Archive for دسامبر, 2008

تب فوتبال

دسامبر 31, 2008
333 magnify

ز ند گي با يك پدر فوتبال دو ست و فو تبال نو يس ناخو د آگاه از آيلي يك عاشق فو تبال ساخته است در بيشتر رو ز هائي كه مرا در جلوي تلويزيون مي يابد تنها بر نامه اي كه از اين جعبه جادو ئي پخش مي شو د فو تبال است و شايد به همين دليل است كه آيلي خيلي زو د عاشق فو تبال شده است و با هم كلاسيهايش از فوتبال سخن مي گويد رو ز گذ شته آيلي را با دو ستش پارميس ديدم كه دست در گرد ن هم از مدر سه بيرو ن آمدند و شعار هائي از نو ع فو تبالي دادند برايم اين نحو ه رفتار آيلي عجيب نبو د اما نو ع شعار هاي مرا سخت متعجب كرد او و پارميس مي گفتند “آب در يا شوره استقلال …شعوره ” نمي دانستم به اين سر عت تب بي فر هنگي فو تبال ر شد مي كند غمگين بو دم چو ن در طي سالهاي عاشقي فو تبال نه هيچگاه تو هيني به طر فداران تيمها كرده و نه به قلمم اين اجازه را داده بودم و جالب اينجا بو د كه صميمي تر ين يار فو تبال من پسر خاله ام بو د كه در جايگاه طر فداري تيم آبي مي نشست كه ر قيب محبوب من قرمز بود به ياد جمله اي از پائو لو كو ئيليو نو يسنده ر مانهاي معروف چو ن كيمياگر و ز هير و… افتاد م او نيز چو ن من هم ر مان مي نو يسد و هم عاشق فو تبال است ر و زي خبر نگاري از او رابطه رمان و فو تبال را پر سيد و او گفت ” ر مان و فو تبال چو ن الگو ها ئي از ز ند گي هستند” و شايد به همين دليل بو د كه با آيلي صحبت كرد م در طي مسير به خانه به او گفتم

1/طر فداري از تيمي به معني بي احترامي به طر فداران تيم ديگر نيست در ز ند گي هر كس ايده و مسلك و سليقه اي دارد و بايد به آن احترام گذاشت و عقايد و باو ر ها را به شرط آن كه سعي نشو د به تو تحميل گردد را بايد احترام گذاشت و از اين ر و اگر تو مي خو اهي از چيزي طر فداري كند نخست علت آن را بايد بداني و دو م اين است كه به مخالفينت احترام بگذاري و از آنان بخو اهي كه همين ر فتار را با تو بكنند

آيلي كمي قانع شد و با هم به خانه ر فتيم از من پرسيد كه حر يف امرو ز قر مز ها چه كسي است ؟ گفتم ” ملو ان ” لبخندي ز د و گفت آنها را مي بر يم خنديدم و گفتم درس دو م فو تبال اين است

2/هيچگاه حر يفت را دست كم نگير و همو اره به حر يفت احترام بگذار و اين ار تباطي با فو تبال ندارد اگر درس مي خو اني آن را عميق بخو ان اگر چيزي را ياد مي گيري آن را عميق ياد بگري اگر چيزي را قبو ل داري قبلا از آن عميق بدان

اما آيلي غرق در غرو ر “پرسپو ليسي شدن” بودو داستان به گو نه اي ر فت كه او دو ست نداشت هيچگاه باخت پرسپو ليس اين گو نه بر ايم سخت نبو د و قتي كه ديدم آيلي بخاطر تيمي كه نهبازيكنان با لياقت داشت و نه مر بي با لياقتي و نه مدير با لياقتي بايد اين گو نه اشك ر يزد او را بغل كر د م و گفتم بر اي چه گر يه مي كني ؟ و پاسخم داد” ما نبايد مي باختيم ” و اين گو نه بو د كه مجبو ر شدم درس سو م را نيز به او بگو يم

3/هيچگاه پير و زي به هر قيمتي را نخو اه بر اي پير و ز شدن بايد تلاش و دانش و آگاهي و لياقت باشد و اگر اين گو نه نيانديشي حتي اگر بر ده باشي باز شكست خو اهي خو ر د يك شكست از روي تلاش بهتر از پير و زي از سر شانس و تقلب و بي لياقتي است

آيلي همچنان گر يه مي كرد و نمي دانست به دو ستانش چه بگو يد به او گفتم آبي ها هم باختند حالا بي حساب شديد و بايد به انتظار باز يهاي بعد نشست مهم فو تبال و نه تنها بر د و باختش است آيلي بر نامه باز يها را از من پرسيد و خوشحال شد و درس چهارم را اين گو نه با فو تبال مرو ر كر ديم

4/ بايد اميد داشت به آينده بايد سعي كر د و لياقت را به اثبات ر ساند بر دها و باختها تنها در لحظه هستند و ز ند گي را با عشق و اميد و ايمان بايد ادامه داد

وخنده آيلي مرا خو شحال كر د كه در بعد از ظهري كه بسياري از عاشقان قر مز و آبي گر يسته اند ما تو انستيم به پند پائو لو كو ئيليو گوش دهيم و از فو تبال درس ز ند گي بگيريم

