صبح دم از خو ب بر می خیز م و از پنجر ه اتاق بیر و ن را می نگر م هو ا ابری است و ز مین هم خیس به نظر می آید در گیر و دار گر فتار یهای صبحگانه هستم که دختر م مر ا به خو د می آو ر د ” بابائی ر وی کو ه بر ف نشسته ” آری آنقدر غرق خو د بو د م که او لین برف را ندیده ام بر ق شادی چشمهای د ختر م مر ا هم به و جد می آو ر د به دنبال شاد مانی انتظار می کشم دو ست دار م همه مر دمان شهر م نیز چو ن من بر ق شادی داشته باشند در طو ل راه با آیلی از ز مستان حر ف می ز نیم هو ا کمی سرد است اما طر او ت ز یبائی دارد انتظار بزر گی دار م اما چهر ه ها همچنان بی تفاو ت از یکدیگر می گذ ر ند در جلوی در مد ر سه به خانم ناظم سلام گر می ! می دهم و می گو یم برفی روی کو هسار مشاهده کر ده ایم اما او می گو ید ” خدای من بچه ها سر ما نخو ر ند ” و بعد مر ا ر ها می کند و شاید هم در ذهن خو یش مرا دیو انه پندارد به سمت رو ز نامه فر و شی می ر و م عده ای فقط جلوی ر و ز نامه ها ایستاده اند و به اخبار سراسر شاد مانی !! با غم می نگر ند و هیچ کس فر صتی به من نمی دهد که ر و ز نامه هایم را بر دار م چو ن دیو ار بتو نی ایستاده است و ر و ز نامه می خو اند و نمی گذار د که من ر و زنامه را که آنها مجانی می خو انند را بخرم با هر ز حمتی آن را بر می دار م و نگاهشان می کنم متو جه نیستند غرق خو د خو اهی شده اند و پیش خو دم می گو یم آنها هم بر ف روی کو ه را دیده اند ؟ سو الم را سخت مضحک می بینم این چهر ها ه به طو ر حتم نه به صو ر ت خو د در آینه نگر یسته و نه به هیچ چیز دیگر می نگر ند غر و ر تنها تصو ر حاکم بر دیدگان آنها است به راه خو د ادامه میدهم اتو مو بیلی بوق می ز ند بی تو جه هستم سالها است که یاد گر فته ام بر ای بوق ز د ن صو ر ت را بر نگر دانم اما این صدای ناهنجار تمامی ندارد سر انجام تسلیم می شو م گو ئی قصد پر سشی دارد آدرسی را می گو ید در خلاف جهت حر کت می کند و قتی به او تو ضیح می دهم سرش را می جنباند و می ر و د انتظار تشکر داشتن چه انتظار بی هو ده ای است او از چه کسی سپاس گو ید او حتی مر ا ندید ر و ز نامه را باز می کنم در یک کادر کو چک4*3 عکس قاتل فراری را چاپ کر ده اند و استمداد نمو ده اند به محض شناسائی به پلیس خبر دهیم خنده ام می گیر د آخر مر دمی که کو ه به آن بزر گی را نمی بینند می تو انندقاتل صاحب عکس را بشناسند ؟و تاز ه اگر شناختند باید چقدر صبر کنند تا پلیس در خد مت مر د می آید که بر ای اعلام تصاد ف ساده به آنها گاهی باید به انداز ه ابدیت انتظار کشید و باز ادامه می دهم چهر ه ها را دم به دم خشن تر می بینم چند بار تنه می خو ر م آبهای جمع شده در خیابان را ماشینی بر ایم هدیه می فر ستد و من همچنان در انتظار دو ست داشتن هستم و آن بر فی که دیده ام و این جمله های پیام کو تاه تلفنم را می خو انم
“هیچ چیز سخت تر از انتظار نیست آن هم انتظار لحظه ای که یک آشنا صدایت کند و به تو بفهماند که دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زیبا می ارزد پس انتظار می کشم تا آن لحظه زیبا نصیبم شود”
راستی این انتظار بر ای عشق تا به کی ادامه ادامه خو اهد داشت؟
Archive for اکتبر, 2008
انتظار
اکتبر 30, 2008معجز ه قصه ز نجیر عشق
اکتبر 29, 2008قصه او ل : امروز که او به ناگهان از میان ما ر فته است و تر ک و طن کر ده است همگی به یادش می افتند و او ر ا در هجرش بدگو نه می نوازند روزی و ر و ز گاری پسر ک قصه ما عاشق تر ین بو د او در خانو اده به مهر بانی می شناختند هر گاه کاری از دستش بر می آمد بر ای هر کس انجام می داد ولی ر و ز گاری که مادرش مر یض شد او تنهای تنها بو د هیچ کس سراغی از او نمی گر فت همه گر فتار بو دند همه کار داشتند و پسرک که حالا آنقدر بزر گ بو د که خو د پدر پسر ک دیگری شده بو د تنهائی را به جان خر ید تا شاید مادر را نگاه دار د اما ماد ر که ر فت پسر ک هم ر فت سوی تنهائی که همه به او تحمیل کر ده بو د ند و حالا که در غر بت تنها است همگی او ر ا متهم به بی عاطفی می کنند که ر وزگاری ذ ر ه ای از آن عاطفه را با تمامی و جو د طلب می کر د اما… ر استی اگر کمی گو نه ای دیگر می شد دید داستان پسر ک این گو نه در هجر ادامه می یافت؟ کاش قصه ز نجیر عشق را می دانستیم
…………………………………………………………………………………………………………………………………..
