Archive for آوریل, 2009

می بارد و من نیز می بارم

آوریل 29, 2009

ترا عاشقم ؟
ترا دوست دارم ؟
ترا خويشاوند روحم ؟
ترا مهر بان بي عنوان همرهم در اين باران زيباي شهر در ميان روياهاي بي كران جاري مي شوم
مي بارم بي انقطاع در ميان شايعاتي كه مردان را ز زنان جدا سازند در ميان و اقعيتي كه گويد خوش باش كه روز هاي او لين تنها عاشقانه است و در بي انتها تنها نفرت ارزاني تو است
مي بارم بهر آن كس كه عشق را زود گذر و طولاني و ماندگار داند و نمي داند عشق اگر عشق باشد زمان مقوله بي معني است
مي بارم بهر آن كه عشق را شكست خورده مي تواند ببيند و نمي داند عشق هيچگاه نمي تواند شكست خورد كه خود عاشقي نيز عشق است و جاودان پيروزي
مي بارم بهر آن كه وصال را نقطه اي بهر عشق مي داند و نمي انديشد كه خود عشق وصال است و وصال عشق است و عشق وصول عشق است
مي بارم بر حسرت و بغض كور دلاني كه دوست داشتن را براي ” من ” ترجمه كردند و هيچگاه نيافتند كه خويشاوند دو روح تنها ” ما ” را ميسر مي سازد
مي بارم بر تعاريفي كه ز عشق كور دلاني مي گويند كه هيچگاه حتي جسارت عاشق بو دنشان را نيافتند كه فرياد كنند
مي بارم بر تاريكي و خفته در بيغو له هاي غرو ر كاذب مر دانه اي كه عمري را به پير بودن گذرانده است و حال مي خواهد عشق را در پيري ترجمه كند بي آن كه بداند عشق سن ندارد و سن تنها اعداد بي معني است كه دل تواند آن را شمرد
مي بارم بر بي انتهاي ندانستن هاي ز عشق حتي در بي كران زمز مه هاي چشم بسته تمامي عاشقانه زمزمه هاي حافظ و خيام و مو لانا و نظامي و خاقاني و سعدي و…
مي بارم بر بغض زنانه اي كه مي گويد تنها كلامي كه ز زنان گفته مي شود بايد درد آلود مي باشد
مي بارم بر اين همه ظلم و خود خواهي ز نامر ديهاي نر گونه كه در بستر تاريخ گفته شد و عمل كردند تا بسوزاند روح بي گناه او را كه همه از وجود او پاي به زمين نهاديم آري سوزاندن زن و مادر و همسر و معشوق هنري است مردانه و شايد ناجوانمردانه و نامردانه كه حتي تمامي اين بارانهاي شهر هم نتواند اندكي اين سوزاندن را خموش سازد
مي بارم بر نفير مردانه اي كه همچنان مي خواهد با بي كران حماقت خدا را مردانه بيند و اوامر نر گونه و ناجوانمردانه را به ايزد مهر بان نسبت دهد
مي بارم بر سكوت بي انتهاي چشمهاي نگران يار كه مي انديشد كه به كدامين گناه بايد اسير تو همات ديوانه مردي شود ؟
مي بارم بهر چشمهاي باراني او و شرمگين از خويشاوندي روحي كه اين گونه مدعي است و اشكهاي او را نتواند مانع از ريختن شود
مي بارم برتصور بوسه هاي رنگين و خيس در زير اين طراوت باران و شايد اشكهائي كه بهر عشق و دوست داشتن و خواستن يار ازل و ابدي من است
مي بارم بهر او كه دوست دارمش در اين تصور زيباي قدم زدن زير باران در اين تصور گر فتن دستهاي يخ زده اش كه شور عشق و دلدادگيش را به چشمها داده و از يار گرماي دستي را خواهد كه مي داند بهر او دوست داشتن وجود بي نظيرش شعله هاي بي كران عشق مي كشد
و مي بارم بي انقطاع و بي ادعا بهر باران عشقي كه تنها براي يار است و بس
در شهر من باران بارد و من نيز همچنان مي بارم

شرم نامه یک مرد

آوریل 28, 2009

از دير باز به جنگ جنسيتها اعتقادي نداشتم كه باورم اين بود كه آن چيزي كه مهم است مرد و يا زن بودن نيست بلكه انسانيت تحفه اي است كه از دير باز از طرف خالق عشق به تمامي انسانها داده شده است اما در روز گاراني اين مردان بودند كه به صر ف قدرت بازوي و توانمندي بدني خود خواسته اند زنان را به بند كشند كه افسوس و صد افسوس كه كشيده اند و هنوز هم با ترفندهائي چون ” حق حضانت ” و” اجازه براي كار كردن به زنان ” و ” اجازه خروج از كشور” وحق ازدواجهاي موقت و دائم علي رغم داشتن همسر همچنان دست به اين برده كشي و بي عدالتي جنسي مي زنند و در اين ميان آنان كه مردي را در ” جوانمردي و مردانگي ” و نه ” نر بودن ” مي دانند بايد شر مگين باشند و بگويند افسوس بر آناني كه خود را به صرف نر بودن مرد ناميدند شعري را برايم فرستادند و باز حديث مظلوميت دارد چون نه شاعرش را مي شناسمن و نه مي دانم در چه حال و احوالي چنين دل خو نيني داشته است اما غم نامه اي است از آن چه بشر بر سر بشر به صرف متفاوت بودن و نه غير جنس بودن مي آورد شعر زير را تقديم مي كنم به تمامي بانواني كه رنج نامردي ها رامي كشند وتمامي مرداني كه با خواندنش عرق شرمي از ظلمهائي خواهند ريخت كه هم جنسان بيولوژيكيشان بر سر يار بانوان آورده اند

