ می پر سم به کدامین تو هم خلو تکده را بر گزینی ؟من خو د ناخدای تنهائی ها بو دم و شاید همچنان باشم اما هر گز خلو تکده را بر نگزیدم این خلو تکده ای که نام آرامش دهنده دارد از من همه چیز را گر فت عشق و دلدادگی و خاطره و طعم و فادار ی و عشق و ر زی و صد البته خاطره جسارت داشتن معشو ق هم در همان خلو تکده گم شد و تر ک کر د پس مهر بان بر ای امید و آرزو و عشق و آرامش به دنبال دریا و نه مر داب باش آرامش تو در رو ی در یای پر طو فانی ز ند گی میسر خو اهد بو د اما در مر داب شاید آرامشی باشد اما آرامشی گو رستانی و مر دابی است و شاید باتلاقی خو اهد بو د باتلاقی که ترا در خاطرات و حسر ت دفن می کرده و تر ا ز خو د پر ت می کند باید خیر ه شو ی شاید در سایه های گذ شته شاید به کابو س آینده و شاید به دفن رو ز های جو انی و عشق و ر ز حال نمی دانم چه گو یم و لی باز می پر سم<br />
خلو تی بهر کدامین آر ز و ناشدنی خو اهی؟ این تو هم است ناز نین این تو هم را من با تمامی و جو د دیده ام و حس کر ده ام خو د را نکش خو د را دفن نکن<br />
بگذار تا بگذري<br />
بگذار تا باورش كني<br />
بگذر آغوشش گيري<br />
بگذار بوسه بارانش كني<br />
به كدامين بهانه ؟<br />
به كدامين يار ؟<br />
به كدامين باور ؟<br />
ترا گويم<br />
خود را در آغوش گير<br />
تا معشوق در آغوش باشد<br />
خود راب وسه باران كن<br />
تا توهم معشوق به رويا و شايد به حقيقت رسد<br />
بگذار بي بهانه خود را در برگيري<br />
بگذار يار خويشتن باشي تا خويشتن ياري باشد<br />
بگذار باور كني كه دريائي<br />
بگذار مرداب را از ياد بريم<br />
دستهايت را به من ده<br />
پرواز كن به آن سوي اقليم نا اميدي<br />
دستهايت برا به من ده<br />
دستهايت را به خويشتن ده<br />
دستهايت ا به بي بهانگي ده<br />
دستي به عشق<br />
زلفي به اميد<br />
پاي رقصان, شوق<br />
اين است در زندگي ذوق</p>
<p>اين است در زندگي ذوق</p>
<p>&#8230;</p>
<p>آري ذوق است</p>
<p> فرهادي طعنه زد</p>
<p>جدائي را نوشت اما وصل را نمايش داد</p>
<p> ذوق زندگي را به ما آموخت</p>
<p>شادماني براي او باد كه شادمانمان كرد</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4635/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4635/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4635/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4635&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/16/%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سکوت</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/16/%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/16/%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Jan 2012 04:00:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4632</guid>
		<description><![CDATA[چقدر سخت است اما بايد سكوت را آز مود زيرا تنها راهي است كه مي ماند با اين مردمان چه بايد كرد؟ سكوت بايد كرد؟ آري آري سكوت خواهم كرد بهر آناني كه نديدن مرا تا, فرياد زنند جهاني را كه آنچه خواهند بينند مرا سكوت خواهم كرد بهر آناني كه فرياد را ابزاري براي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4632&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر سخت است  اما بايد سكوت را آز مود زيرا تنها راهي است كه مي ماند</p>
<p>با اين مردمان چه بايد كرد؟</p>
<p>سكوت بايد كرد؟</p>
<p>آري</p>
<p>آري</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آناني كه نديدن مرا تا, فرياد زنند  جهاني را  كه آنچه خواهند بينند مرا</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آناني كه فرياد را ابزاري براي نشنيدن ها گذاشته اند  و بگويند چه گزافه گو بود آن  ناخداي  بي خبر از خدا</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آناني كه دهانشان پر ز طعم دوست داشتن ها بود  و كامشان تلخ از آن كه با كلامش دوست داشتن ها را بهانه اي براي فريب بكرد</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آناني كه لمس را بهر ياد آوري  تازيانه آموختند وآمدند و زدند و سر انجام با سيماي افسرده تاولهاي دستهائي را نشان دادند كه از شلاق زدنها سخت  مكدر شده بود</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آناني كه نفحه مهر را فريبي خواندندو در استشمام مهر باز حكايت فريب حوا توسط شيطان را تفسير  تكراري كردند كه :شيطان همان آدم بود..</p>
