Archive for می, 2009

اندر حكايت گاو

می 31, 2009

cow

امسال سال گاو است و شايد همين ياد آوري مرا به نو ستالژي سالهاي دور مي برد

سالها پيش در هنگام نوشتن انشا ” فوايد گاو” كه يكي از مهمترين سوژه هاي انشا براي همه معلميني كه يا معلم نبودند و يا اين كه از سر ناچاري مجبور شده بودند كه دبيري ادبيات و خصوصا  انشا را علي رغم بي تخصصي خود در آن ماده درسي بپذيريند ود ر نتيجه اين مو ضوع انشا را به شاگردان بخت بر گشته خود دهند شايد بسياري از همان شاگردان از جمله خود من كه يكي از آنها بودند با اين جملات انشا را شروع مي كرديم

… گاو حيوان مفيدي است او بسيار آرام  در علفزارها درحال چريدن است   او را مي توان راحت به گاو آهني بست و مجبورش كرد كه زمين را شخم بزند و يا اين كه در طويله نگاه داشت و مجبورش كرد كه شير دهد و اين شير غذاي مفيدي است زيرا مي توان از آن پنير و كره و ماست تهيه كرد و…”

همه اين گونه انشا را نوشته ايم كه گاوبي نوا را موجود مفيدي دانسته ايم چون هم مي توان زور به او گفت و هم از شيري كه قرار است به گوساله اش دهد استفاده نمود اما همه  آنهائي كه در روستاها با دامداري آشنا هستند بخوبي مي دانند كه گاو اين گونه حيوان مفيدي هم نيست كه بايستد تا از او كار بگيرند و يا شير بدو شند بلكه اگر گاوي نخواهد به گاو آهن بسته شود بايد راهي كشتارگاه شود همان طوري كه اگر هم به صرف پيري نتوانست گاو آهن را بكشد باز همين سرنوشت نصيب او مي شود پس اگر گاو حيوان مفيدي شده است زيرا كس ديگري خواسته است كه او موجود مفيدي شود و اين خواستن باعث مفيد بودن گاو است همين داستان در مورد شير گاو هم صدق مي كند و بسياري از دامداران مي دانند كه گاو خود شير نمي دهد بلكه اين قطره قطره دوشيدن او است كه مي تواند پاتيل شير را انبوه سازد و باز هم حديث مفيد بودن گاو در اينجا نيز نشان داده مي شود يعني آن چيزي كه باعث مفيد شدن گاو مي شود خواسته او نيست بلكه خواسته آن كسي است كه مي خواهد از گاو بهره بگيرد و شايد اگر شاگرد انشاي هوشمندي وجود داشته باشد و انشاي ” فوايد گاو” را دهند او اين گونه انشا را بنويسد

” گاو حيوان مفيدي مي تواند باشد اگر بخواهند كه از او شير بگيرند و از شيرش استفاده كنند و يا از گوشت و پوست او بهره بگيرند وگرنه گاو همان موجودي است كه تنها در چمنزار مي چرد و اگر كشاورزي او را به گاو آهن نبندد تا به ابد آنجا خواهد ماند و هيچگاه مفيد نخواهد شد …”

القصه غرض از اين دراز گوئي ها تنها ياد آوري  ” فعل خواستن ” بود بسياري از ما دوست داريم  كه به يك باره همه چيز نصيب ما شود “آرامش ” و ” عشق ” و ” امنيت ” و ” احترام ” و… عطيه هائي هستند كه براي رسيدن به آن بايد بسيار تلاش كرد و شايد اين تلاش با موانع بزرگي رو به رو باشد بايد به ياد داشت كه يك گاو مي تواند در چمنزارها باشد و يا اين كه به گاو آهني بسته شود مي تواند شيرش را تنها به گو ساله اي تازه اگر داشته باشد دهد و يا اين كه از شيرش استفاده بهينه شود و اين تنها تلاش و خواسته و عشق به زندگي كسان ديگر است كه مي تواند تغيير در سر نوشت گاو به وجود آورد بسياري از ما نيز چنين در زندگي هستيم ومي خواهيم به يك باره همه چيز درست شود اميد و ايمان و عشق به همه چيز و همه كس بجز خود و انديشه ها و خواسته هايمان داريم شايد مي خواهيم مفيد باشيم و يا اين كه عاشقانه ها را تجربه كنيم اما شايد از ياد برده ايم كه گاو خود شير نمي دهد بلكه بايد قطره قطره شير را از او دو شيد

شايد با نگاهي به بسياري از مسائل زندگي خصوصا شادماني ها و غم ها و موفقيتها و شايد به زعم ما ناكاميها حديث شير دادن گاو و شير نوشيدن از او بتواند برايمان راهنمائي براي تحليل مسائل شوند اميدوارم كه چنين باشد

دل سبز كجاست؟

می 30, 2009

DEHKADE

“صداي مخالف مي تواند صداي دشمن نباشد “

صبح دم است و در خيابانهاي شهر قدم مي زنم به ياد وعده هاي قبل از فضاي انتخاباتي مي افتم كه قرار بود انتخابات با كمترين تخريب بر ديوارهاي فضاي شهر  صورت گيرد اما بر فضائي كه ظاهر براي چسباندن پوستر تبليغاتي نهاده شده طرفداران دو كانديداي پر طرفدار با اسپري رنگي و رسم الخطي كه نشان از تفكر  كودكانه و نا آگاهانه نويسنده آن داشت شروع به نو شتن شعار كرده و ” زنده باد ” و ” مرده باد ” نو شته بودند برايم چندان عجيب نيست مي دانم براي مشق دموكراسي هنوز كارهاي بسياري داريم همين داستان را در صفحات روز نامه ها مي بينم درگري فيزيكي طرفداران دو كانديدا بعد از نماز جمعه و اعلام و شعاير سياسي در هنگام عزاداري هاي روز هاي اخير و در پي آن درگيريهاي عمدتا كلامي و فيزيكي  و همان حديث مشهور “يا سياه ويا سفيد” و”شر و خير” تكرار مي شود …

چندان تعجب نمي كنم در حكايات ما ايرانيان راه ميانه اي وجود ندارد و بحث ” خودي ” و ” غير خودي ” هميشه وجود داشته است و اين حكايت را در كوچكترين مسائل فرهنگي خود هم ديده ايم چه بر سد كه بخواهيم در مباحث سياسي آن را نديده بگيريم همين حكايت كلماتي چون ” قوم شوهر” و يا ” اقوام زن” و حديث ” مادر زن ” و ” مادر شوهر” و ” خواهر شوهر” و… خود نشاني از اين جدائي ها است يعني هميشه يك جبهه را در رو به روي خود قرار داده ايم و هر كه با ما نباشد بد است و دشمن و حتي تا مرز كافر  و خائن هم آنها را مي بريم در حديث ازدواجها هميشه جنگ ها را مي بينيم و اين جنگ از مراسم خواستگاري تا پايان عروسي وجود دارد در مبحث طلاق هم اين گونه داريم و هيچكس نيست كه نگويد طلاق پايان ازدواج نيست بلكه آغاز دشمني خون بار است؟  براستي اين همه نفرت از كجا سر چشمه مي گيرد ؟ چه كسي فكر مي كرد ” رنگ سبز” اين همه نفرت ايجاد كند يكي آن را ” سبز لجني ” خواند و آن ديگري ” سبز بني اميه ” داند و… راستي سبز دلي را كجا بايد پيدا كرد ؟ به ياد زنده ياد خسرو شكيبائي در سر يال خانه سبز مي افتم كه هميشه با همان لحن بي همتايش مي گفت