میگویند مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم

حوایم نامیدند یعنی زندگی

تا در کنار آدم، یعنی انسان

همراه و همصدا باشم

میگویند

میوه سیب را من خوردم

شاید هم گندم را

و مرا به نزول انسان از بهشت

محکوم مینمایند بعد از خوردن گندم

و یا شاید سیب

چشمانشان باز گردید

مرا دیدند

مرا در برگها پیچیدند

مرا پیچیدند در برگها

تا شاید راه نجاتی را از معصیتم

پیدا کنند

نسل انسان زاده منست

من، حوا

فریب خورده شیطان

و میگویند که درد و زجر انسان هم

زاده منست

زاده حوا

که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو افکند

شاید گناه من باشد

شاید هم از فرشتهای از نسل آتش

که صداقت و سادگی مرا

به بازی گرفت و فریبم داد

مثل همه که فریبم میدهند

اقرار میکنم

دلی پاک

معصومیتی از تبار فرشتگان

و باوری سادهتر و صافتر از آبهای شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرنها

باز هم آمدم

ابراهیم زادۀ من بود

و اسماعیل پروردۀ من

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند

و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

فاطمه من بودم

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

من بودم

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

ملکه سبا

من بودم و

فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

گاه ناقصالعقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

گاه سنگبارانم نمودند و

گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم

اشک ریختند

گاه زندانیم کردند و

گاه با آزادی حضورم جنگیدند و

گاه قربانی غرورم نمودند و

گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را

و نقش عمیق کندهکاری شده هستیام را

بر برگ برگ روزگار

هرگز

منکر نخواهند شد

من

مادر نسل انسانم

من

حوایم، زلیخایم، فاطمهام، خدیجهام، مریمم

من

درست همانند رنگینکمان

رنگهایی دارم روشن و تیره

و حوا مثل توست ای آدم

اختلاطی از خوب و بد

و خلقتی از خلاقی که مرا

درست همزمان با تو آفرید

پس بیاموز تا سجده کنی

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

بر من سجده کردند

بیاموز

که من

نه از پهلوی چپت

بلکه

استوار، رسا و همطراز

با تو زاده شدم

بیاموز که من

مادر این دهرم و تو

مثل دیگران

زاده من

گپي عاشقانه به همراه خليل جبران

آوریل 27, 2009

به مردمان شهرم مي نگرم چهره ها مغموم و خشمگين گاهي بوقي و فريادي ز خشم كه چرا بيشتر نرو د اين عرابه آهني كه او را رهسپار ديار وقت گذراندنهاي بي انتها كند

بهاري است حقيقي در شهرم چنين بهاري را نديده ام همه جا خنكاي بهار و نسيمي مي وزد و بوي ياسمين همه جا را گرفته است و من شكر گزار خالقي كه چنين عاشقانه تصويري را ساخته و مرا در غفلت روزمرگي ننهاده است و به اين مي انديشم كه چرا غفلت نكنم ؟ به ياد جمله هاي جبران جليل جبران مي افتم كه مي گفت:

وقتي كه عاشق مي شويد مگوئيد كه ” خدا در قلب من است ” بلكه بگويد ” من در قلب خداوند جاي دارم “

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند و عشق را هيچ آرزو نيست مگر آن كه به ذات خويش در رسد …

آري عاشقانه زيستن را ادامه مي دهم در نفحه ياسمنها مي توانم عطر يار را استشمام كنم در طراوت باران چشمهاي شبنمي را به خاطر آورم در لبخند و شادماني درختان معطر شده به نوازش باران به ياد آورم نوازش يار را هنگامي كه با بي نظير چشمهايش مرا ز عشق نوازشي جاو دانه دهد و من مي خندم و بازسپاسگذارم نمايم و دوست دارم سير كنم

و باز به ياد شاعر عاشق لبنان مي افتم كه مي گفت

اما اگر شما عاشقيد و آرزوئي مي جوئيد

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند…

…..

ومن براي شب آوازي مي خوانم كه بوسه هاي مرا به يارم با ريزش تمامي ستارگان بر بي نظير گونه ها و لبانش فرو ريزد

و باز آرزو هاي جبران را مي خوانم

آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويبارباشيد كه باشتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند …

ومن ذوب مي شود در بي نهايت عشق ورزيدن به او و شتابان در پي مدح او هستم كه يار از لي من است و در بي كران زمانه ها او را جسته ام

و باز از آرزوهاي جبران مي خوانم

آرزو كنيد كه رنج بيشتر از حدمهربان بودن را تجربه كنيد و…

و من تجربه كردم كه مهرباني بيش از حد ندارد و همواره كم است حتي اگر لحظه اي زمهر ورزي غافل نشويم

و باز آرزوهاي جبران مرا نوازش دهد

آرزوكنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد …

ومن به ياد فروغ مي افتم كه مي گفت : تمامي زخمهاي من از عشق است اما زخم من از عشق نبود كه بي عشقي ها مرا زخمي مي نمود

و باز ترانه هاي جبران مي گويد

آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشايد و سپاس گوئيد كه يك رو.ز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است …

و من هر سپيده دم و شامگاه و هردم به دم قلبم را گشوده ام و به اين زيبا بهار و بي نظير يارم مي نگرم و سپاسي گويم از حقارتي كه دارم در برابر اين همه مهر باني هاي يزدانم

و باز خليل عاشق گفت

آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميدو به وجدو هيجان و عشق بيانديشيد

و آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه باز آئيد

و به خواب رويد با دعائي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او

…………..

