Archive for ژوئن, 2009

نامه اي به دخترم

ژوئن 30, 2009

man va aylii2

3285؟اين عدد براي من يك معني دارد  و آن چيزي به جز ” عشق” نيست  شايد اين حرف من عجيب باشد اما به واقع اين طور نيست من از فال گيري سخن نمي گويم و از انواع و اقسام هندي و چيني و سر خپوستي و… آن هيچ نمي دانم از طالع بيني از روي اعداد هم اطلاعات چنداني نداشته و اصولا  هيچگاه به دنبال آن نرفته ام اما قاطعانه اعتقاد دارم كه 3285 برايم تا به امروز زيباترين عدد بوده است براستي چرا ؟ بايد بگويم اين عدد از ماحصل ضر ب عدد 9 در 365 بوجود مي آيد يعني هر كسي كه 9 سالش شده باشد به اين تعداد از روز هاي خدا را گذرانده است و عشق و محبوب جاودانه من آيلي ديروز به اين عدد رسيد آري ديروز يك بار ديگر به عدد 8 از ماه چهارم سال رسيديم  شايد براي بسياري عدد هفت نمره خوش يمني باشد اما براي من 8 زيباترين عدددنيا  است زيرا 8 روزي است كه آيلي به دنيا  آمده و متشكل از دو عدد 4 است كه ماه تولد آيلي است و 1379 عدد جادوئي سال تولد آيلي است از اين نظر به آن جادوئي  مي گويم كه در اين عدد دو شماره  كنارين يعني 9 و 1 و دو نمره  مياني يعني 3و 7 با هم برابر هستند از بعد سالهاي ميلادي هم سال 2000 است يعني همان سالي  كه چيني ها معتقدند كه سال اژدها و خوشبختي و شور بختي است اما اگر اين محاسبات نيز نبود و هيچ خبري هم از اظهار نظر چيني ها هم به گوش نمي رسيد باز هم ساعت 11صبح  هشتمين روز از چهارمين ماه سال 1379 خورشيدي براي من بهترين لحظه زنگيم بوده و هست و خواهد بود  وهمواره اعتقاد خواهم داشت كه درآن لحظه از خداوند بزرگترين هديه را گرفته ام و اين هديه دختري سياه چشم با موهاي فر فري بود كه آيلي نامش نهادم كه معنايش مهتاب و داشتن ماه بود بايد بگويم در طي اين سالها با تمامي فراز و نشيب هائي كه داشته ام آيلي محكمترين و زيباترين و دلخوشي ترين چيزي بود كه در دنيا به آن بالديم و باور كردم  و امروز مي خواهم براي او بنويسم

سلام شاپري من

مي داني كه 9 تا بهار و تابستان و پاييز و زمستان را در كنار تو بهاري گذرانده ام و بهار را در هيچ لحظه از اين روزگار 9 ساله از ياد نبردم در طي اين 9 بهار ياد گرفته ام كه عشق اگر عشق باشد هيچگاه كمتر نشده كه بيشتر هم مي شود در اين 9 گانه آموختم عشق در زير يك سقف به پايان نمي رسد من و تو در طي اين سالها سقفهاي زيادي داشته ايم و در زير اين سقفها  توانسته ايم به مدد عشق و هم دلي و عاشق دلي  از تمامي سختي ها و نامردمي ها و بي وفا ئي ها و درو غها و از دست دادن القاب و سقوط كردنهاي آنهائي كه بايد عزيزان ما باشند گذر كنيم

شاپركم

شايد روزهاي كودكي  هيچگاه چنين شيوا و رسائي كه امروز سخن با من مي گوئي  نمي توانستي كه حرف بزني اما چشمهايت همواره با شيدائي سخن عشق مي گفت و مرا ياد مي داد كه

ازسخن عشق نديدم خوشتر

يادگاري در اين گنبد دواربماند

و چنين بود كه با تو خنديدم و هرگاه تو خنديدي با تو نگريستم هرگاه گريستي زيرا نبايد مي گريستم بلكه بايد چشمهاي زيبايت را از اشك جفاي روزگار پاك مي كردم با تو سخن گفتم هرگاه خواستي با من سخن گوئي و يا نگوئي با تو رقصيدم و ترانه خواندم و فرياد زدم

” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است “

شاهزاده خانم روياهاي من

به تو گفتم كه از عشق بگو و از عشق شنو و عشق را لمس بنما و نفحه عشق را به  تمامي دروجودت بدم و عشق را بنوشان و نوش از عشقي كه يزدان مهر بان به همه ما ارزاني داشته است با تو از اميد  گفتم ترا ياد دادم كه هرگاه اميد رفت همه چيز خواهد رفت و تنها  با اين چهار حرف تشكيل دهنده كلمه ” اميد ” هستي و كائنات شكل مي گيرند كه اگر همراه آن باشد موفقيت و پيروزي و شيريني و  مهر باني و عشق و  اگر نباشد ناكامي و  شكست و تلخي و نفرت آيد

دخترم

امروز به تو هديه اي دادم نامش ميكروسكوب است شايد روزي در جائي تو دانشمند بزرگي شدي و ممكن است بخاطر آوري و به ناظران هنر و علمت گوئي كه ” پدرم درجشن تولد 9 سالگيم اولين ميكروسكوب را  به من هديه داد” و شايد من هم عمري گرفتم كه در آن روزگار در كنارت باشم و لي  اگر روزي جسم من در كنار تو در آن زمان  نبود بدان كه روح من همواره به تو خواهد گفت كه در زندگي سعي كن كه به جزييات توجه كني اما ريز بين نباشي و تلاش ننما كه هر چيزي را تنها از دريچه نگاه خود بنگري كه ميكروسكوپ نه براي ريز بيني كه براي يافتن علتهاو درمان آن چيز هائي است كه باعث شود همه چيز ها و آدمهاي دنيا را خوب و سالم نبينيم

محبوبم

هيچگاه دوست داشتن را از ياد نبر زيرا در تمامي روزهاي حياتم تنها خواسته ام اين نكته را بخاطر داشته باشي كه

“عشق آن است كه موقوف را هدايت باشد”

زيرا كه همه چيز عشق است  و تنها را ه رسيدن به خدا عشق بوده و هست و  خواهد بود

ناز بانو

برايت بهترين ها را آرزو مي كنم دوست دارم مضربهاي بسيار بزرگي از 365 روز همراه عشق و شادماني و اميد و ايمان ر ا در زندگيت داشته باشي  و به ياد بياوري كه هميشه دوست داشته و دارم و خواهم داشت