قصه دو م : همگی او را مر د تنها می نامیدند حتی دو ستی او ر ا نهیب ز د که “تو یک دیو ار بلند و ضخیم دو ر خو د کشیده ای ” و مر د تنها لبخندی ز د و به این جمله فکر کر د ر استی اآن هنگام که دو ر او را دیو ار می کشید ند و می گفتند نخواه و نگو و نشنو و نبین و … این دو ست کجا بود ؟ شو خی بامز ه این بو د که همگان فکر می کر د ند که او در ز ندان است در حالیکه او دنیای بیر و ن خو د را پشت دیو ار ز ندانی کر ده بود و این هجر بخاطر این بو د که یک جائی قصه ز نجیر عشق ختم شده بود
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
قصه سو م : می پر سد تو می تر سی و وقتی جو اب می دهم ترس ؟ ترس از چه ؟ و باز طعنه ز نان پاسخم می دهد از بیر و ن آمد ن از لاک خو د تو باید بیر و ن آئی و باز هم آد مها را امتحان کنی سخت به حر فهای او می خند م این ترس را که من هدیه نگر فته ام این ترس هدیه من به کسانی بو ده است که فکر می کر دم عاشق آنان هستم و لی همگی مر ا چو ن بیماری واگیر دار در قر نطینه تنهائیهایم ر ها کر دند و این هم درد ندانستن قصه ز نجیر عشق بود
>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
قصه چهارم” می گو ید گاهی او قات آد می و یا و اقعه ای می تو اند آرزو ها ی کس دیگر را باو ر ساز د اما بر استی این گو نه نیست خیلی ازوقتها آرزو ها آنقدر و اقعی به نظر می ر سند که هر آد م معمو لی بد و ن آن که ملقب به ” فر شته ” ” ناجی ” و ” … بشو د باید بیاید و در بر آو ر ده کر دن آن آرزو تلاش کند قصه بزر گی که همو ار ه می گو ید “نگذ ار ید پایان ز نجیر عشق شو ید “مال همین مو قعها است و اگر آن قصه را نشنیده اید بار دیگر با لذ ت آن را می گو یم
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست.
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: چقدر بايد بپردازم؟
و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود .
در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه…
به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشود
……………………………………………………………………………………………………..
کاش این گو نه باشد که اگر این گو نه بود هیچ پسری در هجر هیچ کس در پشت دیو ار و قر نطینه نمی رف
دنیای بی انتهای ” کاش”
اکتبر 28, 2008
هر لحظه که ز ند گی می کنی با کلمه ” کاش ” عهد دو بار ه ای می بندیم گو ئی این ” کاش ” را از و جو د مان جدا ناپذیر دانسته اند نگاهی به چند ” کاش ” این ر و زها ز ند گیم می انداز م
1/ ر و ز نامه را باز می کنم صحبتها در مو ر د در گذ شت بانوی اندیشمند و شاعر و متر جم قرآن است صحبتها از اظهار تاسف است و این که قدر این گو هر گر انبها را آن گو نه ندانستیم و به طو ر حتم بار دیگر قطعه هنر مندان را و ادی بر ای ار ج نهادند به او پیش کش می دهند! اما می گو یم کاش با سیمین بهبهانی که امر وز ز نده است نگاهی می کر د ند بانو ئی که بخاطر چند کلمه حر ف حسابش در جشنو ار ه سالیانه کتاب مهر گان این جشنو ار ه را منحل کر ده اند آیا می خو اهند با سیمین بهبهانی نیز همان کنند که با فر و غ جاو دانه فر خز اد کر ده اند ؟ احتر ام به هنر مند و ادیب و اجب است اما بی عدالتی در تکریم نسبت به آنان در هیچ قاموس انسانی که هنر بالاترین آن است نمی گنجد. کاش این گو نه نبود..