.من پر سپاس ز عشق ز همرهي يار در بي كران چشمهاي سياه بي نظيرش در خواب و بيداري كه همره او است سپاس گويم خدائي را كه چنين عاشقانه بهاري را به من هديه داده است

سپاس

سپاس

سپاس

حکایت آیلی

آوریل 26, 2009

و آنگاه زني كه كودكي در آغوش داشت گفت :براي ما از فرزندان سخن بگوي

پيامبر گفت:

فرزندان شما به حقيقت فرزندان شما نيستند

آنها دختران و پسران زندگي اند در سوداي خويش

اين جوهر حيات است كه به شوق ديدار خويش هر دم از گوشه اي سر بر مي كند

آنها از كوچه وجود شما مي گذرند اما از شما نيستند

و اگر چه با شمايند به شما تعلق ندارند

” جبران خليل جبران”

آيلي را مشغول نوشتن مشقهايش مي بينم او بسيار سر در گم است زيرا هر چند دقيقه از من سوال مي كند و سرانجام سوالي مي كند كه سخت مرا اندوهگين مي سازد او مي گويد

- بابائي ! مي تواني چند تا از حكايتهاي سال گذشته كتاب فارسي را بگوئي ؟

با تعجب او را مي نگرم مگر ممكن است كه او به اين آساني داستانهاي سال گذشته را ازياد برده باشد؟من هنوز قصه هاي ” چوپان دروغگو ” و ” تصميم كبري ” و ” دهقان فداكار” و… را در حافظه دارم اما دخترم اين گونه آسان قصه ها را از ياد مي برد به عنوان يك قصه گو و داستان نويس سخت غمگين هستم اگر دختر من چنين باشد واي به حال فرزنداني كه در خانه هائي هستند كه كتاب و قصه و حكايت تنها ابزاري براي دكور اتاق ها حساب مي شوند كمي او را ملامت مي كنم و او را مجبور مي كنم كمي فكر كند و آن سوال را بعدا جواب دهد و بعد مشغول خواندن روزنامه اي مي شوم كه مي گويد ” رفوزگي در دبيرستان بر داشته مي شود ” و ” دوران ابتدائي قرار است بدو ن نمره و فقط با طرح تو صيفي معلمين سپري شود ” غمگين تر مي شوم از خود مي پرسم چه بر سر بچه هاي ما از بعد دانش و سواد خواهد آمد ؟و غمگين و عصبي سمت پنجره مي روم و بيرون را نگاه مي كنم نمي دانم سوداي بهار و شايد سحر انگيز بودن آن است كه مرا بار ديگر به سراغ انديشه هاي بهتر مي برد و كتاب ” پيامبر ” را بار ديگر باز مي كنم و رو به صفحه پندهاي پيامبر براي فرزندان مي آورم و مي خوانم

..

عشق خود را بر آنها نثار كنيد

اما انديشه هايتان را براي خود نگاه داريد

زيرا آنها را نيز براي خود انديشه اي ديگر است

جسم آنها را در خانه خود مسكن دهيد

اما روح آنان را آزاد گذاريد زيرا روح آنها در خانه ” فردا “زيست خواهد كرد

كه شما حتي در رويا نمي توانيد به ديدار آنها رويد

ممكن است تلاش كنيد كه شبيه آنها باشيد

اما مكوشيد كه آنان را مانند خود بار بياوريد

زيرا زمان به عقب باز نخواهد گشت

و با ديروز درنگ نخواهد كرد

نگاهي به چهره سر در گم آيلي مي كنم و به سويش مي روم او را بوسه باران مي كنم و به او حكايتهاي سال گذشته را باز مي گويم و با خود مي گويم

قرار نيست كه او چون من عاشق قصه ها و حكايتها شود

و هيچ كس نگفته است همه ياد گر فتني ها تنها از مدرسه آيد كه

روز گار و اجتماع حكايتهاي بي شمار براي آيلي باز خواهد گفت

سرزمین مردان؟

آوریل 25, 2009

من در ميان مردماني زندگي مي كنم كه همچنان كه ترا مي بوسند در ذهن خويش طناب دار ترا مي بافند

فروغ فرخزاد

محبوبم

بايد گذشت روز گار پر از مردماني است كه ز مردمي و مردانگي تنها نشانه هاي ظاهري دارند در روزگار نامردمي ها و نامرديها تنها بايد به او متكي بود كه داند عشق از آن كساني است كه لياقت مردم شدن و انسان بودن را دارند

محبوبم

بايد از ساحل كوته فكريها و شيون ز عجز و عر بده از خواري عبور كني جايگاه تو درياي پر عشق است همان جائي كه تنها عاشق دلان زيستن را به آغوش مي كشند تحملي بايد كرد شنهاي داغ كوچك مردمان و مردان تنها بايد زيبا ترين پاهاي ترا اندكي سوزانند و لي خنكاي درياي عشق بوسه بر آن بي نظير پاها خواهند زد

محبوبم

از رفتارهاي آنها نرنج مردماني كه هيچ هستند تنها ز هيچ فكر كنند و در هيچ بودن خود غرقه مي شوند در اندرونشان يك خلاي بي كران است خلاي بي كران از نبود ذهن و شعور و فهم و انسانيت و اين خلا به آنان اجازه خواهد داد كه فريادي ز ناداني و هيچ بودن و بي خردي زنند

