دخترم عاشقانه هائي را مي خواند و گوئي سخت در پي اين است كه جاي در پاي پدر گذارد و اميد پدر در اين است كه دلش نشكند و عاشقي را به سر انجامي خوب رساند
آيلي از حكايت نادر ابراهيمي برايم گفت اين نويسنده اي كه عاشقانه هايش بي همتا است و در كتاب فارسي كتاب اول راهنمائي از » قلبم را به چه كسي هديه مي كنم » او نوشته اند
آيلي شمرده مي خواند و چقدر احساسات را زيبا برايم به تصوير مي كشد پيش خودم مجسم مي كنم اگر نادر ابراهيمي هم در كنار من حضور داشت به طور حتم چون من سعي مي كرد مانع از ريختن اشكهايش شود زيرا دخترم زيبا از دلدادگي هاي نادر ابراهيمي خواند او كه بنا بر پند پدر سعي مي كند قلبش را به ديگران بخشد و چنين است كه قلب را به مادر و پدر و برادر بزرگتر و خواهر كوچكتر و خويش و قوم مي بخشد حتي سعي مي كند به عمو بزرگتر پدر كه پول دارد هم بخشد اما عمو در قلب دوام نمي آورد چون صندوق پولش را همواره مي خواهد به همراه داشته باشد و بعد دامنه اين حكايت را افزايش مي دهد و همه كساني كه براي ايران و سر افرازيش تلاش مي كنند مي بخشد و ادامه مي دهد تا به كل جهان مي رسد مي بخشد و…
داستان زيبا است و سر كار خانم معلم ادبيات آيلي يعني خانم اشرفي از آيلي خواسته بود كه او هم قلبي بزرگ در دفترش بكشد و آدمهائي را كه دوست دارد را در آن بنگارد و آيلي دفترش را به من نشان داد همه بودند دختر مهربانم ازمن و پدربزرگ و مادر بزرگ و عمه و شوهر عمه و دختر عمه و دائي محمود و خانم ( مادر بزرگم ) و آقا جان ( پدر بزرگم )و… خيلي ها نام برد كساني كه براي من هم باور نكردني نبود كه چنان حس زيبائي به دخترم داده باشند كساني چون دائي محمود كه آيلي چند ماهي قبل از مرگش تنها ديده بود و يا خانم و يا آقا جان كه هيچگاه آنها را نديده بود آيلي نوشت و باز هم نوشت و از من پرسيد
- بابائي ديگر چه كساني را بنويسم ؟
و من باز هم گفتم و او نوشت و باز هم پرسيد و سر انجام من گفتم
- آيلي جان ! ديگر يادم نمي آيد
چهره غمزده آيلي را نمي توانستم تحمل كنم و از اين رو فكري به سرم زد و پرسيدم
- مي داني چرا اين همه اسم مي خواهي بنويسي؟
آيلي پاسخ داد
- براي اين كه قلبم بزرگ بشود
خنديدم و گفتم
- خوب قلب بزرگ براي چيست ؟
آيلي فكر كرد و به نظر مي رسد جوابي ندارد
من پاسخ دادم
- براي اين كه بيشتر ببخشي
و آيلي مي پرسد؟
- قلبم را ببخشم ؟
و من ادامه مي دهم
– نه فقط ببخشي بايد ببخشي تا قلبت بزرگ شود
كمي مكث مي كنم و نگاهي به دور كردم و زمزمه نواي دور به ذهنم آمد
فردا دوباره پاييز ميشه باز
دلش از غصه لبريز ميشه باز
اي آسمان بهش بگو پشيمون ميشي
بسوز عاشقي قسم كه دل خون ميشي
اما …
نه مي دانم كسي پشيمون ز عاشقي مي شود كه دكاني جاي دلي در اندرونش دارد
نگاهي به آيلي مي كنم و مي گويم
- دخترم مي توان عاشقي كرد حتي اگر دلت را شكستند
- دل شكسته بزرگ است
- دل شكسته قوي است
- دل شكسته دل است
و به ياد قديم مي افتم آنجا كه بيژن در شهر قصه ما را مي گفت
اين دل براي ما دل نميشه
اما خودش هم مي دانست دلي مي تواند دل باشد كه ببخشد
چرا اين همه دلتنگي ؟
آري دل تنگ است كه درد و رنج آورد بايد گشاد دستي كرد دل خوش از دل بودن آيد و بس
دخترم مي خندد و فكر مي كنم شايد نداند از چه سخن مي گويم شايد بايد سالها بگذرد و عاشق شود و ببيند كه درد فروغ چه بوده است كه مي گفت
من در ميان مردماني زندگي مي كنم كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خويش طناب دار ترا مي بافند
آري او بايد بداند كه آدميان همه آدمي نيستند
او بايد بداند كه دل سوختن لايق هر كس نيست اما دل بخشش اين گونه است
او بايد بداند كه قدر دل را بايد بداند
او دلي بايد داشته باشد به بزرگي
عشق
بخشش
و ديگر هيچ
آري نجواي قديمي تنها شكوه بود كه مي گفت
به تو مي گويم ديوونه نشو اي دل
عاشقي ديگر ثمر ندارد
جز دردسر ندارد
مي دونم تو ديگر عاقل نمي شي
ديگر براي من دل نمي شي
دردسر؟
ثمر؟
ديوونه ؟
نجوا مي كنم
دل اگر دل باشد همه ثمرش خود عاشقي است و بس
دل اگر دل باشد دردسر مي خواهد
دل اگر دل باشد اين گونه دلي است
دیدگاههای تازه