Archive for جولای 2nd, 2009

قصه عشق ورزي

جولای 2, 2009

aii

در ميان يك روز اوايل تابستان است و آفتاب به شدت  پر تو افشاني مي كند و تحمل گرما را هر دم سخت تر مي نمايد اما استخر بزرگي كه بچه ها را گرد هم آورده چون يك عطيه بهشتي  در آن آسمان با دماي دوزخي است و باعث مي شود كه بسياري از آنها تابستان را نه تنها از ياد برده بلكه هنگامي كه ازاستخر بيرون مي آيند تا حدي طلب گرماي بيشتري از آفتاب كنند  ودخترم نيز يكي از آنهائي است كه به آفتاب مي نگرد و از گرماي آن لذت مي برد   و ناگهان متوجه  غريبه اي مي شود و از دور نگاهش مي كند  او دختركي  به سن و سال خودش است اما سيمائي متفاوت  نسبت به اطرافيانش دارد پوست  تيره و زبان بيگانه اي كه او تكلم مي كند شايد در لحظه هاي اول حس غريبگي به فرزندم  مي داد اما وقتي  مي ديد كه اين  دختربه ظاهر غريبه اكثرا با لبخند از كنار اطرافيانش مي گذرد  و با چشمهاي مهر بان به آنها مي نگرد  حس آشنائي  نسبت به او پيدا مي كند  و مي خواهد كه به گونه اي به او نزديك شود چند باري از كنارش مي گذرد و تنها به هم لبخند مي زنند اما با اين همه اين لبخند ه پر مهر خيلي زود جايش را به شيطنتهاي چشمهائي مي دهد كه بهر  هر صدائي به سوي ديگري متمايل مي شود و اين گونه مي شود كه دخترم حس غم زيادي به دلش راه مي يابد براي او دوستي با اين دختري كاملا متفاوت با او خيلي مهم است زيرا دوست دارد بداند كه اين آشنا كه زبان و سيماي ديگري  دارد چگونه فكر مي كند اما هر بار اين سوالها بي پاسخ مي ماند و زمان استخر تمام  مي شود و دخترم مي انديشد كه چرا سخت گيري هاي پدر را در مورد ياد گرفتن زبان انگليسي جدي نگرفته است وگرنه مي توانست حداقل اندكي با اين دوست غريبه هم كلامي كند  شايد در كشا كش همين افكار بوده كه ناگهان تصميم گرفت كه به من بگويد كه با آن غريبه آشنا سخن بگويم  ” غريبه آشنا” لقبي بود كه در بر گر فته از يك ترانه قديمي است  كه من با آن خاطرات خوش  زيادي را تجربه كرده و مي خواستم با گذاشتن اين نام بر اين دوست جديد دخترم به نوعي ياد آن خاطره را زنده نگاه دارم   اما اين شوخي من هم چندان  كمكي به او نمي كرد زيرا تمامي ذهنيت او عجز در  آشنائي با اين دوست غريبه بود فرزندم نيز چون بيشتر آدمها به دنبال تفاوتها و نه مشابهتها رفته بود و چون دوست نا آشنايش سيما و زبان بيگانه اي داشت  برايش جالبتر از همه دوستاني بود كه تا آن هنگام با آنها نرد دوستي و مهر  بازي كرده بود در روز هاي نخست اين كنجكاوي  و علاقه اش  را چندان  جدي نمي گرفتم  اما به مرور كه در صورتش  آثار نا اميدي مي ديدم قضيه را جدي تر گرفتم چون نمي خواستم كه در زندگي هيچگاه احساس استيصال و نا اميدي كند كه مي دانستم بدترين درد نا اميدي است و مسلما  اين كابوس بشريت را براي عشق بزرگم نمي خواستم و اين گونه بود كه به فكر رفتم كه چگونه به او عشق ورزي را ياد دهم و به او  از پند قديمي مولانا گويم  كه مي گفت  ” هم دلي  از هم زبان خوش تر است “دخترم به شدت اصرار داشت كه  به هنگامي كه به دنبال او مي روم زمينه آشنائي او با ” غريبه آشنا ” را فراهم آورم اما دوست نداشتم به دخترم اين درس را بدهم كه براي بيان عشق و دوستي نيازمند واسطه اي چون ” زبان ” و يا حتي ” پدر” است و سعي كردم  اندكي از درسهائي را كه  مكتب عشق آموختم را به او آموزم به همين دليل از او خواستم كه بجاي استفاده از كلام و زبان از دهان و چشمهايش بهره گيرد وقتي به او اصرار كردم كه به او لبخند زند و با چشمهاي مهر بان او را بنگرد داستان تكراري بي توجهي هاي دوستش را به من گفت كه  بارها اين كار را كرده و لي  با يك صدا توجه دوستش به جاي ديگر مي رود و من اولين درس عشق را به او ياد دادم