محبوبم

در سر زمين نامردان شايد قانون تهي مغزان زميني گاه گاهي تواند وقفه اي در برابر قانون هرگز نقض نشده الهي ايجاد كند اما بدان هيچ عربده اي نتواند حتي آهي از عشق را خاموش كند هيچ حماقتي نمي تواند بر انديشه پيروز شود هيچ بي دلي نتواند دل عاشقي را تا بي كران به اسارت كشد به نامردان تهي مغز بنگر چه حقيرند چه موجود ناكار آمدي هستند و در هر پرسشنامه اي بايد تنها گزينه نامرد را بر خود نهند و در سياهچال سر در گمي و نفرت خويش كمرهاي درو غين شكسته خود را بهانه گيرند و سرانجام در همان درد و رنج حسد و بخل روزمرگي و ذره ذره مرگي كنند

محبوبم

ترا در بي كران و بي انتهائي ها دوست دارم و ترا گويم كه دوستت خواهم داشت و همره تو تا بي كران خواهم تاخت و هيچ ندائي از ترس نسبت به اين نامردمان نداشته باش و بدان آناني كه فرياد مي زنند ترسو ترند داد مي زنند تا بگويند هستند و مي دانند كه هيچ نيستند و نخواهند بود

محبوبم

در آغوشم آرام گير اين آغوش تا زماني كه تواني براي آغوش كشيدن داشته باشد از آن تو است در نفسهايم بنگر كه چگونه ” پريسان ” و ” پريسان ” گفتن بي انتها را تكرار و تا آخرين دم خواهد گفت

محبوبم

دوستت دارم تا بي انتهاي بي كران

روز ما

آوریل 23, 2009

همه چيز خيلي ساده آغاز شد صبح روز ديگري پر از بهاري زندگي و همراه عشق و دلدادگي و سپاس از خدائي كه همين نزديكي است همان يزداني كه در ميان قلبهاي همه ما وجود دارد و عشق را تنها راه رسيدن به او مي داند به دنبال نوشتن بودم خواستم كه از سعدي بنگارم كه در اين روز زيبا چون روز هاي ديگر اين بيت او را به ياد مي آورم

جهان در سماع است مستي و شور

و ليكن نبيند در آينه هيچ كور

و باز حديث سپاس از ديدني ها به سراغم آمد و بار ديگر خداي را سپاس گفتم بهر تمامي آن چيز هائي كه مي بينم و يا قدرت درك آن را ندارم و با تمامي وجود به سماع ستايش خدا نگريستم تا اين كه باز نشانه اي آمد نشانه اي از محبوبم كه دست نوشته اي ز دوران رنج و محنت مرا خوانده بود همان دست نوشته اي كه من در بي كران غم و دل شكستگي سخن گفتم و اين جمله ماحصل تمامي احوال من در آن روز گار بود

” در دو ر دست چیز ی منتظر من نیست من دل و ر و حم را همانجا که کشتی تو ایستاد گذاشتم و حالا به این امید ز ند گی می کنم که ناخدا و قطب نما بر ای دیگران باشم قطب نما یک نقاش کور بر ای آنها شاید فایده داشته باشد و”

نگريستم و بارها آن را خواندم و با نوعي شرمندگي به يزدان مهر باني كه چنين روزهائي سراسر از عشق و دلدادگي را به من هديه داد انديشيدم و بعد پيغام يار را خواندم

تورجم

گلم

دلم

امروز خیلی اتفاقی کامنت دوستی را دیدم که روی پست سال گذشته تو گذاشته بود

و این پست رو تا انتها خواندم..باز هم یک نشانه از کائنات!!
و یک جمله از اون توجه منو بسیار به خود معطوف کرد

“در دو ر دست چیز ی منتظر من نیست من دل و ر و حم را همانجا که کشتی تو ایستاد گذاشتم ”


به امروز مینگرم

به دوشنبه های اتفاق

به همین با هم بودن ساده

میدانی

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله می دیدیم

دست هایمان خالی

دل هایمان پر

گفتگوهامان مثلا ما !

اما این آفتاب و باران و برف بهاری امسال به ما یاد داد

که فردا روز دیگری ست

روز من

روز تو

روز ما

و بار ديگر هر دونوشته را خواندم براستي پريسانم راست مي گفت بايد نگريست و انديشيد كه چگونه بايد ديد و انديشيد امروز در ميان اين زيباترين لحظه هاي زيستنم مي نگرم به اكنونم و به دور دستهائي پر اميد و با ايمان و عاشقانه مي نگرم و به اين سخن مي انديشم كه چرا بايد كشتي خود را مي ايستاندم ؟چرا نبايد در بي كران لحظه هايم بي انتها هديه خالق عشق به اين زيبا جمله محبوب نمي انديشيدم كه امروز و نه فردا روز دگري است روزي كه مي تواند روز من و روز يار و روز ما باشد ؟چرا بايد اقيانوس جاري زندگي در كوزه روز مرگي و ترس مي ريختيم ؟ چرا نبايد عشق را برترين عطيه ايزد و بي اعتنائي به آن را بزرگترين گناه نمي دانستيم ؟ و من نيز همره پريسانم فرياد مي زنم

پريسانم
گلم

دلم”


به امروز مینگرم

به دوشنبه های اتفاق

به همین با هم بودن ساده

میدانی

اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را

در خیال پیاله می دیدیم

دست هایمان خالی

دل هایمان پر

گفتگوهامان مثلا ما !

