Archive for نوامبر, 2008

تصوير ز ليخا

نوامبر 29, 2008
تصوير ز ليخا magnify

سالها پيش آن هنگام كه پسر بچه اي 8 ساله بو دم در دبستاني مشغو ل تحصيل بو د م كه سر ايداري به همراه مادرش در اتاقي كو چك در گو شه حياط آن ز ند گي مي كر د ند مادر سرايدار مدرسه نامش زليخا بو د و ما او را چو ن پسرش محمد آقا “ننه ز ليخا” صدا مي ز ديم آن چيزي كه باعث شده بو د ننه ز ليخا همچنان در ذ هنم بماند تصويري است كه از او ر و ز گاري داشتم و بعد تغيير كر د ننه ز لخيا با مو هائي به ر نگ غر و ب خو ر شيد و چين و چر و كهاي ز يادي كه در صو ر ت و دستهايش داشت سخت نامهر بان به نظر مي آمد و خوب بخاطر دار م سيماي او باعث شده بو د بسياري از ما محصلين آن مد ر سه از او و حشت داشته باشيم ولي اين كل ماجرا نبو د اين پاي مصنو عي او بو د كه باعث شده بو د همه ما بچه ها از اوبيشتر بتر سيم و لقب وحشتناك ” جادو گر ” را به او دهيم هيچ گاه آن روزي را كه در اتاقكشان پاي مصنو عيش را آويزان به ديو ار ديدم را از ياد نمي بر م پائي كه مرا سخت متوحش ودر عين حال متعجب كر د خوب به ياد دار م آن ر و ز ها بايد در ظهر هاي پنجشنبه بعد از تعطيلي مدر سه به انتظار پدر مي نشستم تا به دنبالم آيد در پنجشنبه بعد از ظهر ها تنها من و محمدآقا ( سرايدار) و ننه ز ليخا در مد ر سه بوديم و علي ر غم اصرار ز ياد محمدآقا به ماندن پيش آنها تا آمدن پدر بعلت و حشتي كه از ننه ز ليخا داشتم تر جيح مي دادم در تنهائي خو د باشم و در حياط مدر سه بازي كنم تا بخو اهم در كنار پير ز ني كه پاي مصنو عي داشت بنشينم و حشت من از ننه ز ليخا به گو نه اي بو د كه حتي در شعاع چند متري اتاق آنها نمي ر فتم اما مشكلي كه داشتم اين بو د كه دستشو ئي حياط مدر سه نز ديك اتاق آنها بو د و من كه پنجشنبه ها غر ق بازي در حياط يك نفر ه بودم از زو ر تنبلي سعي مي كر د م با غلبه بر ترس از ننه ز ليخا از آن دستشو ئي استفاده كنم و هر دفعه با كو له باري از تر س به دستشو ئي نز ديك و از آن دور مي شدم اما ناگهان ر و زي كه از دستشوئي بير و ن آمدم با منظر ه تر سناكي ر و به رو شدم ننه ز ليخا ر و به ر وي من بو د و به من اشاره مي كر د كه به او نز ديك شو م از بچگي شر م حضو ر داشتم و نتو انستم دستو ر آن پيرز ن اخم آلو درا فر مان نبر م و به سوي او ر فتم به محض اين كه به او نز ديك شد م پير ز ن دستي در جيبش كر د يك مشت نخو د و كشمش به من داد باو ر م نمي شد يعني ننه ز ليخا وحشتناك نبو د ؟و بعد صداي مهر بان او را شنيدم

- مي خو اهي بيائي پيش ما ؟

خو استم جو اب منفي بد هم كه آقا محمد را ديدم كه به سمت ما نز ديك مي شد محمد آقا تا به ما ر سيد گفت

- بالاخر ه ننه ز ليخا اين مهمان رو ز هاي پنجشنبه را ديدي ؟

و ننه ز ليخا با همان لبخندي كه به نظر م در آن ز مان مهر بان تر از ليخندي بو د كه از يك جادو گر بايد انتظار داشت جو اب داد

- بلي تاز ه مي خو اهم ببريمش توي اتاق و يكي از آن داستانها ي كه در بچگيهات بر ايت مي گفتم بر ايش بگو يم

و چنين نيز كر د و باعث شد آن بعد از ظهر پنجشنبه در مد ر سه كه به انتظار پدر بو دم خيلي زو د بگذرد و اين داستان در طي آن سالي كه در آن مد ر سه بو دم هر پنجشنبه بعد از ظهر تكرار شد و اوقات خو شي بر ايم آن بعد از ظهر هاي قبل از آد ينه شود ولي آنچيزي كه ننه ز ليخا در آن بعد از ظهر هاي پنجشنبه به من ياد داد تنها مهر و محبتي كه داشت نبو د حتي داستانهاي قشنگش هم تمام مهر ور زي او نبو دند بلكه آن فر شته مهر بان كه ما بچه ها بي ر حمانه ملقب به جادو گرش كر ده بو ديم به من ياد داد هر گز بي هو ده قضاو ت نكنم و نفر ت و ترس را جانشين عشق نكر ده و به دنبال آگاهي و شناخت و نه جهل و گمر اهي باشم فكر مي كنم ننه ز ليخا تا حالا فو ت كر ده باشد اما ياد او سخت در ذ هن من مانده ياد پير ز ني كه بسيار ز يبا بر گتر ين در سها را به من داد او به من ياد داد ” عشق بزر گتر از ترس و قضاو ت چه حماقت بزر گي مي تو اند شود” زندگي با تصاوير مختلف ذ هني مي تواند معاني مختلفي داشته باشد و اين همان درس تغيير تصاوير ز ليخا در ذهن كو د كي من بود

