رفيقي دارم پر از مهر كه مرا گفت كه بيشتر بنگارم ز كسي كه مي گويد بي آن كه بخواهد باز هم ناروا مي گويد رفيقم نام او را بيمار معشوق نما نهاده است و مي گويد كه بيماري است كه عشق را در كسي ببيني و بخواهي كه نفرت را به او بدهي او مي گويد اين عشق نيست كه چرتكه بياندازيو بخواهي وابستگي و اسارت يار را ببيني و شايد حكايت سعدي را به رخ مي كشد كه
حال كه معشوق نيست عاشقي كنيد
و از من خواست كه سخن بگويم و چنين گفتم
خواستم كه بگويم » خداحافظ و ديگر هيچ «
اما گوئي اين حنجره نمي واهم كه مرا ياري كند سالها ترنمهاي بي كران را نجوا زدم و به ياد استاد خواندم با او هم آواز شدم از قصه هاي دور و نزديك برايم گفت و با هم نجوا زديم همراه هم براي پرسيدن نام گلي ناشناس چه سفرها كرديم اما هنوز هم نتوانستم كه حنجره را فرمان دهمم كه
رفيق سالهاي دور و نزديكم اندكي آرام گير و تنها بگو
خداحافظ و ديگر هيچ
اما اين يار دوست قديمي نتوانست كه آرام گيرد يعني نخواست كه آرام گيرد كه سالها خواند اما كسي گوش نكرد همه پشت لبخند صاحبش گفتند جز ترانه عشق و وفا او سخني نخواهد گفت هيچ كس اشكهاي مرا نديد كه در پس غريو پرسيدن گلي ناشناس استاد سيلابي بريخت اما كسي نديد و شايد هم نخواست كه ببيند و آري اين بار حكايت نتوانستن نبود كه نخواستن بود
و اين حكايت نخواستن و نتوانستن سالها با من بود بي آن كه بخواهم و لي توانستم و اين توانائي تا بي كران بود آن گونه كه سردي تنهائي را به جان خريدم اما توانستم كه بگويم تنها نيستم خلوت بي اميدي را پذيرفتم اما باز آغوش باز پر اميد گشودم تاهيچ كس نگويد او ما را به گرداب رنج فرو برد رخوت بي ايماني به معاني دوست و خانواده و رفيق و عاشق را قوبل كردم اما گفتم دوستي دارم چون برگ گل و خانواده اي چون تنه سطبر صنوبر پير و رفيق كه ترانه وفا را دير خواند و شايد هم اصلا نخواند و عاشق …؟
نمي دانم چرا هنوز دلم براي اين كلمه مي تپد سالهاي كودكي مي انديشيدم كه حكايت عشق چون همه قصه هاي كودكي است وواقعي است عاشق شدم و بعد …
اما فكر مي كردم اگر عشق وجود ندارد حداقل دوستي كه هست
رفيقي دارم كه روزگاري برايم نگاشت
اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است اما به ياد سهراب به او گفت
دلخوشي سيري چند رفيق ؟ ما به همان رفاقت قانعيم
اما دوستي كجا بود ؟ وقتي دل نباشد رفاقت كجا مي تواند كه عطر حضور دهد دلم آغوش مي خواست يك آغوش بي هيچ بهانه و براي من براي خود و خود و خود من اما …
چقدر نامه ام پر از نقطه چين شده است شايد هم بايد هم بشود نوشته من چون زندگيم است كه نقطه چين هايش هر روز بيش ازپيش مي شود هر از گاهي به خودم مي آيم كمي نقطه ها را پر رنگ مي كنم اما باز از خود جدامي شود و باز قطعه قطعه ها حكايت من مي شود نگاه كن حكايت روزگار مرا
…………………………………………………………………………………………
و اين سياهي سپيدي ها بي كران ادامه دارد اما دلم مي خواست كه اين گونه نباشد كاش حكايت نقطه چين هاي من چنين بود
.. .. .. … …. …..
اما نمي شود كه اين همه سپدي مرا دريابد .قصه من هميشه اين گونه بوده است
مي بيني هيچ نقطه سپيدي نيست آخر دوستي نيست و رفاقت نيست و قوم و خويش و خانواده نيست و عشق نيست همه جا را دلتنگي گرفته است و من در ميان همه اين دلتنگي ها با حنجره پر از زخم دلتنگي تنها مي توانم بگويم
خداحافظ
دلم مي خواست كه كه چنين نباشد مي داني دلم گرفته است كه اين همه خود را حافظي را ديديم كاش اين خود را آن ديگري به من مي گفت و صدايم مي زد كه
تو خود ,خود مني
وچرا خود را اين گونه تنها يافتي ؟
اين خود كاش تو و او مي شد و ما را معني مي كرد
اما خود من تنها خويشتن تنهايم بود
صدايم به آسمان رفته است
از مجازي ها و واقعي ها تنها مجاز را يافتم اما اين بار مي خواهم تنها يك بار براي هميشه خداحافظي را از خود ها برگزينم
خود را رها مي كنم تا نگوئي كه چرا اين همه خود خواه بود من هيچگاه خود را نخواستم اما دوست داشتم تو كه رفيق و خانواده و يار و همه چيزم بودي مرا به خود را رها نمي كردي
دلم مي خواست رها مي شدم بهر خواستن تو اما …
نجوايم را باز مي كنم اما نمي خواهم گله كنم
گله از كي ؟
از خويشتن هايم ؟
مي روم و مي گويم خداحافظ و ديگر هيچ
مي روم كه خسته بودن از نبودن هايم
مي روم كه خودخواهي ها همه خود مرا كشت
مي روم تا با خود باشيد با خود خندي با خود بگوئيد كه …
نه ديگر مهم نيست كه چه مي گوئيد
من مي روم و از حافظ مدد جويم
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش
و من بد بودم
زخمي بودم
نوازش مي خواستم
فريادي كه مرا بخواند
عشق مي خواستم
دلسوزي
نگاهي كه اندكي مرا بخواند اما … نشد
پس مي گويم
خدا نگهدار
خداحافظ
ترا به خدا مي سپارم و گم مي شوم در اين شهر شلوغ تا بگوئي
وفا نداشت
خود خواه بود
و…
اما مهم نيست با حنجره خونينم آهنگ وداع مي خوانم و فريادمي زنم
خداحافظ و ديگر هيچ
آري بدرود گفتم با دعاي خير براي او كه نه بيمارش دانم و نه معشوق نما و چنين است كه براي اوخطي مي كشم
ديدي ؟
درست است سپيد است برايش تنها سپيدي را آرزو كنم و خداحافظ
دیدگاههای تازه