خانه بايد سبز باشد …

و حالا نگاه مي كنم كه سبز دلي ها در بهار سبز ايراني در ميان سبز ها و غير سبز هاي سياسي گم شده است حتي اندكي زيبائي و احترام و دقت و ظرافت را در مكالمات ومحاوره ها نمي بينيم  راستي كي مي خواهيم  مخالفت را دشمني ندانيم  چه موقع لبخند به همديگر هديه مي دهيم ؟چرا بايد نماز جمعه سياسي و عزاداري سياسي آن هم از نوع درگيريهاي فيزيكي و كلامي را داشته باشيم

راستي سبز دلي كجاست؟

به ياد سهراب مي افتم

دل خوشي سيري چند؟

دل خوشي سيري چند؟

آمين

می 29, 2009

eshghbazi

دوستي ز روزهاي دور آمد و برايم گفت كه  دعايش كنم  و سرانجام دعا تنها  به او يك پيام رسانم

آمين

تنها او از من خواست كه پيامي با يك كلمه “آمين” رسانم و من به نوستالژي مي روم  به روزهاي  كه همره نو ستالژي فراوان آيند و روند و من در گشته هاي ذهني به ناگه قطعه اي ز گذشته را به ياد مي آورم

بايد رفت در پي عشق و معشوق و بي رقيب

دلم بد گونه با آن آشنائي كرد و خواندم بار ديگر و خواستم پيام “آمين ” را اين گونه دهم  نه به او كه بهر يار و عشق و محبوب معشوقم

“آمين”

بايد رفت در پي عشق و معشوق و بي توقف

آمين
بي ادعا بي انتها

آمين
بي دغدغه قضاوتها بايد جست

آمين
بايد پريد

آمين
بايد شادماني كرد اميد كه باشد

آمين
بايد عشق ورزيد اميد كه باورش باشد
آمين
بايد آرامش را نخست به خود و او و آنها بداد

آمين
و معني باران را درست شنيد

آمين
معني در يا را درست فهميد

آمين

و بايد به در يا زد همراه غرقه شدنها

آمين

انديشيد بي  هيچ تامل در تفكرها

آمبن

خنديد بي هيچ لبخند از پيش معلوم

آمين

گريست بي هيچ قطره اشك در پي گشتن غم

آمين

بايد آگاهي را بي سعي در دانستن به آغوش كشيد

آمين

بايد رها بود

آمين

رهائي تجربه بي همتائي است

آمين

بي همتا چون آزادي

آمين

آزادي چون دلبستگي

آمين

و دلبستگي چون عاشق شدنها

آمين

در زيبا چشم محبوب لذت نگريستن را بي تامل يافت

آمين

در بي كران تمناي يك دم دستهاي اورا غرق بوسه كردن

آمين

و باور عشق پريسان

آمين

وباور عشق پريسان

و باور عشق پريسان

اگر مي خواهي عاشقانه بخواني

می 28, 2009

akii3

جمله اي معروف را از ليونل ريچي  آهنگ ساز و خواننده بزرگ آمريكائي را در ذهن دارم  كه  در جواب خبر نگاري كه از او پرسيد آيا تا به حال عاشق شده است اين گونه پاسخ داد

“من متخصص آهنگهاي عاشقانه هستم LOVE SONG))هستم  و تعداد زيادي آهنگ عاشقانه ساخته و خوانده ام پس چگونه مي توانم كه عاشق نباشم  زيرا هيچگاه يادم نمي رود  كه براي اين كه عاشقانه بخوانم بايد در عشق باشم “

اين حكايت بسياري از ما است كه مي خواهيم از ساحل غوطه وري در دريا را بيازمائيم و اين يك اشتباه بزرگ است زيرا تا وقتي  حس غرقه شدن در آب را نكنيم چگونه مي توانيم در آن شنا كنيم هزاران سمينار و كتاب و مقاله  در مورد عشق وجود دارد ميليار دها كلمه و گفتار در مورد عشق در ميان گفتمانها هر روز انسانها شنيده مي شود اما براستي كداميك معني خود عشق را مي دهد ؟ بد نيست مثالي در اين مورد زنيم

روز گذشته طرفداران فوتبال شاهد دو مسابقه بودند بازي اول بين تيمهاي پرسپوليس و بنيادكار ازبكستان در تهران و بازي دوم بين بارسلونا و منچستر يونايتد در شهر رم بود صرف نظر از تفاوت كلاس بازي اين دو مسابقه كه مبحث كاملا فني است و  در اين مجال جائي  براي ارائه آن را نمي بينيم نكته اي بزرگ در تفاوت اين دو مسابقه ديدم در مسابقه بعد از ظهر همه چيز نشان از نفرت و بي ميلي  مي داد بازيكنان پرسپوليس روز هاي قبل از اين بازي با جنگهاي داخلي با مديريت با دلهاي خسته و بي انگيزه پاي به ميداني گذاشتند كه ميليونها ايراني با عشق در آن ميدان به آنها مي نگريستند اما آنقدر اين بازيكنان در نفرت خود غوطه ور بودند كه هيچگاه عشق آن پسركاني كه 90 دقيقه بر روي سكوها براي آنها فرياد مي زدند را نديدندو نشنيدند سرداران مغرور و صد البته مغموم آنقدر در بند نفرت ” و ” منم ” زدنهاي خود بودند كه از ياد بردند اساس پيروزي از انگيزه آيد و انگيزه را عشق مي سازد اما بازيكنان باخت را مي خواستند زيرا بي انگيزگي را از نفرت آموخته بودند همين حكايت را مديران تحميلي ارتش سابق سرخ!!( لقب  قديم پرسپوليس ارتش سرخ بود اما اين تيم …)با چهره هاي بر افروخته و اخم آلود و مغرور تنها با ترس به ميداني مي نگريستند كه مي دانستند در آن هيچ عشقي برايشان وجود نخواهد داشت و سر انجام نفرت را از آن گرفتند زيرا نفرت را به آن هديه داده بودند اما در بازي شب همه چيز معني عشق داشت حتي چهره هاي مغموم بازيكنان شكست خورده  منچستر يونايتد هم نشاني از نفرت نبود ليونل مسي فوق ستاره بارسا با آن چهره دوست داشتني با بو سه هاو عشقي  كه بعد از زدن گل به كائنات مي فرستاد به همان اندازه عشق مي داد كه فرياد هاي  خوان لاپورتا مدير عامل باشگاه بارسا و هيجان زدگي  گواردويلا سر مربي تيم بارسا مشغول نشان دادن آن بود جشن و شادماني و عشق حرف اول بازي شب بود و غم و اندوه و نفرت ميراث بازي عصر بود تا بار ديگر معلوم شود  هركس در هرچه خواهد غوطه ور زند غرق خواهد شد اگر عشق را خواهان باشيم همواره عاشقانه آواز سر خواهيم داد و اگر غم را خواهيم  هم سرائي با اندوه جزاي ما خواهد بود

داستان زيباي انتخابات

می 27, 2009

ايران من

يك حادثه خوب برايم پيش آمد

توي يك كوچه تنگ كه بسيار عجيب بود  كه دو طرفه است اتو مو بيلي به يك باره راه عبور اتو مو بيل ديگري را سد مي كند دو طرف چون قهرمانان فيلمهاي وسترن به هم نگاهي مي افكنند و منتظر نتيجه دو ئل هستند ناگهان  پسرك راننده ماشين چهره اش مهر بان مي شود و  با اشاره به نوار رو بان رنگي  آويزان بر آنتن اتو مو بيل حريف مي گويد

تو هم كه طرفدار .. هستي

و  بلافاصله  چهره راننده اين  ماشين رو به رو ئي هم باز مي شود  دستبند پارچه اي  همرنگ آن رويان رنگي  را نشان مي دهد و بعد مي گويد

نوكرتم اصلا راه مال شما است داداش!

