به آینه می نگرم صورتکی کم رنگ می نگرد لبخندی می زند اما چه زشت ات آنقدر غم نمای بزرگی دارد که لبخند چون حکایت پرواز پشه ای بر روی پیکر فیلم می نمایاند صورتش را باز واری می کند یک صورتک سنگی است
صورت سنگي ؟ آري سالها است كه به اين نام خو گرفته است او را از طايقه تنديسها مي دانند با نظمي چون ماشينهاي دست ساز دقيق آدمي كه مي داند چه زماني بايد چه كند حرفهايش و شنيد ه هايش و اعمالش را تنديسي نام گذاشته اند و اگر گاهي نيز با او مهر باني كرده نام فرمانده به او داده اند براي نقدش گفته اند كه چون نمودار عمل مي كند دقيق و توام با رابطه علت و معلول و شايد اگر كمي عاشقانه تر به او بنگرند و از حافظ بهره اي گيرند , گفته شود كه گر كسي نازي كند او شايد كه نياز نمايد اما ماشيني چنين, نه نيازي دارد و نه مي تواند كه نازي را دريابد آري او تنديس است تنديسي كه مي گويند هيچگاه جز نگاهي بي روح ندارد و اگر هم گفته شود كه ” تنديس ها نيز اشك مي ريزند ” حكايت قصه و داستاني است كه تنها شاعران آن را ترنم كرده اند گاهي نيز گفته اند تنديس و اين صورت سنگي نمودارين !روزگاري عاشق شده است و فروريخته و چون موجهاي سركش خود را به بلندي صخره هاي ساحلي كوبيده است تا بشكند و بگويد عاشق شده است بيتابي را چون مرغ سر كنده روزگاري نشان داده است و در درياي عشق تنديسي كه پاره تختي نداشت غرق شده است و افسانه عاشق و معشوق را تكرار كرده است اما اگر او صورت سنگيني است كه يكي شدن را ياد ندارد او در درياي عشق هم مدفون و نه غرقه مي شود صورت سنگي قصه غريبي دارد مي پنداشته اند كه او نمي گريد اما او بارها گريستن را پشت ديوارهاي سنگين سينه اش كه گويند هيچ درپشت آن نيست كرده است صورت سنگي هم قلب دارد و عشق را زمزمه مي كند ولي لبخندش را به او مي دهد كه عاشقش هست شايد اين لبخند چون خط هاي كج و معوج نمودارهاي بازي بزرگترها به نظر رسد و يا چون يك نيم دايره نقاشي كودكان كه تنها نشانه اي از لبخند را دارد اما پشت همان لبخند تنديس اشكهائي خفته است زير باران صورتش خيس مي شود اما كسي نمي گويد كه تنديس اشك ريخته است و همه چيز را به گردن لطف باراني مي گذارند كه بر اين پيكره بي احساس ريخته است وگرنه تنديسها كه اشك نمي ريزند ! هيچكس نمي داند تنديس زير آسمان ابري اشك ريخته است گونه هايش خيس شده است و قطره هاي باران و اشك هردو مدعيند كه چشمهاي بي روحي را تركرده اند ليك تنها اين دل تنديس است كه به قضاوت نشسته و مي داند كه اشكهايش چگونه مظلومانه پشت پرچين باران لغزيد و هيچ كس آن را,حتي اندكي باور نكرد و همگان گفتند ” باور كردني نيست مگر تنديس مي تواند اشك ريزد؟ ” و يا خندان گفتند “مگر نمودار خيسي را ديده ايد ؟” مي گويند او بي رحم است و بي توجه ,نيازي به ديدن يار ندارد اما او در كوچه پس كوچه هاي بدنامي و گرفتن لقب بي رحمي مخفي شده است كه نام عاشقي را نگيرد كه هديه اش , عشق شومي براي معشوق نازنينش باشد او مي پذيرد كه تنديس است شايد فرمانده و يا ماشين حساب گري چون اسباب بازي بزرگترها اما نمي خواهد غريبه اي باشد كه سر به خانه عزيزي بي اذن دخول زند او تنديس است اما بي رحم نيست نمودار است اما نمي خواهد خطوط كج و معوج بر دفتر زندگي معشوق كشد او مي خندد و مي گريد و مي بوسد و مي رقصد و عشق ورزي مي كند اما پشت ديوار رويا در بي كران خوابي قشنگ در ميانه يك شب پاييزي با تخيلي كه هديه صداي زنجير را حتي اگر عالم دروغين داشته باشد باز به او دهد تنديس خشمگين كه مي شود مي گويند كه او پسرك لجبازي است اما كسي نمي داند اين خشمهاي ماحصل تازيانه هاي بي توجهي است كه سالها به او زده اند او فرياد كرده اما چون تنديسي او را دانسته اند صدايش را نشنيدند تنديس گريان مي شود مي گويند بازي مجسمه ها است اين اشك را پيكر تراش براي او ساخته است اما كسي نگفت پيكر تراشي كه اشكي را مي سازد قادر است دل دردمندي را نيز تراش دهد تنديس نياز دارد اما سالها است كه ناز آن دگران كشيده است تنديس را گفته اند بي رحم است همه چيز را كنترل مي كند مي خندد و سكوت مي كند و فراري از ديدارها است اما هيچ كس نمي داند كه تنديس به واقع بهر خود هيچگاه تنديس نشد تنديس مي خواست كه گر نوازش نتواند دهد تازيانه نباشد گر مهر زباني ندارد دشنام نيز هديه ندهد گر معشوقي را نمي تواند بپذيرد عاشقي را نيز بهر فريب يار مانع شود كه صورتگر روزگار بر رخش بتراشد تنديس سرد است پس تنديس است تنديس سنگي است پس تنديس است تنديس نظم دارد پس تنديس است تنديس فرمانده است پس تنديس است تنديس غرقه در دريا شود ليك مدفوني حكايت او است كه داند هر تنديس در درياي عشق به پاي معشوقي چسبيد او را با خود به قعر نيستي برد پس تنديس دريائي نمي شود و مي گذارد معشوق او را چون صخره هاي ساحلي بيند كه پاداشش بايد تازيانه امواجي باشند كه چون ديگران تنديس را بي اشك و دل ديدن
صورت سنگی می گرید
اشکها صورتش را می شکند پشه بزرگ می شود و فیلم کوچک
دلش شکسته است
مبارک است دلش شکسته
آقای محترم
چطور به خودت اجازه میدهی که اثر یک نویسنده را که شاید حداقل برای خودش ارزشمند است به زیر سوال ببری؟
اصلا از کجا اینقدر مطمئنی که نماد این تندیس شخص جنابعالی باشی؟
و گذشته از این اگر تندیس بودن را میپذیری دیگر اینهمه عجز و لابه برای چیست؟ تندیس باش و لال بمان
برادر من چرا صریح تر حرفت را بیان نمیکنی و نامی از شخص مورد نظرت نمی آوری؟
چون به نظر من خانمهای متعددی هستند که وقتی مطلبی مینگاری بیچاره ها نمیدانند که خطاب شما به کدامشان است.بهتر است نام ببری.
یا اگر به خاطر نمی آوری بنده بگویم. اما اینکار را نمیکنم نه به دلیل اینکه احترامی برایت قائلم.بلکه به خاطر حیثیت آن خانمها که به نظر من اکثریت خانم هایی با شخصیت و فرهیخته و البته ساده لوح هستند.بساطت را همه جا هم گسترانیده ای. جمع کن آقا که آبروی بقیه مردها را هم برده ای .نمیگویم نویسنده چون تو را حتی نزدیک به این قشر محترم هم نمیبینم.
شاید هنوز جراتی برایت مانده باشد که این نظر را پاک نکنی. نمیدانم خدا عالم است آقای روشنفکر دهه ی 40.