پدرman va aylii2

“تصوير در آينه”

ژوئن 29, 2009

مهرنوش 1

مي نگرم…

به چشمهايم مديونم  و مي دانم كه اين دين را نمي توانم هيچگاه ادا كنم سالها است كه با اين چشم ها خوبي ها را ديدم حتي در آن روز گار كه آن ها را خوب هم نمي ديدم اما هيچگاه نمي دانستم در روزگاري چنين پيچ در پيچ بتوانم آن رويا را بينم كه بارها ديده و هرگز باور نكرده ام كه رويا نيستند در ميان سايه و روشنهاي روزانه زندگي كردنها و در هنگامه خستگي از فشارها و تكرار آن چه كه نخواهم كه بار ديگر بر سر عزيزانم آيد ناگهان خواستم كه نبينم و اين نديدنم بهر آن نبود كه نمي خواستم كه ببينم بلكه از آن بود كه غصه ها برايم قصه اي ساختند و چنين بود كه به يك باره تكراري ترين  تكرار تاريخ كرده و خود زني نمودم و چه سخت بود اين خود زني ها پر از غصه و قصه و حرفهاي ناگفته و ناشنيده و من  نديدم و نخواستم ببينم اما در ميان همه اين نديدنها همواره ديدم دنياي تصور من و آن آينه اي كه تصوير ي بي همتا را در ذهنم همواره متصور كرد در ميان دنياي خاطراتم جاودانه شد آري اين روياي جاودانه را با خود حمل مي كردم و مي پرسيدم كه

به كدامين دليل مشمول اين لطف الهي قرار گرفته ام ؟اما مي دانستم كه مهر بان يزدان من همواره مرا گفت “بخوان تا اجابت كنم “آري او در مقام الهي خود  مي بخشد بسيار بيش از آن چه ما لياقت آن را داشته ايم و باز هم مي گويد ” بخوان تا اجابت كنم “و من خواسته هاي بي كران را داشته ام كه از يزدان مهربان دريافت نموده و بسياري نيز بي آن كه حتي تصور آنها را داشته باشم از او دريافت كردم و چنين بود كه تصوير درآينه با  معجزه عشق و بخشش آن با من بماند و به ياد مي آورم كه چقدر با حسرت انديشيدم كه  اين تصوير در آينه را تا به ابد در خاطره ها خواهم داشت و حسرتي به اندازه تمامي زندگانيم  خواهم برد اما بار ديگر تصويري را ديدم در خرمن عشق و مهر و عطر ي كه در رنگ زيباي ياسمن مي در خشيد رويا را ديدم عطر حضور و روياي ديدار و مهر جاوداني كه در دنياي واقعيت نيز آن را رويا ديدم و در اين رويا غرق گشتم آري چنان غرقه روياها بوده ام كه تصوير در آينه را فرا تر از رويا ديدم تصويري كه مرا پند مي داد كه هيچگاه از لطف خداوند غافل نشوم و من خدا را بوسيدم و دنيا مهربانيهاي او را بوسيدم و عشق را بوسيدم و در آن يگانه شدم غرق در يگانگي ها و در تمناي يكي شدنها چرخيدم و چرخيدم و تنها واستم كه اين چرخشها اگر هم باشد باز با يگانگي ها همره شود اين يگانگي جاودانه است در عرصه بي زماني و بي مكاني مي خرامند و من روزمرگيها  را در لحظه اي ديدم و اين يگانگي و غرقه در يگانگي شدنها را از ياد بردم و باز يگانه گشتم و گشتم يگانگي را …

مي خرامم در خرمن گلهاي ياسمن و  آن را به آغوش مي گيرم به آسمان برم و چون رسم ديرين دعايم و تمنايم و خواستارم رو به اوست كه در بالا مي بينم رها شده ام و رها كرده ام وصل را چه كلمه حقيري در مقابل  اين عبادت با ياسمين ها مي بينم و در باغ ياسمين غرقه شدم و باز چشمها را ديدم آن چشمهائي كه به حق چشمهاي مرا هم زيبا ترين كرد زيرا چشمهائي كه زيباترين هاي دنيا را مي بيند  زيباترين چشمها هستند و من زيباترين چشمهاي دنيا را در باغ ياسمين ها ديدم  و باز عاشقي را لمس كردم عشق را رها نمودم و باز يافتم كه بايد بي بهانه عشق بازي كرد و تصوير درآينه مرا پيام دهد

زندگي را درياب و  رويا را درياب  و فردا را از ياد ببر

زندگي را درياب و رويا را درياب و فردا را از ياد ببر

” مايكل جكسون” يك خاطره جواني

ژوئن 28, 2009

micheal

خبر كوتاه بود

“مايكل جكسون كه از او بعنوان پادشاه موسيقي يادمي شد در سن 50 سالگي بعلت ايست قبلي در گذشت”و باز حديث پهلوان زنده را عشق است را اين بار در ديار غربت ديديم سالها پيش هنگامي كه مايكل جكسون به قصد قهر با ملت آمريكا رهسپار يكي از كشورهاي حوزه  خليج فارس شد هيچكدام از اين عاشقان آمريكائي كه امروز  اين گونه براي اين پديده بزرگ  گريستند نخواستند كه با او آشتي كننداما حالا همه دم از غريبي و تنهائي او مي زنند افسوس..