حادثه اي كه شاهدش بودم برايم چندان معني سياسي نداشت اين اتحاد و دوست داشتن ها را مي پسندم و ياد آن روزهاي سالهاي دور مي افتم كه همه يكي بوديم وچه روزها فراموش نشدني بود  زيرا  كه همه با هم مهر باني و واژه قشنگ اتحاد را  هم نوائي مي كرديم

و حرفهاي خوبي به هم مي زديم و چه آسان  بخشنده گناهان و  خطاها  مي شديم  و واژه ” ما” را جايگزين ” من” مي كرديم و به واقع جركت آن دو پسر مهربان برايم حس نوستالژي زيبائي داشت و مي دانم  همين حس خوب است كه باعث مي شود توي دنيا بحثي به نام انتخاب و طرفداري پيش آيد و اين گونه هست كه وقتي در يك استاديوم صد هزار نفري كه بگرديم هزاران نفر  را بي هيچ نقطه مشترك مگر ” رنگ ” و ” تيم مشترك ” را رفيق مي بينيم و يا اين كه بر عكس آن شخصي را به صرف ” ناهمرنگ بودن “و تعلق به تيم ديگري داشتند را مورد شديد ترين شماتت ها قرار مي دهي القصه

اين روزها فضاي شهر هاي ما پر از جوانان پر عشقي است كه بهر تمامي خواسته هاي بر حقشان و آن شور و شعفي كه به ايران عزيزشان دارند به دنبال قهرمانان رنگارنگ خود مي روند اين قهرمانان مشترك براي اين جوانان پر شور و پاك و عاشق درحد اسطوره هائي چون ” فريدون ” و ” آرش كمانگير ” و ” رستم ” و ” كيخسرو “و ” رستم فرخزاد ” و ” بابك” و  ” ستار خان ” و ” باقر خان ” و ” كلنل پسيان ” و ” ميرزا كوچك خان جنگلي “و ” دكتر محمد مصدق ” و ” دكتر حسين فاطمي ” و…هستند  و همين حس اميد و ايمان و عشقي كه به كشور و آينده آن دارند باعث مي شود كه طرفداران هم رنگي كه قهرمانان مشتركي دارند همديگر را فارغ از هر كلاس و تفاوت اجتمائي  دوست داشته باشند  و بايد گفت فارغ از هر رنگ و طعم سياسي اين دوست داشتن ها واتحاد و بخشيدن ها براي من كه هيچگاه علاقه هاي سياسي را در قالب فرد و گروهي نديده و تنها در چار چوب  مصلحت كشور زيبايم ايران تعريف شده مي دانم  بسيار زيبا است با نگاهي به اين جوانان و به اين شور و شوقي كه در آنها وجود دارد  ناگهان حسي در وجودم شعله مي كشد كه برايم نويد بخش تكرار واژه هاي زيبائي چون ” وطن پرستي ” و ” وطن دوستي ” و دوست داشتن هم وطن است و اين فضاي عاشقانه را بسيار دوست دارم و آرزو مي كنم كه اين بچه هاي پرشور اين بار سر خورده نشده و حس نكنند كه از احساسات آنها كمال بهره برداري و شايد سو استفاده شده است و اميدوارم از اين هم شور و شوق تنها بهره انتخاباتي نشود و اين بچه هاي خوب ايران واژه هاي زيباي ” عشق به ميهن”و ” اتحاد ” را به تمامي حس كرده و اميدداشته باشند قهرمانان رنگهاي مختلف آنها  حس شادماني  و افتخار و اميد به داشتن پرچم سه رنگ ” سبز” و ” سفيد” و ” قرمز” را در دختران و پسران سرزمين پارس  از درياي خزر تا خليج پارس از كوير لوت تا سلسه كوههاي زاگرس را به آنها  دهند اميد كه اين عشق  ادامه داشته باشد  و آن حادثه هاي قشنگ مهرباني آن دو پسرك وسعتي به اندازه عشق ملت ايران به همديگر پيدا كند …

رهائي زكابوس

می 26, 2009

akiii1

كابوسي مرا در زندان خواب اسير كرده است اين خواب نيز حكايتي دارد هم مي تواند با روياها رهائي را تداعي كند و هم در هنگالم كابوسها مخوف ترين زندانها را تداعي نمايد در ميان كابوسها تقلاي بي هوده مي كنم سايه ها و اشباح مي آيند و روند و من در ميان سايه ها و تصاوير آشناياني را مي بينم كه هر كدام را روز گاري در واقعيت و نقشهاي مختلف زندگيم ديده ام و باز همان حرفها همراه رنجها آيد  و تكراري ها را باز ادامه مي دهم  و اين ادامه چون كشتي است كه در دريائي غرق مي شود و من باز اين صحنه را تكرار مي كنم و هر بار كشتي را از نو سازم و باز مسير غوطه وري تا غرق شدن را تكرار مي نمايم و چه درد ناك است… از خواب بر مي خيزم

خداي من ! باز همان صورتكها با همان ترسها به سراغم آمده اند و من باز گذري به ناكجا آباد تلخ گذشته مي زنم؟ و باز همان حرفها و قصه ها و غصه ها را غرقه مي شوم و مي انديشم چرا بايد اين سان زندگي را غرقه در گذشته كنم ؟

صبح است به صداي پرندگان گوش مي دهم سرم را از پنجره بيرون مي بارم باد نفحه بوته ياس رو به رو را مي آورد و من نفس مي كشم يك تمنا بي كران ز زندگي را از ايزد مهر بان مي نمايم و باز تنفس مي كنم  صداي پرندگان سمفوني زيبائي را از اركستر طبيعت به اجرا در مي آورد سمفوني كه در نفحه عطر ياس و زيستن در حال و ديدن روياي آينده همنوازي زيبائي در ذهن رنج كشيده از كابوس شب گذشته ايجاد كرده و آن را آرام مي كند و من نيز در اين آرامش ديگر به كابوس نمي انديشم و به گونه اي خود را ملامت كرده  و پرسم