2/شاهد از غیب ر سید که قر ار است با طعمی نو ستالژیک فیلم سینمائی ” کلاه قر مزی و پسر خاله ” به نمایش در آید خو شحال می شوم به ساعت پخش نگاه می کنم ساعت نمایش 23.45 دقیقه است بر استی بر ای نمایش یک عاشقانه کو د کانه این ساعت مناسب است ؟ کاش از خیل عظیم این همه کار مند و بر نامه ریز و مدیر یت د ستگاه غو ل آسای سیمای ما کسی می تو انست تو ضیحی به من دهد که بر ای نمایش این فیلم ساعتی بهتر از این و جو د نداشت ؟ کو د کان دلبند ما در رو ز های مد ر سه هستند آیا آنان که این فیلم نو ستالژیک را دو بار ه عر ضه می دار ند فکر کر ده اند که این ساعت بر ای کدامین کو د ک ایرانی می تو اند ساعت دیدن فیلم باشد ؟ کاش اند کی تفکر داشتند….
3/باز در خبر ها خو اندم که جنبش حماس در مو ر د اختلاف جز ایر ایرانی بین کشو ر عزیزمان ایران و امار ات مو ضع بی طر فی گر فته است ! بر استی ای کاش جایگاه دو ست و د شمن را بیشتر می شناختیم در طی سالها حمایت از جنبش حماس و فلسطینیان هر گاه قر عه به نفع آنان نبو ده بر احتی پشت به ما کر ده اند و لی باز ما به دنبال آنان هستیم کاش جایگه دو ست معلو م بو د کاش می دانستیم بی طر فی یعنی غیر دو ست بو د ن کاش از لفظ بی طر فی ما نیز می تو انستیم به نفع ایران و منافع سر ز مین نیاکانمان بهر ه بگیر یم کاش ..
و د نیای کاش ها تمامی ندارد کا ش هائی که بسیار گفته میشو د
ای کاش علامت مر دانگی بی مهری و بی عاطفگی و ز و ر و جبر و تو هین نبو د
ای کاش عشق و مهر این گو نه کالای قابل خر ید و فر وش نبو د
ای کاش از عشق ز ندان نمی ساختیم
ای کاش مهر جاو دانه بو د و به صر ف شهو ت یاد عشق بازی کسی نمی افتاد
ای کاش ر نج بو سیده شد ن در ز یر بار بی عشقی را حس می کرد
ای کاش ر نج تحمل بر ای نر نجاندن را در آغوش می کشید
ای کاش حس دلتنگی را می تو اسنتیم چو ن پیام کو تاهی ار سال کنیم
ای کاش غر و ر بر ای حفظ خاطر ات ز یبا مانع نمی شد که باز به آغاز فکر کنیم
ای کاش توی لحظه و مکان در ست او را می دیدیم
ای کاش دو ستی بهر دو ستی بو د و بس
ای کاش یک احو ال پر سی و یک هم در دی و یک یاد دو ست این همه مانع نداشت
ای کاش رنج دو ست بهر هجر از من را دعا نمی کر دیم
ای کاش واژه ها بر ما چیر ه نمی شدند
ای کاش خو د خو اهی نبو د
ای کاش لبخند و بو سه را آسانتر ین می دانستیم
و ای کاش…
یک داستان خیس
اکتبر 27, 2008صدای آشنا را نز دیکی سحر می شنو م ” تق تق ” به پنجر ه می خو ر د و عده دیدار می دهد از خو اب می گر یز م دو ستم آمده است پنجر ه را باز می کنم بوی آشنائی آید و باز باران به ناخدا سر ز ده است دو ست دار م که به خیابان ر و م و در خنکای سخر باران را با تمامی و جو د حس کنم پا بر هنه در خیابان خاطره ای دو ر را در من ز نده می کند نمی تو انم به خیابان ر و م ر فیق دیگر م در کنار م خفته است و مطابق معمو ل پتو را از روی خو د دو ر کر ده است بو سه ای بر گو نه اش می ز نم و پتو را بر روی او میکشم دختر ک هو شیار م کمی چشمهایش را باز می کند و می پر سد
- بابائی ! باز بار و ن آمده
سر را به نشانه تائید تکان می دهم و من هم خو شحالم که ر فیق قدیمی من با ر فیق جاو دانه ام هم اظهار آشنائی می کند در کنار پنجر ه می ایستم و با باران هم نو ازی می کنم صدای بار ان را چو ن ضر بات دف می شنوم و به گو نه ای در خلسه هم نو ازی با باران می رو م و باز به سراغ محبو بم می ر و م ز یرا می تر سم که دختر م سر ما بخو ر د
صبح دم که به طر ف مد ر سه می ر و یم آیلی چند نفس عمیق می کشد و می گو ید
- به به چه هو ای تاز ه ای ! چه باران قشنگی
و بعد آهنگ قدیمی را ز مز مه می کند
- بارو ن بار و نه ز مینا تر می شه گل نثار جو نو م تو شالیز ار ه و….