12 سال سكوت مايكل جكسون  وميليونها دلار بدهي او معنائي جز ” پهلوان زنده را عشق است ” را داشته است ؟ قصه تلخي است شايد تلخ تر از استعدادي بي نظير كه شايد بايد او را تكرار ناشدني از بعد قدمت و قوام و ابتكار و خلاقيت دانست براي بسياري از مردان و زنان كه در دهه هاي 40و 50 سالگي خود هستند مايكل جكسون  تنها يك خواننده پاپ و يك سوپر استار موسيقي نيست او يك بخشي از روزهاي فراموي  نشدني اين زنان و مرداني است كه در آن روزها دختران و پسران نوجواني بوده و به معجزه موسيقي مايكل جاكسون گوش سپرده و يا آنهائي كه كمي خوش شانس تر بودند با دقت  به او مي نگريستند و به همراه او آستينهاي كاپشنهاي چرم خود را بالا مي دادند و بار ديگر شلوارهاي چرم  را با آنها مي پو شيدند تا مد” چرم ” را كه سخت دمده بود بار ديگر جهاني كنند تي شرتهاي سفيد و مو هاي سياه بافته شده و يك لنگه دست كش پو شيدنها و… همه بخشي از آن خاطرات دوران ” جواني ” كردنها است   مايكل جكسون آن سالها نمادي از يك جريان فكري بود جرياني كه اعتقاد داشت همه چيز را بايد از نو ساخت او با جراحي هاي مرتب زيبائي و  ابداع حركات خاصي در اجراي موسيقي و رقص توانسته بود قلب بسياري را  در جهان در طي سالها جذب كند و بتواند ركورد فروش آثارش را در كتاب گينس جاودانه و به فروش 750 ميليون دلار در آمد ماحصل از  آثار هنريش برسد  او در آن دوران  ديگر آن كوچولوي سالهاي دور گرو ه ” Jackson s five” نبود شايد يكي از زيباترين خاطراتي كه بسياري از ما از حضور مايكل جكسون در عرصه موسيقي داريم  اجرا و تهيه كنندگي يكي از بزرگترين آهنگهاي جهان يعني ” we are the world” است او با نابغه اي به نام كوئيسي جونز و ياراني چون استيوي واندر و لايونل ريچي و پل مك كارتني و مادر خوانده اش دايانا راس و بسياري ديگر از خوانندگان و ستارگان بزرگ دنياي پاپ در آن سالها توانست به نفع كودكان آفريقائي و با تمركز بر روي  مسئله گرسنگي آنها جمعي بزرگ از ستارگان را در يك نقطه جهان گرد آورده و شاهكاري به نام “we are the world” را بيافريند و تمناي همبستگي و اتحاد و رفع تبعيض و دوستي وپايان جنگها و اختلافها  از تمامي جهان داشته و بگويد كه جهان ما يكي است پس رنج هر انساني در هر گوشه جهان بايد رنج تمامي جهان باشد  دوران درخشش مايكل جكسون با فراز و نشيبهائي رو به رو بود كه فرازهائي او عمدتا در بعد هنريش و فرودهايش در بعد زندگي خصوصيش بود شايعات نه چندان جالبي كه بر حول و محور زندگيش مي چرخيد و تغييرات بي انتهاي قيافه اش با استفاده از جراحي هاي مختلف زيبائي براي او دشمني ها و صد البته بدهي هاي زيادي به وجود آورد و سرانجام او را راهي دادگاه و بعد از آن هم وادارش كرد كه به تبعيدي خود خواسته  بپردازد و سالها به دور از آمريكائي باشد كه امروز در رثاي او ساكنانش در كنار ديگر مردم جهان  مي گريند اما با تمامي اين فراز ها  و فرود ها مرگ او بسيار غير باور است و كمتر كسي است كه بتواند باور كند كه مايكل جكسون را ديگر بر روي صحنه نخواهد ديد بليطهاي كنسرت لندن او اين روزها تنها يك نام متوفي را بر روي خود دارد اما همگي مي دانيم هنر و استعداد و خلاقيت و خاطراتي را كه مايكل جكسون براي مردم جهان باقي گذاشته نامي زنده بر روي قلبها و اذهان جهانيان تا بي كران خواهد بود مايكل جكسون در تالار افتخارات موسيقي جهان در كنار نامهائي چون الويس پريسلي و گروه بيتلز قرار مي گيرد و دنيا در اين انديشه و نيايش خواهد بود كه شايد جهان هستي بتواند بار ديگر چنين ” پديده” اي را بوجود آورد و اين مسئله اي است كه باورش بسيار سخت  به نظر مي رسد و شايد بايد براي دلخوشي اين  حديث حافظ را براي او هم ترنم كرد

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

طفلكي كركس

ژوئن 27, 2009

كركس

در روزنامه ها  اين روزها يك خبر بسيار  خاص جلب نظر مي كرد متن اين خبر چنين بود

” به گفته دانشمندان باستانشناس  در يكي از غارهاي كشورآلمان فلوتي  به قدمت 35 هزار سال از استخوانهاي كركس يافته شده است ” براستي جالب است از استخوانهاي  پرنده اي  كه گويند نفير مرگ است آواي موسيقي وزندگي درآيد و اين خبر من را به دنياي نشانه ها و انديشه ها و نتايج  برد و خواستم كه با آقاي يا خانم  كركس سخن بگويم و برايش نامه اي بنويسم

كركس مهربان سلام

مي دانم كه حالت خوب است و در دنياي ديگري هستي دنيائي كه شايد ديگر به تو به عنوان عفريت مرگ برخورد نخواهند كرد و هر گز نخواهند گفت كه باز كركس ها آمدند تا سفير مرگ آيد اما همه مي دانند كه مرگ هيچ سفيري ندارد بلكه خود آيد و لي از آنجائي كه ما آدميان دوست داريم براي هر چيز مقصري به غير از خود پيدا كنيم اتمام روزگار دنيوي  خود را به تو نسبت مي دهيم زيرا همه خود خواهانه اعتقاد داريم كه آنقدر خوب و با ارزش و بي همتا هستيم كه ساليان سال  زندگي بايد عشق به ما ورزد و از اين رو است كه ترا بدنام  كرده و مي كنيم وخواهيم كرد زيراهميشه  بايد باشيم و حق ما است كه به هر گونه اي چه خوب و چه بد و چه مهر بان و چه نامهر بان و چه زيبا و چه زشت تا به ابد زندگي كنيم و همه جهان را فداي اين زيستن خودخواهي هايمان نمائيم  اما امروز مي خواهم از تو سپاس گويم زيرا كه تو حيواني هستي كه خود هيچ كس را نمي كشي بلكه از مردن ديگران ارتزاق مي كني و هيچگاه به زيستن عالميان   نگاه نمي كني و از اين رو حسادتي به آنها نداري تو آنقدر به مرگ موجودات احترام مي گذاري كه اجازه مي دهي تا آخرين نفس حيات خود را ادامه دهند و بعد پيش آنها آئي در حاليكه بسياري در زمان حياتت ترا نفرين كنند و شوم دانند اما تو در هنگام حيات اجساد را مي بلعي و سعي مي كني كه اجساد بد را از اذهان بر هاني و تنها خاطرات را نگاه داري تو آنقدر مهر باني كه در طول حياتت بارها مورد شماتت قرار مي گيري اما دم نمي زني ترا دشنام دهند و سنك و تير به سويت پر تاب كنند اما باز آرام گيري و هنگامي هم كه مردي باز هم نوعانت به سراغت مي آيند و اجازه نمي دهي كه مراسم ترحيم تو باعث رنجش خاطرديگران شود تو حتي در بعد از مرگت هم مهر باني و از استخوانهايت براي همه آدميان از 35 هزار سال پيش تا به امروز موسيقي و آرامش و شادي آفريدي و خواستي كه چون زمان حياتت بهر زيستن آدميان شادماني به آنان هديه دهي  و عيش آنها را نقض نكني