كاش قبل از آن كه دير شو د بفهميم

دسامبر 30, 2008
كاش قبل از آن كه دير شو د بفهميم magnify
روزنامه را باز مي كنم كمتر علاقه اي به صفحه حو ادث دار م رو ز گار عمر آنقدر كو تاه است كه تا مي تو انيم بايد از آن لذ ت ببريم و همين كه سلامتي را مي بينم سعي بنمايم كه ملامتي نكنم به قو ل حافظ
مگذ ران روز سلامت به ملامت حافظ
چه تو قع زجهان گذران مي داري
اما داستان اين خبر رو ز نامه حو ادث عجيب بو د خانمي 37 ساله به جر م قتل پسري كه قر ار بو د با او ازدو اج كند محاكمه مي شد شايد تحليل اين خبر چندان هم سخت نبو د كسي كه ديگري را مي كشد بايد هم محاكمه و… شود اما داستان به اين ساد گي ها نبو د خانم مو ر د اشاره در خبر 37 سال سن داشت و پسر بي نو اي مقتو ل تنها 21 بهار را گذ رانده بود!! عجيب است كه چگو نه ز ني 37 ساله بايد به از دو اج پسري 21 ساله مجبو ر شود اما حقيقت داشت خانو اده دختر ك كه تنها شانس اين دختر بر اي عطيه ازدو اج !! را در اين پسر 21 ساله مي ديدند دخترك را مجبو ر ميكردند كه با او ازدو اج كند اين اجبار ها و فشار ها و از سوي ديگر ر فتار هاي ناشي از عكس العمل اين فشار ها باعث شد كه بين اين دو ز و ج مشاجره اي ر خ دهد و بشو د آنچه كه نبايد شود … نگاهي به اين حاد ثه مي تو اند هر خانو اده اي و هر پدر و مادر ي را به خو د آو ر د كه چر ا بايد اين گو نه از فر ز ندان دو ر بو د ؟ در حال و هو اي اين داستان بو د م كه آيلي شمار ه تلفني را به من داد كه با آن تماس بگير م تا برايمان قصه و شعر بخو اند !! عجيب بو د مادر بزر گي كه سالهاي قديم قصه مي گفت تبديل به اين شماره تلفن شده بو د ؟و همه مدر سه هم اين شماره را داشتند با شماره تماس گر فتم و گو ينده اعلام كر د به ازاي هر تماس بايد 200 تو مان پر داخت كنيم!! و از دختر م خو است كه به ازاي شمار ه 1 به قصه و فشر دن شماره 2 شعر انتخاب كند و بعد در مر حله بعدي از بين 50 قصه و 50 شعر يك شماره را بز ند بعنو ان يك نو يسنده به قصه ها گوش دادم همان قصه هاي تكراري كه هر كدام از ما بار ها شنيده ايم و لي هيچكدام اند كي ز مان ندار يم كه بار ديگر آن را بر اي فر ز ندانمان باز گو كنيم حكايت اشعار هم بهتر نبو د همان شعر هاي ” عر و سك قشنگ من اينجا خو ابيده …” بو د ر استي كجا ر فت ” خانم عاطفي ” مهر بان كه بر ايمان قصه مي گفت ؟ كجا ر فت حكايت شهر قصه ز نده ياد بيژن مفيد كه چه غو غائي به پا مي كرد ؟ صمد بهر نگي چه شد ؟ عمو عاملي قصه گوي شهر ما بر فت چه كسي جاي او آمد ؟ مادر بزر گهاي ما كجا ر فتند ؟ آن قصه ها آن اشعار و آن ترانه ها و آن هم دليها را چر ا در رو ز مر گي دفن كر ديم ؟ آيا همين قبر ستان احساسات و هم دلي ها و قصه ها باعث نشدند كه دختر ان خو د را مجبو ر كنيم ازدو اجي نامناسب كنند ؟آيا اين گو نه فرار پدر و ماد ر از فر ز ندان و بالا ر فتن فر ار فر ز ندان از پدر و ماد ر ها نشان از همان دفن قصه گو ئي ها نيست ؟ امروز مي گو ئيم يلدا خرافات است آيا همان قصه هاي يلد ا و جمع شدنها و گفت و شنو د هاي آن جمع صميمانه باعث نمي شد كه دختر 37 ساله اي ديگر پسر 21 ساله اي را نكشد؟آمد يم يلد ا را كشتيم و مهر گان را بي بها نهاديم و چهار شنبه سو ري را مال مجو سان دانستيم نو رو ز را از ياد بر ديم و رو ز سيز ده بدر را روز طبيعت نام نهاده ايم شاهنامه تنها در قهو ه خانه ها تر نم شد حافظ از ياد بر فت و نقل زبان تنها پير مردان شد و باز ي كر د ن با فر ز ندان را از ياد بر ديم و اصلا ياد مان ر فت كه شهر زاد قصه گو هزار شب قصه گو ئي كه باعث شد سلطان خو نخو اهي تبديل به عاشقي شو د مال ما بودتالارهاي انتظار داد گاههاي خانو اده و داد گاههاي جنائي مملو از فر ز نداني است كه مو ر د بي مهري قرار گر فتند فر ز نداني كه اگر تنها يك قصه از پدر و يا مادر مي شنيدند شايد هيچگاه نمي دانستند داد گاه كجاست ؟ و قتي قصه گوي ما تلفني شد وقتي اشعار ما تكراري گشت و قتي خا نم عاطفي و خانم احترام بر و مند و طهماسب از تلويز يو ن ما ر فتند آيا نبايد باز هم اين گو نه جنايات را شاهد باشيم ؟ تا و قتي از هم دو ر يم و نتو انستيم جانشين صمد بهر نگي را بيابيم و قصه گو ئي و شعر خو اند ن بر اي فر ز ندانمان را به كامپيو تر و تلفن بسپار يم آيا بايد انتظار داشته باشيم كه در تله از دو اج كه تنها فرار از خانه سو ت و كور و بي مهري است فر ز ندانمان نيافتند ؟آيا بايد در انتطار باشيم كه آمار طلاق و اقعي و طلاق خاموش ما پايين آيد ؟آيا بايد در انتظار نباشيم كه سن فحشا و جنايت ما اين گو نه كم شوند ؟ اگر آن دختر ك 30 سال پيش كه امروز در 37 سالگي پشت ميله هاي ز ندان بر اي اجراي حكم اعدام انتظار مي كشد اند كي مهر و نز ديكي و صميميت از آن كه تنها نام پدر و مادر او را به يد ك مي كشد را مي ديد شايد امروز خو د مادر قصه گوي فر ز ند ان خو شبخت ديگري بو د كمي به خو د آئيم 
دست به دست هم دهيم چو مهر
تلفن را قطع مي كنم و با آيلي به سمت كتابخانه مي ر ويم و به همراه هم شعر مي خوانيم و آرزو مي كنيم كه هيچ فر زندي به همراه پدر و مادرش در روز مر گي ها غرق نشو د