مرگ خو د خو استه

نوامبر 27, 2008
252 magnify
نمي دانم وا‍ژه اي به نام “euthanatos” يا اتانازيا ي را شنيد ه ايد و يا خير ؟ اوتاناتوس معني مرگ خوب را مي دهد يعني كساني كه بعلت بيماري شديد قاد ر به كسب مجدد سلامتي خو د نيستند خو د خو اهان مرگ خو يش مي شو ند و يا اين كه بستگان آنان حاضر دستو ر به اجراي اعمالي مي دهند كه مر گ عزيزان در ر نجشان را زو دتر ميسر سازد و اين مسئله در دنياي پزشكي به دو گو نه فعال و غير فعال تقسيم مي شود او تاناز ياي فعال با تغيير داد ن بر خي ر و شهاي حمايتي مانند حذف تجهيزات ووسايل مانند خاموش كردن دستگاههاي تنفسي .. انجام ميگير دو خو د بيمار تصميم نمي گير د و نز ديكانش بر اي او تصميم گير نده هستند و بحث در مو ر د اين مسئله هنو ز داغ است اين روزها در ايتاليا بعلت صدور اين مجو ز يعني كسب اجازه اجراي اتاناز ياي فعال يعني خاموش كر د ن د ستگاههاي حمايتي توسط پدري بر اي دخترش كه 16 سال پيش به كما ر فته است جنجالي به پا كرده است در نو ع دو م و يا او تاناز ياي كه به طر يقه غير فعال يعني به در خو است خو د مر يض صو ر ت مي گير د مسئله پيچيده تر است و اين روش كاملا غير قانو ني در بسياري از كشو ر ها كماكان مي باشد و عد م ر عايت منع قانو ني همين مسئله چند سال پيش در ايالات متحده باعث شد كه پزشكي كه به خو استه مر يضش عمل كر ده و او را با دادن قر صهاي خواب آو ر و منو اكسيد كر بن از درد و ر نج ر هانيده بو د محكو م به قتل شود قصد ندار يم ز ياد در مو ر د در ستي و يا غلط بو د ن اين مباحث بسيار پيچيده پز شكي و ر و انشناسي و حقو قي انسانها صحبت كنيم و آن چيزي كه امر و ز بيشتر مو د نظر من است خو د تفكر او تاناز ياي در هنگامي كه در ظاهر بسياري از ما كه هيچ نشانه اي از بيماري و ضعف جسمي را نداشته و به نظر مي ر سد سالم بو ده و لي از بيماري ر و حي ر نج مي بر يم است بر استي چند ين نفر از ما با تو جه به ناداشته هايمان و داشتن ثر و تهاي بزر گي نظير عشق و سلامت و فر ز ندان و داشتن معشو قمان خو د اقدام به اتاناز يا ي كر ده ايم ؟ چند نفر از ما با تفكر ات خاص بر اي خو د تو قعهاي بي دليلي بو جو د آو ر ده و ر نج بسيار و بي دليلي و مر گ تدر يجي بر اي خو د به ار مغان آو ر ده ايم ؟ چند نفر از ما خو د را از يك تنفس از سر نشاط محر و م نمو ده ايم ؟ چند نفر ما نه مي دانيم كي مي خو ابيم و كي بيدار مي شو يم و كي غذا مي خو ر يم و كي به صو ر ت عزيزانمان نگاه مي كنيم كي به شو ق لبهاي معشو قمان از داد ن بو سه اي جو اب مي دهيم خو د ناخو د آگاه بر اي خو د مرگ خو استه ايم ؟ چند نفر از ما مي دانيم چه كسي خو ب است و چه كسي به درد ز ند گي ما نمي خو ر د باز بي دليل اصرار بر اشتباهات خو د كر ده و اتاناز ي بر خو دتحميل كر ده ايم ؟ چند بار خو استه ايم كه عشق بازي از سر تمامي او ج جسم و ر و حمان انجام دهيم و لي نكر ديم تنها اتانازياي گو نه اند يشيده ايم ؟ چند نفر از ما بجاي نفر ت به عشق بجاي ترس به شوق وبجاي گله از خدا از مهر بان ايزد مان سپاسگذاري كر ده ايم ؟ چند نفر از ما دنيا را كو چك ديده و كماكان دو ست دار يم همان اشتباهات گذ شته را انجام دهيم ؟ چند نفر از ما دو ست دار يم در حصار هايمان كه من آنها را خر ا به هاي فكر ي مي دانم اسير كنيم ؟ چند نفر از ما به دنبال تصميها و انتخابهائي هستيم كه به نظر مان خوب هست اما در اصل همان اتاناز ياي هستند بو ده ايم ؟ مي بينيد خيلي از ما خو د مر ده ايم و يا به دنبال مر گي هستيم كه آن را خو ب مي دانيم امااين داستان تراژدي است و بسياري از ما كماكان آن را ادامه مي دهيم و اي كاش اين گو نه نباشد