كابوس ديگر چرا ؟آيا زمان رهائي از اين همه تلخ انديشي ها نرسيده است ؟آيا گذشته را نبايد تنها  در حد خاطرات نگاه داشت ؟ خاطره اي كه بوده و ديگر نبايد اين گونه زنده و قابل لمس باشد خاطره بايد داستاني كهنه شود نه آن گونه كه  در آن همچنان زندگي كنم وباز تلخي را با تمامي حس نمايم

بايد رها كرد تلخي را بوي ناخوشايند حوادث گذشته را و تنها به حضور زيباي اكنون عشق ايمان داشت و گون اين نفحه زيباي بوته ياس آن را باور كرد

ومن عهد مي كنم كه خوابهايم  را با رويا رهائي بخشم و از زندان كابوس ها گريزم مي دانم كه وقوع اين آرزو با من است اگر خواهم و من مي خواهم

تلخ كامي ها را از ياد برم و طعم شيرين عشق را به تمامي به كام كشم

پرچم محبوب من چرا؟

می 25, 2009

ايران من

گوي ها را  در مي آورند هر كدام كه بهر  تكيه بر مسند  رياست جمهوري وارد گود مبارزات مي شوند يك رنگي دارند

سبز  و سفيد و قرمز و صد البته آبي هم اضافه مي شود اما حكايت بر سر رنگ اصلي پرچم زيباي ايران من است…

چشمهايم را به تو مي دوزم و همچنان ترا زيباترين  پرچم دنيا مي بينم

سبزي ز سبز دلي مردماني دلاور كه ايران را  در گذر تاريخ حفظ نمودند

سفيدي به پاكي مردماني كه پاكدلي را مشق نموده و نگذاشتند ناپاكان حاكمان دائم ايران شوند

قرمز ي كه گوئي  نشاني است  كه فرياد زند هر ايراني حاضر است بهر آزادي و سرفرازي ميهن بي همتايش خوني هم رنگ سومين نوار پرچمش دهد

آري پرچم بي نظير من در روزهاي بي كران تاريخ سرزمينم  شاهد سبز دلي ها و پاكدلي ها و خون فشاني ها بوده اند كه هريك  غريوي كشيده است كه  ايران همواره ايران من و تو وما باقي  ماند  و ايران ما  همان سرزمين اهورائي ماندو خواهد ماند و بايد كه اين گونه ماند و همواره جنگها بوده و فداكاري ها شده است كه سبز در كنار سپيد و در موازات قرمز باشند كه تنها اين سه رنگ  نشان اهتزاز ايران است و باز سه رنگ مرا به ياد سه گانه ها ايرانم مي اندازد سه گانه پند زرتشت

پندار نيك

كردار نيك

و گفتار نيك

و سه گانه فر مان كوروش بزرگ كه دستور مي داد در تمامي سرزمينهائي كه تسليم ارتش پسران آريائي مي شد بايد احترام به

خط

مذهب

زبان

آن سر زمينها گذاشته مي شد و باز هم سه گانه ها ادامه دارد و گوئي سه عدد مقدس آريائي نژادها بود…

اين روزها در بحبوبه انتخاب ها  جنگ بر سر رنگها است رنگهائي كه نشاني از پرچم ما دارد سبز دوستان فر ياد آزاد خواهي مي زنند و سفيد ها دم از وطن پرستي و قرمز مدعي دفاع از ارزشها هستند و در اين ميان كسي مي پرسد چه كسي عشق  را فر ياد زند ؟ عشق به ايران و عشق به سبز و سپيد و قرمز را چه كسي غريوي دگر زند ؟و باز حديث حافظ به ذهنم رسد

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

اي كاش سبز و سپيد و قرمز شعار اتحاد و عشق به ميهن باشد كه بايدبه ياد وطن و با سه رنگ زيباي پر چممان اين گونه باشد ولي ….

دلمان گر فته است كه سبز و سپيد و قرمز اين گونه به جنگ هم  رفته اند.

اما چاره چيست گوئي حكايت سياستها همواره تلخ است

حكايتي زآغازين ها

می 24, 2009

akii7

آغازين روز هفته چون آغاز هر سال و آغاز هر قرن و آغاز هر و اقعه جديد است كه طعمي چون اميد و ايمان به ادامه راه و عشق به زندگي دارد نمي دانم در اين آغازين ها چه سحري است كه اين گونه اميد را در فضا پراكنده مي كند و شايد به همين دليل است كه بارها انديشيده ام كه

” اگر نمي تواني در آغازين ها شروعي داشت مي توان هر  شروعي را آغازين ناميد ” و اين گونه هست كه هر دمي را آغازي ز شروع ديگر مي دانم و شنبه من نيز چنين بود در روياي حضور يار وشايد هم  در حضور رويا گونه محبوب به اين انديشيدم كه چگونه در پس زندان زمان سالها به انتظار آغاز دلدادگي بودم و هر روز را با اميد آغازين كردم و امروز در هر دم بي دغدغه شنبه و يكشنبه و دوشنبه … تنها به دو شنبه اتفاقي مي انديشيم كه آغازي نو براي شروع در بهار زندگي را در پايان زمستاني متصور نمود  و تبديل به بودشي شد كه هيچگاه آغاز عشق در هردم را از ياد نبرد و اين شنبه در تمامي لحظه هاي حضور و تنفس در هواي يار و در  آغاز هر دم و باز دم با سعدي هم كلامي كردم و ” ممد حيات “  شدن يارنفس و ” مفرح ذات “شدن  بازدم محبوب را به ياد آوردم  و ايزد مهر بان را سپاسي ز اين همه آغازها گفتم  در شامگاه ز آغازين شروع هفته از يار مي گويم و باز به يار انديشم و باز ترانه هاي وصل و عشق مي خوانم و در هنگامه اين ياد آوريها  باز آشنائي به سراغم مي آيد

“قصه شب “

آري  باز انديشم كه ” نشانه اي ” است و صداي آشناي قصه شب از راديو  مرا بار دياري دور دست مي برد ويك  بار ديگر كودكي  و نوجواني را تجربه مي كنم آري تورج نوجوان شده ام و گوش به راديو سپرده ام و در داستانها غرقه ام  و چقدر آن زمانها  دلم مي خواست كه من نيز داستان سرائي چنين مي كردم و…

نمي دانم چقدر  از خلسه دوران نوجواني گذشته است و حالا باز گشته ام  يك بار ديگر تورج ناخدا شده ام همان كس كه داستا ن سرائي را پيشه كرد و من باز به آغاز مي انديشم آري در همين لحظه كه داستان سرائي قصه شب به اتمام مي رسد به آغاز داستان خود انديشم  كه چگونه داستان سرائي شده ام  راستي چه هنگام داستان سرائي را پيشه كردم ؟ اين ايمان و اميد و عشق به داستان گوئي كي به بار نشست ؟

نمي دانم و باز نمي دانم و باز حديث حافظ به يادم آيد

آن چه آغاز ندارد نپذيرد انجام …

و باز به آغاز شروعي و شايد شروعي آغازين را  انديشم و لبخند زنم

واين تبسم من به باور آغاز و معجزه عشقي است كه مي تواند نوجوان عاشق داستان را داستان سراي كند و ناخدا عاشق شاپرك را به پروازي به بلنداي عشق و باور و ايمان به دلدادگي و اميد به آغازين هاي آينده بكشاند و من غرقه اين لحظه ها آغازين هفته اي را پشت سر مي گذارم و…

اي كاش

می 23, 2009

اي كاش ..