در سهاي دندانپزشكي

دسامبر 29, 2008
در سهاي دندانپزشكي magnify

وعده ديدار رسيد و در پي آن دلشو ر ه ها نيز آغاز شد رو ز بررسي مجدد دندانها بود و اين اتفاقي بو د كه در اين 4 ماهه كه آيلي ارتو دنسي كرده هر ماه تكرار شده استا آيلي بار ديگر دلشو ر ه گر فته بو د و من هر چه از مهر باني و خو بي خانم دكتر مي گفتم آيلي تصديق مي كرد و لي ته دلش نگران بود كه من علت آن را نمي دانستم در جلسه هاي قبلي تنها خانم دكتر مهر بان نگاهي به تغييرات دندانها ناشي از ار تودنسي مي كر د و بعد مي گفت ” خيلي خوبه دختر م و بر و جايزه ات را بر دار”و قضيه را تمام مي كرد اما اين بار آيلي نگران دندان شيري لقي بود كه در دهانش بازي مي كرد بهر حال بايد مي ر فت ز يرا ياد گر فته بو د ” بر اي حل مشكل بايد با آن روبه رو شد و از آن فرار نكرد” به سمت دندان پز شكي ر فتيم دستهاي مرا محكم تر از قلب گر فته بو د و من نيز سعي مي كر د م به او از بر نامه هاي بعد از دندان پز شكي بگو يم ز يرا هردو مي دانستيم ” بايد همو اره به آينده با چشم اندازمثبت نگريست” به داخل مطب ر فتيم و خانم دكتر را در انتظارمان ديديم او لبخند مي ز د و با لحني مهر بان گفت ” سلام آيلي قشنگم چه خو ب كر دي كه سر به من ز دي دلم بر ايت تنگ شده بود ” خانم دكتر هم درس ديگري مي داد او با تبديل يك جلسه دندانپزشكي به يك جلسه مهماني و ياد آوري سر ز د ن به ما ياد آو ري كر د كه ” بسياري از اوقات بر اي حل مشكلات بايد نگرشها را عوض كرد “ و آيلي خيلي راحت دستهاي مرا رها كرد و به سمت صند لي دندانپزشكي كه ديگر چو ن يك اتاق شكنجه نبو د به راه افتاد و خانم دكتر شر و ع به معاينه كرد و خو د آيلي با شجاعت از دندان لقش به خانم دكتر گفت اين حر ف آيلي كه ناشي از صميميت خانم دكتر و اعتماد آيلي به او بو د نشان از اين و اقعيت داشت كه ” صميميت و اعتماد بايد نشان داده شو د تا از سوي طر ف مقابل پاسخ داده شود”و خانم دكتر با مهر باني داستاني را از كر مهائي گفت كه باعث شده اند اين دندانها اين گو نه خراب شو ند و بعد در حاليكه سعي مي كر د آمپو ل بي حسي را مخفي نگاه دارد گفت :الان با تفنگم همه كر مها را مي كشم ” اينجا نيز درس تغيير نگرش جو اب داد و در حاليكه در چشمهاي آيلي در هنگام تز ريق آمپو ل بي حسي در د را مي ديدم اما بر ق اعتماد در آنها بيشتر حس مي شد بعد از كشيدن دندان قر ار شد كه آيلي تا يك ساعت صحبت نكند و اين كار بر استي بر اي دختر كنجكاو و مهر بان من بسي طاقت فر ساتر از خو ر د ن آمپو ل و كشيدن دندانش بو د اما او به من نگاه مي كرد و با چشمهايش با من صحبت مي كر د چشمهائي كه به وضوح در آنها بسياري از چيز ها را مي ديدم و به اين درس مو لانا بار ديگر رسيديم ” كه هم دلي از هم ز باني خوش تر است ”به خانه ر سيديم و آيلي از من خو است كه كنار او بنشينم و من كه نگر ان دردهاي او بو دم از كنارش جم نخو ر د م و باهم بر اي هزار مين!! بار سي دي هاي سر يال ” نقطه چين ” را ديديم و آيلي محو سر يال بو د و ديگر در چشمهايش بغض و درد را نمي ديدم و بار ديگر فهميدم كه ” خنده بر هر درد بي در مان دو ا است “ آيلي كنار من نشسته بو د و من مو هاي او را نو ازش مي كر د م كمي كه اثر داروي بي هوشي از بين ر فت ناراحت شد و به او مسكن دادم و با هم كلي به شو خيهاي سر يال خنديديم و آيلي از سر و كو ل من بالا ر فت و كلي با هم شو خي كر ديم و با ر ها بر روي كاغذ جمله ” دو ست دارم ” و” درد نداري “ و ” نه ندارم “را نو شتيم تا آن گو نه كه آيلي يك دفعه بعد از گذ شت ز ماني كه حر ف ز دن بر اي او ممنو ع بو د به سخن آمد و اعلام كر د كه گر سنه است و اين يعني اعلام بهبو دي بو د و درس ديگري را به ما داد ” عشق در مان مي كند” و شامي همراه باخنده و شو خي در مو رد سر يال و ياد آوري حر فهاي خانم دكتر مهر بان خورديم و انديشيديم كه داستان دندان پز شكي چه در سهائي بر اي ما داشت

دوستت دارم بانوي بهاري و ز مستاني من

دسامبر 28, 2008
دوستت دارم بانوي بهاري  و ز مستاني من magnify
خو اهر و يار ديرينش پوران فر خز اد مي گو يد او متو لد 8 دي ماه سال 1313 است اما شايد زو د از دست دادن او و حسر تي كه سالها است از نبو دش مي كشيم و تمامي ز خمهائي كه او از رو ز گار كشيد باعث شد كه بنا بر يك اعتقاد قديمي كه بي دليل عدد” 13″ را منحوس مي داند سالرو ز تو لدش را 13 دي 1313 گو يند و شايد عده اي كه سخت از عدد ” 13 ” متوحش بو دند تر جيح دادند كه تار يخ تو لد او را بار ديگر عوض كنند و تبديل به 14 دي 1313 دانند اما تفاو تي نمي كند بر اي بانو ئي كه از اسير و ديو ار و سپس عصيان به ” تو لد ديگر” ر سيد هر رو ز تو لد ديگر است او 43 سال است كه جسم فر و غ را ترك كرده است و لي همو اره ز نده است و همچنان خبر از آمدن مي دهد آمدني كه همراه عشق است

مي آيم مي آيم

و آستانه پر از عشق مي شود

و من درآستانه به آنهائي كه دو ست مي دارند

و د ختري كه هنو ز آنجا

در آستانه پر عشق ايستاده سلامي دو باره خو اهم داد

….

آري او از آستانه ها گذ شت و سلامي دو باره داد و از اين ر و است كه فرو غ فر خز اد همو اره جلو ه گهي و فر و غي بي پايان به شعر و اد بيات و عاشقانه هاي پارسي داده است هر چند كه در روز گار سخت زخم از عشق ديد و بار ها فر ياد ز د

” تمامي ز خمهاي من از عشق است ” كه از عشق نبو د فر و غ نيز ديده بو د كه نمي تو ان قباي عشق را بر قامت هر كسي دو خت و او نيز دانسته بو د كه عشق و عشق ورزي مي تو اند ملعبه بسياري از سيه كاران و درو غ گو يان ز مانه شود و شايد به همين دليل بو د كه گفت

” هيچ صيادي در جوي حقير كه به گو دالي مير يزد مرو اريدي صيد نخو اهد كرد” و رو ز گار او چو ن بيشتر رو ز گاران جوي هاي حقير هوس و نير نگ و دو ر و ئي و ترس بيش از در ياهاي پر مرو اريد عشق و صداقت و شجاعت بو دند و از اين ر و بو د كه بار ها ر نجيد و خر و شيد و فر ياد ز د فرو غ فر خز اد خو د گفته بو د “مفهو م سنگ را ز ماني حس مي كنم كه سر خو دم بشكند “و شايد چو ن چنين بو د كه عشق را ز ماني فر ياد ز د كه دلش بار ها شكسته شد او كه در 16 سالگي در قامت عاشقي ر فت و در 20 سالگي همره با طعم تلخ جدائي نخستين ترانه هاي خو د را منتشر كر د بيش از هر كس ديگر مي تو انست شكستگي دل را به ترنم كشد او از ساد گي سخن مي گفت و حتي با تمامي عمقي كه دل عاشقش داشت باز ساد ه و ر و ان از آن سخن مي گفت چو ن اين ترانه جاويدش

” در اتاقي كه به انداز ه يك تنهائي است دل من كه به اندازه عشق است به بهانه ساده خو شبختي خو د مي نگرد”

و او خو شبختي را با بهانه هاي ساد ه حس مي كرد و اين بهانه را در قالب شعر كه خو د آن را ر فيقش مي نمايد و اعلام مي كرد كه در آن اشعار تنها خو د را جستجو مي كند و چه بسيار ز يبا مي يافت او در اشعارش نه با ديگران كه نخست با خو د سخن مي گفت در مصاحبه اي با مجله ” روشنفكر” در مو رد هنر مند مي گو يد

” كسي كه كار هنري مي كند بايد او ل خو دش را بسازدو كامل كند”و از اين رو است كه فرو غ به يك بار ه از نهايت شب حر ف مي ز ند

من از نهايت شب حر ف مي ز نم

من از نهايت تار كي

و از نهايت شب حر ف مي ز نم

اگر به خانه من آمدي بر اي من اي مهر بان چراغ بياور

و يك در يچه كه به ازدحام كو چه خو شبختي بنگرم

….