كركس مهر بان تو پرنده مهر باني و بي ادعائي هستي و همواره در مرگ در كنارمان و بعد از مرگ هم صور شادي بخش به ما هديه دادي اما ما آدميان چه سخت با تو برخورد نموديم و به هم نوعان خود كه به دنيال حرص و آز و جاه طلبي هاي بي دليل بودند لقب ” كركس ” داديم و به همين دليل از تو عذر مي خواهم آخر آدم آزمند و پست و جاه طلب مگر مي تواند به زندگي آدميان و ديگر موجودات  احترام گذارد و تنها در هنگام مرگ آيد و جسد اورا ببلعد تا طبيعت را پاكيزه نگاه دارد و در لحظه هاي اول مرگ همراهي تا ديار باقي با او  باشد و بعد از آن هم وقتي مرد باز با استخوانهايش برايش سرود شادماني و موسيقي بنوازد براستي تو كركس مهرباني و آن آدميان همه چيز جز كركس هستند همه نامها و القابي كه شايد در ظاهر معني كركس و لاشخور را ندهند اما به واقع مردار خوار روحهائي هستند كه از اعمال آنها نخست خسته و بعد پژمرده و سرانجام مرده اند

كركس مهر بان دوست دارم و هميشه به تو احترام مي گذارم در ضمن اين شعر آن عاشق شاعر و نقشا پارسي را هم كه سهراب نام داشت  تا بي كران شقايقها زندگي مي كند را به تو تقديم مي كنم

من نمي دانم كه چرا مي گويند اسب حيوان نجيبي است

كبوتر زيبا است و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست

گل شب بو چه كم از لاله قرمز دارد

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

ارادتمند تو

آدمي سخت پريشان

اي كاش يادمون نره

ژوئن 25, 2009

زيبا عكس

توي آن سالهاي دور شهر ما آن هنگام كه اذان غروب بانگ بازگشت به خانه را  مي داد حاجي كركره مغازه را مي كشيد پايين و رو به سمت خانه و بهر ديدار بچه ها لحظه شماري مي كرد او  دستمال يزدي خود را پر خوراكي و شب چره اي  و هديه اي مي نمود و سر كوچه كه مي رسيد نگاهي به در سبز خانه اش كه مي كرد خدا را شكري مي گفت  و بعد هم يااللهي مي گفت وارد مي شد و حاج خانم را مي ديد كه با بچه ها نشسته اند در انتظار  او و بعد بساط چائي و ميوه فصل و شام و بگو بخندي به راه مي افتاد اگر تابستاني بود كنار حوضش كه پر نقش پادشاهان قجري و روي تخت و بر روي قاليچه تركمني مي نشستند و اگر زمستوني بود هوا زير كرسي و در كنار دلهاي گرمشون دل مي دادند و قلوه مي گرفتند  و حاجي به حرفهاي بچه ها گوش مي داد صحبتها از عقد و عروسي و زايمان و رمل و جادو نزائيدن  همسايه ها بود و بعد كه ماه خوش رقصي را توي وسط آسمان شروع مي كرد حاجي براي بچه ها از توي كتاب هزار و يك شب  قصه شاه پريان تعريف مي كرد از همان شهرزادي كه ز عشق و دلدادگي و اميد و ايمان و صفا سخن مي گفت و مي خواست نفرت و دو دلي و خود خواهي را از دل سلطان بيمارش رها كنه …

سالها گذشت و بچه ها بزرگ شدند و هر كدام مهندس و دكتر و كارمند و پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند  و ديگر از يادشان  رفت كه كتاب هزار و يك شبي و شاهنامه اي بود كه ياد گار  حاجي بود كه  با قصه هاي شاه پريان عيش وصفا را بين  بچه هاش قسمت  مي كرد بچه ها دنبال تلويزيون و راديو و ضبط و صوت بودند و خانه ها پر از قصه هاي آدمهائي كه شده بودند چون شاهزاده پريان حرفها  مي زدند حتي وقتي آن بچه ها هم بزرگ شدند تبديل به پدر و مادر و عمه و خاله و عمو دائي هم كه شدند حتي آن موقع كه  پدر بزرگ و  مادر بزرگ هم كه  شدند  هيچ كس از آنها نخواست كه از قصه هاي شهرزاد و كتاب شاهنامه  آن حاجي مهر بان سخن بگه اگر بچه اي قصه مي خواست راديو را نشانش مي دادند وموج آن را روي قصه شب مي گذاشتند  اما قصه شب از يك صدا توي يك جعبه شنيدن كجا و افسانه گوئي  حاجي كجا …

باز حديث بهار و تابستان و پاييز و زمستانها آمد و سالها گذشت آن بچه ها هم بزرگ شدند هر كدام پدر و مادر و عمو خاله و دائي و عمه شدند اما حديث عكس ماه توي حوض خانه پدري را يادشون نيامد قصه آنها با بچه ها شون ديگر حسابي فرق مي كرد بچه ها ديگه با پدر و مادر ها تو يك اتاق بهر ديدن تلويزيون و شنيدن راديو هم جمع نبودند ضبط صوتي كه زدلكش و ويگن و گوگوش و هايده و… بخونه هم مشتري نداشت قصه ها عوض شده بود عصر كامپيوتر و ماهواره و ام پي تري بود و هر كس توي اتاق خودش يك خانه داشت و خانه ها ديگه يك خانه نبود همه با هم مثل هم محله اي برخورد مي كردند ديگه نه همسايه  بود نه بچه محل و نه آش مادر بزرگ همه چي شده بود مو نيتور و كيبورد و هيچ كس با كس ديگه حرف نمي زد قصه گوئي همه از ياد برفت آخه نرم افزارش بود اما آن نرم افزار كجا و كلام نرم مادر بزرگ و پدر بزرگ كجادر آن  پيدا مي شد توي كامپيوتر ها همه جا وحشت بود و خون و آتش سوزي و دود و پر درد بود كم كم تو اتاقها غم پر شد و ترس مهمان همه دلها شد كم كم تنهائي ديگه براي خودش آقا و غول شد  اين طور بود كه همه ترسيدند پيش هم خزيدند و گفتند از عشق بگو و از خانواده و از هم وطن و از يكي شدن و اين گونه بود كه بار ديگه قصه حاجي قديمي از نو تكرار شد همگي يكي شدند و رفتند سراغ كتابخانه قديمي و افسانه هاي شهرزاد را ياد آور شدند و  قصه شهرزاد ايراني را دو باره  از بر شدند همگي عاشق و همگي محبوب و همگي دلداده و صبور و مبهوت آن تصوير ماه در حوض پر عكس شاهان قجري در خيال خود شدند همه حسرت آش مادر بزرگ را خوردند مهر باني و آن بوي شب چره  كه ز دستمال حاجي باز آمد آخه همه با هم مهر بان شدند همگي يكي شدند