چه عطری ز عشق باقی ماند

نوامبر 26, 2008
چه عطری ز عشق باقی ماند magnify
ناگهان دیدم ! و شاید هم مجبو ر م کر دند که ببینم و ممکن است معجز ه شهر یار عشق بو د و شاید جادوی شاپری دلداد گی و لی هر چه که بو د دیدم دستهایشان در دست هم قفل شده بو د گو ئی کل هستی نیز نمی تو انستند آن را ز هم جدا کند چشمهایشان شاید به هم ندو خته بو د ند اما دلهاشیان در سر مای آذر سخت گر م بو د و این را از گل ر خ رویشان می تو انستم حدس بز نم گر مای عشق چه سخت آنان را از سیما ر سو ا می کر د اما چه کسی گفت ر سو ائی ؟ ر سو ا مائیم که بی عشق و با ز ر د ر خمان د هن کجی به آنان می کر دیم چه ز یبا ترنمی داشتند در هیاهوی پر سر و صدا بی تو جهی ها در جنگل اخمهای صبحگانه در کنسر ت بو قهای ناخراش ارابه های اسارات ما در ترافیک شهر این ز و ج دلداده چه خو د نمائی می کر د ند و دل مر ا در بر ز خ پاییز و بهار و سر ما و گر ما بر ده بو د ند دلم دیگرتنگ نبو د مد تها از زمان می گذشت که این گو نه سر خوش و خر سند نبو دم دلم این دستهای قفل شده را چه سخت می طلبید دلم آن چشمهای ز یبا را چه سخت خو اهان بو د دلم چه سخت در هو ای یار غر قه بو د یاری که دو ستش داشتم و دار م و می دانم خو اهم داشت او ر ا که در کشاکش ز مانه ها همو اره داشته ام دلتنگم ؟ و شاد مان؟ هیچ کس حتی خو د م نیز نمی دانم چه حسی دار م در سمینار تفر یقها من باز هم به دنبال جمع بو د م در آغوش تقسیمهای دل باز می خو استم دلم را با او صد ها بار نه بلکه هزاران و میلیو نها بار ضر ب کنم دیگر از جذر گر فتنها خسته بو د م از جذری که همو اره دو ر یشه می دهد دو ر یشه یعنی دو که معنیش جدا ئی را فر یاد می ز ند دلم می خو است از به تو ان ر ساند ن بی نهایت عشق گو یم از دنیائی که از بی نهایت منفی و مثبت همو ار ه عشق را آری عشق را هر رو ز در هیچ نقطه ای بر ابر صفر نمی گذارد دلم می خو است به یاد آو ر م آن چشمهائی که در آینه آرایشش می کر د و من او را در آینه می دیدم و باز لبخندی به من می ز د می دانستم چه می گو ید و باز فر یاد می ز د “باز شیطانی کر دی ؟” چه کسی می تو انست آن لحظه ها را شیطانی نامد؟ کدام شیطانی ؟ همهچیز چو ن حکایت پر یان داشت و همه چیز حکایت پریان دارد پریان در یائی و پری در یائی که سخت ناخدا را در در یا هم سر گر دان و هم حیر ان لیک عاشق نمو د …
صدای گوشخراش بوق ارابه اسارتی دیگر مرا از این شیر ین افکار بیر و ن آو ر د و نگاه به جای خالی زو ج دلداده کر دم آنها ر فته بو د ند اما عطر حضو رشان هنو ز در ذ هن من بو د و همه این عطر عاشقانه را در فضای آن نقطه شهر می دیدم دیگر آنجا محل گذ ر چهر ه های خشمگین و بی تفاو ت نبو د آنجا خنده ها را میز بانی می کر د و اخمها را دیگر پایین نمی دیدم و باز من عاشق بو د م حتی در هجر و حتی در و صل چه کسی گفت عشق را هجر است دائم ؟ هجر در عشق وصل در عشق آری این حکایت نقش آن نقطه شهر بو د و من می دیدیم

شكسپير در گردش صبحگاهي

نوامبر 25, 2008
شكسپير در گردش صب�گاهي magnify
“دريغ و بيچاره مملكت كه تقريبا از شناختن خود بيم دارد. او را نمي تو انيم مادر خو د بناميم كه گورماست جائي است كه هيچ غير از كسي كه هيچ نمي داند هرگز ديده نشده است كه تبسم نمايد.جائي است كه آه و ناله و فر ياد هوا را شكاف بو جو د آورد وبه آنها توجهي نيست. جائي است كه اندو ه شديد احساس عادي مي نمايد در آنجا هرگز نمي پر سند اين ناقوس عزا بر اي كدام مرد است و عمرنيكمر دان كمتر از عمر گلي كه در كلاه دارند به سر مي رسد و قبل از آن كه بيمار شو ند مي مير ند ….”( قطعه اي از نمايشنامه مكبث نو شته و يليام شكسپير)
صبح است و با بو سه اي از عشق ناز نينم آيلي خداحافظي مي كنم هو ا گر م شده است باو ر نمي كنم يكي از رو ز هاي آغازين آذر ماه است به سمت رو ز نامه فر و شي مي ر و م خو شحال مي شو م كه مي تو ان بد و ن نو سانات قيمت نفت هم نگر ان آينده كشور نبو د اين مطلب را در رو ز نامه خو انده ام و مي انديشم ر و زي كه نفت قرار باشد 5 دلار شو د ما كه بر اي استخر اج نفت بايد 12 دلار هز ينه كنيم به طو ر حتم ديگر نفتي استخر اج نخو اهيم كرد حتما بايد اين گونه باشد !!به تابلوي تبليغاتي نگاه مي كنم شبكه سلامتي را به نمايش مي گذارد خو شحالم كه اين گو نه به سلامتي اهميت مي دهند و باز در يك انيميشن ديگر مي بينم كه از نر يختن ز باله در خيابان صحبت مي شود خو شحالم كه اين گو نه همه ما را به سمت تر بيت بهتر سو ق مي دهند !! تعجب مي كنم چر ا چهر ه هاي مر د م اينقدر گر فته است ؟حالا كه در دي با نو سانات قيمت نفت بر ايمان متصو ر نيست وقتي تنها در د ما نر يختن زباله در خيابان است و شبكه سلامت مي گو يد گو شت و مر غ و ماهي بخو ر يد و لابد برايشان ثابت شده است كه اين سفار شهاي بهداشتي بر اي بسياري از اقشار ملت ما ديگر كالاي لو كس نيستند چرا بايد اين همه چهره غمگين باشد ؟به راه مي افتم و باز تعجب مي كنم كه چر ا كسي نمي خندد ؟ناگهان خنده اي مي بينيم از سوي دختر جو اني خو شحال مي شو م اما خو شحالي من ز و د تبديل به ياس مي گردد و آن هنگام است كه متوجه صف طو لاني از ماشينهائي كه مي خو اهند بهر لبخندش او را مهماني هوس ببر ند را در چند قدمي او مي بينم پس خنده اين دخترك با خنده چو ن دختر ان نه چندان كو چكتر از او كه به دبير ستان مي ر و ند فرق دارد چه نتجه عاقلانه اي!! و باز سعي مي كنم خوشحالي ساده لو حانه خو د را ادامه دهم و گو يم چه اشكالي دارد لابد آن آقايان در ساعت 7 و نيم به دنبال همر ه خندان مي گشتند و گر نه كدام ملكي است كه در همه ساعات و در همه نقاط شهر جشن هوس و لبخند داير باشد ؟ به دلخو شي هاي خو د مي اند يشم به تيتر هائي كه خبر از ر و ز هاي خوش داده اند دلخوش مي كنم اما ناگهان يك اعلاميه كو چك كه بر روي كاغذ كنده شده از دفتر مدر سه كودكي نوشته شده توجهم را بر مي انگيزد ” فروش كليه oمثبت لطفا با شماره … تماس بگيريد” و اين اعلاميه همچنان ادامه دارد نه ديگر نمي تو انم دلخوش اخبارروز نامه ها باشم ديگر نمي تو انم به ال سي دي تبليغاتي شبكه سلامت تو جه كنم ديگر به زباله ر يختنها فكر نمي كنم لبخند دختر ك از ذ هنم ناپديد شده است و به مر دها هو شيار هوس صبحگاهي نخو اهم انديشيد بر ايم اهميت ندارد كه صندوق ذ خير ه ار زي چقدر به كار مان در قيمت نفت 5 دلار آيد ديگر فكر نمي كنم و به تنها چيزي كه مي اند يشم مكبث است و شكسپير و آن مر دماني كه قبل از آن كه بيمار شو ند مي مير ند……….