<p>آري نفحه مهر را گندابي براي فريب خود پنداشتند و وه چه با شكوه عوامي را فريفتند و گفتند ” مي بينيد چقدر من ساده ام ؟”</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر قضاوتي كه بر من نمودند گفته اند شاعر فريبها و دوروئي و طعنه ها است</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر ادعائي كه خود را ساده پنداشت و آن عشق به دريا را رياكار ناميد</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر تمامي حرمتي كه او داشت و بهر آن سوخته ايم و دم نزديم و دم نخواهيم زد</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر سقوط آن كه  تنها ديگران را در سيماي شيطاني بديد و خود را  فرشته اي ز ديار پرديس يزدان بي گناه ,بي گناه,…</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر كلام و گفتاري كه از سر عشق و دل بود براي آن دگري ريا و از سر تزوير معني شد</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر گلبرگهاي بسته شده  شقايق سرخ و نارنجي غروب و زرد آفتاب گردان ملول دور از مهر و دشت سبز سر گرداني عشق و زنبق باورهاي دروغين و لاجوردي  درياي  كوته بيني بي كران و زوال بنفشه هاي آتشفشان فنا</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر تازيانه ها و كلامهاي ز خويشتني كه بيگناه بوده و خواهد بودو آن دگري من ,كه تا   قيامت در  گناه است</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>ز قلب يكي بود و چند گانه خوانده شد همه گونه هايش ز جنس ريا</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر چشمهايم كه چه زيبا نقش فريب را به يار بي گناه بداد و او را اسير و سرگشته و ساده دلي باور را بخشيد</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>به حرمت بغض آتشفشان كه بي كران در اندرون خويش داشت و تمناي فوران نداشت</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آن كه مهر را سايه بديد و خود در تاريكي ها به دگربست و رفيقي را چه محكم نواخت</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>به پاكي عهد و پيمان و خاطراتي كه داشته و نداشته و حسرتي كه گرفته و آرزو مي كرد كه هيچگاه نداده بود</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آن كه تكرار نشود بيدادگاهي كه همه چيز از ياد رفت همه كس مزور بود تنها او ساده و در دست اهريمن توطئه بود</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آن كه خود نشنيد و نديد و نچشيد و لمس نكرد و نبوئيد كه چگونه او نخواست كه نشنود و نبيند و نچشد و لمس نكرد و نبويد تا متهم به پليدي ها نشود و …</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر مردم روزگار كه همه مهربان! و پر عشق! و ساده لوح و در دام فريب آن ديگري من  !بوده و تنها گناه روزگار به گردن ناخدائي بود كه راست گفته باشند “نا” خدا بود</p>
<p>سكوت خواهم كرد</p>
<p>بهر آن كه بانو بگفت</p>
<p>” بگذار به طعنه بگويند مردمان / حكايت عشق مدام ما “<br />
” هرگز نميرد آن كه مرده اي به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما” </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4632/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4632/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4632/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4632/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4632/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4632/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4632/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4632/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4632/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4632/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4632/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4632/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4632/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4632/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4632&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/16/%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سوختن