اما این آفتاب و باران و برف بهاری امسال به ما یاد داد

که فردا روز دیگری ست

روز من

روز تو

روز ما

و روز همان روز من و روز تو و روز ما شد . سر چشمه را بي كران در بي كران عاشقانه لحظه ها در بي انتها دوشنبه و يكشنبه و شنبه و… همه روزهاي عاشقانه مي بينم كه دستهايمان در عطر دستهايمان و دلهايمان همراه دلدادگيها به هم هست و گفتگوهايمان به و اقع گفتگوهايمان است همان گفتگو ئي كه گويد
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست / آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام

در بي كران شقايقها

آوریل 22, 2009

و باز دوشنبه ديدار معشوق ديگر فرا رسيد در ديدنيها همراه معشوق با تمامي وجود هواي بهاري را تنفس مي كنم و بار ديگر به سياه چشمان محبوبم مي نگرم و سپاس مي گويم يزدان را كه برايم زيبائي باور به عشق و ايمان به عشق و عشق براي عشق را باور و ايمان و عاشقانه انديشه اي نمود در بي كران زيبائي هاي عشق به بي انتها زيبائي هاي بهار بي نظير شهرم مي نگرم و همراه يار قدم مي زنيم دستهايم گرما بخش ز دستهاي معشوقم هست و من به اين مي انديشم كه چه نيكو است اين گونه رسيدن به عشقي چنين جاودانه و پاك و بي بهانه و بي انتها و باز غرقه مي شوم در انديشه هاي ناب پر عشق و به سيه چشمان بي نظيرش مي نگرم و فريادي در سكوتي پر ز لذتها زنم و به ياد سهراب گويم

عشق پيدا بود

موج پيدابود

برف پيدا بود

دوستي پيدا بود

و باز سهراب را به ياد مي آوريم مي گويند روز اول ارديبهشت سالگرد مرگ سهراب است ولي مگر سهراب مرده است ؟ باور ندارم او همچنان باقي است تا شقايق هست سهراب نيز باقي است سخن از سهراب در مجالي وب بلاگي كاري است سخت و دشوار ولي سعي بايد كرد كه همان جمله كوتاه ز او باز سهراب گونه است آن طوري كه خود مي گويد

چه كسي صدا زد سهراب ؟

و ما سالها او را چون ديگران در گذشته هاي دور او را صدا زديم و مي دانم روز گاري آيندگان هم باز صدا خواهند زد ” سهراب ” و باز ” سهراب “

سهراب مي گويد در مهر ماه متو لد شده است و مهر بان مردي را در مهر تولد خود بي نظير مهري است كه همه ما كه عاشق سهراب و ترانه هايش هستيم از ايزد پر مهرگرفته ايم او از كودكي و نوجوانيش چنين مي گويد

“من كودكي رنگيني داشته ام دوران خردسالي در محاصره ترس و شيفتگي بود ميان جهشهاي پاك و قصه هاي ترسناك نوساني داشت با اجداد پدري در يك خانه زندگي مي كرديم و خانه بزرگ بود و باغ بود و همه جور درخت داشت و براي ياد گرفتن دوست خوبي بود…”

او در اين دنياي پر از سادگي زندگي مي كرد و شايد به همين دليل بو د كه مي گفت : من تا هيجده سالگي كودك بودم و شايد همين كودك درون او بود كه طراوت و صداقت و پاكي و مهرباني را برايش جاودانه نمود . او در بي كران كود كي كه حتي به خود اجازه نمي داد كه ملخي را كه محصولي را مي خورد را بكشد بزرگ شد و با غريزه اش زندگي مي كرد و نقاشيش اولين كار غريزيش بو د او خود مي گويد “

شهر من رنگ نداشت قلم مو نداشت در شهر من موزه نبود و گالري نبو د و استاد نبو د و منتقد نبود و كتاب هم نبو د اما خويشاوندي انسان و محيط بو د و تجانس دست و ديوار كاهگلي بود فضا بود طراوت و تجربه بود مي شد پا بر هنه راه رفت و زبري زمين را تجربه كرد و… در اين شهر اهل سنجش نمي شديم و شكل نمي داديم و د رحساسيت شناور بوديم و دل مي باختيم و شيفته مي شديم”

و او شيفته و عاشق شد و آن گونه ماند و اين عاشقي او را از ديار رنگ و بوم به سمت ديار كاغذ و قلم و نوشتن كشاند و سهراب با مشفق كاشاني آشنا شد و ره به ديار شاعرانه ها ي سهراب نهاد خود او مي گويد

” الفباي شاعري را او ( مشفق كاشاني) به من آموخت و غزل مي ساختم و او سستي و لغزش كار را باز مي گفت اما آنچه مي گفتم شعر نبود و دو دفتر از اين گفته ها را سو زاندم و تا سر انجام فن شاعري را آموختم و هواي شاعرانه اي كه به من مي خورد نشئه غريبي داشت و خيالاتيم مي كردم و قدمهاي عاشقانه بر مي داشتم كمتر كتاب مي خواندم و بيشتر نگاه مي كردم و …” او عاشقي را آموخت و شاعر شد و در نشئه عشق ز شعر مي گفت و در درياي زندگي دريانوردي عاشق شد و چنين گفت

هنوز در سفرم خيال مي كنم

در آبهاي جهان قايقي است و من مسافر قايق هزارها سال است

سرود زنده دريانوردهاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم و…

سهراب پيش رفت در شهري كه خود اين گونه مي خواندش خنده ها كو رنگها كو؟

گريه ها و آهنگها؟

كودراي كاروان؟

كو صداي چاووشان شهر مرده بي صدا و تاريك هيچ فانوس نه روشن در گذرها كودكي پيدا نه بر سكو درها دستي آيا خانه اي را در نخواهد زد؟ و…