بدرو د دلدار

نوامبر 24, 2008
بدرو د دلدار magnify

دلش شکسته است می خو اهد ر ه به دیار هجر ز ند نمی دانستم چه به او گو یم دو ستی است ز دنیای آشنائی ها که در خلال مجازی گفتن و شنید ن و دیدن او را یافتم اما در دهای او آشنا است و خو د او نیز آشنائی است که نام دلداده بر خو د نهاده بود و همچنان همان نام را دارد ز یرا این نام بر او بر از نده است و بر استی دلداده بو د به او که دل شکسته او شد سالها در پی او رفت نه جستجو ئی که التماس و گدائی عشق نام گیر د او بر ایش ماو ا بو د ماو ائی که بر ای آرامش یارش که بخاطر خو د ش و نه خو د ش دو ست داشت دلداده درس عشق را خوب بلد بو د او نمی خو است که در بازی بد هکار و بستانکاری دلدادگی ر و د او گله از یار نداشت و هر چه می گفت ز دلداد گیهایش بو د بسیاری او را نادان دانستند و بر سراو افترا عشق یک طر فه را کو بیدند نمی دانم چه کسی او ل گفت ” عشق دو طر ف دارد ” اما من می گو یم عشق یک طر فه است عشق همان بخشید ن است و پذیر فتن آن چه که به صلاح معشو ق و به خاطر شادیش است واین داستانی است که کمتر کسی با آن آشنا است عشق را دلشکستن نیست اما چر ا دل دلداده را شکسته دیدم؟ ز یرا معشو ق چو ن بسیاری از مد عیان و جاعلین عشق فقط نقش دلداده را بازی می کر د نقش دلداده چیست ؟ من می گو یم در تئائر دلداد گی تنها دیالو گ جاعل عشق ” انکار ” است و او انکار می کر د چر ا باید انکار می کر د؟ او که می دانست دلداده با اعتراف او هم دلداده است شاید بخو اهید اکنو ن مر ا پاسخ دهید که او انکار می کر د ز یرا اعترافش دل دلداده را می شکست اما من می دانم که اعتراف معشو ق به عشق دیگری سخت آسان تر از انکارش است چشمها همه چیز را آشکار می کنند حر فها همو اره انکار کر ده اند ولی آنچیزی که مهم است این است که دلداده ز ر نج یارش دلشکسته شد و حال می خو اهد سوی دگری ر و د و قتی از او پر سید م چر ا سخت غم ز ده ای ؟ پاسخم داد حس کر د م پو چ شده ام و کاری بر ای دلدار نمی تو انم بکنم و از این ر و می ر و م تا کمتر رنج کشد شاید باو ر این مسئله سخت باشد اما دلدار قصه ناخدا نه عاشق فیلمهای هندی بو د و نه می خو است قهر مان بازی در بیاورد که سو دای ادعای عشق این ر و ز ها تجار ت پر رو نقی است اما او تاجر نبو د و او ز ندانبان نبو د او سر ک به خلو ت دلدارش نمی کشید او یارش را دو ست داشت بی بهانه و بی اد عا و تا ز مانی که دو ست داشتنش می تو انست یار را دو ستی کند او امر و ز هجر را هم به یارش می بخشد داستان عجیبی است یار باید و صل را بخشد اما او هجر را بخشید چو ن عاشق یارش بو د عاشقی بی بهانه و بی اد عا و بی حر ف و بی تقاضا که بسیار او را بی عقل هم نامیدند افسوس امر و ز که به من گفت ” ناخدا عاز م سفر م ” نگاهی به او انداختم دو ست داشتم به آغوشش کشم و از بوی عطر عشق آغوش او من نیز نصیبی ببر م در عالم خیال بو سه ای بر گو نه هایش ز د م و به او گفتم “ سلام بر بدرو د دلدار” او را نمی تو انم و داع گو یم او همیشه در قلب من است او کسی است که عشق را به معنای خو د عشق که بی بهانه و بی تمنا است یفته است

بدر و د دلدار

بدرو د دلدار

خاطره باران و شاید هم یاد یاران

نوامبر 23, 2008
خاطره باران و شاید  هم یاد یاران magnify

پنجر ه را باز می کنیم و دستهایم را بیر و ن می بر م .آری در ست است همان طعم بو سه های سابق را این معشو ق همیشه و فادار دارد و من نیز بو سه هایش را بو سه باران می کنم باران چه ز یبا است و مرا سخت عاشق تر می کند عشقی که به ز ند گی باید داشت با بو سه های بار انی آیلی را از خو اب بیدار می کنم و کمی اخم می کند و می گو ید

” بابائی ! چرا خیسی ؟”