سالها است كه در طلسم اين واژه گرفتار شديم حسرت و دلتنگي ز گذشته ها و نا معلومي ز آينده را به اندوه امروز پيونده زده و هردم باز گويم

اي كاش..

آري اين اي كاش ها براي تمامي زندگيها و آدميان وجود دارد حتي آنهائي كه امروز به نظر در اوج شادماني و خوشبختي به نظر آيند ولي حسرت گوئي بخشي از مكالمات ما مردم بوده و گوئي با لحن ديوانه واري آن را تقدس مي كنيم و هردم زآن افسانه ها مي سازيم و باز گوئيم

اي كاش..

وقتي به اين واژه نفرين شده مي انديشيم هزاران واقعه اسف بار را در برابر ديدگان خود به ياد مي آوريم شايد چون من در اين روزهاي اوايل خرداد به ياد آن رفيقي بيافتيد كه در روز گاري داشتيد و آن را از دست داده ايد روزهاي اوايل خرداد خصوصا سوم خرداد مرا به ياد پرويز رفيق مهر باني مي اندازد كه در هنگام خدمت سربازي در بيمارستان شهر باني با او آشنا شدم پرويز در روز سوم خرداد رفت مرگ او  چند سال بعد از آن سوم خرداد معروف كه باعث خرمشهر ما را كه مزدو ران عراقي آنرا” محمره” ناميده و تبديل به سوخته شهري نموده بودند و با سوختن خيلي از بچه هائي چون پرويز با عنوان خونين شهر باز پس گرفتند اتفاق افتاد پرويز پسر مهر باني بود كه اسير روزگار نامردي ها و ناد اني ها شده بود و مثل بسياري از جوانان ايران زمين بهر ايران از اين دنيا رفت و به واقع هم با حس وطن پرستي كه در او وجود داشت شايد اگر جنگي نمي شد او منشا بسياري از خدمات بزرگ براي اين خاك مقدس مي توانست شود اما  بسيار افسوس و اي كاش را بدرقه  خويش كرد و من هنوز به ياد آن لحظه ها اشك مي ريزم  كه در بدرقه جنازه اش  گفتم

اي كاش…

شايد اين واژه اي كاش در روزهاي خردادي ترا ياد امروز بياندازد دوم خرداد روزي در سال 1376 بود كه بسياري از جوانان با شور و شوق از اميد و ايمان و عشقشان به ايران عزيزشان مي گفتند من در آن سالها چون بسياري از روزگار زندگيم طرفدار هيچ جريان سياسي نبودم اما وقتي كه آن پسران و دختران را مي ديدم كه چگونه پر چم ايران را در دست مي گيرند و سرود ” اي ايران ” را مي خوانند به شور و شعف مي افتم و به ياد پرويز و خيلي از رفقائي كه دردوران سربازي شاهد سوختنشان در بيمارستان شهرباني بودم  سرود اميد و ايمان و عشق را بهر ايرانم سر دادم و باز گفتم

اي كاش …

و امروز باز به ياد اي كاش ها مختلفي مي افتم به ياد همان روز هائي كه مي توانستم به گونه ديگر انديشم و راه كار هاي ديگري در زندگيم بر مي گزيدم اما به ياد حرف محبوبم مي افتم كه مي گفت

ما نه  در قامت دو هم  دانشكده اي  و نه در خانه يك دوست پدري كه اكنون در همين لحظه بايد حديث عشق را نقل مي كرديم

و حال باور دارم كه نبايد ” اي كاش ” هاي زيادي در زندگي مي گفتم و در زندگي به عشق بيش از اين اعتماد داشتم  كه  اگر  اين گونه بود ايمان و اميد نيز همره من بود اما …

نه ديگر نمي خواهم به ” اما ” و ” اي كاش” گذشته ها بنگرم و مي خواهم با اميد  و شجاعت  راه ادامه دهم كه آن دستهاي كه رو به آسمان است اگر ستاره اي را هم نتواند بگيرد به طور حتم خاكي هم نخواهد شد بايد عشق بورزم به زندگي به همه هستي و فريادي ز شوق زنم كه

عشق را موقوف هدايت باشد

و امروز اميد دارم كه بايد تلاش كرد نا اميد نبايد شد بايد حركتي كرد  و باز در اين خرداد به پرويز و پرويز ها مي انديشم و آرزو مي كنم ايرانم آباد شود تا خون آنها گرفتار ” اي كاش ” نشود و به شور جوانان در اين آغازين روزهاي خرداد و خصوصا دوم خرداد مي انديشم و آرزو مي كنم همان اميد و عشق روزهاي خرداد سال 1376 آيد و اين بار به مانع ” اي كاش ” نخورد افكار زيادي در سر دارم اما مي خواهم ديگر به ” اي كاش ” ها نيانديشم زيرا حكايت ” اي كاش ” مي توانست بد گونه تر هم برايم تكرار شود اگر آن دوشنبه اتفاق اسفند ماه نبود اگر چشمهايش را نمي ديدم اگر…