آتش</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/14/%d8%b3%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%86-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/14/%d8%b3%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%86-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Jan 2012 13:27:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4628</guid>
		<description><![CDATA[دريا دستهايش را براي در آغوش كشيدن ساحل مي گشايد و مي آِيد و در هنگامي كه مي انديشد ساحل در آغوش او است به يك باره رها مي شود و باز بر مي گردد و به انتظار مي نشيند و بار ديگر سوي ساحل آيد و مي پندارد كه اين بار اين معشوق گريزپاي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4628&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دريا دستهايش را براي در آغوش كشيدن ساحل مي گشايد و مي آِيد و در هنگامي كه مي انديشد ساحل در آغوش او است به يك باره رها مي شود و باز بر مي گردد و به انتظار مي نشيند و بار ديگر سوي ساحل آيد و مي پندارد كه اين بار اين معشوق گريزپاي را گيرد اما گوئي ساحل همچنان اصرار دارد كه در آغوش دريا جاي نگيرد اما به واقع قصه چنين بود ؟آيا هيچ ساحلي از دريا گريزان است ؟ مي دانيم كه چنين نيست و سر انجام هر ساحلي  به آغوش دريا رود و  اين حكايت تكراري است اما شايد اگر نگاه غمگيني داشته باشي و دلت يك جائي ز يك چيزي و شايد كسي  گرفته بود نگاهت به  دريا و ساحل همان نگاه&#8221;گريزپاي ساحلي &#8220;باشد كه همه دانند با صبر دريا روزي دريائي شود اما مگر صبري را تواند كه چشمهاي دلسوخته اي ببيند  ؟ آن چشمها  در همه جا  تنها بيننده هجر است و اين گونه است كه  به سوي دريا رود روي شنهاي  ساحل آن قدم زند و هر دم حال و هواي دوران وصل را به ياد آورد ودر اندوه هجر اشك ريزد و ديگر هيچ نبيند  واين گونه است كه به ياد نجواي دور مي افتد و ناگهان سردش مي شود  و در اندرونش اين سرما را با تمامي وجود حس كند و مي گويد</p>
<p>من سردم است</p>
<p> و مي دانم هيچ آتشي نمي تواند اين دل شكسته را گرمايش دهد</p>
<p>من سردم است</p>
<p>و مي  دانم هيچگاه سوختني را تواني فرا تر از درد هجر نخواهد داشت</p>
<p>من سوختني خواهم سوزان تر از آتش</p>
<p>و مي دانم آتش چه ناتوان از هماوردي با دل سوخته ام خواهد بود</p>
<p>&#8230;</p>
<p>اما سرما ترا به چنگال خود گرفته است و اين گونه است كه نمي تواني طاقت آوري و به دنبال همنشيني در روي ساحل گريزان از دريا مي گردي و چوبها را افروزي و آتش آيد و شايد هنگامي كه به ترنم صداي دريا و آتش گوش فرا دهي با خود گوئي</p>
<p>اي آتش بسوز و بسوزان</p>
<p> مي دانم كه سوخته اي اما سوزاندن ,تنها ترا هنر نباشد</p>
<p>در سرزمين سوخته ,سوزان مردمب هستند  كه  خصيصه سوزاندن را بهتر از هر آتشي دانند و دردسوزاندنشان هر آتشي را عاجز از خودنمائي مي كند</p>
<p>اي آتش بسوز ولي هنرسوزاندن تنها از آن تو نيست, مي داني ؟</p>
<p>&#8230;</p>
<p>مي خندي كه چنين طعنه هائي به آتش زده اي و بار ديگر به فرار ساحل و دريا چشم  مي دوزي و در اين هنگام است كه صدائي ترا مي خواند</p>
<p>نمي انديشي كه آيا  به گزاف زمن سخن گفته اي ؟</p>
<p>اطراف را مي نگري و از خود مي پرسي</p>
<p>اين صدا از كدامين سو مي آيد ؟ مگر غير من و دريا و ساحل گريز پا كسي ديگري در اين ساحل دور افتاده معبدي ساخته است ؟</p>
<p>و باز صدامي آيد</p>
<p> مرا از ياد برده اي ؟شما آدميان همواره غافليد</p>
<p>و باز به دنبال نوا مي گردي و عاجزانه مي پرسي</p>
<p>تو كيستي ؟</p>
<p>و صدا گويد</p>
<p>آنگاه كه نور و گرما را تواني براي نگريستن نداري چگونه مي تواني به من طعنه زني ؟</p>
<p>ناگهان مي بيني صداي نار است كه ترا مي خواند</p>
<p>تو سخن گوئي ؟اما &#8230;</p>