و چنين است كه اين نهايت شب او گسترش مي يابد ورشد مي كند و فر و غ فر خز ادي مي شو د كه فيلم خانه سياه كه قصه مر د ماني كه به جر م بيماري جذام !!در نهايت شب ز ند گي مي كنند را عاشقانه مي سازد آري فر و غ عاشقانه ز ند گي كر د هر چند كه ز مر دان وفا نديد

به مردي وفا نمو دم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم

دل من كو دكي سبك سر بود

خو د ندانم چگو نه رامش كردم

فر و غ از مردان سخت گفت اما در طعنه اي ز يبا به هم زنان نيز از دور شد ن از خصلت ” بانو بو دن ” تبديل شدن به ” ماده اي ز يبا و سالم ” سخن مي راند كه علت آن گو نه مرد ديدن در زيستن را اين گو نه ز ن شدن را مي داند

مي تو ان در بازو ان چهره يك مرد

ماده اي ز يبا و سالم بود

از فر و غ سالها است كه مي نو يسند و مي نو يسم از فر و غ سالها است كه مي خو انند و مي خو انم اما چه كسي است كه تو اند از او كامل بداند او بانو يئ عاشق و بهاري بو د اما در ز مستان آمد و در ز مستان بر فت نمي تو انم بگو يم يادش گر امي باد كه يادش همو اره هست و خو اهد بود

دو ستت دارم بانوي من

بهار من بي تو نيست…

دسامبر 27, 2008
بهار من بي تو نيست.. magnify
بهار من بي تو نيستنه هيچ فصل ديگر (آيلي عاطف)

اين قطعه كو چك از يك شاعر كو چك و لي با قلبي بسيار بزر گ است از او سخن مي گو يم كه مي دانم اگر بتو اند از پيچ و خم ز ند گي به سلامتي عبو ر نمايد و اسير دلخستگي ها و دل شكستنها و نا اميديها و بي تو جهي نشو د و به خو د و خداي خو د و عشقش و مهرش و اميدش و ايمانش و صبرش و هوش و استعداد بي كرانش تكيه كند شايد رو ز گاري نامي پر آو از ه در جهان ما شود ز يرا به نخستين و بديهي تر ين و بزر گترين عطيه خداو ند يعني ” عشق”ر سيده است او دل عاشق خو د را يافته و اين گو نه بي محابا شعر مي گو يد او در رو ز گاري كه جنگ و نفر ت و بي خر دي در بالاتر ين حد خو د ر و اج دارد از عشق مي گو يد از عشقي كه مي تو اند نجات بخش انسان شو د رو زآدينه بو د كه آيلي اين جمله را تقديم به من كر د و اين بعد از هنگامه اي اتفاق افتاد كه يك بحث شيرين را بين ما بو جو د آورد رو ز آدينه است قر ار است به محبوب بر نامه خو د نگاه كند در بر نامه تلويزيو ن كه مي گو يند نام سيماي ما را دارد !گو ينده بر نامه ” فتيله ” مي گو يد د ختر ها در سن 9 سالگي و پسر ها در سن 15 سالگي مي تو انند با خداي خو د صحبت نمايند اين سخن گو ينده فتيله كنجكاوي و خصلت خبر نگاري و پرسشگري ذ اتي آيلي را روشن كر د و از من پر سيد

_ بابائي ! يعني قبل از 9 سالگي من نمي تو انم با خدا صحبت كنم

به دنياي شگفت انگيز كلمات مي انديشيد م يك كلمه تا چه حد مي تو اند ر و ح لطيفي را به و اكنش بياندازد و من پاسخ دادم

- دخترم ! تو همو ار ه با خدا صحبت كر ده اي حتي رو ز گاري كه هم صحبتي با من را نمي دانسته اي با خدا هم كلام شده اي

دختر م ديگر ادامه سو ال قبلي خو د را ر ها كر د و گفت

- يعني چطو ري با خدا حر ف مي ز د م ؟ من كه ز بان نداشتم ؟

به او گفتم

- خدا تو نز ديك تر ين به تو خو اهد بو د و او در قلب تو است در قلبي كه هر د م كه فكر مي كني با او همراهي خدا به انسان نز ديك تر از هر كس خو اهد بود و هست و ز بان ترا مي فهمد

آيلي كمي آرام شد و دستهايش را بر روي قلب خو د گذ اشت و چشمهايش را بست و با خو د نجو ائي عاشقانه با ايز د پر مهر داشت اين را نگاه مي كر د م و آيلي بار ديگر سو ال كرد

- چر ا عمو قناد مي گويد كه پسر ها و دختر ها تو سنهاي مختلف مي تو انند با خدا حرف بز نند ؟

باز لبخندي ز د م و گفتم

- او دارد مي گو يد پسر ها از 15 سالگي مي تو انند نماز بخو انند و دختر ها از 9سالگي اين كار را انجام مي دهند اما هم كلامي با خدا در همه آد مها از لحظه اي است كه بد نيا مي آئيم و تا لحظه واپسن اين حيات ادامه دارد و ادامه خو اهد داشت

و باز آيلي از تفاو ت سن پسر ها و دختر ها گفت و من جو اب مي دادم و و قتي كه كمي قانع شد اين شعر را نو شت و گفت

_ اين شعر را به تو تقديم مي كنم كه خيلي مهر باني كمتر مر دي اينقدر مهر بانه اين را بچه هاي مدر سه هم مي گو يند

به دختر م مي انديشيدم به استفاد ه از كلمه ” مردي ” كه در ميان كلمات دختران يك مدر سه دخترانه مي گذرد و حس عميقي كه به هم داشتيم و به جنگ عجيبي كه مخفيانه در همه جا مي بينم كه بر سر جنسيت رو اج دارد و در هر دنياي و اقعي و مجازي از آن سخن مي گو يند و ز نان و مر دان به گو نه اي سخت بر سر چيزي مي جنگند كه اجبارا صاحب آن شده اند چه كسي خو د را انتخاب نمو د كه مر د و يا ز ن باشد ؟ پس اين جنگ و اين همه تفاو ت بهر چيست ؟و سو ال ديگر اين است كه ” مرد بو دن ” را با ” مردانگي ” و ” ز ن بو دن ” را با ” بانو شدن ” يكي بايد دانست ؟ جواب رو شن است و به ياد فر و غ افتادم كه مي گفت