نه ديگر به “اي كاش “نخواهم انديشيد

عشق فردوسي

می 20, 2009

shahname1-zr

سالها پيش دبير ادبياتي داشتم كه مرا با گنجينه اي آشنا ساخت آقاي تيمسالها پيش دبير ادبياتي داشتم كه مرا با گنجينه اي آشنا ساخت آقاي تيمسار دبير ادبياتم يك عاشق واقعي فردوسي بود او به گونه اي از شاهنامه و حوادث به وقوع پيوسته از آن صحبت مي كرد كه گوئي در آن ميادين رزم و بزم حضور داشته است اما آن چيزي كه آقاي تيمسار سعي داشت كه به من آموزد مفاهيمي از انسانيت و ميهن پرستي و.. بود كه دريكي از گنجينه هاي بزرگ ادبيات جهان و از ديد من بزرگترين آنها يعني شاهنامه وجود داشت اين عشق و علاقه اي كه آقاي تيمسار در من نسبت به شاهنامه و فردوسي و ايرانم بوجود آورد باعث شد كه مسير زندگيم عوض شود و سالها بعد به مدد اين تغيير مسير بعنوان يكي از اعضاي هييت تحريريه مجله فردوسي مشغول به كار شوم ..هيچگاه از ياد نمي برم كه در دفتر قديمي مجله فردوسي در خيابان لاله زار چگونه كار كه نه بلكه زندگي مي كردم و هرزمان كه به ياد مي آورم در مكاني كار مي كنم كه بزرگاني چون فروغ فرخزاد و سهراب سپهري و مهدي اخوان ثالث و احمد شاملو …در فضاي آن نفس كشيدند به خود مي باليديم آشنائي و كار با مرداني چون دكتر كزازي بزرگ شاهنامه شناس جهان باعث شد كه آنقدر داراي حس وظن پرستي و ناسيوناليستي شوم كه حتي در تمامي مقاله هاي ورزشي و كتابهايم از اين حس بهره بگيرم و بي اغراق نيست كه اگر شوق نوشتن را يافتم و هر روز آن را افزون مي بينيم بخاطر عشقي بود كه دبير عزيزم جناب تيمسار در من و بخاطر فردوسي و شاهنامه اش قرار داده است واين عشق آن چنان در فضاي ماوايم سايه افكنده است كه در آستانه هر نوروز و در هنگام پهن كردن سفره هفت سين دخترم آيلي نخستين چيزي را كه بر روي ترمه مي گذارد شاهنامه هميشه جاودان پارسيان است اين روزها صحبت از بزرگداشت روز فردوسي است و من خواستم اندكي از بزرگ مرد ادبيات جهان يعني فردوسي گويم او كسي است كه آموزه هايش هنوز هم بسيار كار آمد تر از بسياري از مكاتب تحميلي است كه در جامعه ما به وفور وجود دارد و سعي دارم در اين مجال قلمي بسيار مختصر از آنها بگويم 1/اولين بحثي كه در شاهنامه از آن سخن مي گويد سخن از ” خرد ” است حكايت ” گوهر خرد ” در شاهنامه فردوسي حكايت آگاهي و نه علم است فردوسي در شاهنامه خود مهم ترين مبحثي را كه به آن اشاره دارد حكايت خرد ورزي است و حتي براي اثبات آن نشانه هائي چون بي خردي اسفنديار و كيكاووس و… سخن مي گويد و حتي مقام شاهزادگي و تطهير شدن و رو ئين تن بودن اسفنديار را بي حاصل مي داند زيرا اسفنديار را نابخردي مي داند كه چشمهايش روئين تن نيست زيرا خرد ندارد و اين بي خردي را به ناداني و كوري تشبيه مي كند همين حكايت در مورد پادشاهي كيكاووس وجود دارد و بارها اين پادشاه قدرتمند كياني را به صرف بي خردي ملامت مي كند وشاهديم در داستان ضحاك آن چيزي را كه آن تازي را به وحشت مي اندازد مغز و آن هم از نوع جوانان است و فردوسي بي نظير حكايتي از قدرت انديشه جوانان براي بر اندازي ظلم را حكايت مي كند و اي كاش همه جوانان از آن بياموزند و بدانند جوان ايراني چه جايگاهي دارد 2/مبحث عشق در شاهنامه يكي از زيباترين داستانها را دارد عشق به ميهن آشكارا نشاني از تمامي ابيات شاهنامه است اما فردوسي در كنار آن سخن از عشق به مفهوم خود عشق مي كند و آن هنگام كه زال كه از نوادگان پهلوانان ايراني دل در گروي رودابه دختر پادشاه كابل كه از نوادگان ضحاك هست مي نهد با قاطعيت مي گويد كه عشق بالاتر از دشمني و نفرت است همين حكايت در مورد عشق بيژن و منيژه وجود دارد و عشق همراه با وفاداري منيژه است كه بيژن پهلوان را نجات مي دهد عشق سهراب و گرد آفريد هم از ديگر داستانهاي زيباي عاشقانه است آنجا كه نبرد عشق به ميهن در برابر عشق انساني پيروز است عشق در تمامي صحنه هاي عاشقانه شاهنامه همراه باخردورزي است وگرنه محكوم به نابودي است و اين داستان را در عشق پدر و پسري رستم و سهراب مي بينم آنجا كه عشق كور است و اسبهاي رستم و سهراب كه پدر و فرزند هستند همديگر را شناسند اما رستم و سهراب بر هم شمشير كشند همين قصه در مورد عشق كور سودابه نسبت به سياووش و عشق كيكاووس نسبت به سودابه وجود دارد عشق بي نظير سياووش و فرنگيس هم در نوع خود جالب است دختر پادشاه تورانيان با پسر پادشاه ايرانيان زيباترين صحنه هاي عاشقانه را دارند و ماحصل اين عشق گوهري به نام كيخسرو است عشق پدري رستم به سهراب را در صحنه وداع اين پدر و پسر مغموم مي بينيم و يا عشق پاك و بي همتاي مادري كه فرانك همسر آبتين به پسرش فريدون بزرگ پادشاه ايران مي دهد در تمامي حكايتهاي عاشقانه فردوسي عشق همراه با خرد و آگاهي و صد البته وفا و پاكدامني است 3/ميهن چو ايران نباشد تن من مباد آري فردوسي پاك نهاد چنين از ايران مي گويد و همين عقيده او است كه امروز به من اين اجازه را مي دهد كه به زبان او و از معلم بزرگ ايران سخن بگويم فردوسي در جنگهاي بي نظير ايرانيان و تورانيان و ايرانيان و تازيان به بي نظير شكلي از عشق به ايران سخن مي گويدو اين روزها وقتي كه ادعاهاي مشتي تازي را نسبت به خليج هميشه پارس را مي شنوم بي اختيار به ياد آن بيان حماسي فردوسي از زبان دبير عزيزم جناب آقاي تيمسار مي افتم كه بلند مي خواند زشير شتر خوردن و سو سمار عرب را به جائي رسيده است كار كه تاج كياني كند آرزو تفو بر تو اي چر خ گردون تفو .. حكاست از شاهنامه و فردوسي بي كران است كه چگونه مي توان سي سال رنج و قرنها حضور و منبع هويت ما پارسيان را آسان تشريح كرد به همين دليل از استاد عزيزم جناب آقاي تيمسار و تمامي اساتيدم در مجله فردوسي بايد عذر بخواهم و شرمساري خود را نسبت به مقام بزرگ مرد تاريخ ادبيات جهان فردوسي ابراز دارم كه نتوانم قطره اي از همه آنچه از آنان درمورد وطن پرستي و عشق و اصالت وانديشه و… آموخته ام را باز گو نمايم و در آخر از تمامي آناني كه از فردوسي مي شنوند خواستارم كه به شاهنامه گذري كنند كه شايسته نيست اين زيباترين شاهكار ادبيات ايران تا اين حد مهجور نماند و بار ديگر به فردوسي درود فر ستم كه زنده كرد همه ما را بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي نميرم كه زين پس من زنده ام كه تخم سخن را پرا كنده ام سار دبير ادبياتم يك عاشق واقعي فردوسي بود او به گونه اي از شاهنامه و حوادث به وقوع پيوسته از آن صحبت مي كرد كه گوئي در آن ميادين رزم و بزم حضور داشته است اما آن چيزي كه آقاي تيمسار سعي داشت كه به من آموزد مفاهيمي از انسانيت و ميهن پرستي و.. بود كه دريكي از گنجينه هاي بزرگ ادبيات جهان و از ديد من بزرگترين آنها يعني شاهنامه وجود داشت اين عشق و علاقه اي كه آقاي تيمسار در من نسبت به شاهنامه و فردوسي و ايرانم بوجود آورد باعث شد كه مسير زندگيم عوض شود و سالها بعد به مدد اين تغيير مسير بعنوان يكي از اعضاي هييت تحريريه مجله فردوسي مشغول به كار شوم ..