و من از باران می گو ید و او نیز که چو ن من طبعی شاعرانه و عاشقانه دارد به سمت پنجر ه می ر و د دستهای کو چک او را می گیر م و به او یاد می دهم چگو نه به آسمان بو سه فر ستد که چنین به ما مهر بانی کر ده است داستان هر رو ز ه انجام می شود و مشغو ل آماده شدن بر ای ر فتن به مد ر سه می شویم سطح خیابان پر از آب است در آسفالت بی قواره باران افشاگری می کند دلم می خو است آنان که در کنفرانس شهر داران کلان شهر شر کت کر ده بو د ند در این باران به خیابان شهر ما می آمد ند و طر حی نو در می انداختند که چگو نه کلان شهر خو د را چو ن شهر ما که مر کز کشو ر نفت خیز دنیا است آسفالت کنند!! به همراه آیلی قدم ز نان راه می افتیم کمی نگر ان رانند گان خو د خو اهی هستیم که ماشینهای مدر ن و اند یشه های باستانی دار ند و چو ن فیلم بن هو ر می خو اهند در مسابقات ارابه رانی شر کت کنند و آب را به سر و صو ر ت و لباسهای مر دم بپاشند و لبخحند های مضحکشان را تحو یل دهد در خیایبان غو غائی است ترافیک شهر بد گو نه جلو ه می کند و ما خو شحالیم که در این گر داب حضو ر ندار یم نمی دانم شاید حال من به گو نه سخت حال آیلی را هم دگر گو ن کر ده است که دیگر از طعم بو سه های باران حر ف نمی ز نیم و کمی هر دو یک نفس سیر شکو ه می کنیم آیلی از دو ستش یاسمن می گو ید که از باران بدش می آید ز یرا او را خیس می کند و من می گو یم ” مگر باران فقط خیس می کند؟” و آیلی نگاهی به آُسمان می کند می گو ید ” خیس هم اگر بکند باز هم ز یبا است ” و من نیز با او هم عقیده می شو م به ناگهان شرو ع به خو اند ن می کنم یک آهنگ قدیمی که همو اره زیر باران خو انده ام

” و قتی که بارو ن می بار ه تورو یاد من می یاره ………..”

و آیلی نیز لبخند می ز ند نمی دانم او چر ا از آو از خو اند ن من خوشش می آید و من نیز به عشق او می خو انم و هنگامی که این شعر را می خوانم دیگر یاد او که یاد ش در باران هست می افتم به یاد او که ر و ز گاری بو د و هست و خو اهد بو د به حو ادث نمی اند یشم فقط به خاطر ه ها فکر می کنم و حتی به خاطر ه ها هم بسنده نمی کنم به تصو ر اتم می اندیشم تصو ر اتی که بر ایم ر و یائی است رو یائی که همو اره دار م و فراتر از خاطر ه و یاد است به تلخی کاری ندار م تلخی و جو د ندارد همه چیز چو ن این یاد در باران است می تو ان به اندیشه کسی ر فت و آن را ز یبا دید به حر فهایئی که ر نجیده خاطر م می کند دیگر نمی اند یشم به آد مهائی که آمدند و ر فتند دیگر نمی اند یشم هر چه که هست همین امر و ز است حتی در پس یک ر و یا و یا در خیال یک آسمان و این گو نه مسیر تا به مد ر سه پایان می پذیر د و لبخند آیلی نشان می دهد از کنسر ت یک نفر ه من لذ ت بر ده است او را می بینم که به داخل ساختمان مدرسه می ر و د و امیدو ارم در سالهای طو لانی که در پیش دارد هر گاه که بارانی آید چه باشم و چه نباشم او یادی از من کند و چنین خو اند

” و قتی که بارو ن می باره تو رو یاد من می یاره …”

و اصل این است عشق جاو دانه باید باشد و حتی اگر کسی از من یاد ی نکند باز باید عشق داد و باز لبخند ز نان نیایش هر رو زم را زیر لب ز مز مه می کنم

” اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است “

وباز آذری دیگر

نوامبر 22, 2008
وباز آذری دیگر magnify

مرد و ر قهای تقو یم را نگاه می کند و باز دو مین ر وز از آذر دیگر آمده است نگاهی دگر به سال می انداز د 1387 و این یعنی آن که و ارد پنجمین سال شده است . چهار سال گذ شت و در طی حو ادث بی شمار این سالها از یاد بر د حکایت کهنه شاعر بزر گ شهر را ” چه ز و د دیر شد”

دیر شده بو د زیرا از آن آغاز دیر بو د و دیر فهمید که در رو ز گار تنهائی نباید بهر ر هائی ز تنهائی به بیگانگی ها دل سپر د به بیگانگی هائی که دو کالبد بی هیچ نز دیکی را در زیر قالب مشتر کها می بر ند مشتر کهائی که نام خانه مشتر ک و اتاق مشتر ک و تخت مشتر ک و میز مشتر ک و غذای مشتر ک و سقف مشتر ک دار ند اما هیچگاه ز ند گی مشتر ک را تجر به نمی کنند ز یرا که ز ند گی با عشق زند گی است و بی عشق همه چیز جدائی ها را به یاد می آو ر د و این حکایت مر دی است که به خو د می نگر د به آینه ای که چشمهائی با او سخن می گو یند که با چشمهای آن ر و ز گار به سختی متفاو ت است جای خالی حلقه از دو اج را بر انگشتان هنو ز می بیند چه حلقه ای که این حلقه فقط معنائی سخت بی معنی داشت و به عر و سکش می نگر د به یاری که در طی این سالها در کنار او آرامیده بو د او به او ز ند گی داد و شاید او نبو د و همه چیز ما شده بود و مر د بار دیگر به ر و ز های تلخ گذ شته می اند یشد به کلانتری و داد سر ا و داد گاه و تو هین و افتر ا و تلخی و دشمنی و ضر به ز د ن بهر جدائی ها حکایت مسخر ه است این ضر به ز د نها بهر غنائمی که در میان میدان جنگ طلاق حاصل می شود جنگی که در آن هر کسی به گو نه ای دلخو ش است جز ر ز ماوران این میدان نبر د که هر دو به لشگر یان خندان و منفعت طلب خو د می نگر ند به و کلای با لبخندی بزر گ و جیبهای پر ز گر سنگی و دلهای بی رحم و اذ هان بی فکر ی که تنها می خو اهند دهان پر طمع گر سنه خو د را از هر دو طر ف خو اهان و خو انده سیر بنمایند به قاضی که با نصایحی که چو ن ر سیمان پو سیده ای هستند قصد و صل کر دن را دار ند و شاید در پشت این نصایح به دنبال …. بگذر یم داستان طلاق بر ای مر د خیلی سخت است و چهار سال گذ شته و گوئی باز هم تکر ار می شو د اما خاطر ات بر ایش کم ر نگ تر شده اند دل آتش گر فته از خشمش نسبت به شکستن حر متهائی که برای یار سند منگو له دارش هیچ ار زشی نداشته است فر و کش کر ده است و می خو اهد دیگر به کلانتر ی و داد سر ا و داد گاه و محضر خانه طلاق نیاندیشد دلش شر و عی دیگر را خو اهان است به بستر پر از بی تفاو تیش می نگر د این بستر چقد ر گر م خاطرات است گر مای حسر تها را می بیند حسر تهائی که در رو ز گار وصل هم سخت دهن کجی می کر د ند ز یرا و صلی نبو د چو ن یاری نبو د و یاری نبو د چو ن دلداری نبو د و دلداری نبو د چو ن دلی نبود و مر د می اند یشد که دلش چه سخت می تپد می خو اهد فر یاد ز ند وبه آن یار غایبی که همیشه در بسترش آرزومندش است گو ید