مرا به زو زه ي دراز و تو حش در عضو جنسي حيو ان چكار؟

مرا تبار خو ني گل ها به ز يستن وا ميدارد

تبار خوني گلها مي دانيد؟

بر استي مي دانيم تبار گلها چيست؟ تبار گلها همان جائي است كه آيلي خدا را يافته است آري در همين نز ديكي است دل عاشقت را يافتي ؟ايزد همانجا است و اگر چنين باشد همه فصل بهار و گر نباشد هيچ فصلي بهار نيست آري آيلي به در ستي گفت بي عشق هيچ وقت بهار نيست و اين عشق است كه بر اي هر مردي بانو ئي و بر اي هر بانو ئي نيز مردانگي را شايسته كرده است پس بيائيم كمتر بجنگيم و دو ست بداريم همديگر را

اين حلقه كجا و حلقه حافظ كجا؟

دسامبر 25, 2008
اين لقه كجا و لقه افظ كجا؟ magnify
رو ز گار عجيبي است و بسياري از ما از آن چه كه عيان است مي گر يز يم و در پي در نا كجا آباد هاي مكاتب و آد مها و كتابها و حر فها مي ر ويم در ميان كلام مر د م شهر آنچه كه مي شنو يم ” خو استن ” و ” ر سيدن ” به “آرامش ” است آرامشي كه بسياري از ما آن را در نا كجا و نامر دم جستجو مي كنيم و يا از جستجوي آن نا اميد شده ايم بسياري از ما ز ند گي را آنقدر پيچيده مي دانيم كه بر اي ر هائي از حلقه هاي پيچيده اين گو نه ز يستن تن به فلاسفه و حلقه ها و ز نجير هاي دگري مي دهيم بسياري از ما عشق را ماو ائي آسماني مي دانيم آري عشق ماو اي آسماني است اما هيچ كس نگفت كه عشق در ميان مر د مان نمي تو ان يافت و چو ن اين باو ر را ندار يم از عشق افسانه ها مي ساز يم و بسياري از ما نيز عشق را تنها در افسانه ها مي پندار يم شايد اگر نگاهي سطحي به اطراف خو د نمائيد بسيار هم از اين باو ر خو د خو شنو ديم و چو ن اين گو نه مي اند يشيم مي گو يم عشق آسماني است و تنها درميان افسانه ها و داستانها كه آثار نو يسند گان و عاشقان نيمه ديو انه هستند خلق شده است ز يرا عشق آن آسماني است پس اي ز مين من را نفي نمايم تا به آن آسمان ر سم چه خوش باو ري بز ر گي !! چه كسي كه ز ميني شد ن خو د را نديد در آن ز ند گي نكر د و به آن عشق نو ر زيد را تو انست ر ها ئييابد ا به آسمان ر سد ؟ چه كسي بي عشق او ليه به كمال عشق ر سيد ؟ مي گويند عشق اسارت آو رد اسارت را دلبستگي معني كنند و دلبستگي را چو ن ر يسماني كه بر گر دن آدميان افكنده اند چه كسي دلبستگي را اسارت ناميد ؟ چه كسي دلبستگي را ر يسماني تصو ر كر د ؟ مي دانم آنان كه خو د قاد ر به دلبستگي و عاشق دلي نيستند تاز يانه اي بر داشتند و بر عشق ز دند و طعنه ز ميني بودن آن را تر نم كر د ند بسياري گفتند ماحصل عشق تنها در د و ر نج و هجر است بسياري به دنبال ثمر ه و ميو ه عشق گشتند در جايي كه از ياد بر دند عشق يعني آزاد گي يعني ر هائي يعني استو اري چو ن سر و همان سر وي كه همو اره سبز است و آري سر و كه شايد براي عده اي يك در خت بي ثمر باشد اما سر و همو اره سبز و مايه اميدو اري است سر و است كه در سخت تر ين ر و ز هاي ز مستان نيز بار غم را از ما گير د سر و همان سر وي است كه حافظ عاشق گو يد

ز ير بار ند در ختان كه تعلق گير ند

اي خو شا سر و كه از بار غم آزاد آمد

آري مي تو ان عشق را تاز يانه ز د آن را در سو دا و تجارت و تعلق و مالكيت معني كر د مي تو اند بي معني اد عا نمو د كه عشق اين است پس به سوي آسماني ر و يم اما چنين نيست عشق و ابستگي آو ر دو دلبستگي آو ر د ولي عشق بي مالكيت است تعلق به كسي ندارد عشق مال كسي نيست عشق رها و مال همگان است بي ادعا و ببي بهانه و همين ر هائي است كه مي تو اند آزاد گي و سبزي دل و ر هائي از هر چه ترس و حقار ت است به ار مغان آو ر د همين آزاد گي است كه آن را خار ج هر حلقه و ريسمان و اد عاهاي مد عين جعلي در مان بي عشق مي نمايد عشق همان درماني است كه خو د دارد و نياز نيست كه در ميان نشانه ها و آياتي كه خو د و يا مد عيان به حلقه كشيد نها به در مان و يافتن عشق ر و يم عشق بايد در خو د و ر وح آد مي باشد آد مي كه انسانيت خو د را در ر هائي در آزادي در آگاهي و در يافتن خو د در خو يش بايد جستجو كند چه كسيب گفت مر داب بي عشق به يك بار ه در يا شود ؟ چه كسي گفت عشق تضمين مي خو اهد ؟ چه كسي گفت دلبر ما ز ناكجا آباد بايد يافت دلبر ما همان عشق ما است كه بي ر يا آيد بي اد عا با حسني كه ايز د به همه ما داده است و لي به آن باو ر ندار يم مي خو اهيم در سر گشتگيهاي پيچيده نمو د ن ز يستن آن را بيابيم همان پيچيد گي كه عشق را نفي مي كند آن را در حلقه ها جستجو مي نمايد و آسماني غير قابل دسترس داند همان حلقه هائي كه مي گو يد چو ن من به عشق نتو انم پاسخ دهم پس عشق و جو د ندارد همان حلقه هائي كه بي دليل به دنبال ديدن معجز ه در آن هستيم بياييم دلبرمان را به آغوش كشيم دلبري كه خو د ايز د مهر به ما ارزاني داشته است دلبري كه همين جا است بر روي همين خاك اهو ر ائي آري دلبر ما كه حسن خو د را دارد بيائيم از دلفر يبان و دلفر يبي جعلي بگذر يم و چو ن آن گو نه كه حافظ گفت باو ر كنيم عشق را

دلفر يبان ز ميني همه ز يو ر بستند

دلبر ما است كه با حسن خداداد آمد

بيائيم اصرار بر دو ر بو دن عشق نداشته باشيم

بيائيم آن را سخت و غير قابل باو ر ننمائيم

بيائيم به تنها به يك حلقه بياو يز يم حلقه اي كه 600 سال پيش حافط بر ايمان تر نم كرد

هر كس كه در اين حلقه نيست ” ز نده به عشق”

بر او نمر ده به فتو اي من نماز كنيد

عروسك كو كي

دسامبر 24, 2008
عروسك كو كي magnify
مي توان همچو ن عر وسكهاي كو كي بود

با دو چشم شيشه نماي خو د را ديد

مي تو اني در جعبه اي از ماهو ت

باشي و انباشته از كاه

سالها درلابه لاي تور و پولك خفت

مي تو ان با هر فشار هر ز ه دستي

بي سبب فر ياد كرد و گفت

“آه من بسيار خو شبختم “

( زنده ياد فر وغ فر خزاد)

رو ز هاي نز ديكي به ميلاد فر و غ بانوي جاو دان است تنها چند ر و ز به تولد او باقي است و اين گو نه است كه فضا و ز ند گي هاي ر و ز مره با هو اي تفكر فر و غ مي تو ان گذر اند …..