<p>فرصتي براي سوالهاي ديگر ترا نمي دهد و گويد</p>
<p>نمي بيني و درد تو اين است ؟</p>
<p>و باز پرسي</p>
<p>نمي بينم ؟ چه چيز را بايد بينم ؟</p>
<p>و آتش مي گويد</p>
<p> تو از من تنها سوختن را ديده اي ؟آيا نور و گرمايم ترا رهنمون نكرد كه انديشي كه گزاف گفته و  خطا كرده اي؟</p>
<p>مي خندي و مي گوئي</p>
<p> اما خصلت آتش سوختن است و&#8230;</p>
<p>باز فرصتي ترا ندهد و گويد</p>
<p> آتش مي سوزاند  مي دانم خصلتش است اما هنر آتش تنها در سوزاندن نيست آتش مي سوزد تا ترا نور و گرما دهد خود سوزي او را نديده اي ؟ عاشقانه اي  كه بهر لبخند تو از گرمايش داشته است را حس نكردي ؟ چگونه غافل بودي كه چنين ساحلي را برايت نوراني كردم اما تو تنها از سوزاندنم  سخن مي راني ؟آري سوزاندن هم خصلت من است اما هنرم سوختنم بهر رهائي تو از سرما و تاريكي بود آيا اين را بيني ؟ تو مي سوزاني آنگاه كه سوخته شدنم را نمي بيني و نور و گرمايت را نفي كني ؟ چه كسي بود كه فرياد زد</p>
<p>من سردم است و هيچ آتشي مرا گرم نخواهد كرد ؟</p>
<p> خجل و شرمسار كلامي براي گفتن نمي يابي و اين سكوت تو آتش را نيز از سخن گفتن باز مي ايستاند نمي داني كلام آتش را در رويا و يا واقعيت شنيده اي اما نشانه را گرفته اي قصه اين است كه</p>
<p>                                     نمي بينيم</p>
<p>و اين نديدنها است كه ساحل را گريزپا از دريا و هنر ناررا در سوزاندن مي بيند دلت تنگ مي شود سرمايت رهايت مي كند و دلت را به اميد مي سپاري و عاشق مي شوي</p>
<p>عاشق لبخندي ز لحظه ديدار</p>
<p>عاشق نگاهي ز يارچشم گريز</p>
<p>عاشق وسوسه بوسيدن معشوق</p>
<p>عاشق زيستن</p>
<p>عاشق بودن</p>
<p>و عاشق سوختن بهر دادن نور عشق و گرماي دلدادگي</p>
<p>و چنين است كه پند حافظ را خواني</p>
<p>آتش آن نيست كه در شعله او خندد شمع ؟آتش آن است كه بر خرمن پروانه زدند</p>
<p>و به ساحل مي نگري حكايت را گونه ديگر مي بيني اين ساحل است كه مي خواهد در آغوش دريا باشد ولي دريا به آن لحظه وصال نرسيده است  نگاه شيريني است</p>
<p>چون نگاه عاشق دلي آتش</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4628/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4628/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4628/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4628&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/14/%d8%b3%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%86-%d8%a2%d8%aa%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>قلبم مال كيست؟</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/10/%d9%82%d9%84%d8%a8%d9%85-%d9%85%d8%a7%d9%84-%d9%83%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/10/%d9%82%d9%84%d8%a8%d9%85-%d9%85%d8%a7%d9%84-%d9%83%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Jan 2012 06:19:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4615</guid>
		<description><![CDATA[دخترم عاشقانه هائي را مي خواند و گوئي سخت در پي اين است كه جاي در پاي پدر گذارد و اميد پدر در اين است كه دلش نشكند و عاشقي را به سر انجامي خوب رساند آيلي از حكايت نادر ابراهيمي برايم گفت اين نويسنده اي كه عاشقانه هايش بي همتا است و در كتاب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4615&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دخترم عاشقانه هائي را مي خواند  و گوئي سخت در پي اين  است كه جاي در پاي پدر گذارد  و اميد پدر در اين است كه دلش نشكند و عاشقي را به سر انجامي خوب رساند<br />
آيلي از حكايت نادر ابراهيمي برايم گفت اين نويسنده اي كه عاشقانه هايش بي همتا است و در كتاب فارسي كتاب اول راهنمائي از &#8221; قلبم را به چه كسي هديه مي كنم &#8221; او نوشته اند<br />
