نگاشته شده توسط: تورج عاطف | فوریه 1, 2012

بدرود ساحل جدائی

چه سخت است در سکوتی خلسه آور فریاد زنی

چقدر سخت است تحمل کردن آن چه نباید اینقدر مهم می شد

چه دیر باور است چنین دردی که وجود را چنان می خورد که حکایت صادق هدایت به سراغت می آید

بسيار سعي كردم كه نگويم و فرياد هاي خفته ام را خفته تر كردم هر سخني را شنيدم هر افترائي را به جان خريدم و خواستم هيچ نگويم كه نگفتنم نه ز بهر نداشتن سخني بوده است اما حرمت دوستي و بخشيدن او لين در سهائي است كه در زيستن ياد گرفته ام اما آن هنگام كه ديگر گفته ها تنها مربوط به ناخدا نشد و به عشق و دلدادگيهايم تهمت بي قداستي دادند ديگر نتوانستم آرام گيرم كه اين نيز بهر خودم نبود كه بهر آنهائي بود كه بي بهانه و بي انقطاع سعي كردم ببخشم آن چيزي را كه داشته و نداشته ام خواستم بگويم ز آن چيزي كه صادقانه در مورد آنها مي انديشيده ام و حال نيز به حرمت دوستي باز مي گويم كه بحث من هيچگاه خودم نبوده است كه نه قضاو تي داشته ام و نه قضاوتي خواسته ام كه بكنم كه قضاوت را از آن يزدان بي همتا دانم و بس

باري خواستم كه بگويم ..

دنياي ما پر از دو گانه ها است نگاهي به اطرافمان بكنيم آيا دنيا از ذرات تشكيل شده و يا اين كه همه موجودات جهان از جنس انرژز و موج هستند ؟در نگاه اول اين كيبوردي كه من مشغول نگارش با آن هستم اين صندلي كه بر روي آن شسته ام و اين پنجره اي كه از وراي آن اين صبح زيباي زمستانی را مي بينم حكايت از ذره بودن جهان مي دهند و لي هنگامي كه اين ذره ها كوچك و كوچك تر مي شوند و به داستان اتم و الكترو ن و … مي رسند آنگاه مي فهمم كه جهان از امواج تشكيل شده است حال چه كسي هست كه گويد جهان ذره است يا موج ؟ حكايت غريبي است! حكايت احساسات ما نيز چنين است بسياري دوست داريم عاشق شويم و لي ترجيح مي دهيم عاشقمان شوند كسي ما را در تملك نگيرد اما عاشق زندانباني هستيم در پيش گاه ايزد دم از عشق زنيم اما با اهريمن حسادت و كو ته بيني شراب خود خواهي نوشيم ودوست داريم در عشق و مهر ورزي غوطه ور شويم اما در تضادي بس هجو گونه با اين خواسته نه خود عاشقيم و نه خود دل به دوستي دهيم و نه خود حاضريم در عشق غوطه زنيم حكايت عشق و ريزهاي بيشتر ما آدميان همان حكايت كهنه و قدمي عشق در اسارت تملك است عشقي است كه از واژه ها تنها كمك گرفته كه عشق جلوه كند و گرنه در درون خود خود خواهي و حسادت ونديدن ها است و از همه مهمتر زنداني در افكار بسته و واژه هاي سر شار از نفرت و نادانسته ها ز عشق است گفته ام ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “آري اگر عشق باشد ليك كدامين عشق را تواني بيابي در حاليكه خود در كاسبي عشق غوطه وري ؟عشق را در دكان حسادت و خود خواهي نمي فرو شند عشق اصو لا كالائي نيست كه خريد و فرو ش شود عشق بي زمان است بي بهانه بي هيچ ادعا و نه تنها از عشق گويد بس كه اگر اين گونه باشد نه قداستش را مي تواند بنده سراپا تقصيري چون من بشكند و نه اين كه اصولا قداستش قابل شكست است عشق بايد غوطه ور شود بايد بهر ارتقا معشوق باشد از تو آشناي قديم پرسم چقدر به آن كه مدعي عاشقيش هستي حس خوب دادي ؟ مي توان آسان تهمت بزد مردها چنينند و زنان چنانند مي توان بر ديواري تازه رنگ خورده و زيبا ميخي فرو برد و ادعا كرد كه روزي مي خواهند با تابلوئي آن را زيبا كنند مي توان تمامي گوهر هاي دنيا را در اتقاقي حبس كرد و ادعاي تصاحب همه گوهر ها را داشت اما از شما قديسان عشق!! مي پرسم در دنيا ئي كه همه گوهران از آن شما باشند آنگه گوهر چه ارزشي دارد ؟مي توان مغموم بود مي توان هزل گفت مي توان پرده دري كرد مي توان تملك خواست مي توان حسادت كرد مي توان نفرت را تا آنجا برد كه ز بغض حس خفگي كرد مي توان فرياد زد اما اين ها هيچكدام فرياد عاشقانه نيست عشق بي زمان است بي مكان است بي بهانه است عشق بهر معشوق است عشق رها است و عشق بايد شادماني باشد بهر معشوق آري حافظ گونه گويم

عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز

و رنه گوي عشق نتوان زد به چو گان هوس

آري هوس است حتي يك دم غمگين شدن ز شادماني معشوق جادوي عشق ورزي را باطل كند عشق حرمت است وجدان است انسانيت است كاسبي را نپذيرد و مهم تر از همه عشق رها است

و.عشق خود عشق است اي َآين واژه ها از ديد شما گستاخانه است ؟ شايد..