هيچگاه از ياد نمي برم كه در دفتر قديمي مجله فردوسي در خيابان لاله زار چگونه كار كه نه بلكه زندگي مي كردم و هرزمان كه به ياد مي آورم در مكاني كار مي كنم كه بزرگاني چون فروغ فرخزاد و سهراب سپهري و مهدي اخوان ثالث و احمد شاملو …در فضاي آن نفس كشيدند به خود مي باليديم آشنائي و كار با مرداني چون دكتر كزازي بزرگ شاهنامه شناس جهان باعث شد كه آنقدر داراي حس وظن پرستي و ناسيوناليستي شوم كه حتي در تمامي مقاله هاي ورزشي و كتابهايم از اين حس بهره بگيرم و بي اغراق نيست كه اگر شوق نوشتن را يافتم و هر روز آن را افزون مي بينيم بخاطر عشقي بود كه دبير عزيزم جناب تيمسار در من و بخاطر فردوسي و شاهنامه اش قرار داده است واين عشق آن چنان در فضاي ماوايم سايه افكنده است كه در آستانه هر نوروز و در هنگام پهن كردن سفره هفت سين دخترم آيلي نخستين چيزي را كه بر روي ترمه مي گذارد شاهنامه هميشه جاودان پارسيان است اين روزها صحبت از بزرگداشت روز فردوسي است و من خواستم اندكي از بزرگ مرد ادبيات جهان يعني فردوسي گويم او كسي است كه آموزه هايش هنوز هم بسيار كار آمد تر از بسياري از مكاتب تحميلي است كه در جامعه ما به وفور وجود دارد و سعي دارم در اين مجال قلمي بسيار مختصر از آنها بگويم 1/اولين بحثي كه در شاهنامه از آن سخن مي گويد سخن از ” خرد ” است حكايت ” گوهر خرد ” در شاهنامه فردوسي حكايت آگاهي و نه علم است فردوسي در شاهنامه خود مهم ترين مبحثي را كه به آن اشاره دارد حكايت خرد ورزي است و حتي براي اثبات آن نشانه هائي چون بي خردي اسفنديار و كيكاووس و… سخن مي گويد و حتي مقام شاهزادگي و تطهير شدن و رو ئين تن بودن اسفنديار را بي حاصل مي داند زيرا اسفنديار را نابخردي مي داند كه چشمهايش روئين تن نيست زيرا خرد ندارد و اين بي خردي را به ناداني و كوري تشبيه مي كند همين حكايت در مورد پادشاهي كيكاووس وجود دارد و بارها اين پادشاه قدرتمند كياني را به صرف بي خردي ملامت مي كند وشاهديم در داستان ضحاك آن چيزي را كه آن تازي را به وحشت مي اندازد مغز و آن هم از نوع جوانان است و فردوسي بي نظير حكايتي از قدرت انديشه جوانان براي بر اندازي ظلم را حكايت مي كند و اي كاش همه جوانان از آن بياموزند و بدانند جوان ايراني چه جايگاهي دارد 2/مبحث عشق در شاهنامه يكي از زيباترين داستانها را دارد عشق به ميهن آشكارا نشاني از تمامي ابيات شاهنامه است اما فردوسي در كنار آن سخن از عشق به مفهوم خود عشق مي كند و آن هنگام كه زال كه از نوادگان پهلوانان ايراني دل در گروي رودابه دختر پادشاه كابل كه از نوادگان ضحاك هست مي نهد با قاطعيت مي گويد كه عشق بالاتر از دشمني و نفرت است همين حكايت در مورد عشق بيژن و منيژه وجود دارد و عشق همراه با وفاداري منيژه است كه بيژن پهلوان را نجات مي دهد عشق سهراب و گرد آفريد هم از ديگر داستانهاي زيباي عاشقانه است آنجا كه نبرد عشق به ميهن در برابر عشق انساني پيروز است عشق در تمامي صحنه هاي عاشقانه شاهنامه همراه باخردورزي است وگرنه محكوم به نابودي است و اين داستان را در عشق پدر و پسري رستم و سهراب مي بينم آنجا كه عشق كور است و اسبهاي رستم و سهراب كه پدر و فرزند هستند همديگر را شناسند اما رستم و سهراب بر هم شمشير كشند همين قصه در مورد عشق كور سودابه نسبت به سياووش و عشق كيكاووس نسبت به سودابه وجود دارد عشق بي نظير سياووش و فرنگيس هم در نوع خود جالب است دختر پادشاه تورانيان با پسر پادشاه ايرانيان زيباترين صحنه هاي عاشقانه را دارند و ماحصل اين عشق گوهري به نام كيخسرو است عشق پدري رستم به سهراب را در صحنه وداع اين پدر و پسر مغموم مي بينيم و يا عشق پاك و بي همتاي مادري كه فرانك همسر آبتين به پسرش فريدون بزرگ پادشاه ايران مي دهد در تمامي حكايتهاي عاشقانه فردوسي عشق همراه با خرد و آگاهي و صد البته وفا و پاكدامني است 3/ميهن چو ايران نباشد تن من مباد آري فردوسي پاك نهاد چنين از ايران مي گويد و همين عقيده او است كه امروز به من اين اجازه را مي دهد كه به زبان او و از معلم بزرگ ايران سخن بگويم فردوسي در جنگهاي بي نظير ايرانيان و تورانيان و ايرانيان و تازيان به بي نظير شكلي از عشق به ايران سخن مي گويدو اين روزها وقتي كه ادعاهاي مشتي تازي را نسبت به خليج هميشه پارس را مي شنوم بي اختيار به ياد آن بيان حماسي فردوسي از زبان دبير عزيزم جناب آقاي تيمسار مي افتم كه بلند مي خواند زشير شتر خوردن و سو سمار عرب را به جائي رسيده است كار كه تاج كياني كند آرزو تفو بر تو اي چر خ گردون تفو .. حكاست از شاهنامه و فردوسي بي كران است كه چگونه مي توان سي سال رنج و قرنها حضور و منبع هويت ما پارسيان را آسان تشريح كرد به همين دليل از استاد عزيزم جناب آقاي تيمسار و تمامي اساتيدم در مجله فردوسي بايد عذر بخواهم و شرمساري خود را نسبت به مقام بزرگ مرد تاريخ ادبيات جهان فردوسي ابراز دارم كه نتوانم قطره اي از همه آنچه از آنان درمورد وطن پرستي و عشق و اصالت وانديشه و… آموخته ام را باز گو نمايم و در آخر از تمامي آناني كه از فردوسي مي شنوند خواستارم كه به شاهنامه گذري كنند كه شايسته نيست اين زيباترين شاهكار ادبيات ايران تا اين حد مهجور نماند و بار ديگر به فردوسي درود فر ستم كه زنده كرد همه ما را بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي نميرم كه زين پس من زنده ام كه تخم سخن را پرا كنده ام سالها پيش دبير ادبياتي داشتم كه مرا با گنجينه اي آشنا ساخت آقاي تيمسار دبير ادبياتم يك عاشق واقعي فردوسي بود او به گونه اي از شاهنامه و حوادث به وقوع پيوسته از آن صحبت مي كرد كه گوئي در آن ميادين رزم و بزم حضور داشته است اما آن چيزي كه آقاي تيمسار سعي داشت كه به من آموزد مفاهيمي از انسانيت و ميهن پرستي و.. بود كه دريكي از گنجينه هاي بزرگ ادبيات جهان و از ديد من بزرگترين آنها يعني شاهنامه وجود داشت اين عشق و علاقه اي كه آقاي تيمسار در من نسبت به شاهنامه و فردوسي و ايرانم بوجود آورد باعث شد كه مسير زندگيم عوض شود و سالها بعد به مدد اين تغيير مسير بعنوان يكي از اعضاي هييت تحريريه مجله فردوسي مشغول به كار شوم ..