” يادت باشد كه در بيان عشق بايد لحظه اي هم  نا اميد نشوي و اصرار به ادامه و تداوم  داشته باشي”

دخترم به فكر  فرو رفت  و پرسيد

- خوب وقتي حواسش پرت شد چه كار بايد بكنم ؟

خنديدم و پاسخ داد

- اگر از صميم قلب خواهان دوستي با او باشي اگر هم كه حواسش پر ت شد باز هم حواس او را به سمت خودت خواهي كشاند و با نشان دادن نشانه هاي دوستيت كه لبخند و نگاه مهر بانت هست مي تواني او را متوجه خودت كني حتي مي تواني دستهايش را بگيري و دستهايت را بر روي قلبت گذاري و نشانه هاي عشق را به او نمايش دهي

دخترم بار ديگر پرسيد

- يعني او متوجه نشانه ها مي شود ؟

و اين گونه بود كه درس دوم عشق را به او دادم

“در عشق و دوستي هميشه نشانه ها روشن تر از زبان و كلام صحبت مي كند و براي اين كه بخواهي دوست داشتن را به كسي نشان دهي به طور حتم زبان دورترين راه است “

فرزندم به فكر رفت و گفت

- اما اگر باز هم نفهميد چه بايد بگويم ؟

اندكي فكر كردم و درس سوم عشق و دوستي را به او گفتم

” اگر ايمان به عشق و اميد به دوستي به هر چيزي و هر كسي داشته باشي محال است كه اين ايمان و اميد ترا نا اميد كند و يا نسبت به عشق بي ايمان بسازد”

اما به نظر مي آمد كه او همچنان ناراضي از كلام من است و به همين دليل بار ديگر پرسشي مطرح كرد

- اگر  نشانه هاي عشق را دادم  و ايمان و اميد هم به دوستي ها داشتم اما باز هم نشد چه بايد بكنم؟

خنديدم و گفتم

- هنوز راه طولاني است آن چه كه مهم است اين خواهد بود كه به مردم عشق و ايمان و اميد هديه دهي و آن كسي كه نخواهد آن را بپذيرد تنها بايد از جانب تو يك چيز بگيرد

دخترم پرسيد

_چه چيزي ؟

اندكي به دور دست نگريستم و گفتم

-دعا براي آن كه آگاه شود  و ارزش عشق  و دوستي را بداند و به ايمان و اميد به آن برسد

به نظر مي آمد كه ناز بانوي زندگيم چندان قانع نشده است و به همين  دليل گفتم

_ برو جلو با دلي پر از ايمان و اميد به عشق و دوستي  مطمئن باش كه موفق مي شوي

چشمهاي مردد او همچنان به دهان من دوخته شده بود و بعد از چند لحظه اي از من دور شد. روز بعد كه به دنبال او به جلوي در استخر رفته بودم با صحنه عجيبي رو به رو شدم و ديدم كه دخترم با  دوستش “غريبه آشنا” دست در دست از در خروجي بيرون آمدند و به من لبخند مي زدند و من در حاليكه از لبخند آنها بسيار  شادمان بودم زير لب مي خواندم

در ره منزل ليلي خطر ها است در آن/شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن/ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي

و اين قصه همچنان ادامه دارد………..

**************************