آيلي شمرده مي خواند و چقدر  احساسات را زيبا برايم  به تصوير مي كشد پيش خودم مجسم مي كنم اگر نادر ابراهيمي هم در كنار من حضور داشت به طور حتم چون من سعي مي كرد  مانع از ريختن اشكهايش شود زيرا دخترم زيبا از دلدادگي هاي نادر ابراهيمي خواند او كه بنا بر پند پدر سعي مي كند قلبش را به ديگران بخشد  و چنين است كه قلب را به مادر و پدر و برادر بزرگتر و خواهر كوچكتر و خويش و قوم مي بخشد حتي سعي مي كند به عمو بزرگتر پدر كه پول دارد هم بخشد اما عمو در قلب دوام نمي آورد چون صندوق پولش را همواره مي خواهد به همراه داشته باشد و بعد دامنه اين حكايت را افزايش  مي دهد و همه كساني كه براي ايران و سر افرازيش تلاش مي كنند مي بخشد و ادامه مي دهد  تا به كل جهان مي رسد مي بخشد و&#8230;<br />
داستان زيبا است و سر كار خانم معلم ادبيات آيلي يعني خانم اشرفي از آيلي خواسته بود كه او هم قلبي بزرگ در دفترش بكشد و آدمهائي را كه دوست دارد را در آن بنگارد  و آيلي دفترش را به من نشان داد همه بودند  دختر مهربانم ازمن و پدربزرگ و مادر بزرگ و عمه و شوهر عمه و دختر عمه و  دائي محمود و خانم ( مادر بزرگم ) و آقا جان ( پدر بزرگم )و&#8230; خيلي ها نام برد كساني كه براي من هم باور نكردني نبود كه چنان حس زيبائي به دخترم داده باشند كساني چون دائي محمود كه آيلي چند ماهي قبل از مرگش تنها ديده بود و يا خانم و يا آقا جان  كه هيچگاه آنها را نديده بود آيلي نوشت و باز هم نوشت و از من پرسيد<br />
-	بابائي ديگر چه كساني را بنويسم ؟<br />
 و من باز هم گفتم و او نوشت و باز هم پرسيد  و سر انجام من گفتم<br />
- آيلي جان ! ديگر يادم نمي آيد<br />
چهره غمزده آيلي را نمي توانستم تحمل كنم و از اين رو فكري به سرم زد و پرسيدم<br />
-	مي داني چرا اين همه اسم مي خواهي بنويسي؟<br />
آيلي پاسخ داد<br />
-	براي اين كه قلبم بزرگ بشود<br />
خنديدم و گفتم<br />
-	خوب قلب بزرگ براي چيست ؟<br />
آيلي فكر كرد و به نظر مي رسد جوابي ندارد<br />
 من پاسخ دادم<br />
-	براي اين كه بيشتر ببخشي<br />
 و آيلي مي پرسد؟<br />
- قلبم را ببخشم ؟<br />
و من ادامه مي دهم<br />
 &#8211; نه فقط ببخشي  بايد ببخشي تا قلبت بزرگ شود<br />
 كمي مكث مي كنم  و نگاهي به دور كردم و زمزمه نواي دور به ذهنم آمد<br />
فردا دوباره پاييز ميشه باز<br />
 دلش از غصه لبريز ميشه باز<br />
 اي آسمان بهش بگو  پشيمون ميشي<br />
بسوز عاشقي قسم كه دل خون ميشي<br />
اما &#8230;<br />
 نه مي دانم كسي پشيمون ز عاشقي مي شود كه دكاني جاي دلي در اندرونش دارد<br />
نگاهي به آيلي مي كنم و مي گويم<br />
-	دخترم مي توان عاشقي كرد حتي اگر دلت را شكستند<br />
-	 دل شكسته بزرگ است<br />
-	 دل شكسته قوي است<br />
-	 دل شكسته دل است<br />
 و به ياد قديم مي افتم آنجا كه بيژن در شهر قصه ما را  مي گفت<br />
اين دل براي ما دل نميشه<br />
 اما خودش هم مي دانست دلي مي تواند دل باشد كه ببخشد<br />
چرا اين همه دلتنگي ؟<br />
آري دل تنگ است كه درد و رنج آورد بايد گشاد دستي كرد دل خوش از دل بودن آيد و بس<br />
 دخترم مي خندد و فكر مي كنم شايد نداند از چه سخن مي گويم  شايد بايد سالها بگذرد و عاشق شود و ببيند كه درد فروغ چه بوده است كه مي گفت<br />
 من در ميان مردماني زندگي مي كنم كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خويش طناب دار ترا مي بافند<br />
آري او بايد بداند كه آدميان همه آدمي نيستند<br />
او بايد بداند كه دل سوختن لايق هر كس نيست اما دل بخشش اين گونه است<br />
او بايد بداند  كه قدر دل را بايد بداند<br />
 او دلي بايد داشته باشد به بزرگي<br />
عشق<br />
بخشش</p>
<p>و ديگر هيچ<br />
آري نجواي قديمي تنها شكوه بود  كه مي گفت<br />
به تو مي گويم ديوونه نشو اي دل<br />
 عاشقي ديگر ثمر ندارد<br />
جز دردسر ندارد<br />
 مي دونم تو ديگر عاقل نمي شي<br />
ديگر براي من دل نمي شي<br />
 دردسر؟<br />
ثمر؟<br />
ديوونه ؟<br />
نجوا مي كنم<br />
دل اگر دل باشد همه ثمرش خود عاشقي است و بس<br />
 دل اگر دل باشد دردسر مي خواهد<br />