آيلي به خانه آمد و از قو ل آموزگار ديني خو د اعلام كر د اهرو قت ماه رمضان كه بر سد چو ن او چاق است مي تو اند رو ز ه بگيرد !! بر اي من جاي بسي شگفتي بو د كه با اين و اقعيت آشنا از سوي آمو ز گار مدر سه شدم كه چاقي يكي از فاكتو ر هاي رو ز ه گر فتن مي باشد !!بر اي من جالب اين بو د كه آيلي با اصراري عجيب به من مي گفت من در مد ر سه آن مو قع هيچ چيزي نخو اهم خو ر د و اگر هم از تو پرسيد به او بگو كه من در خانه هم رو ز ه هستم و اين گو نه من است كه ديگر به من ” گير”!! نخو اهد داد بالاخر ه به سن تكليف ر سيده ام !! و مي تو اند گير دهد !!.. چندان تعجب نكر دم كه آيلي بر اي فرار از سر ز نش وشايد هم بر اي گر فتن هديه اي بخو اهد ” در و غ ” گفتن را پيشه كند و قتي رو ز ه گر فتن با فاكتور ” چاقي ” آن هم از ديد خانم آمو ز گار تاييديه بگيرد بايد هم چنين آمو ز گار به فر ز ند من درس ” درو غ ” نيز دهد به ياد سخن حافظ افتادم

گر مسلماني به اين است كه حافظ دارد

واي گر از پس امرو ز بو د فر دائي

به آيلي تو ضيح داد م كه در آئين نياكان ما مهمترين اصو ل ر سيدن به ايز د پاك انديشيد ن و پا ك گفتن و پاك عمل كردن بو ده است و در و غ از اهريمني تر ين خصيصه هاي بوده و خو اهد بو د و هيچ كس نمي تو اند با در و غ به خداي ر سد حتي اگر داعيه خدا پر ستي داشته باشد به آيلي از آگاهي و از خر د و از گو هر دانش گفتم از آن چيزي كه فر دوسي پار ساي به نام ” گو هر خرد ” از آن نام برده است به او گفتم كه بايد بيانديشد نسبت به هر كاري كه مي خو اهد انجام دهد و نبايد كو ر كو ر انه و بي منطق و جستجو به ناگهان اسطو ر ه داشته باشد و بي دليل سالها چو ن عر و سك كو كي فر و غ تنها تقليد كند به او از گز افه گو ئيها گفتم و از درو غ و پليدي و از همه آنها بد ترنا آگاهي سخن گفتم از او گفتم آنان كه در ست انديشيده اند سالها خو اهند ماند حتي اگر رو ز ي بخو اهند با هر جر به اي از آنان گذر كنند كه اگر حقيقت همان حقيقت باشد هيچگاه پنهان نخو اهد شد حتي اگر سالها از آن بگذرد اگر رو ز گاري نام رو د كي ا ز تنها سالن مو سيقي شهر مان بر داشته شد امرو ز باز رو د كي بزر گداشت دارد ز ير ا كسي به او ترحم نكر ده است ز يرا بزر گي خو د رو دكي است كه باعث مي شو د از هجر برو ن آيد و از او سخن و وابستگي به او افتخار آفر ين شود چو ن فر دو سي كه رو ز گار ي او نيز در هجر بو د و لي امر و ز همگان ز پير طو س گو يند همين داستان بر اي حافظ و سعدي و مو لانا و ابو علي سينا …. نيز بر فت و لي امر و ز همه مي جنگيم تا اين مفاخر ايران ز مين را از گز ند بي فر هنگان و فر هنگ دزدانز مانه نجات دهيم و امروز حكايت ما با فر و غ فر خزاد وسيمين بهبهاني و … نيز چنين بايد باشد ز يرا آنان پاك گفتند وپا ك كر دار شان بو د و پاك اند يشيدند و اين گو نه خو اهد بو د كه حقيقت ر و شن مي شو د حتي اگر در ز ير گر د و غبار نا آگاهي و نادانستي ها و تعصبهاي كو ر كو ر انه تهديد و تحقير و … سالها پنهان مانند و لي اين پنهان ماند ن دليل بر دفن شدن جاو داني آنها نيست و دفن شد ن و از ياد ر فتن آن هنگامي است كه به قو ل پير طو س ” گو هر خرد ” را از ياد بر يم و اميد دار م رو ز گاري بپذير م از سر آگاهي و از دانستن و از سر پا ك انديشيد ن و پاك گفتن و پاك كر دار ها ز ند گي خو د را بي آن كه چو ن عرو سك كو كي باشيم با افتخار ادامه دهيم باشد كه چنين باشدو در آخر به اد حافظ مي افتم كه راه ر سيدن به عشق را چنين گفت

در ره منز ل ليلي خطر ها است نهان

شرط او ل قدم آن است كه مجنو ن باشي

عشق گره گشاي جدو ل ضرب

دسامبر 22, 2008
عشق گره گشاي جدو ل ضرب magnify

بسياري از ما رو ز هاي سخت كلاس سو م ابتدائي را از ياد نمي بر يم ر و ز هائي كه با دنياي بزر گ جدو ل ضر ب آشنا شده ايم در آن دنيا بو د كه ياد گر فتيم دنيا چقدر مي تو اند بزر گتر از دنياي كلاس دو م شو د و اعداد بزر گتر و هجيم تر و چقدر انگشتهاي ما كم تر به كار در رياشيمان مي آيند جدو ل ضر ب بر اي بسياري از بچه ها معضل بزر گي است و به نظر من آمو ز گاري كلاس سو م مي تو اند يكي از پر مشغله تر ين كارها باشد حدو د دو هفته پيش بو د كه دخترم از مد ر سه آمدو با غر غر فر او ان جدو ل ضر بي كه تا عدد 5 خو انده بو د را رو نو يسي مي كر د و قتي از او علت غرو لندش را پر سيدم به من گفت

- تا و قتي اين ناز نين خنگ ! جدو ل ضر ب را ياد نگيرد ما جلو تر نمي ر ويم

شنيد ن كلمه نامهر بانه ” خنگ “ از سوي آيلي و آن هم با مخاطبي چو ن دو ست سه ساله اش نازنين مرا متعجب كر د و لب به اعتراض گشو دم و گفتم