سخن بسيار است من خشمگين هستم نه بهر سخناني كه شنيده ام كه ز بهر آنچه گفتم اين گونه معكوس شنيدند و فهميدند افسوس….

ليك گويم و باز گويم كه

فاش گويم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

بدرود آشناي قديمي اين آخرين سخنم بود و بس

بدرودو مي دانم كه ساحل جدائي ها را بهر اين در دريا نهاده اند

بدرود بدرود دريا افترا

بدرود و بدرود دريا تحقير

بدرود و بدرود دريا شك و ترديد

بدرود و بدرود دروغ انديشي

آري و آري ساحل جدائي را بايد به آغوش كشيد

جدائی از قضاوت

جدائی از کوته نگری

جدائی از باور جدائی


پاسخ

  1. زیبا بود اگر حروف کلمات را کامل بنویسید بهتر خوانده می شود / وقتی عشقی محبتت را نمی فهمد و نمی خواهد بفهمد یعنی باید رهایش کرد ؟

  2. عشق را نه هرگز

  3. آرمین خان منظور ایشان این است که عشق سرجایش میماند البته در کلام. و تنها آدمهایش عوض میشوند
    یعنی عشق همان عشق است و فقط زری میشود پری. و بعد از چند روز پری میشود مهری و …

  4. ممنون از پاسختان ، بسیاری از نگاشته های شما را خواندم ، از وقتی شما اخیرا با کسی که حتما دوستش داشته اید آغاز یک خوشبختی را اعلام کرده اید ، شاید سرزنش و نیش زبان های بسیاری از اشخاصی که از شما انتظار همین تملک که فرمودید را داشتند البته در عین آزادی خودشان ، به تلخ ترین شنیده اید ، در حالی که از زبان کسان دیگری که انسان بودن را با همراه بودن با شما تجربه کرده اند در عین علاقه به شما تبریک شنیده اید . باری شما را کاملا درک می کنم و از این صبر و بزرگ منشی ای که دارید و در نهایت ادب و بزرگواری پاسخ می دهید شگفت زده شدم . با تمام احساس های بدی که به شما می دهند با بازی کلمات و روان ، دوباره و دوباره به دنبال تقدیم زندگی زیبا باز برای خود آنها هستید آنها که اصلا زندگی را نمی شناسند ، ولی در بعضی فصول این شما هستید که اشتباه می کنید ، شما بیمارانی را می خواهید با آرامشتان شفا دهید که نمی خواهند خوب شوند و حتی بیمار بودن خودشان را قبول ندارند و شاید خودشان را به جای دکتر ها هم جا زده باشند ، شاید روزی شما آنها را دوست داشته اید و حتی به آنها عشق ورزیده اید و چندی بعد با تمام محبتی که خرج کرده اید از آنها به خاطر شخصیت محترمتان فاصله گرفته اید زیرا آنها نمی توانند شما را عاشق و لی آزاد ببینند چون اسارت شما برای آنها زندگیست ، و آزادی حق هر انسانی است . پس ترجیح داده اید که آنها را فقط دورادور دوست داشته باشید و این بسیار زیباست /
    آنها فریاد می زنند که دوستشان داشته باشید ولی این را با قید فقط خراب می کنند که فقط آنها را که لیاقت آن را ندارند دوست بدارید ، دوستشان دارید ولی بیشتر می خواهند ، نمی دانند که دوستداشتنی ماندن یک هنر است .شاید بزرگترین هنر زندگی /
    می دانم کار دل است حساب و کتاب ندارد و بیشتر ما کسانی را عاشق می شویم که لیاقتش را ندارند و این اصلا مهم نیست ، این عشق است که مهم است همان طور که شما فرمودید و در چشمان ما ظهور می کند نه کسانی که برای شما از این عاشقی چرتکه می اندازند و با دیدن خوشبختی شما پر از نفرت و حرص می شوند چون فقط وابستگی و اسارت شما را دیدنی می دانند /
    زیباست دیدگاه شما به زندگی ، زیباست اینطور نگریستن در عین تنهایی بین آدم هایی که نمی فهمند و از آن مهمتر نمی خواهند که بفهمند چون اگر این اتفاق بیفتد تمام باور هایشان را باید عوض کنند و آنها سالهاست که با آن باور ها زندگی کرده اند و عوض شدنشان با مرگ تفاوتی ندارد/
    من را در این دیدگاه راهنمایی کنید و قدری بنویسید از برخوردتان با این بیماران معشوق نما ، ممنونتان/
    دوستداشتنی ماندن یک هنر است .شاید بزرگترین هنر زندگی عزیز عاشق حقیقت. اینقدر فریاد نزن /

  5. جناب نویسنده!! بهتر نبود با آیدی اصلی خودتان پاسخ میدادید؟
    البته در آن صورت قادر به تعریف و تمجید از خود نبودید. گاهی با دیدن این رفتارها آدم از مرد بودن خودش شرمنده میشود. باز به شمس میسپارمت:
    در عشق قدیم سال خوردیم وز گفت حسود برنگردیم
    زین دمدمه‌ها زنان بترسند بر ما تو مخوان که مرد مردیم
    مردانه کنیم کار مردان پنهان نکنیم آنچه کردیم
    ما را تو به زرد و سرخ مفریب کز خنجر عشق روی زردیم
    بر درد هزار آفرین باد باقی بر ما که یار دردیم

  6. آقای عاشق حقیقت برایت متاسفم که در دیار غیر حقیقی هستی این آی دی مال من نبود اما اگر این طوری خوشحال می شوی خوشحالم از خوشحالی تو


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,136 مشترک دیگر بپیوندید