آره همگي يكي شدند

كاش كه بهار و تابستان پاييز  زمستان كه بگذره هيچ كس از ياد نبره كه بايد هميشه يكي باشيم با قصه ها هم نوا شويم شاهنامه خواني بابابزرگ يادمان نره آن تهمتن و فريدون و قصه سياووش و رستم فرخزاد از ميان نره

اي كاش يادمون نره

“ناز نكن”

ژوئن 24, 2009

eshghbazi

خيابان شلوغ بود و مردم  در رفت و آمدي ديوانه وار زندگي را به گونه اي مي گذراندند و شايد هم اگر بي انصافي نباشد خوب به جزئيات زندگيشان آگاه بودي  بايد مي گفتي كه به هدر مي دادند   و  در اين ميانه پيرزني دستي به موهايش كشيد سالهاي زيادي  آمد ه و رفته  بود كه همه آن سالها تنها در پي سفيد كردن موهايش رفت و پيرزن مي انديشيد كه

چه حيف…………

پيرزن با لبخندي به زوجي كه درميان اين همه غوغا ي خيابان نشسته بودند وبا هم صحبت مي كردند با دقت مي نگريست به نظر مي رسيد كه   زوج  جوان داستان عجيبي داشتند دختركي چشمهاي بي نهايت زيبايش اشك آلود بود زير لب صحبتهائي مي كرد و گاه گاهي دستهايش را محكم به پيشاني مي كوبيد و پسرك هم با نگاهي سراسر از نگراني به او و با شرمساري به اطرافش  مي نگريست داستان آن دو را پير فرزانه نمي دانست ولي مي توانست حدس بزند كه چه گونه مسئله اي  مي تواند باشد به همين دليل با لبخندي از كنار آنها رد شد و بلند فرياد زد

_ ناز نكن …ناز نكن ..

زوج به او نگريستند پسرك با نگاهي متعجب و دخترك با چشمهاي خشمگين او را نگاه كردند و سر انجام دختركه به نظر مي آمد سخت از اين جمله خشمگين شده است از پسرك جدا شد و به دنبالش رفت و  جواب او را با فرياد ديگري داد وپرسيد

-مادر!از كجا مي داني كه ناز كرده ام ؟

پيرزن لختي ايستاد و خنديد و به سوي او آمد و همانجا كنار خيابان پرتردد نشست و گفت

_ دخترم ! ناز مي كني

ولي دختر كه به نظر مي آمد كه حاضر به قبول كردن نبود شروع به سخن گفتن كرد و گفت

- نخير هم ! اصلا شما مي دانيد كه چي شده ؟ اين آقا…

قبل از آن كه دخترك اجازه يابد بقيه حرفهايش را بزند پيرزن گفت

_ نمي خواهد بقيه حرفت را بگوئي همه داستانها را مي دانم . خودم من هم از اين قصه هاو شايد بسيار شبيه آنها را  داشته ام  تو فكر كردي هميشه موهايم اين همه سپيد و چشمهاي كم سو و چين و چروك صورتم اين گونه هويدا بود ؟ نه دخترم ! هر كدام از اين تارهاي موها بهر نازكردني سفيد شد هر كدام از اين كم سوئي هاي چشم بهر گريستني ازسر ناز نكشيدنها  بود وشايد هم  بهر غمهائي كه  آمدند و  حتي   گاهي بخاطر غصه هائي بود  كه هرگز نيامدند  و حالا هم كه صدايم مي لرزد بهر آن كسي است كه ديگر نازهاي مرا تنها بايد زير خروارهاخاك بشنود كه مي دانم ديگر نخواهد شنيد

دخترك به پيرزن نگريست كه همچنان ادامه مي داد

-آري دخترم! اين لحظه ها را  قدر بدان چه كسي داند كه فردا چه خواهد شد ؟ شايد فردا نه ناز و نه نازكشي ماند و به غمهاي امروز خندي و ممكن است فردائي آيد كه ببيني هيچكدام از غمهائي كه امروز نگرانشان بودي هيچگاه نيامده است و آنگاه گريه كني بهر بي هودگي اشكهائي كه نبايد ريخته مي شد و چينهائي كه به پيشاني نبايد مي دادي

اشكها در چشمهاي سياه  زيباي  دخترك ديگر نبود و تنها دستهايش را دراز كرد و دستهاي پيرزن را گرفت و لبخندي به او زد و پيرزن مهر بان كه حالا صورت مادر بزرگي را گرفته بود اين گونه ادامه داد

_آفرين دختر خوب برو آن طرف و دستهاي او را بگير و يادت نرو د كه چه  كار نكني

دخترك لبخندي زد و پاسخ داد

_  يادم هست ديگرناز نخواهم كرد

و بعد دوان دوان به سمت پسرك كه آن سوي ايستاده بود رفت و پيرزن هم با انگشتش قطره اشكي را كه در چشمهايش جمع شده بود پاك كردو زير لب حرفهاي معشوق ساليان دور را تكرار كرد