اما دستهاي او بر دل همه ما زد همه مردگان شهر خاموش را صدا زد و هنوز هم هر دم مي زند هر لحظه كه او را صدا زنيم و عاشقانه هاي او را ترنم كنيم و در عالم خيال و شايد بيداري صداي او را شنويم كه مي گويد چه كسي صدا زد سهراب

و او را باز صدا زنيم ” سهراب ” و “سهراب ” و

بي فروغي ز گفتار فروغ

آوریل 21, 2009

دلم نمي خواهد از فوتبال اينجا بنويسيم اما داستان فوتبال ما به همه چيز بجز ورزش ربط دارد به همين دليل نتوانستم بنويسم و تنها آن را فوتبال ببينم و خواننده فوتبالي را در آن شريك كنم خصوصا كه از فروغ گفته ام به همين نوشتم نه ز فوتبال كه ز بي فرو غي فر هنگ و انسانيت از زبان فروغ جاودانه …

نگاهي به تيتر روزنامه ها مي اندازم و هر روز گلي از بوستان !كلمات مر بيان فارسي و آناني كه خود را معلم نيز مي دانند مجبورم كه بخوانم !! تا ديروز امثالي چون قلعه نو ئي بودند كه تنها فر گوسن را در حد تحليل كارهاي خود مي دانستند و كل يوم را مقصر شكستهاي خود مي دانستند وبعد از او خداداد عزيزي مشغول گرد گيري خبر نگاران ديديم و سپس قطبي را نظاره كرديم كه خود را امروزي و متجدد مي دانست و خبر نگاران را ” حيوان ” و…خواند و بعد هم عابد زاده آن شيرين كاريها ي ادبي و فرهنگي !! را بر سر تمرينها انجام داد و حالا نوبت به مردي رسيده است كه استاد فرهنگ سازي آن هم از نوع ادبيات خياباني !! است براستي در بسياري از اوقات به سواد خواندن زبان فارسيم شك مي كنم و شايد هم كمي به صحت سلامتي ذهنم در تشخيص اين كلمات شك دارم براستي اين سخنان را چگونه مي توان اين گونه بي محابا به زبان آورد ؟ اين گونه سخن گفتن ها در يك نزاع خياباني هم طبيعي نيست اما از زبان سر مر بي تيم ملي ايران سخت عجيب مي نمايد اما و قتي سابقه سر مربي تيم ملي ايران و مخاطبش امير قلعه نو ئي را به ياد مي آوريم چندان تعجب نمي كنيم و به ياد شعر معروف زنده ياد فروغ فرخزاد مي افتيم كه مي گفت
در سر زمين قد كوتاهان
معيار هاي سنجش همواره بر مدارصفر سفر مي كنند
پس چرا توقف كنيم ؟

وحال با ديدن اين عناوين و اين گفتگوهاي مايلي كهن چندان توقف نمي كنيم زيرا معيارهائي كه قد كوتو له هاي فكري را بر مسند كارهاي بزرگ مي گذارند به طور حتم صفر هستند و بر مدار هيچ ها سفر مي كنند هنگامي كه سر مربي تيم ملي ايران شخصي چون مايلي كهن است كه مي گويد اين مقام براي او چندان ويژگي ندارد آنگاه بيشتر مي فهميم كه هيچ توقفي بر روي انتخاب و اصلح بودن او صورت نگرفته و او چون سالهاي گذشته بر روي مدار صفر و هيچ سفر كرده تا تيم ملي ما را به هيچ انگارد او خطاب به امير قلعه نوئي مي گويد ” كو تو له ” اما از ياد مي برد كه بحث كوتوله بودن تنها معيار فيزيكي ندارد كه كوتو له فكري بسي كوتو له تر از كوتو له هاي ژنتيكي هستند و نبايد معيارهائي كه امثال مايلي كهن و يا حتي قلعه نوئي را بر مسند تيمهاي ملي مي رساند تنها نمره ” صفر ” داد ؟و در اين ميان قلب ما بي ارزش ترين كالائي است كه مي تواند وجود داشته و بر سر شرافت ملي و عرق وطن و تيم ملي هزينه مي كنيم و كرده ايم ولي قوانيني كه تيمهاي ملي و ورزش را صاحب مقامهاي مسئو ل مي كند كساني وضع مي كنند كه پس از مدتها بررسي بار ديگر مايلي كهن با معيارهاي صفررا به تيم ملي تحميل مي كنند و باز به ياد فروغ مي افتم
و كار تدوين نظامنامه قلب ام
كار حكومت محلي كوران نيست؟
پس چرا توقف كنيم ؟
براستي كساني كه امثال مايلي كهن را به تيم ملي تحميل مي كنند همان مصداق ” حكومت محلي كوران ” نيستند ؟ براستي آدمهائي با شخصيتهاي مايلي كهن و قلعه نو عي و… را چه كساني و با چه ادله اي به تيم ملي ما تحميل كردند ؟چرا تيم ملي ما بايد آن گونه حقير شود كه امثالي چون مايلي كهن و قلعه نو ئي خود را محق بدانند كه با هر كارنامه و عملكرد و فرهنگي بر مسند آن نشينند ؟ براستي بنا بر چه تفكري و معيارهاي غير صفري ملت ايران بايد شاهد حضور اين گونه افرادي فاقد صلاحت فني و اخلاقي و فرهنگي بر مسند مهم ترين تيم كشورشان باشند ؟افرادي كه نمي توانند ساده ترين اصول انسانيت و فرهنگ ايراني را رعايت كنند به چه دليل نظامنامه قلب ملت ايران را تنظيم مي كنند ؟آيا جايگاه ورزش ايران كه مرداني چون پورياي ولي و تختي و دهداري و … را بعنوان سمبل دارد بايد در اختيار اين آقايان سراسر از صفر و انتخاب شده از مدارهاي صفر باشد ؟ براستي چرا بايد توقف كنيم ؟ چرا بايد سكوت كنيم و شاهد اين همه انحطاط فرهنگي باشيم ؟ آقايان در فوتبال دنيا مرداني چون كريس وادل و يا افن برگ و…به صرف يك كلمه غير متعارف و تو هين براي هميشه از صحنه فوتبال ملي حذف مي شوند ولي در ايران عزيز ما در سر زماني كه قدمت چند هزار ساله فرهنگي دارد چرا بايد اين گونه ورزش و فوتبالش در فقر فرهنگي بسوزد و بارها آزموده هاي مدار صفر دو باره آزموده شوند ؟ چرا توقف مي كنيم ؟ دليل توقف ورزش و فوتبال ما همين جمله ها فروغ است
در سر زمين قد كوتاهان
معيارهاي سنجش همواره بر مدار صفر سفر كرده اند
افسوس و صد افسوس

