نگاشته شده توسط: تورج عاطف | ژانویه 7, 2012

مرد

افتادگي آموز گر طالب فيضي/هرگز نخورد آبي زميني كه بلند است

دل گرفتگي امروز آسمان شهر را دليلي مي بيند به هجرت پهلوان

در روزگار نامردي ها و نامردمي ها و ناجوانمردي ها در هنگامه كه همه چيز در بغض و كينه و نامردي غرقه است در زمانه اي كه هر ناكسي خود را محق به هر كاري مي داند و نر گونه بودن خود را مردانگي مي داند و داد و فرياد و تهديد را به عرش مي بردكه

اي مردم من مردم

من عاشقم

من اين گونه هستم كه رستم بود پهلوان

بايد هم هجرت پهلوان دلگيري آورد روزگار سختي است در اين زمانه خيلي راحت مردانگي ها را ضعف مي شمارند و فرار مي كنند زيرا آن كه مرد است

خشمگين نيست

و بزدل نيست

و سعي در جذب دلسوزي ندارد

مرد در سكوت است نجواي عاشقانه اش را با خون دل بر ذهن مي نگارد لبخند مي زند او را به هيچ مي نگارند چون همواره بوده است

آرام

بي ادعا

در سكوت

و…

قصه بسيار است اما …

زمستاني كه مي رسد كمي از ميانه ماه اول مي گذرد باز حكايت ” جوانمرد ” و ” پهلوان ” و ” مرد ” در دهانها مي چرخد, آري حكايت از مردي مي شود كه قهرمان بود در المپيك و مسابقات جهاني افتخار براي ايران و مردمي كه عاشقش بودند بارها آفريد اما با فروتني و جمع آوري كمك در جريان حادثه زلزله بوئين زهرا تبديل به پهلوان شد و با نگرفتن دست آسيب ديده مدويد قهرمان اسطوره شوروي سابق در جريان مسابقات بزرگ جهاني تبديل به جهان پهلوان گرديد حكايت جهان پهلوان قصه ساده اي ندارد خيلي ها اين لفظ را به همگان داده و از ياد برده اند كه جهان پهلوان بودن, چيزي نيست كه در پس نام هر مدال آوري بگذارند حكايت جهان پهلوان داستان زور و بازو و سنگ و فولاد و جام و مدال نيست جهان پهلوان بايد قلب زرين داشته باشد و شجاعت و صداقت و مهرباني و مردمي بودن را يدك بكشد قصه جهان پهلوان را حكيم خردمند فردوسي پارسي برايمان گفت او الگو داده است او از پهلوانان زياد گفته است گيو و گودرز و طوس و بهرام و آرش و … اما جهان پهلوان كسي نيست جز رستم دستان و پور زال همان كه شجاعت و صداقت و عشق را در شاهنامه نشان مي دهد زال جهان پهلواني است كه سيمرغ او را پرورش مي دهد سيمرغ نماد خرد و دانش است همان خردي كه پدر زال ندارد به جرم سپيدي موي فرزند مي خواهد او را طعمه جانوران سازد دومين صفتجهان پهلوان عشق است عشق به ميهن و عشق به مردم و عشق در تمامي جهات انساني كه مي توان براي آن متصور بود قرنها پيش فردوسي از نفرت از تبعيض نژادي سخن مي گويد زال پور پهلوانان و جهان پهلوان ايران عاشق رودابه دختر مهراب كابلي است دختركي زيبا از نژاد ضحاك كه اين مي توان سخت سهمگير باشد اما زال عاشق است نه ز بهر نژادها خللي در ذهن دارد و نه بهر مقام پهلواني حاضر است كه جور منوچهر پادشاه ايران را تحمل كند و عشق پيروز است آري صفت جهان پهلوان دادن عشق بي بهانه است او عاشق خود معشوق و نه نژاد است صفت ديگر جهان پهلوان انصاف است در روزگاري كه ايران باستان ما در پي يافتن پادشاهاي است اين زال است كه كيقباد را در مازندران مي يابد كه كيان پادشاهي دارد چرا زال خود پادشاه نمي شود ؟ زيرا جهان پهلوان است و جهان پهلوان مردي از ديار ميليتاريزم و نظاميگري و زياده خواهي نيست او انصاف دارد پس صفت ديگر جهان پهلوان انصاف است و عدم زياده خواهي و نرفتن به دنبال جاه و مقام و گردن كج كردنها در مقابل زورگويان زمانه … و بعد از زال اين رستم است كه جهان پهلوان است پهلوان مردمي كه هر گاه كيكاووس پادشاه خود كامه ايران سر به ظلم مي خواهد كه بنهد هيچ كس جز رستم را در مقابل خود نمي بيند آري جهان پهلوان مردي است كه لقبش را از مردم و بهر دفاع از آنان مي گيرد و اين گونه است كه رستم مي گريد و به اسفنديار كه زور و بازو و لقب شاهزادگي دارد مي گويد كه راه خرد را پيش نگرفته است اين رستم است كه جهان پهلوان است مردي به غايت عاشق و خردمند و ملي , حكايت هفت خوان را كه مي خواني مي بيني كه او تنها پناهگاهش يزدان است و بعد مهري كه مردم به او دارند و شعقي كه او به ميهن دارد حكايت جهان پهلوان ديگر قصه پورياي ولي است مردي كه جهان پهلوان است و شكست نمي خورد جز در مقابل شادي كه مي تواند در اثر شكست تصنعيش به پور پيرزني دهد آري او عشق مادري به فرزند را بيشتر از عنوان جهان پهلواني دوست دارد چه كسي مي تواند شاعر و پهلوان را يكجا جمع مي كند ؟ جواب به اين سوال آسان است اين عاشق مردي است كه پورياي ولي نام دارد … وامروز حكايت تختي است در روز 17 دي 1346 مردي از ميان ما رفت كه به نقل روزنامه فردوسي در آن روزگار , هجرتش چون غيبت رستم از شاهنامه بود امروز را روز كشف حجاب نيز گفته اند و از اين رو دوست داريم از تختي و حجابي كه دور او وجود داشت سخن گوئيم از مردي كه دردهاي مردم را همواره درد خود دانست اما هنگامي كه درد داشت هيچكس درمانگر كه نه,حتي شنواي دردهايش هم نبود جهان پهلوان مردي كه نمي تواست حتي درد آسيب ديدگي حريف نامدارش را تحمل كند در روزگار پر درد پايان ورزشكاري و تبعيد يش از مكانهاي ورزشي باز پهلوان بود زيرا پهلوان درمانگر است و نه آن كه دردش را فرياد كند تختي پهلوان بود مردي كه حيت حاضر نشد در آگهي ساده تيغ صورت تراشي شركت كند زيرا اهل ريا نبود و دلش نمي خواست كه كسي بهر نام او بخواهد كه ضرر كند تختي همان مردي بود كه در ميدانهاي بزرگ جهاني گردان مي افراشت اما در ميان مردمش همواره سر به زير بود حكايت جمع آوري كمك تختي براي زلزله زدگان بوئين زهرا شنيدني است او سر را به پائين انداخته و در خيابانهاي تهران حركت مي كند و پول جمع مي كند تختي در حجاب بود اين رسم پهلوانان است هيچكس به واقع هيچگاه دردهاي راستين او را نفهميد زيرا او كوه بود و قرار بود كوه بماند و كوه ملتي باشد كه به او تكيه كنند او هيكل و زور كوه پيكرش را به مردم تحميل نكرد زيرا از سلاله زال و رستم و پورياي ولي بود او عاشق بود عشقي كه حكايتها داشت و چون بخش بزرگي از زندگيش در حجاب است امروز بنا به گفته حافظ مي گوئيم تو خود حجاب خودي,از ميان بر خيز تختي حجابش مردانگيش و انسانيتش و جوانمردي و صبرش بود و سر انجام در همان حجاب از ميان ما رفت يادش گرامي باد دوستش داريم تا زماني كه عشق همان عشق باشد

كاش مردانگي دفن نشود در سكوت و بي ريائي

كاش مردانگي دلسوخته بهر دلسوزي نامردمان نشود

كاش مردي ديده شود

كاش مردانگي ديده شود

كاش


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.