و آو از خو اند ن آیلی مر ا هم به شو ق می آو ر د تا تر انه قدیمی که ر و ز گاری چو ن لالائی بر ای آیلی عمل می کر د و بر ایش می خو اند م همراه او ز مز مه کنم به مر د مان شهرم می نگر م تفاو تی در قیافه های نمی بینم همان سگر مه های در هم ر فته همان دو د کر دن سیگار ها بهر اعصاب همان خشم و همان اخم همان حس در گیری در رو ز مر گی و من بی دلیل به دنبال لبخند می گر د م و لی بی انصافی نمی کنم خند ه ها هنو ز مهمان کو د کان شهر م می بینم و خنده تمام کو چو لو های مسیر را با لبخندی می دهم و لی می اند یشم که چر ا این گو نه بی تفاو ت به آن چیز هائی که دار یم همو ار ه هستیم ؟ به یاد شهر سهر اب و تکه کلام همیشگیم هستم” دلخو شی سیری چند ؟” اما این همه دل خو شی ؟ اما آن که نگاه نمی کند و تنها می بیند چگو نه می تو اند دلخو ش باشد به یاد داستانی میافتم
کارآگاه معروف شرلوک هلمز، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند . نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست . بعد واتسون را بيدار کرد و گفت : ” نگاهي به بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟ ” واتسون گفت :” ميليون ها ستاره مي بينم “. هلمز گفت : ” چه نتيجه اي مي گيري؟ “. واتسون گفت : ” از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم . از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيرم که زهره در برج مشتري ست، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيکي نتيجه مي گيرم که مريخ در محاذات قطب است، پس بايد ساعت حدود سه نيمه شب باشد “. شرلوک هلمز قدري فکر کرد و گفت:
” واتسون ! تو احمقي بيش نيستي ! نتيجه ی اول و مهمي که بايد بگيري اين است که چادر ما را دزديده اند…
آری چنین است دو ست داشتم همه مر د مان شهر م دراین باران ز یبای پاییزی با هم می خو اندند
ورنه خاموش است، و خاموشی گناه ماست
دمی در محفل عشق و خاطره
اکتبر 26, 2008
پس از مد تها کنار هم جمع می شو یم و خاطر ات را بار دیگر مر ور می کنیم جعبه عکسهای یاد گاری دائی را می نگر یم خوب می تو انم لبخند او را در ر وز های آخر مر یضی را به تصویر کشم آن هنگامی که به این عکسها نگاه می کر د به عکسهائی که همگی نشان از ر و ز های دو ر داشت به ماد ر بزر گ می نگر م و تصویر آن سالهای دو ر بچگی را سخت به آغوش می کشم این عکس ماد ر بزر گ همان “خانم “من را به یاد می آو ر د خانم که بخاطر مو های ر وشن دو ران کو د کی مرا ” طلا ” می گفت و هنگامی که از دکان سلمانی آقا نوری باز می گشتم با ژستی ساختگی مادر را دعو ا می کر د و می پر سید
- آخه چرا مو های زاک من( بچه من ) مر ا ر یختی ؟حداقل چند تا ی آنها را می آو ر دی تا من بر ای خو د م النگو و گر د نبند در ست کنم و…
و چشمهایم شبنمی می شود بخاطر آن همه عشقی که خانم به من داد و هنو ز در حالیکه چند ین دهه از آن سالها می گذرد همچنان در هنگام ر فتن به آرایشگاه این خاطر ه خانم مر ا یاد است
و باز به یاد دائی می افتم تفاو ت چهر ه های او در سالهای مختلف باو ر نکر د نی است صو ر تش در ر و ز های آخر بیماری با آن چهر ه خوش ر وی سالهای جو انی و سلامت بسیار متفاو ت است اما یک چیز در همه آنها مشتر ک است و آن چشمهای جاو دانه عاشقی که دارد هنو ز صدای او را می شنوم
- باید عاشق ماند و عاشق ز ند گی کر د و عاشق مر د
دائی هیچ اد عائی نداشت نه سخن رانی می کر د نه در لبانش شعرحافظ و فر و غ وجو د داشت ( هر چند به شد ت هر دوی آنها را دو ست داشت) و کمتر نقل قو لهائی اد بی بر لب داشت دائی عاشق بو د عاشقی که حتی بعد از هجر ناخو استه معشو قش به دیگر ان بجای درس غم عشق درس عشق بی بهانه می دادو شاید بهتر باشد بگو یم او لین ناخدائی بو د که در ز ند گیم دیده بودم