هيچگاه از ياد نمي برم كه در دفتر قديمي مجله فردوسي در خيابان لاله زار چگونه كار كه نه بلكه زندگي مي كردم و هرزمان كه به ياد مي آورم در مكاني كار مي كنم كه بزرگاني چون فروغ فرخزاد و سهراب سپهري و مهدي اخوان ثالث و احمد شاملو …در فضاي آن نفس كشيدند به خود مي باليديم آشنائي و كار با مرداني چون دكتر كزازي بزرگ شاهنامه شناس جهان باعث شد كه آنقدر داراي حس وظن پرستي و ناسيوناليستي شوم كه حتي در تمامي مقاله هاي ورزشي و كتابهايم از اين حس بهره بگيرم و بي اغراق نيست كه اگر شوق نوشتن را يافتم و هر روز آن را افزون مي بينيم بخاطر عشقي بود كه دبير عزيزم جناب تيمسار در من و بخاطر فردوسي و شاهنامه اش قرار داده است واين عشق آن چنان در فضاي ماوايم سايه افكنده است كه در آستانه هر نوروز و در هنگام پهن كردن سفره هفت سين دخترم آيلي نخستين چيزي را كه بر روي ترمه مي گذارد شاهنامه هميشه جاودان پارسيان است اين روزها صحبت از بزرگداشت روز فردوسي است و من خواستم اندكي از بزرگ مرد ادبيات جهان يعني فردوسي گويم او كسي است كه آموزه هايش هنوز هم بسيار كار آمد تر از بسياري از مكاتب تحميلي است كه در جامعه ما به وفور وجود دارد و سعي دارم در اين مجال قلمي بسيار مختصر از آنها بگويم 1/اولين بحثي كه در شاهنامه از آن سخن مي گويد سخن از ” خرد ” است حكايت ” گوهر خرد ” در شاهنامه فردوسي حكايت آگاهي و نه علم است فردوسي در شاهنامه خود مهم ترين مبحثي را كه به آن اشاره دارد حكايت خرد ورزي است و حتي براي اثبات آن نشانه هائي چون بي خردي اسفنديار و كيكاووس و… سخن مي گويد و حتي مقام شاهزادگي و تطهير شدن و رو ئين تن بودن اسفنديار را بي حاصل مي داند زيرا اسفنديار را نابخردي مي داند كه چشمهايش روئين تن نيست زيرا خرد ندارد و اين بي خردي را به ناداني و كوري تشبيه مي كند همين حكايت در مورد پادشاهي كيكاووس وجود دارد و بارها اين پادشاه قدرتمند كياني را به صرف بي خردي ملامت مي كند وشاهديم در داستان ضحاك آن چيزي را كه آن تازي را به وحشت مي اندازد مغز و آن هم از نوع جوانان است و فردوسي بي نظير حكايتي از قدرت انديشه جوانان براي بر اندازي ظلم را حكايت مي كند و اي كاش همه جوانان از آن بياموزند و بدانند جوان ايراني چه جايگاهي دارد 2/مبحث عشق در شاهنامه يكي از زيباترين داستانها را دارد عشق به ميهن آشكارا نشاني از تمامي ابيات شاهنامه است اما فردوسي در كنار آن سخن از عشق به مفهوم خود عشق مي كند و آن هنگام كه زال كه از نوادگان پهلوانان ايراني دل در گروي رودابه دختر پادشاه كابل كه از نوادگان ضحاك هست مي نهد با قاطعيت مي گويد كه عشق بالاتر از دشمني و نفرت است همين حكايت در مورد عشق بيژن و منيژه وجود دارد و عشق همراه با وفاداري منيژه است كه بيژن پهلوان را نجات مي دهد عشق سهراب و گرد آفريد هم از ديگر داستانهاي زيباي عاشقانه است آنجا كه نبرد عشق به ميهن در برابر عشق انساني پيروز است عشق در تمامي صحنه هاي عاشقانه شاهنامه همراه باخردورزي است وگرنه محكوم به نابودي است و اين داستان را در عشق پدر و پسري رستم و سهراب مي بينم آنجا كه عشق كور است و اسبهاي رستم و سهراب كه پدر و فرزند هستند همديگر را شناسند اما رستم و سهراب بر هم شمشير كشند همين قصه در مورد عشق كور سودابه نسبت به سياووش و عشق كيكاووس نسبت به سودابه وجود دارد عشق بي نظير سياووش و فرنگيس هم در نوع خود جالب است دختر پادشاه تورانيان با پسر پادشاه ايرانيان زيباترين صحنه هاي عاشقانه را دارند و ماحصل اين عشق گوهري به نام كيخسرو است عشق پدري رستم به سهراب را در صحنه وداع اين پدر و پسر مغموم مي بينيم و يا عشق پاك و بي همتاي مادري كه فرانك همسر آبتين به پسرش فريدون بزرگ پادشاه ايران مي دهد در تمامي حكايتهاي عاشقانه فردوسي عشق همراه با خرد و آگاهي و صد البته وفا و پاكدامني است 3/ميهن چو ايران نباشد تن من مباد آري فردوسي پاك نهاد چنين از ايران مي گويد و همين عقيده او است كه امروز به من اين اجازه را مي دهد كه به زبان او و از معلم بزرگ ايران سخن بگويم فردوسي در جنگهاي بي نظير ايرانيان و تورانيان و ايرانيان و تازيان به بي نظير شكلي از عشق به ايران سخن مي گويدو اين روزها وقتي كه ادعاهاي مشتي تازي را نسبت به خليج هميشه پارس را مي شنوم بي اختيار به ياد آن بيان حماسي فردوسي از زبان دبير عزيزم جناب آقاي تيمسار مي افتم كه بلند مي خواند زشير شتر خوردن و سو سمار عرب را به جائي رسيده است كار كه تاج كياني كند آرزو تفو بر تو اي چر خ گردون تفو .. حكاست از شاهنامه و فردوسي بي كران است كه چگونه مي توان سي سال رنج و قرنها حضور و منبع هويت ما پارسيان را آسان تشريح كرد به همين دليل از استاد عزيزم جناب آقاي تيمسار و تمامي اساتيدم در مجله فردوسي بايد عذر بخواهم و شرمساري خود را نسبت به مقام بزرگ مرد تاريخ ادبيات جهان فردوسي ابراز دارم كه نتوانم قطره اي از همه آنچه از آنان درمورد وطن پرستي و عشق و اصالت وانديشه و… آموخته ام را باز گو نمايم و در آخر از تمامي آناني كه از فردوسي مي شنوند خواستارم كه به شاهنامه گذري كنند كه شايسته نيست اين زيباترين شاهكار ادبيات ايران تا اين حد مهجور نماند و بار ديگر به فردوسي درود فر ستم كه زنده كرد همه ما را بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي نميرم كه زين پس من زنده ام كه تخم سخن را پرا كنده ام