توسط: عاشق حقیقت در فوریه 6, 2012
در 9:29 ب.ظ.
دوست عزیز نمی دانم از چه صحبت می کنی ؟ من از هیچ چی صحبت نکردم ادب و متانت گوهری است که خوب بود در کنار اندکی اندیشه از آن بهره می جستی
توسط: تورج عاطف در فوریه 8, 2012
در 5:14 ق.ظ.
ادب و متانت تنها در مقابل انسانهایی کاربرد دارد که حقیقت وجودیشان برای همه زلال و روشن باشد. نه در مقابل افرادی با چهره ها و شخصیتهای متعدد که هر یک متناسب با شخصیت طرف مقابل که عمدتأ هم خانم میباشند, ساخته و پرداخته می شود.
شاید اگر شما تفسیر فوتبال تان را دنبال کنید بهتر باشد.که البته در ان زمینه هم به نظر نمی آید چندان موفق بوده باشید.اما من پیشنهاد بهتری برایتان دارم.که فکر میکنم در این زمینه استعداد لازم را داشته باشید.یعنی خرید و فروش ارز و سکه .یعنی همین کاری که در حال انجامش هستید.
ادامه بدهید اطمینان دارم در این زمینه موفق خواهید شد.در ضمن در مورد آن نویسنده و کتابش و آن خانمهای محترم,خوب میدانید که منظورم چیست.
توسط: عاشق حقیقت در فوریه 8, 2012
در 9:57 ب.ظ.
آدمهائی چون ترا می شناسم کسانی که در پس گفته ها و آدی های جعلی و سخنان جعلی پند می دهند دیگران را تو خود نمی دانی از که دفاع می کنی از کسی که نزدیک ترین به من بوده و اگر نمی دانی بدان هنوز هم هست دلت پر از کینه و سعی در تخریب داری اما تو زور می زنی و سر خودت را به دیوار می کوبی برای من نسخه می پیچی اما بیمار تو ئی ترا به خدا می سپارم که بیدار شوی من هر چه باشم قضاوتش با دیگران است نه تنها با تو به پند حافظ ترا می سپارم
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/ هر کسی آن درود آن که کشت
برایت آرزوی سلامی ذهن و یافتن حقیقت و عاشقی دارد که نامت دیگر جعلی نباشد عاشق حقیقت
توسط: تورج عاطف در فوریه 11, 2012
در 6:58 ق.ظ.
من ذهنم را درگیر مهملات شما نمیکنم. و سعی در درمان تو نیز ندارم زیرا درد تو را درمانی نیست
کارت نیز از اندرز و نصیحت گذشته. قصدم آگاهی دادن به این جنس آسیب پذیر است که هر ازگاهی
تعدادی از این قشر معصوم به دام مهملات شما گرفتار میشوند.
در مورد ان خانم هم باید بگویم که خودشان به هیچ وجه چنین عقیده ای ندارند.و البته بعضی دیگر از انها که بنده با آنان ارتباط و گفتگو داشته ام. به نظرم وقتش باشد که دکان این مهملات را تخته کنی و به شغل شریف دلالی ارزت بپردازی وگرنه روزی میرسد که بیشتر از این مورد نفرت و انتقاد قرار میگیری دوست عزیز.
لا اقل از شمس پند گیر:
نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد
دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد
آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش
یابد او هستی باقی بیرون ز حد
وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان
کآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد
تو لحد خویش را پر کن از زر صدق
پر مکنش از مس شهوت و حرص و حسد
هر چه تو را غیر تو آن بدهد رد کنی
چون بدهی تو همان دانک شود بر تو رد
قلب میاور بدانک غره کنی مشتری
ترس ز ویل لکل جمع مالاوعد
آنک گشادی نمود نفس تو را تنگیست
گفت خدا نفس را بسته امش فی کبد
توسط: عاشق حقیقت در فوریه 11, 2012
در 10:37 ب.ظ.