- اين چه حر فيه كه به ناز نين مي ز ني ؟ خو ب شايد ناز نين مشكلش جاي ديگر است ؟

و آيلي تو ضيح داد كه خانم مرداني گفته است تا او ياد نگيرد ما جلو نمي ر و يم و همه ما سعي مي كنيم كه به ناز نين ياد دهيم اما او …

آيلي كمي با مكث ادامه داد

- دير! مي فهمد

خو شحال بو دم كه آيلي كلمه ” خنگ ” را به ” دير فهميدن ” تغيير داده است

پر سيدم

- چگو نه به او در س مي دهيد ؟

و آيلي با تو ضيحاتي كه به من داد فهميد م كه اين ايام چه رو ز ها جهنمي بر طفلكي ناز نين مي گذرد آيلي و دو ستانش با سلاح ” تهديد “ نظير تهديد به بازي نداد ن او و بي محلي كر دن به ناز نين و سلاح ” تحقير” همان كلمات ” خنگ ” و ” تمديد ” يعني تكرار همين كار ها بر اي ر و ز بعد از ناز نين مي خو استند كه در يك ر و ز نابغه جدو ل ضر ب شود و من فهميدم كه با اين ر وش آيلي بايد همچنان ر و ز ها ضر ب از 1 تا 5 را رو نو يسي كند و من هم شاهد غرو لند او باشم و طفلكي نازنين در ز ندان مد سه تو سط هم شاگر ديهايش شكنجه كلامي شود ز يرا هيچ انساني از جمله ناز نين با تهديد و تحقير و تمديد اين دو فاكتو ر تنبيهي به جائي نمي ر سد و از اين ر و از آيلي خو استم كه ” ت ” تهديد را تبديل به ” ه” هم دلي كند و ” ت” تحقير را تبديل به ” ت” تشويق كند و ” ت” تمديد را بي هيچ تغييري نگاه داشته و مر تبا با دو ستانش اين كار را تمديد كنند و با سلاح مو سيقي و ر قص و جايز ه ( كه اين كار بر عهده من بو د و جير ه خو راكي آيلي را دو برابر مي كردم تا ناز نين انگيز ه جدو ل صر ب ياد گر فتن بيشتري داشته باشد )نتيجه خيلي ز و د عيان شد رو ز گذ شته آيلي را ديدم كه ضر ب عدد 6 را هم رو نو يسي مي كند و با خو شحالي فر ياد مي ز ند كه “ن” يعني نصيحت آن “ت ” يعني تورج جواب داده است به داستان ضر ب آيلي و دو ستانش كه فكر مي كنم ياد اين شعر حافظ مي افتم

” از صداي سخن عشق نديدم خو شتر

ياد گاري در اين گنبد دو ار بماند

خانم خانه

دسامبر 21, 2008

 

خانم خانه magnify
سالها است كه بي ر حمانه با الفاظي ز شت آناني را كه در بازي ازدو اج يار كشي بدي كر ده اند مهمان طعنه هايمان مي كنيم در رو ز گار ما كلماتي چون ” بيوه ” و ” ز ن بابا ” و ” ناپدري ” و ” نامادري ” و ” فر ز ند طلاق ” بسيار متدو ال است و هر رو ز و بي ر حمانه از اين الفاظ استفاده مي شو د و از اين ر و است كه امر و ز ه طلاق را يك فاجعه به تنهائي نمي دانند بلكه حو ادث و القاب بعد از طلاق آن را مصيبت بار كرده است و شايد به همين دليل است كه بسياري از بانو ان سالها بايد با حلقه هاي جعلي و عاري از عشق بر انگشتانشان راهي وادي هاي مختلف اجتماعي شو ند و يا بسياري نيز در خلو تي به و حشتناكي برز خ ز ند گي مشتر كي كه همان مر گ تدر يجي است را تحت لو اي “طلاق خاموش “ادامه دهند و در اين ميان بيگناه تر ين اين معامله بي ر حمانه يار كشي بد در ازدو اج كو د كاني هستند كه نمي دانند بهر چه بايد اين همه مو ر د بي ر حمي و بي مهري قر ار گير ند و ملقب به بچه طلاق شده و سالها در جنگهاي بي حاصل ز ن و مر د ي كه رو ز گاري نام ز و ج به خو د مي دادند به صو ر ت غنائم جنگي مو ر د استفاده قر ار گير ند اما مي تو ان به گو نه اي ديگري نيز ز ند گي كر د بر اي بسياري از ز نان و مر داني كه در بازي او ل از دو اج دچار مشكل شده اند ر نج و عذاب و شايد بحر انهاي اقتصادي و اجتمائي باعث شو د كه بي محابا به دنبال از دو اج دو مي و بسيار عجو لانه اي ر و ند و اين ازدو اج دو م را به خو د و آن ديگري و فر ز ندانشان تلخ كام كنند ز يرا نمي خو اهند كه بچه آنها تحت محيط سر د داخل خانه پدر و يا مادر مجرد عذاب بيند اما اين اشتباه بسيار سهمگين تر از اشتباه او ل بر ايشان خو اهد بو د ازدو اج بهر هيچ چيز جز عشق نمي تو اند مو فقيت آميز باشد و اين عشق ز ماني در از دو اج دو م معني دارد كه هردو طر ف قضيه به اين نتيجه بر ساند كه عشق را بايد به تمامي به طر ف مقابل دهند يعني عشق به او و فر ز ندان طر ف مقابل داشته باشند و بدانند كار سختي را در پيش رو خو اهند داشت و اين كار سخت در بسياري از مو اقع باعث دو ري از ازدو اج دو م و تلخكامي ها مي شود اما مي تو ان كار دگري نيز نمو د به داستان زير توجه كنيد 

دختر م آيلي كمي بدخلق بو د هو اي سر د بير و ن مانع از بير و ن ر فتن ما مي شد و از سو ئي تمامي در سهايش را هم انجام داده و از ديدن تلويز يو ن خسته شده بود و از اين ر و بهانه مي گر فت و ناگهان گفت من خسته شده ام بابا چرا ما بايد اين گو نه باشيم ؟نگاهي به او كر د م به نظر م از حر في در مدر سه ر نجيده بود از اين ر و به او گفتم به آشپز خانه آيد و بر اي بابايش آشپزي كند او باورش نمي شد كه به محدو ده اي پاي گذارد كه مر تبا به او گفته مي شود كه خطر ناك هست اما اين گو نه نيز مي تو اند نباشد تصميم گر فتم به آيلي درسي دهم از اين ر و گفتم

-تو خانم خانه هستي و بايد با هم آشپزي كنيم

و اين كار را كر ديم با آماده كردن يك غذاي ساد ه و پو ست كندن چند سيب ز ميني و پياز و يك سري كار هاي كو چك چهر ه آيلي دگر گو ن شد و سر خي شاد ماني را در آن در هنگام به هم ز د ن خلالهاي سيب ز ميني در داخل ماهيتابه اي كه در جلو يش بو د بخو بي تشخيص مي داد م آيلي مي گفت