به عکسها می نگر م ونگاهی به اطراف می انداز م چشمهای ماد ر و پدر و خو اهر م و دختر خاله و…نیز شبنمی است چشمهای شوهر خاله ام سر خ شده است او نیز با حسر ت به عکسهای جو انی خاله متو فایم می نگر د و به من می گو ید
- تورج ! هنو ز هم شبها با آنان حر ف می ز نم عکسهای حاج خانم (خانم ) و محمو د آقا ( دائی ) و شر افت ( خاله ) را به دیو ار ز ده ام و با آنان صحبت می کنم آخ که چه چیز هائی را داشتیم و از دست دادیم
و اشک او را امان نمی دهد نگاهی به جمع غمز ده مهمانی خانو اد گی می کنیم خیلی از ما دیگر نیستند و خیلی ها هم شاید در ز مان بسیار اند ک دیگر نباشند و شاید این آلبو م سالهای سال حسر ت بر ای همگی ما و باز مانده ها به ار مغان آو ر د اما آن چیزی که در و رای همه آن عکسها بر ایم دیدنی است عشقی است که مانده است عشقی که شاید هیچ کدام از ما به صر احت چو ن دائی محمو د نتو انیم از آن حر ف ز نیم اما و جو د دارد عشقی که در عکسها ئی می بینم که پسر کی نو جو ان و خانم جو انی کو د ک چند ماهه ای را بغل کر ده اند و به دو ر بین می نگر ند عشقی که باعث می شو د آن کو دک چند ماهه که امروز مر دی با فر ز ندی شده است به آنان بنگر د و بر آن عکس های دائی محمو د و خاله شر افت بو سه فر ستد چو ن بو سه ای که بر عکسهای خانم می ز ند
چشمهایم سخت شبنمی شده است و دختر م مر ا با دیده دلسو ز ی می نگر د به آغوشم می آید می دانم امشب نیز در تخت خو د نخو اهد خو ابید و من باید یکی از قصه های خانم و دائی محمو د و خاله شر افت را بر ایش بگو یم و باز در هنگام خو ابید ن او بو سه ای بر پیشانیش ز نم و ز یر لب گو یم
“اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است ”
اکتبر 23, 2008
نگاه کن که در اینجا چگونه جان ِ آن کسی که با کلام سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیرهای ِ توهم .مصلوب گشته است (فروغ فرخزاد) روزگار بهتر ین آموز گار است . این جمله کلیشه ای را بار ها شنیده ام و بسیاری از او قات بر ایم تنها جمله ای بو ده است و در پار ه ای از او قات بر ایم در سی و لی تجر به امر وز بر ایم درس نیست بلکه بخشی از و جو د م شده است تجر به امرو ز م نام ” تو هم ” دارد. حدیث تو هم را بخو بی می تو ان در عکس دید که مر دی در جلوی تخت سنگینی مدو ر در کو هستانی ایستاده است شاید بسیاری به این اند یشند که مر د از لغزش سنگ به پائین کو ه جلو گیری می کر د اما می تو ان این گو نه هم تصو ر کر د که مر د سنگ را به بالای کو ه هدایت می کند طر فداران هر کدام از این دو عقیده می تو انند حر ف خو د را و اقعی و مخالفینشان را متهم به تو هم نمایند همین حکایت در بسیاری از مسائل ز ند گی ر خ می دهند عده ای بر ای حفظ ر ابطه و یا پست و منصب و مقام و قدر ت سعی می کنند تو همی به نام ” ماندن به هر قیمتی ” را پیش گیر ند اما عده ای دیگر می تو انند به راه در ستی که من بار ها به من آن ر سیده ام بر سند و بگو یند ” گاهی بر ای ماندن باید ر فت ” ماند ن به شرط ر فتن را خیلی ها تو هم می دانند اما آنانی که در او ج مو فقیت و شهر ت و محبو بیت ر فته اند حدیث اسطور گی خو د را مد یو ن همین شعار ” ماندن به شر ط ر فتن ” خو اهند دانست بار ها دیده ایم ر ابطه ای بر هم می خو ر د ز یرا اساس تشکیل و حضو ر آن بر پایه های غلطی بو ده است عد م تناسب فکری و ر و حی و حتی جسمی و ظاهری باعث شده است که رابطه ای بر هم ر یز د اما یکی از طر فین و شاید دو طر ف سعی در بقای آن به