 دل اگر دل باشد اين گونه دلي است</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4615/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4615/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4615/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4615/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4615/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4615/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4615/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4615/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4615/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4615/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4615/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4615/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4615/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4615/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4615&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/10/%d9%82%d9%84%d8%a8%d9%85-%d9%85%d8%a7%d9%84-%d9%83%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دير رسيم</title>
		<link>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/08/%d8%af%d9%8a%d8%b1-%d8%b1%d8%b3%d9%8a%d9%85/</link>
		<comments>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/08/%d8%af%d9%8a%d8%b1-%d8%b1%d8%b3%d9%8a%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Jan 2012 11:12:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>تورج عاطف</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://lonelyseaman.wordpress.com/?p=4621</guid>
		<description><![CDATA[عاشق باش اين نجواي ناخدا بود كه روزگاري گفت عشق زندان نيست عشق ترس ندارد عشق روز مرگي نيست عشق سكوت نيست و طوفاني در راه است اما طوفان هموره حركت را سبب است و مردگي و ماندن در روز مرگي مال مردابي هاي گشاد دهان و حاشيه پرستان است كاش دير نرسيم به باور [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4621&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> عاشق باش اين نجواي ناخدا بود كه روزگاري گفت</p>
<p> عشق زندان نيست</p>
<p> عشق ترس ندارد</p>
<p> عشق روز مرگي نيست</p>
<p> عشق سكوت نيست</p>
<p>و طوفاني در راه است اما طوفان هموره حركت را سبب است و مردگي و ماندن در روز مرگي مال مردابي هاي گشاد دهان و حاشيه پرستان است</p>
<p> كاش دير نرسيم به باور</p>
<p>دريائي</p>
<p>عاشقي</p>
<p>شجاعت </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/lonelyseaman.wordpress.com/4621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/lonelyseaman.wordpress.com/4621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/lonelyseaman.wordpress.com/4621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/lonelyseaman.wordpress.com/4621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/lonelyseaman.wordpress.com/4621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/lonelyseaman.wordpress.com/4621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/lonelyseaman.wordpress.com/4621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/lonelyseaman.wordpress.com/4621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/lonelyseaman.wordpress.com/4621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/lonelyseaman.wordpress.com/4621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/lonelyseaman.wordpress.com/4621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/lonelyseaman.wordpress.com/4621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/lonelyseaman.wordpress.com/4621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/lonelyseaman.wordpress.com/4621/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=lonelyseaman.wordpress.com&amp;blog=735510&amp;post=4621&amp;subd=lonelyseaman&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://lonelyseaman.wordpress.com/2012/01/08/%d8%af%d9%8a%d8%b1-%d8%b1%d8%b3%d9%8a%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/d3fd5ba925875d55a25aedab2898788e?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">ناخدای تنها</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