” امروز هم چو ن هر روز با دو ست داشتن تو شر و ع می کنم ای قلب من “

اما بستر خالی به او می خندد و مر د نیز قهقهه می ز ند قهقهه به شو خی ر و ز گار به فکاهی که بسیاری از طلاقهای خاموش دارند به دهن کجی که سند های منگو له دار به ز و جها می کنند به نفر تها و بی تفاو تی ها می اند یشد کاش همه سکو ت را بشکنند و غشق را فر یاد ز نند حتی اگر چو ن مر د شکستگی ها دل فر او ان نصیبشان شو د دختر چشمها را باز می کند و می گو ید

” سلام بابائی “

و مر د آغاز پنجمین سال را از یاد می بر د…..

سید به مو لا نو کر تیم

نوامبر 20, 2008


سید به مو لا نو کرتیم magnify

خیلی و قتها از فو تبال می نو یسم حقیقتا فو تبال بر ایم بهانه ای شده بر ای پر داختن به معضلات اجتمائی که هر رو ز بیشتر می شو د معمو لا در بلاگهای از فو تبال کم می نو یسم اما حکایت امر و ز حکایت آن شعر حافظ است که صحبت بند گی بند گانی را می کند که کار خیر بی ریا می کنند کسانی که از عشق می گو یند اما عشق نیست جنبه عو ام فر یبی دار د بیش از نمی گو یم به خبر و بعد از آن نامه من تو جه کنید و صد البته لطفا
سید افشین قطبی ! در نامه ای از مر د م ایران و پر سپو لیسیها خداحافظی کر ده و گفته است که خنجر جدائی را بر قلبش می ز ند و ما چو ن دیدیم که اگر جوابی به این نامه او ندهیم خدای ناکر ده چاقوی جدائی به گو نه ای غم انگیز قلب شیر سید افشین را سخت تر بدرد از این ر و خو استیم جو ابی بر ای نامه او دهیم و به گو نه ای با او خداحافظی کنیم و این متن نامه ما است
سید ساموعلیکم
دلمان خو ن است بامرام ! که این جو ری بی مرامی می بینیم ما که تر ا جنتلمن صدا می ز دیم فکر نمی کر دیم خو د ت اینقدر لوطی باشی کی می گفت تو خو د ت را شبیه آل پاچینو در ست می کنی به خدا تو خو د فر دینی و اصلا خو د فر مو ن و یا اصلا چر ا دور بر و یم خو د قیصر و شاید اگر و ر زشکار نبو دی می تو انستیم بگو یم مثل همان ” سید ” فیلم گو ز نها هستی کاش اگر تو فو تبال قدر تو را ندانستند این داش مسعود کیمیائی یک حالی تو سینما به تو بدهد دلم سو خت از این همه بی مر امی که این دشمنان پر سپو لیس با تو کر ده اند آخر چر ا این دشمنان پر سپو لیس ترا که یک دفعه ر فته بو دی با دو برابر قرار داد سابقت آو ر دند ؟ دشمنی تا این حد؟آخر چر ا این دشمنان نخو استند ببینند در حالیکه تو 14 بازی یعنی کمتر از 50 بازی لیگ یک فصل و نه تاز ه جام حذ فی را انجام داده ای 70% قرار داد ت را گر فته ای؟ تاز ه علاو ه بر این قرار داد یک شتیلی هم به مار کو و دی کار مو هم داده ای آخر چقدر تو با معر فتی هیچ کدام از این بی معر فتها نگفتند آخر چه تو قعی از این داش سید افشین دار ید ؟ بر ای او فقط بهتر ینهای لیگ ایران را گر فته بو د ند و و ر زشگاه اختصاصی اکباتان را بر ای محل تمر ینات پر سپو لیس مهیا کر ده بو د ند که از نظر امکانات خیلی بالاتر و اصلا قابل مقایسه با و ر زشگاه کار گر ان و شر کت و احدی سال گذ شته نداشت اصلا نمی دانم چر ا به او گیر می دهند که چرا این سید عزیز فقط آمده بو د قرار داد نو شته و تمر ینات پیش فصل را ر ها کر د آخر مگر نمی دانستد سایه سید و اسمش هم سر تمر ینات و مو قع نقل و انتقالات باشه تیم نتیجه می گیر ه بر منکرش لعنت ( بشمار ) آخرسید نمی تو انست که آبجی یو ر و م را تنها تو دیار غر بت و بی آب و علف دو بی ر ها کند و بیاید سر تمر ین پر سپو لیس مگر می شود آخر غیر تتون کجا رفته ؟آخر تو چقدر با معر فتی که گذ اشتی این بند ه خدا مار کو هم یک نانی توی این بساط بخو ر د این مار کو مگر چی بجز علم و دانش و فهم از امثالی مثل کو ئرژو نیسکنس و یو اخیم لو چه کم دارد که این همه به او گیر داده اند ؟ با با این مار کو هیچ چیز اگر نداشته باشد عو ض یک گلو له نمکه که اگر نبو د نمی گفت سید از پله محبو ب تر ه غیر از اینه ؟و یا چر ا این دشمنان اینقدر به این دی کار مو گیر داد ند ؟ مگر این دی کار مو نباید نان بخو ر د ؟ پس حق او را توی این دنیا چه کسی بدهد ؟ طفلکی جوون مر دم نشسته بو د گو شه بر ز یل چشمش به سایه یک مر د بو د که بغلش کنه و بکشدش بالا و یک هو از دی کار مو تبدیلش کند به روبینیو و کاکا بشه بابا چرا بخیلید ؟ این دشمنان آنقدر بد و بی معر فت هستند که می گو یند سید فیلم بازی می کند و دارد نر خش را بالا می بر ه تا دو باره بر گر ده مثل پار سال که بعد از قهر مانی حتی حاضر نشد مذ ا کر ه بکند و توی جشن قهر مانی شر کت کند و بعد گفت قلبم ز یر پا له کر دم و به حر ف عقلم گوش دادم و گر نه با آن همه پیشنهادی که سید از آژاکس و تیم ملی کر ه جنو بی و استرالیا و آمر یکا و تیمهای اماراتی داشت مگر دیوونه بو د که بر ای چند قاز (دو میلیو ن دلاری) بر گر د ه ایران ؟ این دشمنان چقدر بی معر فت هستند که عزت سید را نمی خو اهند ببینند و نمی دانند که چقدر خاطراو را می خو اهند می گو یم آخر این قلب سید چقدر مگر تو ان دار ه که یک بار پار سال ز یر پا له می شو د و حالا هم یک خنجر توی آن کاشته می شود ؟ حیف این قلب با مر ام نیست که می تو انست ز و د تصمیم بگیر د که توی این دو هفته که لیگ تعطیل بو د یک کاری بر ای تیم بدو ن مر بی کنند اما مرام و منش نگذاشت و یک دفعه تیزی را بر داشت و بر گه استعفا را نو شت که توی وقت کافی دو ر و ز مانده به بازی با صدر نشین ! کل پرسپو لیس بهش شو ک و ار د بشو د و بر و د دخل پیکان را در بیاورد بابا دمت گرم آقا سید نبینم که قلبت را تیزی بز نی مگر داداش فر مو نت مر ده است ؟ ما اصلا لیاقت ندار یم که آد مهای با مر امی مثل تو داشته باشیم و گر نه همه می دانیم پر سپو لیس با توو نفس حقت توی این فصل همه را له کر ده و همه تیمها از دستش به عذاب بو د ند فقط داو ری بو ده که باعث شد ه که تو هر بازی چند گل بخو ر یم و بد تر ین خط دفاع تار یخ پر سپو لیس را با این همه ستار ه داشته باشیم فقط داو ری باعث شد ه هر تیمی چو ن فو لاد و ابو مسلم مشکل و بحران داشته باشد با بازی با پر سپو لیس از بحر ان در بیاید و حالا هم چهار م جدو ل باشه تاز ه اگر بر ق بی معر فتی نکنه و بازی عقب مانده اش را نبر ه تاز ه مگر پیکان و ذوب آهن و استقلال و… دل ندار ند ؟این هم از مرام تو ئه بخدا خیلی لو طی سید دلم نمی خو اهد اشک بر یزی ما را بگو که فکر می کر دیم تو فقط کت تیم کر ه جنو بی را باید بپو شی اما خدائی با این نامه نشان دادی باید یک دست کت شلو ار مشکی از نو ع ملک مطیعی و بیک ایمانوردی و یک کلاهمخملی تو تنت ببینیم سید خاطر ت را خیلی می خو اهیم و نو کر تیم
ز ت ز یاد
داش تورج