هر قیمتی دار ند و سر انجام شاهد خو اهیم بو د که در ادامه همه خاطر ات و حس خو بی و آن قاب ز یبای نقاشی ز یبائی که از آن رابطه و جو د داشته است بر احتی تبدیل به فر امو شی و قابی از نفر ت می شود پس چه خوب خو اهد بو د که تا آنجا که می تو انیم رابطه ای و یا پست و منصب و… را نگاه دار یم مشروط بر این که با تو هم نخو اهیم نه آن را نگاه دار یم و نه آن که به آن باز گر دیم بحث تو هم شاید نیاز به صحبتهای طو لانی داشته باشد اما بر ای این که بتو انیم از گر داب زیاده گو ئی آن فرار کنیم می تو انیم دستعو ر العمل زیر را استفاده کنیم
1/ قضاو ت نکنیم بر استی قضاو ت کر د ن می تو اند منجر به ر فتار ها و گفتار ها و چندار هائی شو د که بر ای جبر ان آن شاید نتو ان هیچ کاری کرد 2
2/ همدیگر را حتی در جدائی دو ست داشته باشیم به هر دلیلی می تو ان خو شبختی را در حضو ر همدیگر ندید و شاید این هر دلیل یک دلیل مهم دیگر یعنی ” بی دلیلی ” را نیز شامل شود پس چه خوب است حتی در جدائی هم همدیگر را دوست داشته باشیم چگو نه ؟ می تو انیم در تو هم پشیمانی طر ف انتظار نکشیم و نخو اهیم به قو ل عامیانه سرش به سنگ بخو ر د و قدر ما را بداند 3
3/ برای تصمیم گیری نه عجو ل و نه تاخیر داشته باشیم ر ابطه ای و یا پستی و یا هر چیز دیگری به کام ما نمی چر خد نخست به پایان ر ابطه سر یعا فکر نکنیم تمامی امکانات را بسنجیم و بعد تصمیم بگیریم و اگر تصمیم گر فتیم در تو هم ” شر و ع دو بار ه “غرق نشویم
4/ کنجکاوی نکنیم اگر پستی را و اگذار کر دیم کنجکاوی نداشته باشیم که شر ایط ادار ه آن پست بعد از ما چگو نه است اگر از شخصی جدا شده ایم سعی در کنجکاوی در نحو ه ز ند گی او در آینده نکنیم هر چند معتقد م کنجکاوی در گذ شته شخص هم بی مو ر د و اصو لا به طو ر کلی باید حر یم خصوصی اقر اد حتی با آنان که خصوصی تر ین رابطه ها را دار یم نیز حفظ شود 5
5/ بر ای خو د غصه نخو ر یم پیام تاسف بر ای دیگری نفر ستیم در بحث قضاو ت تا حدی این مسئله نیز لحاظ شده است اما خو استم کمی آن را ریز تر کنم بسیاری از ما بعد از بر هم ر یختن یک ر ابطه و یا از دست دادن یک مقام با جمله هائی نظیر” حیف آن همه کاری کردم ” و یا ” حیف همه آن محبتهائی که انجام داده ام ” و… جمله هائی نظیر این سعی در محکو م کر دن دار یم بهتر است بر ای این که دچار تو هم نو شیم به یاد آو ر یم که هر کاری را که کر ده ایم بنا به میل شخصی خو د انجام داده ایم حتی اگر طر ف مقابل هم ما را مجبو ر به کاری کر ده بو د باز همان میل شخصی ما ر ضایت او ر ا طلب می کر د پس بر ای خو د و گذ شته مان غصه نخو ر یمو از سوی دیگر بر ای طر ف ر و به رو نیز پیام تاسف نفر ستیم همدیگر ا محاکمه نکنیم و…
حر ف ز یاد است اما دو ست دار م در این مجال بیش از این نگو یم و با فر و غ فر خزاد و تر نمهایش چو ن آغاز کلامم گو یم .
تو با چراغ هایت می آمدی تو دست هایت را می بخشیدی
تو چشم هایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم ، تو زندگانیت را می بخشیدی …
تو مثل ِ نور سَخی بودی تو لاله ها را می چیدی و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان ِ من از عریانی می لرزید تو لاله ها را می چیدی و گوش می دادی ،
به خون ِ من که ناله کنان می رفت
و عشق ِ من که گریه کنان میمُرد تو گوش می دادی …
اما ، مرا نمی دیدی و….( فرو غ فر خزاد)
کاش همدیگر را همواره ز یبا و خو شحال بخو اهیم
من متهم هستم
اکتبر 22, 2008در گذ ر ز مانه می چر خم و در هر و ادی دو ست طعنه شنوم و باز پر سم باز هم متهم هستم ؟ متهم شده ام آری به پر یشانی و سر در گمی متهم شده ام .