” خيلي خو به آد م بتواند خانم خو نه بشود و هميشه پار ميس ( دو ست آيلي ) به من مي گو يد خو ش به حال تو كه خانم خانه خو دتان هستي

همين لقب خانم خانه به او حس خو بي مي داد و مرا هم خو شنو د كرد ز يرا سالها است كه با عناو ين ز شتي كه در بالا ذكر كر ده ام مي جنگم و بز و دي كتابم تحت عنو ان ” ترانه هاي بيو ه ” كه نتيجه اين كوششهاي من است چاپ خو اهد شد

 

مشكل اصلي در اين مقو له تغيير نگرش است اگر پدر و يا مادر مجر دي هستيد مي تو انيد به فر ز ند خو د بعنو ان يك ز و ج بنگر يد نه يك بچه گير افتاد ه در معضلي به نام طلاق كه بر او نام بچه طلاق بايد نهند بلكه مي تو ان به يك بچه مسئو ليت داد و نام او را عوض كر د ه و نگرش تاز ه اي از زندگي به او دهيد اين كار را سالها است كه انجام داده ام و مي دانم هيچكس وهيچگاه نمي تو اند به آيلي من لقب شو م ” بچه طلاق” دهدو اميدو ارم هيچ بچه اي اين لقب را نگيرد و بسياري از ما بزر گتر ها هم در تو هم آن القاب ز شت سر گر دان نشويم

وباز یلدا…

دسامبر 19, 2008
وباز یلدا... magnify

اگر از خواب بلند یلدا بر خیزم

همین فر دا کاری خو اهم کر د

کاری کار ستان …….(خسرو گلسر خی )

یلدا در ز بان سریانی معنای تو لد میترا و الهه مهر و خو ر شید را می دهد و این یلدا 7031 تو لد میترا است آری بار دیگر یلدا آمد تا سیاهی را به پایان نو ید دهد سیاهی که در فر هنگ نیاکان ما معنی اهر یمن داشته و بزرگ اهر یمن که جهل و نادانی است آری یلدا خو اهد آمد تا با هم بپیوندیم و بیاند یشیم که سایه جهل و خرافات و ادعاهای بی مقدار و بی مهری را در تو لد مهر از یاد بر یم و ر وی به سمت خورشید و نو ر و اهو ر ائی دانش و خر د کنیم در فر هنگ ما گو هر خر د جایگاه ذبزر گی دارد گو هری که به همه ما این فر صت را می دهد که بیاندیشیم و تحقیق کنیم و بخو اهیم که دانیم و چو ن آنچه خسروی گل سر خی بر ایمان از خو اب یلدائی جهلمان بر خیزیم و سوی میترای دانش ر و یم و کاری کنیم و کار ستان و این کاری که کار ستان نام دارد از زبان ناخدا همان دو ری از من و ر سید ن به ما است آن ما که عشق نام دارد عشق به تمامی آن چه به و اقع از آن آگاهی دار یم عشقی که باید به فر هنگ نیاکانمان و به میهنمان به تار یخمان نخست آگهی داشته و بعد به آن دهیم و باز یلد ا آمد تا ما را بار دیگر گو ید که بر خیزی د یک بار دیگر فر صتی بر ای شما است 7030 بار این فر صت را داده ایم و این ببار دیگر فر صت دگری به شما داده شده است که در تو لد میتر ا بسنجیم و بفهمیم و آگاه باشیم بی اد عا بی گزافه گو ئیها و ” منم ” زدنها و بار دیگر عاشق شو یم آری عشقی که می تو اند لایق عاشق دلانی باشد که بی ر یا و بی ترس و بی جهل آن را فهمیده اند و خو استه اند عاشق بمانند عاشق همه چیز از کو چکتر ین تا بز ر گتر ین ذره ای که در عالم مو جو د است عشقی که باید آن را ستو د و به آن القاب بی معنای ” ز مینی ” و” آسمانی ” نداد عشقی که اگر حتی اگر این معنی را داشته باشد باز هم نخست باید ز مینی آن را بو ئید و لمس کر د و چشید و دید و شنو ای آن بو د و بعد به سوی آسمان عشقی رفت که باز آن هم از خو د است و از خدای خو د که ایز د فر به ما عشقی چنین داده است لیک اگر قدر و معنی آن را بدانید و از ز بان مو لانا بر ایمان پیام فر ستاده ام

آنان که گر فتار خدائید خو د آئید

بیر و ن ز ما نیست خدائید و خو د آئید

بیائیم همه از این شب عشق از این شب مهر و از این شب تو لد تو ر به نو ر آگاهی فکر کنیم بیائیم در این شب دلداد گی ز انار قر مز و هنو انه سر خ ر نگ عشق و دل دادن را بیامو ز یم بیائیم یاد بگیر یم از آجیل مشکل گشا که می تو ان انسان بو د و ایمد داد و ایمانی به و سعت هستی مهمانی هستی کرد و بی قضاو ت و بی پند ناشی از نا آگاهی عاشق هم نو ع بو د بیائیم ز تر نمهای عاشقانه مر دی چو ن حافظ درس آزاد گی و عاشقانه ز یستن را بیاموزیم بیائیم بار دیگر پیر و زی رو شنائی در ک و فهم و عشق را بر تار یکی جهل و نفر ت و ترس جشن بگیریم بیائیم از حافظ شنویم که می گو ید

صحبت حکام ظلمت شب یلدا است

نورزخو ر شید خو اه بو که بر آید

در زایش میترا نخست بر ای ایران عزیزم مهر و عشق و آرامش و آگاهی می طلبم و برای تمام ایرانیان آریائی تبارم دلی پر از عشق انار گو نه سر خ و ر و ز گاری مشکل گشای و قصه ای ز ند گی چو ن افسانه های تمامی مادر بزر گان شیر ین آرزو مندم و این یلدا را به عشق زیبایم آیلی و پدر و مادر دو ر دستم هزاران شاد باش می گو یم و در هنگامه خو اند ن حافظم در شب یلدا به یاد مهر بان مادر بزر گم خانم و دائی بی نظیر م دائی محمو د و خاله مهر بانم خاله شر افت که نخستین یلدای بدو ن او است خو اهم بو د و امید دار م که همه ما در زایش نو ر به یاد عزیزان هجر کر ده ر فته به سوی دنیای نو ر و شادی باشیم و در آخر به یاد مهر بانیها قطعه ای از فر یدو ن مشیری را به همه شما آریائی های پاک نهاد در ز ایش 7031 میترا را تقدیم خو اهم کرد

دوباره عشق

دل خزان زده ام باغ ارغو ان شده است

بهشت خاطره پژمر ده جو ان شده است

همان بخت به گردسر م کند پرواز

زلال شوق به رگهای جوان رو ان شده است

پس از چه مایه صبوری سکو ت و تنهائی

دو باره بلبل طبعم ترانه خو ان شده است

مگر که دو ست به فر یاد داد خو اه ر سید

که این خموش ز سر تا به پا ز با ن شده است

یلدا ی شما پر ز شادمانی