حافظ در پپرونی

نوامبر 19, 2008
افظ در پپرونی magnify
به دنبال آیلی دختر م که به مد سه می ر و م دست هر کدام از بچه ها یک جعبه پیتزا می بینم کمی نگران می شو م یعنی چه برسر آقای حسینی آمده که دیگر بچه ها از دست پخت آشپز عاشق بی نصیب مانده اند ؟ نکند او در هجران معشو ق خو د را کشته است و یا این که دچار بحران ر و حش ده و آشپز خانه و دیگ و بشقاب را رها کرده و راهی بیابان شده است ؟فکر دیگری به سرم می ز ند نکند سر انجام نماینده شو رای دانش آمو ز ان مو فق شده اند بر ای یک بار هم شد ه و عده های انتخاباتی را به عمل ر سانند و پیتزا را جانشین ز ر شک پلو با گو شت مر غ بسیار نز دیک به کلاغ بکنند ؟ نمی دانم هر چه که بو د به هر حال بچه ها ناهار پیتزا داشتند و همگی هم خو شحال بو د ند خانم محمدی ناظم مدرس به من گفت “آقای عاطف نگاهی به داخل جعبه کنید فال حافظ هم این پیتزا دارد “نگاهی به داخل جعبه کر د م یک و ر ق کاغذ آغشته به سس گو جه فر نگی نشانی از یک قطعه از آناز خو اجه معر وف شیراز بو د بر استی این همه تو جه به حافظ بر ایم عجیب بو د!! از خانم محمدی پر سیدم چرا فال خافظ توی پیتزا است؟ و خانم محمدی پاسخ داد چو ن پیتزا پپرو نی است و تند و جگر سوز آد م را یاد سو ز و گداز دل دل حافظ می اندازد !!! عجب
پیش خو دم گفتم اگر قرار بو د با منطق خانم محمدی همه مو اد غذائی کار کنند لابد بخاطر قدمت فر دو سی همه دیزی سنگی فر و شی ها از اشعار شاهنامه باید استفاده می کر د ند و یا بخاطز داستان دل و دلداد گی مو لانا باید جیگر کی ها از اشعار پیر قو نیه بهره می گر فتند و یا در کنار ماست و خیار که پیش نیاز اسمش را ننبر است باید اشعار خیام که خیلی اسمش را آو ر ده اند بهره گر فته می شد و یا بخاطر شعر سعد ی ” بنی آد م اعضای یکدیگر ند…” در کله و پاچه فر و شی ها که همه اعضای گو سفند را طبخ می کنند از اشعار سعدی بهر ه می گر فتند و یا اندر فو اید گیاه خو اری که آد می را به طبیعت و نز دیکی با یکی شدن با آن و یا به نو عی سیر شدن از ز ند گی نز دیک می کند باید از نو شته های صادق هدایت بهره می گر فتند و یا درغذاهای ر نگی نظیر مر صع پلو و ز رشک پلو از اشعار سهراب سپهری و در غذاهای آخر هفته که خانمهای خانه دار خسته از غذا پختن بهره می گیر ند و مخلوط چند غذا است و داستانهای مختلفی دارد از اشعار بزر گتر ین داستانی سر ای ایران نظامی استفاده می شد و اصلا در جهت دیگر چه خو ب بو د با کتابهای آشپزی می تو انستیم فالهای چو ن فال ر ز ا منتظمی هم می گر فتیم براستی حافظ باید در حد یک تخم مر غ جایز ه ای پایین آید ؟
یا آن را با طعم پپیر و نی خو اند و یا خو ر د ؟