متهم شده ام به آن که نمی دانم که نمی دانم که عشق چیست و عاشقانه تر نم را چه معنا است و……شاید چنین است اما پر سم که تا چه حد باید تحمل کنم حکم اعدام مرا کی خو اهند داد؟
آیا متهم هستم که زدلداد گی به درو غ دم زنم وفر یب عشق را تر نم می کنم و با چشمهای پر فر یب غمگینم تنها لابه های بی ار زشی نمایم آری تنها یاو ه گو ئی هایم را مشق می کنم ؟
آیا متهم هستم که تنها عشق پدری را آن هم شاید دانسته ام و هیچ از و فا و مهر نمی دانم ز یرا که نخو استه ام به در و غ جانشینانی بر ای غم دل پر محنتم یابم ؟ هر چند که متهم هستم که دلی ندار م و غم من از نفر ین آن دیگر انی است که مر ا به اجبار صاحب مهر پدر ی کر ده است ….
آیا متهم هستم که چشمهایم را با سو هان بی حسی تر اشه داده ام که کس از در و ن غمگینم ر نج نکشد؟
آیا متهمم که نخو استه ام حس در و نم را مخفی نمایم و به در و غ و افتر ا و ر یا با کلمات عاشقانه و ارد بازی شیطانی هوس شو م ؟
آیا متهم هستم که هیچ از مراو دات عاشقانه نمی دانم ز یرا که خو استه ام خو د در این ز مانه انتخاب کنم و بازی تکر اری ر و ز گار گذ شته را که انتخاب می شدم را دگر انجام ندهم ؟
آیا متهم هستم که بهر فر یب و ر یا قلم می ز نم و بهر و فر یب و ر یا ناخدائی شده ام که ناخدا نیستم و تنها دزد در یائی شده ام که پشت قبای ناخدائی مخفی شده است ؟
آیا متهم هستم که یاو ه گو ئیهایم را تنها باید در قصه هائی خو اند که هیچ کس آنان را باو ر ندارد که اگر این گو نه بو د معشو ق دیر ین بر ای حداقل خو دش نه من بجای هفت شرط عشق هفت شهرعشق را مشق نمی کرد ؟
ایا متهم هستم که دیو انه ای بیش نیستم که اگر غیر این بو د هیچگاه نباید از عشق و ایمان و امید می گفتم ؟
آیا متهم هستم که غم دو ست را باید ه ر ها کنم ز یرا که جنسیتم را مر د که نه نر دانسته اند و دو ستی را با چماق جنسیت قضاو ت کرده اند ؟
آیا متهم هستم که به عشق طعم بی ز مانی داده ام که عشق این گو نه نیست و تنها دیو انه ای چو ن ناخدا ز مز مه ” اگر عشق همان عشق باشد ر ا سر می دهد” سر نمی داد؟
آیا متهم هستم که دو ستش دار م اما نمی خو اهم دو ست داشتن طعم ز ندان و اسار ت گیر د و عاشق و معشو ق در جایگاه متهم و باز پرس باشند و از یکدیگر نه ز بهر هجر که ز بهر ترس پر سند؟
آیا متهم هستم که بهر دلداری و ر یختن آب همدلی بر آتش خشم و نا امیدی و بی عشقی دز دانه به خانه ای که آسمان آبی دارد و لی خو د را سیاه آسمان میخواند سر ک می کشم تا غمی ز چشمهای غمگینش رها سازم ؟
وآیا متهمم که تحمل طر او ت و پاکی و انسانیت و عشق را ندار م و حباب افکار پر یشانم را باید بر شاخسار ناز ک تنهائیهایم تحمل کنم ؟
آری متهم هستم شاید هم محاکمه ای نیز مر ا کر ده اند و حکم هجر و بی مهری و قضاو ت و طعنه و دیو انه و دز د در یائی و… را نیز به من داده اند اما یاو ه گو ئیهایم شنو ائی را از شنید ن القابم گر فته است تا رو زی که حبابهای فر یبم شاخه شکننده وجو دم را شکند
و…
خواجه در نقش ایوان است
اکتبر 21, 2008
پس سالها به آرزویشان ر سیده بو دند نعمت خانه دار شدن که در این ر و زگار چو ن هدیه ای از ماو ر ای خو شبختی است بر این ز و ج جوان ناز ل شده بو د با خو شحالی به نمای ز یبای ساختمان می نگر یستند که با معماری نو ین طراحی شده بود و در داخل آپار تمان کو چکشان تمامی امکانات مد ر نتیه و جو د داشت!! شو مینه و آشپز خانه اوپن و کف پو شهای لامنیت و سر امیکهای ایتالیائی سر و یسها وآسانسور … اما چند ماه بعد این خانه بر ایشان چو ن جهنمی به نظر می ر سید مشکلات لو له کشی و گر مایش و آسانسور عر صه را بر آنان به قدری تنگ کر د که هر دو آر زوی همان خانه قدیمی پدری با آن استحکام و حوض منقش به تصاویر شاهان قجری و … را کر د ند که اسیر ساختمانی نظیر این بر ج بی قو ار ه خوش نما و بد در و ن شده بو د و حالا پسر ک دلالی بر ای ز و ج دیگر از مز ایای مد رنیته آن سخن می گفت و این گو نه بو د که این زو جئ بی اختیار یاد این شعر می افتادند