بدرود سردرگمي

آوریل 20, 2009

باز هم بيرون آمدي ؟!چگونه بچه شيطاني شده اي ! سالها است كه بي محابا آئي و هر از گاهي شيطنتي كني و باز بر مي گردي مي دانستي هر دمي كه ترا حس مي كنم صدايم مرتعش است و دستهايم به لرزه مي افتد و تمامي وجودم را گوئي آتش زده اند اما باز توبه مي كنم كه ديگر ترا رها نكنم و لي توبه من نيز چون توبه خواجه است من ترك شاهد و ساغر نمي كنم صد بار توبه كردم و دگر نمي كنم اما صدها بار توبه من همچنان پشيماني دگري را خواهد دست هايم پر از خاطرات تو است خاطراتي كه همواره آنها را ديده ام و هر دم برايم تازگي دارد مي خواهم ديگر آن خاطرات را زنده نبينم مي خواهم كه ديگر آن خاطره ها تنها خاطره باشند اما هردم با تو آنها زنده مي شوند و با آنها زندگي مي كنم شاهدم در غرقه حوادث نه در غرقه نگاه كردن به تو كه اين همه مرا رنج و محنت داده اي مي خواهم به گونه دگر شوم خسته شده ام از اين دردهاي بي انقطاع جسم و روحم كه مرا رهائي نبخشد مي خواهم ديگر در قلبم تنها حس آرامشي باشد و ترا اندكي مهار نمايم تو ئي كه در وراي سيماي به ظاهر آرامم حديث دگر خواجه را همواره تكرار مي كني در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و غوغا است مي خواهم اندرون و برونم يكسان شود مي خواهم غوغا و فريادم ز مهرورزي باشد ديگر به تو اجازه نمي خواهم بي محابا آئي و نرم و نازك چيني آرامش مرا شكني و اين را بايد فرياد زنم به تو كه كودك خشم درونم هستي به تو ز مهربان پريسانم پندهائي دارم گوش ده به آنچه ترا گويم ز زبان محبوبم -خشم از آن امروز است و كاري با ديروزي ندارد كه تنها بايد يك خاطره باشد -ترا گويم كه بي محابا نمي تواني برون آئي پس سعي ننما كه حضورم بر تو خواهد بود كه باز فعان و غوغايم را صد باره ننمائي -ترا نوازش مي كنم اي كودك خشم درونت و بعد آهسته ترا به اندرونم خواهم فرستاد پس مهرباني مرا پذير در اين انديشه نباش كه خواهي بازيگوشي بنمائي ترا اذن بي محابا تاختن نخواهم داد و… پندها سه گانه شدند و اين سه گانه پند مرا شگوني دارد به وسعت سه گانه پند جاودانه جهانيان كه زرتشت مهربان ما را گفت نيك انديشيم و نيك گويئيم و نيك عمل كنيم و من نيز مي خواهم نيك انديشم : يعني آن كه خشمهاي ديروز و نفرتها ئي كه صاحبش من نيستم را براي خاطره ها گذارم و خشم امروز را بينم نوازشش كنم و بعد رهايش كنم بي انتها نيك گويم : كلامم را جز به مهر نيالايم و تنها از مهر و عشق گويم حتي اگر مهر و عشق را تواني نيافته ام سكوتي بهر آرامشش بر گزينم نيك رفتار كنم : خشمگين سخن نگويم و خشمگين نشنوم و خشمگين لمس نكنم و خشمگين نخورم و خشمگين نبويم كه تنها نفحه اي كه باد از آن آكنده باشم تنها مهر بوي است كه مرا ز خشمگيني ها باز داردو هنگامي كه خشمگين شدم ناظر خشمهايم شوم بدرود كودك خشمم ترا زين پس رها نخواهم كرد تا آزادنه تازيانه زني بر روح و قلبم بي انتها بدرود و بدرود