” وقتي عشق فرمان دهد محال سر تسليم فرود مي آورد

يك قصه قديمي

ژوئن 23, 2009

tehran

در سالهاي دور ودر ميانه جنبش مشرو طيت و در آن روزها كه ملت ايران از ظلم و جور ظل سلطان ها و قبله عالمها و مفاسدي كه خود را همه افتخار عالم مي دانستند سخت خسته بودند و بهر بر پائي عدالتخانه اي دست به اعتراض مي زدند و در ميان همان اعتراضها كه توسط نيروهاي بي شماري چون گزمه هاي حكومتي و قزاقهاي روسي سعي به سر كوبي آن بود و مردم در زير چوب خوردنها و تحمل گلو له هاي سربي در قلب بهترين فرزندان خود همچنان نداي آزادي را سر مي دادند تا بگويند مي خواهند عدالتخانه اي به نام مجلس با راي خود داشته باشند وبعد ناگهان ديدند پس از خون دل خوردنها به يك باره آن عدالتخانه مورد هجوم استبداد سياه و توپهاي كلنل لياخوف قرار گرفت تا بگويند كه مردم عوام ناس و رعيت و بي لياقت را چه به اين غلط كردنها و آنها كه نبايد داراي حق راي باشند و ارباب و رعيتي را چه كسي بايد رعايت كند؟ درست در آن روزگار تلخ دو دختر در جلوي سقا خانه اي ايستاده و بهر سلامتي دلاور مردان ايران شمع روشن مي كردند يكي از آنها ناهيد و ديگري نوش آفرين بود اين دو نوگل تهراني در ميان تمام دعاهاي خود يك دعا را بيش از پيش زمزمه مي كردند و آن سلامتي تمامي جوانمرداني بود كه بهر آزادي ميهن پاي به ميدان مبارزه نهاده و خون خود را به حراج نامردمان و نامردان وطن فروش گذاشته بودند در ميان دعا ها ناهيد مي گريست تنها از خداي خود مي خواست كه خون ناحقي بر زمين ريخته نشود و زمين ايران گلگون از خون ايراني نگردد در ميان اين راز و نياز با خالق اين دو دختر نوجوان گزمه اي از كنار آنها گذشت و با چشمهاي وقيح و تمسخر آميز خود لبخندي دهشتناك زد و گفت - آبجي ! براي ما هم دعا مي كني ؟ دخترها ترسيدند وهيچ نگفتند آخر گزمه بي شرم بود و قداره كشي را هنر خود مي دانست آنها مي دانستند كه سبيلهاي از بنا گوش در رفته تنها نشان مردانگي او بود و از جوانمردي هيچ بوئي نبرده بود و لي گزمه كه وقاحت و بي شرمي را از اربابان قاجار و روسي خود ياد گرفته بود بار ديگر سبيلهايش را چرخي داد و نزديك دختر ها شد و پرسيد _ نگفتي آبجي ؟ براي ما هم دعا مي كني ؟ ناهيد شير دختر ايراني بود او نمي توانست وقاحت را تحمل كند او توكلش به خود آفريننده عالم و نه قبله عالمها توخالي بود به همين دليل فرياد زد - دعا مي كنم كه ” مرد” باشي گزمه كه اين سخن را شنيد خشمگين شد و ذات پليد خود را نشان داد روزگار آشفته اين فرصت را به او داده بود كه نامردي هاي خود را پشت قداره و سبيلش پنهان نماند قمه خود را در آورد تا بلكه شير دختر را بترساند اما ناهيد لبخندي زد و رو به نوش آفرين كرد و گفت _آبجي دو تا شمع براي اين بنده خدا روشن كن آخر كسي كه به دو تا زن تنها در تاريكي و جلوي سقا خانه نيش كنايه مي زند تنها از مردي دور شده است اما آن كه قداره بر روي زن و ناموس و هم وطن خود در تاريكي شب مي كشد غير از مردي از آدميت هم دور است اين سخن ناهيد خشم آن مزدور قدار كش نوكر قزاق بي اصل و نصبي چون لياخوف ديگر اربابان روسي رابيشتر كرد و دخترك را غرق خون ساخت و در سياهي شب نا پديد شد و نوش آفرين به سوي ناهيد دويد و فرياد زد _آهاي مردم! مردي پيدا نميشه؟ حداقل يك آدم اين طرفها پيدايش مي شه تا به داد ما برسه ؟ و فرياد نوش آفرين سكوت شب را شكست همان سياه شبي كه در ميانش بسيار مردان و آدميان باغيرت بودند و با خون ناهيد هوشيار شدند و آرزو كردند اي كاش براي هوشياري و بيداري اين خون ها بر زمين ايران زمين ريخته نمي شد اي كاش اي كاش

رازي براي آيلي

ژوئن 22, 2009

toto

رازي كه به غير نگفتيم و نگوئيم

با دوست بگفتم كه او محرم راز است

حافظ

دخترم آيلي در اين روزها بسيار بزرگ شده است و اين آرزوئي بود كه شايد تا چند هفته پيش داشت و مرتبا آن را تكرار مي كرد و از آن  سخن مي گفت و لي  حال كه به اين آرزو رسيده است  با تعجب بسيار عاشق دوران كودكي شده است  اوديشب مي گفت

_ بابائي ! خيلي خوشحالم كه هنوز بچه هستم و كاش هميشه تو بچگي بمانم

خوشحال شدم كه آيلي قدر آن چيزي را كه دارد حالا و نه مثل بسياري از ما وقتي از دست داديم و آن هم با غم و اندوه مي داند ولي بسيار دوست داشتم بدانم كه چرا از بچگي خود خوشنود است به همين دليل پرسيدم

_ دخترم ! از چه چيز بچگي خوشحالي؟

آيلي در حاليكه به روزنامه هاي اطرافم و صفحه مونيتوري كه باز بود و تلويزيون كه مرتبا صحبت مي كرد و از سوي من دشنام مي شنيد مي نگريست گفت

- آدم تا وقتي كه كوچك است تنها قهر مي كند و اين قهرش هم خيلي زود با يك لبخند تمام مي شود اما توي دنياي آدم بزرگها قهر مي تواند خيلي بزرگ شود مي تواند باعث شود كه آقاي پليس آدم را با چوب بزند و يا اين كه از آن دودها توي هوا بفرستد كه مثل فلفل است  و يا اين كه باعث شود آنقدر قهر ادامه داشته باشد كه حتي باباي هميشه خندانم  خيلي عصباني شود و در دفترچه نمره اخلاقش هميشه نمره هاي بد بگيرد بر خلاف قديمها كه حداقل 18 يا 19 مي شد آدم تا وقتي كوچك است اگر تو بازي جر زني كند فوقش بازي را به هم مي زند و از اول شروع مي كند اما تو بازي بزرگتر ها اين قانو ن نيست و بايد بازي را آدمها قبول كنند و اگر قبول نكنند مجبور مي شوند به هم فحش بدهند يا اين كه توي خيابان از آقاي پليس كتك  بخورند  وقتي آدم بزرگ مي شويم هيچكدام از كارهايمان درست نيست معلو م نيست داريم روزنامه مي خوانيم و يا اين كه توي اينتر نت هستيم و يا اين كه تلويزيون نگاه مي كنيم و هر كدام از اين كارها هم كه مي كنيم خوشحال نمي شويم و يك مدت كه مي گذرد روزنامه را پاره مي كنيم و يا  به اينتر نت فحش مي دهيم كه چرا باز فينتر(  منظور آيلي فيلتر)  است و يا اين كه تلويزيون چرا بايد صداهاي عجيب و غريب از خودش در مي آورد و يك دفعه سياه مي شود توي دنياي آدم بزرگها همه به هم دروغگو مي گويند ديگر آقاي پليس همان نيست كه وقتي گم شدي بايد بروي و به او اعتماد كني و ديگر مثل فيلمهاي سيامك آقاي پليس آخرش با مهر باني به آدم نصيحت هاي خوب نمي كند توي دنياي بزرگترها اگر دعوا بشود تمام كلاسهاي بچه ها را تعطيل مي كنند و ديگر نمي تواني بيرون راحت بروي و توي پارك بازي كني آخر يك دفعه مي تواند هواي پارك پر دود شود و همه آدمهاي توي پارك  با پليسها بازي گرگم به هوا و يا قايم باشك بازي كنند اما با اين كه اين بازي را مي كنند هيچكدام نمي خندند و..