به دنبال ماوای خو یشم

نوامبر 18, 2008
به دنبال ماوای خو یشم magnify

در خستگی ر و ز مر گیها به دنبال ماو ائی بر ای خو یشتنم می گر دم

ماو ائی که آرامشی را بر ایم به ار مغان آو ر د آرامشی که نه مر دابی است و نه می خو اهم شو ر و هیجان در یائی داشته باشد شاید تنها یک سکو ن در جزیره ای در میان در یای ز ند گی که اند کی کشتی خو د را لنگر انداز م نگاهی به دو ر دست داشته باشم شاید بخو اهم شاد مانی را و مبار زه را و نبر د با مو جهای سر گر دان زند گی را پس از فر و نشاندن مو جهای در و نم باز تجر به کنم از آمدن و ر فتنها خسته شده ام از گفتار های جعلی و مهر و ر زیهایم خسته گشته اند دلم هو ای تاز ه ای خو اهد هو ائی که در آن نشانه های رسمی و جعلی نباشند دو ست ندار م دیگر به آن که عزیزم نیست باز ” عزیزم ” گو یم دو ست ندار م پیامکهای بی معنی فر ستم و آن را سر شار از نشانه های بی ر و ح الکتر و نیکی عاشقانه کنم دو ست دار م لختی آرام گیر م و ز ین کشمکش در و ن ر ه به سو ئی ز نم خسته گشته ام خسته از این همه دغد غه از این همه نام از این همه صو ر تکهای نا آشنا و بیگانه ای که به آنان بی محابا در و غین ندای “آشنا و “آشنا” می ز نم دلم ز شکستگیها به فغان است به ندای خو اجه چقدر انس گر فته ام و هر د م او مر ا می خو اند و باز گوید

در اندرو ن من خسته دل ندانم کیست

که من خمو شم و او در فغان و غو غا است

و من خموش نیستم من در پس لبخند های پنهان شده ام من در میان دستهای نا آشنا به دنبال بو سه ای ز انتهای قلبم می گر د م بو سه ای که لبهایم را در و رای آن از یاد بر م بو سه ای که بر او ز نم که نه طناب داری بر ایم بافته است و. نه من به دنبال به حلقه کشید ن او در لو ای یک ” خیال تو خالی ” باشم من می خو اهم خو د باشم در این جزیره و به تر نم عاشق دلانی که عشق را فر یاد می ز نند گوش دهم می خو اهم در سکو تم آرام گیر م در سکو تی که بهر یافتن راهی ز پیچ در پیچ آشنایان و نا آشنایان است در این بحر عمیق غر قه گشته ام در بحری که آشنایان ره عشق را به سوی عشق خو استم بنماید اما غر قه گشتم و نگشتم به عشق آلو ده و آنچه مر ا آلاینده است حس پنهان شر م و حیا ئی است که از کو د کی داشتم و حال می خو اهم کمی به آن ر نگ ر یا ز نم و فر یاد ” عاشقم ” و ” عاشقم ” را بی دلیل و بی عشقی گستر ه کنم می خو اهم عشق را فر یاد ز نم می خو اهم معشو ق را بینم نه در میان صو ر تهای پیاپی و بی گفتگو ئی که تنها کلامم بر ای آنان خوش است می خو اهم کلامی شنو م ز سکو ت عشقی در و رای خیال و معشو قی که لبخند او چشمهایش بر ایم یگانه باشد می خو اهم قدری آرام گیر د در این جزیره دلشکستگیها مقصد بعدیم جز یر ه تعهدی است که به چشمهای او دار م می خو اهم قبل از ر سیدن به جز یر ه تعهد کمی آرام گیر م می خو اهم چشمهایش و لبخندش و وجود ش پر نیان خیالم شو د می خو اهم او و تنها او باشد او که امر و ز او ر ا سخت در خیالم به آغوش کشیده ام می خو اهم کسی مرا از میان نو شته هایم تعقیب نکند می خو اهم کسی به غیر از نو شته هایم باشم نو شته های آیات دلشکستگی ها من است می خو اهم نشانه های عشقم را رو زی بنگار م روزی که این اندر و ن غمگینم آرام گیر د و حال می دانم که این اندر و ن غمگینم کیست ؟ این اندر و ن غمگینم او است که می خو اهم نباشم او که ماحصل شلاقهای بی انتهای بی تو جهی من بو د او که مر ا این گو نه خشمگین و بی احساس بساخت او و آنها چه فر قی می کند ؟ او بسیاری در ز ند گی من نقش داشته است او که آن دیگری است آن دیگری که به او تعهد داشتم و بار ها در گستر ه ز ند گیم شلاق بی تعهدی از او را خو ر د م و بعد بی حس شد م و بعد شلاق به دشت گر فتم و تعهد و احساس و تو جه و دلداد گی را به دو ر افکنم حال می خو اهم شلاق را بسو ز انم و خو د را بسو ز انم و در این جیز ه تنهائی ها خو د را و نه ناخدا را بیایبم آری حقیقت چنین است ر و زی او را که شلاق بی تعهدی ندارد خو اهم یافت همان ر و زی که من نیز بی تعهدی را شلاق ز ده ام آری او را خو اهم یافت و امر و زبه تو ای نا آشنا که آشنا می خو اند من خو اهم گفت مرا در جزیره سکو ت خو اهی یافت