سالها پيش فروغ برايمان نوشت
جمعه ساكت
جمعه متروك
جمعه چون كوچه هاي كهنه
جمعه انديشه هاي تنبل بيمار
جمعه بي انتظار
جمعه تسليم
خانه خالي
خانه دلگير
خانه تاريك و تصور خورشيد
……
نمي دانستم كه جمعه من و فروغ چنين نزديك باشد
جمعه من غوغا
جمعه حسرت
جمعه غوغا
جمعه بغض فروخورده
جمعه توضيح وتفسير
جمعه گم شدن ها
جمعه تفسير
دلتنگي ها زياد هستند وقتي در تنهائي و غربت خميازه جمعه متروك هستم
دل مي خواهم بهانه گيرد
فرياد زند
و به ساده لوحي هاي خويشتن باز هم خندد
در جمعه متروك زيستني را خواهي كه در آن بي كران صحراي تنهائي ها نباشد
در جمعه متروك خستگي و دل نگراني ها به سراغت مي آيند
در جمعه متروك دل نگراني ها تبديل به دل آشوبي مي شود
در جمعه مترك دل ولگردي مي كند و ذهن به دنبال لج بازي است
در جمعه متروك در گوشه هاي زيستنت گم مي شوي گوئي دلت مي خواهد از اين گم شدن ها در آئي حتي با يك لبخند و شايد يك نواي گرم كه ترا گويد
دوست دارم
به يادت هستم
در جمعه متروك آموزگار و استاد دانشگاه و پرسشگر مي شوي
پرسشها امان ترا مي برند و هيچگاه پاسخي دريافت نمي كني
در جمعه متروك به حال خود خواهي گريست
درجمعه متروك خنده را گم مي كني
در جمعه متروك اشكها همه جا ترا غرق مي كنند
در جمعه متروك برهوتي ز شادماني در ميان گيرد ترا
در جمعه متروك خورشيد نيست مهر ز هيچ روزنه اي نمي توان وارد شود
در جمعه متروك بوي فرسودگي مي دهي و هيچ گرمابه آدينه اي نمي تواند بوي پر تعفن آن را از بين ببرد
در جمعه متروك بايد خاموش باشي تا چيني تنهائي هايت برج هاي سر به فلك كشيده شوند
در جمعه متروك بايد تاريكي را تنها رنگ برازنده وجودت بداني
در جمعه متروك بايد ديوانه شوي و بپذيري كه در هيچستاني بايد گردش كني و خود را مجوئي
در جمعه متروك هيچ نخواهي بود
كه در متروكي تنها هيچ يافت شود وبس
در جمعه متروك مي ميري
در جمعه متروك زندگي را زجري معني كند
در جمعه متروك حقير مي شوي
در جمعه متروك ذليل خواهي بود
در جمعه متروك بايد متروكه شوي
و چنين است كه بي انتهائي تو پاياني چون جمعه خواهد بود
دیدگاههای تازه