آيلي آهي كشيد و با افسردگي مرا نگاه كرد و من هم دلم سوخت نه بخاطر اين كه دوران بچگي او نيز چون بخش بزرگي از دوران زندگي من بوده كه نوجوانيش انقلاب و جوانيش جنگ و حالا اين گونه غمگين و پر از اتفاقهاي غم آلود و حسرت بار است بلكه از اين بيشتر افسرده شدم كه كودكان ايران چون نوجوانان و جوانان و تمامي مردمش به گونه اي سخت از ترن زندگي پر از شادماني و آسايش  دور افتاده اند دلم مي خواست به آيلي كه اين روز ها تنها نفرت را بجاي عشق مي بيند كمي مهر دهم كانال تلويزيون را روي جائي گذاشتم كه تام و جري را نشان مي داد و جالب  اينجا بود كه در اين كارتون خاص تام و جري با هم دوست بودند آيلي كه اين صحنه را ديد بار ديگر گفت

- كاش اگر بزرگ هم شدم مثل تام و يا جري بشوم كه دعواهايشان زود تمام مي شود و باز هم همديگر را دوست دارند كاش كه دنيا مثل دنياي كارتونها بود و در آن اگر به سر كسي مي زدي تنها يك سر باد مي كرد كه تازه آن را هم با انگشت مي توانستي به داخل فرو دهي و يا اين كه اگر گلوله اي شليك مي شد يك خورده سياهي مي داد راستي بابائي چرا دنياي آدمهاي بزرگ با كوچولوها  اينقدر تفاوت دارد؟

كمي فكر كردم و گفتم

- دخترم خودت هم وقتي بزرگ شدي مي فهمي كه چه رازهائي اين دنياي بد بزرگترها دارد پس سعي كن هميشه كودكي و آن آدم كوچولويت را نگاه داري

آيلي يك ” باشه ” قشنگ گفت و من به آن كلمه ” راز” فكر كردم  و در حاليكه موهاي آيلي را نوازش مي كردم و  اين شعر خيام را خواندم

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

اين حرف معما  را نه تو خواني و نه من

در پس پرده گفتگوي من و تو است

چون پرده بيافتد نه تو ماني و نه من

در پي افسانه خويشتن

ژوئن 21, 2009

عاشقانه هاي من

شايد در ميان خوابها و بيداريهايم تنها چيزي را كه مي خواهم واقعي ببينم رو يائي است كه شايد در و اقعيت دريك دو گانه سخت در تضاد به هم ديده مي شوند رو ياي من در دو گانه اي است كه گاه بسيار واقعي تر از واقعي وگاه دور تر ازهر تخيلي به نظر مي رسد حتي رو يا هم در اين سرزمين روي ئي يعني ا ايران محبوبم به گونه اي ديگر نقش بازي مي كند و هيچكس نمي تواند با قاطعيت بگويد كه واقعي است و آيا به و اقعيت مي رسد و يا اين كه توهم و دور از دست رس است اما وقتي نگاهي به چشمها مي كند بر اشكهاي تمامي مهر بانان هم وطنم مي گريم و با لبخند هائي كه از سر تمسخر به توهمات و دروغها مي زنند از سر خشم مي خندم به اين نتيجه مي رسم كه اين رو يا نمي تواند كه حقيقي نباشد اصولا هر رو يائي قابل دسترسي است اگر ايمان و اميد و عشق رسيدن به آن رويا باشد سالها پيش آن شاعر و شوريده و عاشق مولانا را مي گويم صحبت از رسيدن به افسانه ها كرد آن هنگام كه بگفت آنان كه گرفتار خدائيد بيائيد بيرون ز شما نيست خدائيد و خود آئيد آري خود آديد خود آئيد آري اين خود آمدن به سوي خويشتن رفتن و باور كردن آن چه كه درون من است همان قصه اي است كه سالهاي بعد پائو لو كو ئيليو برزيلي نويسنده محبوبم با استفاده از كلام مولانا در شاهكاري كه بسياري آن را قصه مولانا ناميده اند و ” كيمياگر” بود با قاطعيت گفت ” هر كسي بايد به دنبال افسانه خويشتن برود”و حالا اين كلام كه در يك دهه پيش و شايد هم بيشتر در آن هنگامي كه ” كيمياگر” كتابي مخصوص همان رو شنفكراني بود كه مثنوي معنوي و ديوان شمس در كتابخانه هايشان خاك مي خورد بي آْن كه يك بار باز شودو تازه به بازار آمده بود و همه ما خوانديم و به دنبال آن بوديم كه براستي رفتن به سوي افسانه خويشتن چيست ؟ امروز بيش از پيش نزديكمان است و حالا اين روزها پس از سالها افسانه خويشتن را باور مي كنيم اين افسانه همان خواستن ها است همان باور كردني است كه از سر ايمان و عشق و صد البته صبر بي كران آيد هر كدام از ما بايد به دنبال افسانه خويشتني رويم كه اين روزها ديگر حال و هواي افسانه ها را ندارد هر كس مي داند كه مي توان در غير افسانه ها نيز مي تواند آن را حس كند شايد آن چيزي را كه آرزوي امروز او است چون آنهائي به دست آورد كه آرزوي ديروز و شايد روزهاي خيلي دورشان بود و از اين رو است كه ديگر رويا معني ندارد و خيال را بايد از ياد برد و به دردهاي قلب و افكار مشوش شبانه چاشني اميد وايمان و عشق بيشتري زد به آسمان شهر تهران مي نگرد در اين آسمان بي كران همهمه هاي ز عشق آيد و ستارگان گوئي لبخند مي زنند اين ها همان ستارگاني بودند كه روزگاري با بي قيدي و يكنواختي به ما نگاه مي كردند دختري در باد را بخاطر مي آورم او لز ماه سخن مي گفت و قاطعانه اعلام مي داشت كه نقره فام مه بانو را مي بيند و من سعي مي كردم كه آن روزها كه اين حرف را شنيده ام تنها با قوه تخيلم به نقره فام مهتاب رسم اما اين روزها با چشم غير مسلح به توهم نيز مي توان نقره فام را ديد و مهتاب را نظاره كرد و در نور آن يك دوش مهتابي گرفت اين روزها در همه مديتشين هاي ماه گونه به خلسه اي سخت زيبا مي روم ديگر هيچ آرزوي شخصي ندارم اصولا زبانم براي شخص دعا نمي تواند بكند زيرا كه شخصي وجود ندارد تنها ” ما ” مانده است آري اين ” ما” اين روزها چه شيرين است هيچگاه در تمامي طول زندگيم اين گونه با اين ضمير زبان پارسي عشق بازي نكرده بودم اما اين ” ما” براستي يك ” ما” ديگر است اين ” ما ” مي تواند لبخند را به هر غريبه اي زند كه ديگر نا آشنا نيست و آشنا تر از هر آَشنائي است اين” ما” براي همه پسران و دختران و زنان و مردان و كودكان و پيرزانان و پير مرداني است كه هم وطن من شده اند همان هائي كه برايشان دعا مي كنم اگر بر زمين خوردند دستهايم را به آنها دهم همان هائي كه بايد دستهايشان را به من و من به آنها و ما همه به هم دهيم كه سرود جاو دانه خوانيم و فرياد زنيم