ره سرزمين توهم ز اقليم تخيل گذرد

آوریل 16, 2009

ره سرزمين توهم ز اقليم تخيل گذرد magnify

فرانسوي ها يك ضر ب المثل جالب دارند آنها مي گويند كه تخيل دروغ نيست * اين يك واقعيت است و شايد بزرگترين مصداق اين واقعيت قصه هاي ژول ورن نويسنده شهير فرانسوي باشد كه روز گار آن را افسانه و اين روزها آن را قصه هائي از آدمها و چيز هاي قديمي مي دانند حكايت تخيل و زيستن در تخيل باعثبروز بزرگترين عطيه هر انساني يعني خلاقيت است و اين خلاقيت است كه مي تواند هم انسان را به اوج و هم او را به نزولي فاحش رهنمون سازد در كتابي خواندم كه در جنگ منطق و تخيل اين تخيل است كه همواره پيروز مي شود و تخيل پيروز همان شمشير دو گانه است كه مي تواند حافظ و يا قاتل جان شود روزگارها با اين تخيل و تفكر ها مي گذرد هر انساني در بر هه زندگي در پي بدست آوردن چيز هائي بسياري از چيز ها را از دست مي دهد و اين خصلت آدمي است كه در پي جبران مي رود و مي خواهد كه ديگر فرصتي يابد تا آن دگر چيزها را كه از دست داده را دوباره جبران نمايد و براي جبران نمودن بسياري از واقعيت مي خواهد كه از قالب خود در آيد و از ابزار تخيل استفاده كند ابزار تخيلي كه مي تواند او را به مرداب توهم رهنمون سازد و شايد در اين بين عواملي چون زماني و مكاني وشايد آدمي خاص بزرگترين سازنده توهم در پرتو تخيل شود القصه مي خواهم از قصه پسركي حكايت كنم از او كه روزي مجرم عشق ورزي شد و اين جرم مانع نشد كه او طلب عفو ز عشق كند و..

سالها از روزي مي گذرد كه پسر جواني بهر آنچه كه خود آن را اصول مي دانست و حاضر نبود بهر همرنگي با جامعه نبين و نشنو و نگو اين گونه شود و تصميم گرفت ببيند و بگويد و بشنود اصولي را رعايت كرد و تبديل به جنايت كاري شد كه جرمش اين بود كه ” زيادي خوب است ” مي گذرد سالها پسرك انديشيد كه خوب بماند و معناي خوب بودن او اين نبود كه تمامي اصول او خوب بود بلكه خواست صادق باشد و امانت بر گزيند و براي خويشتن هيچ نخواهد و در پي رعايت اين اصول سالهاي زندگي را گذراند پسرك تبديل به مرد جواني و بعد به سالهاي ميان سالي رسيد و همچنان اعتقاد داشت كه اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است و معناي او عشق بود و بس و در پي عشق دويد و خزيد و پرواز كرد و بارها مجازات شد به جرم اين كه ” زيادي خوب است ” او توهين شنيد و خيانت ديد و بي توجهي را با تمامي وجود حس كرد و بارها قلب خود را در آزمونهاي دوستي و دوست گذاشت و شكته شد قلب بينوايش اما ياد گرفت كه عاشق بماند و عشق بورزد او در پي عطيه عشق بود و سرانجام با اين كه قلبي رنجورو پر درد را ار مغان گرفت اما خواست كه اين قلب صادق باشد و مهر باني كندو با تمامي وجود عشق را در بي مكان زمان و مكان هديه دهد و اين گونه بود كه بي توجه به توهمات و تخيلات بي كران تاخت و ياد گرفت كه مي توان اصول را رعايت كرد و عاشقانه دوستي نمود و احترام و ادب را ارج نهاد و عاشق ماند و آگاهي را سر منشا عشق و عشق ورزيش دانست تا بگويد عشق تخيل نيسيت عشق را با چماق توهم نبايد نواخت عشق را بايد آگاهانه ديد و آگاهانه در آغوش كشيد و آگاهانه آن را لمس كرد و چنين شد و امروز قاطعانه مي گويد كه عشقش توهم نيست و تخيل نيست عشق در لحظه حضور دارد در لحظه همره آگاهي است عشقش تنها به معشوق و بهر معشوق است نيازي به توهم و تخيل ديگران نيست او مي داند و آگاه است و تصميم مي گيرد و به ره عشق زند زيرا ز حافظ شنيده بود

بحري است بحر عشق و هيچش كرانه نيست

آنجا جز آن كه سر سپرند هيچ چاره نيست

و او سر سپرد و توهين شنيد و ملقب به ساده لوح و ساده انديش بشد او را فريب كار و مكاره ناميدند و حال در توهم و تخيل ديگران عشق همره پيش شرط مي نگرد پيش شرطي كه مي گويد ” من نبايد باشم تا معشوق باشد” و ” من بايد ترا رها كنم تا معشوق گزيني ” و… آري توهم باز تخيل را بازي داده است و پسرك مي گويد من سالها است كه جرم ” زيادي خوب بودن ” را به جان خريده ام و خواسته ام كه بينم و شنوم و گويم و بخشم و حس كرده ام به اندازه صبري كه داشته ام ولي شايد در پي اين سالها هيچگاه اين گونه مورد ملامت قرار نگر فته ام كه مرا گويند كه

نمي دانم كه چگونه عشق ورزم

نمي دانم معشوق كيست

نمي دانم دل بهر چه داده ام

نمي دانم كه آگاهي ز عشق چيست

نمي دانم كه عشق را بايد بهر عشق خواست

نمي دانم كه براي فرار زمعشوق نبايد به وادي عشق دروغين نهاد

وپسرك فرياد زند

نه مي دانم كه عشق است بهر عشق و مهر است بهر مهر و آگاهي در پي عشق و مهر و معشوق همان معشوق من است در بي زماني و بي مكاني كه او است كه مرا ندا دهد و من را باور سازد كه ” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است”

 

L imagination n est pas mensonge