شادمانم كه شنودم ز عشق خواهد گفت ز مهري كه در دل سالها رنج و بي قيدي ديگران و دوست نداشتن اندرون و خويشتن يافت زمهري كه دانست ز خويشتن باشد و از اندرون برون آيد اگر خود را و درون را و روزو شبهاي روح پر تلاطم را دريابي همان روح پر تلاطمي كه نفير دهد
بگريز
دور شو
بترس
و باز در موج ديگر فرياد زند
وصل شود
نزديك آي
شجاعت پيشه كن
و اين موجها آيند و روند و حكايت نزديكي و گريز ز عشق آيد اما چرا عشق گريزاني بايد ؟ به ياد نغمه افتم
نشان عهد ووفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل عاشق که جای فر یاد است
حافظ
چه گر یز ان از عشق هستیم و می گو ییم آر ی دیگر عاشق نمی شو يم چو ن…… و قتی د لایلش را می شنو يم و می خو انيم می پر سيم اینها که به همه مر بو ط می شو دجز خو د عشق پس چر ا عشق را گر یزان است ؟
شاید از او ل عشق نبو د شاید هم عشق بو د اما صبر نبو د شاید عشق و صبر بو د اما ظفر نبو د شاید عشق و صبر و ظفر هم بو د اما ظفر آن نبو د که انتظار ش را داشت کدام انتظار؟ نمی د انم چه انتظار ی از عشق داشت ؟ گو ئی اینجا را هم بازار ی دانست ؟آر ی اینجا بازار ی است اما در این بازار باید سر د هی
بحر ی است بحر عشق و هیچش کر انه نیست
آنجا جز آن که سر بسپاری چاره نیست
قیمت سر باختن چیست ؟ قیمت جان دادن چقد ر است ؟ جان چيست و نفس كجاست ؟ سر بي تن و تن بي سر و شور عشق معنايش چيست ؟
قیمت آن همان نقش معشو ق است که در لو ح دل بسته و بیر و ن نمی ر و د
هر گز م نقش تو از لو ح دل و جان نر و د
هرگز از یاد من آن سر و خر امان نر و د
آنچنان مهر تو ام در د ل و جان جای گر فت
که اگر سر بر و د از دل و جان نر و د
آر ی قیمت این است جان ر ا بر ای او می خو اهی د لت خو اهان او ست همه چیز را بر ای يار می خو اهی دیگر من نیست تو نیست همه او است اگر این گو نه باشد د نبال اجر و مز د می ر وی؟ خو د عشق اجر است
دلا در عاشقی ثابت قد م باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
اجر عشق خو د عشق است خو د دل عاشق گو هری است باو ر کن عشق و عاشقی خو د گو هر است خو د ز ند گی است د نبال چه می گر دی ؟ تا به کی در مر د اب بی عشقی سر گر دانی ؟ به در یای عشق بز ن ز یستن آنجا است آر ی آنجا است عشق را فر یاد کن
و حال او عشق را فرياد مي زند ده گانه اي ز صدها گامي كه براي عشق نهاده خواهد زد او ز ترنم عشق خواهم گفت
از سر زمين بي كران عشقي خواهد گفت كه رنج بود اما تجربه اي گران آموخت
درود بر تو معلم عشق
باشد كه نفس گرم عشقي كه خواهي زد
باز آورد ديدار آشنا را
دیدگاههای تازه