دست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را كنيم آباد

دستهايمان را به مهر به هم داده و مي دانم كه ميهن خويش را كنيم آباد

مي دانم كه كنيم آباد

بهار را بخاطر بسپار

ژوئن 20, 2009

zibaee9

باران مي بارد و پدر رو به سمت خانه است در آخرين روزهاي بهار چنين بهاري شدن آسمان تنها يك معني دارد

بهار را بخاطر بسپار……………..

و پدر بهار را از ياد نبرده است حتي اگر تمامي بر گهاي سبز را بر زمين اندازند تا به خيالي زرد شود به ياد خزان افتد اين برگها مي دانند كه همه از يك ريشه هستند ريشه اي به بلنداي يگانگي به اندازه اتحاد و يك پارچگي كه درختي را سازند در ختها مي مانند و ماندن درخت با تازه شدن تمامي برگهاي سبز است و برگها مي دانند كه خس و خاشاك نخواهند بود حتي اگر در زير پاي بي توجهي رهگذران خزان له شوند زيرا ياد گرفته اند كه

بهار را بخاطر بسپار……………………….

اما پدر بهار را از ياد نمي برد زيرا مي داند كه پدر ي يعني بهاري بودن  و مهر بان شدن و توجه كردن و درد فرزند را دانستن و از رنج او رنجيدن و از غم او گريستن و از خنده هاي او لذت بردن آري پدر بودن يعني بهاري شدنها و پدر نيز بهار است و بهاري شدن  اين خصلت پدري است كه آن را از ياد نمي برد و همواره به ياد دارد

بهار را بخاطر بسپار…..

پدر به خانه مي رسد و مي بيند دخترك كه معشوق است دست رو به آسمان بر داشته است و دعا مي خواند چشمهاي دخترك سراسر از تمناي اجابت دعا است و پدر بهر احترام به گفتگوي دو معشوقش دل به اين گفتمان عاشقانه مي دهد  ولي شيطان كنجكاوي او را رها نمي سازد و گوش به خلوت عاشقانه معشوق زميني و آسماني مي سپارد  و مي شنود كه دخترش بهار را از ياد برده و نفرين مي كند آري دعاي او نفريني است كه همه جا از مرگ و نابودي بهر آن دگري سخن مي گويد پدر در تعجب است در اين انديشه مي رود كه چرا محبوبش از ياد برده است كه

بهار را بخاطر بسپار……………………………

و صبر مي كند تا  گفتگو معشوق با معشوق تمام شود و به چهره او مي نگرد غرق خشم ودرد است آخر دخترك با نفرت بيگانه است او خشم را نمي شناسد و همواره ز عشق و مهر شنيده است او بخشندگي را مي شناسد و به دنبال انتقام و جنگ و  نقش ” من ” زدن نيست او مي داند هر چه كه مانده است ” ما ” نام  دارد و ” ما ” خود عطيه عشق است پس  باز  صبر مي كند تا قصه نفرين و درد پايان پذيرد و بعد رو به دخترك مي كند و مي گويد

بهار را بخاطر بسپار…………………………………

و دخترك شكايت مي كند كه چگونه مي تواند از بهار بگويد در حاليكه خزان بي  انديشه ها بهارش را نمي نگرند  و سعي دارند كه بهار را از خاطره ها ببرند او از مرگ بهار در اذهاني مي گويد كه هيچگاه بهار را دوست نداشته اند و تنها زردي و پليدي و نا خواستن بهار را طلب كرده اند وحتي پاييز را هم دوست ندارند زيرا كه از دوست داشتن تنها ” من ” را نگاه داشته اند وبقيه دنيا را نفرت هديه داده اند و.. پدر مي خندد و مي گويد

يادت باش آن كه بهار را نمي بيند بخاطر آن است كه بهار را از ياد برده و دعا را نفرين نموده و عشق را همره زيستن خود نبرده و نفرت با او هم آغوش است او نمي خواهد بهار را بيند  زيرا بهار برايش نا ديدني است  بهار با او قهر است حتي خزان نيز همره او نيست  زيرا خزان نيز پر ززيبائي ها است و او مخالف زيبائي و شعر و عشق  است رهايش كن و دلت را با نفرت پر نكن و ز نفرين با خداي سخن مگو كه خدا تنها دعائي را مي شنود كه زعشق و دلدادگي و مهر و بخشش باشد پس هيچگاه عشق را  از ياد نبرو

بهار را بخاطر بسپار…..

دخترك مي خندد و پدر مي خندد زيرا مي دانند خنده و شعر و شور و عشق همه ز بهاري آيد كه دشمن بهار از آن غافل است و هر دو فرياد مي زنند

بهار را بخاطر بسپار…..