خانه از پای بست و یران است
خو اجه اندر نقش ایو ان است
…………………………………
مهندس امیر خو استگار خو شتیپ و مهندس شیدا خانم از آن تیپ مر دهائی بو د که به قو ل فخری خانم معر ف او به خانو اده شیدا باید سر یع قابش را می دز دیدند امیر فر نگ ر فته و مهندس مکانیک از دانشگاه پلی تکنیک پاریس با لهجه ای فرانسوی – فار سی خو د دل و دین از همه بر ده بو د و این گو نه بو د که خیلی ز و د مر اسم عقد و عر و سی بر گز ارشد اما چند ماه بعد که شیدا متو جه شد امیر ز ن صیغه ای که همان منشی شر کتش بو د را نیز دارد قهر کنان به خانه ر فت هنگامی که پس از چند ر و ز بی محلی شیدا متو جه شد که امیر دست او را در این کار یعنی بی محلی از پشت بسته است نالان به خانه باز گشت و با چهر ه بر افر و خته امیر مو اجه شد که چر ا باز گشته ای ؟ و وقتی شیدا جو اب داد فکر کر دم شاید پشیمان شده باشی این جو اب امیر را شنید
- مرد و چهار ز ن عقد دائمی و هر چقدر هم دلش صیغه ای می تو اند داشته باشد مر د هستم و اختیار م با خو دم هست حالا با خو د ته
ووقتی شیدا اعتراض کنان به او از مد ر ک مهندسی و ز ند گی در ار و پا و آشنائی با آن فر هنگ گفت امیر خندید و گفت
- خدا بیامر ز آقا جان می گفت نکنه بری فر نگی بشی و من هم نشدم و حالا عین جوونیهای او ن عمل می کنم
و شیدا زیر لب شعار پدر آمو ز گارش را ز مز مه کرد
خانه از پای بست و یران است
خو اجه در نقش ایو ان است
———————————————-
مسعو د سر انجام ز ن ایده آلش را یافته بو د آناهیتا بر استی مظهر مهر بو د او با افکاری از برابری ز ن و مر د و تلاش ز ن در کنار مر د بر ای ساختن ز ند گی سخن می گفت آناهیتا در سو ر بن فر انسه درس خو انده بو د و از حر فهائی سخن می گفت که مسعو د کمتر در بین ز نان دیگر هم و نش شنیده بو د ووقتی این گو نه آناهیتا را شناخت از آنجائی که دلش بر ای یک همسر ر و شن فکر لک می ز د به خو استگاری او ر فت اما در مجلس خو استگاری آناهیتا 7 شر ط عشق را بجای 7 شهر عشق برای از دو اج گذاشت آن شروط این ها بو دند
1/ مسعو د نصف دارائیش را به نام آناهیتا کند
2/ مسعو د باید به انداز ه مهر یه چکی بی تار یخ در و جه آناهیتا بنو یسد
3/ در صو ر ت تو لد فر ز ند در هنگام طلاق بی هیچ حقی بچه به مادر تحو یل داده می شود
4/ هز ینه های بچه تا هنگام بلو غ را مسعو د باید پر داخت کند
5/مبلغ مهر یه 5000 سکه به میمنت 5000 تار یخ ایران خو اهد بود
6/ آناهیتا هر مو قع که خو است بی اذ ن مسعو د می تو اند طلاق را تقاضا کند
7/ مسکن وشرایط ز ند گی و شر ایط جشنهای ازدو اج باید مطابق مو افقت و سلیقه خانو اده عروس خانم و شخص آناهیتا باشد
ووقتی مسعو د از او پر سید پس آن شعار های متر قی و متمدن و امر وز ی توچه شد؟
با این جو اب آناهیتا ر و به رو شد
- ر سم و ر سو م جای خو د و مدر نیته به جای خود
و مسعو د مغمو م از خانه آناهیتا بیر و ن ر فت و خو اند
خانه از پای بست ویران است
خو اجه اندر نقش ایو ان است
…………………………………
قصه واژه ها
اکتبر 20, 2008
کنار خیابان ایستاده بو د و با غرو ر رو پوش سفید خو د را نگاه می کر د که در دستش گر فته بو د یک مو تو ری که ترافیک را بهانه قرار داده و حمله به پیاده ر و کر ده بو د فر یاد ز د
- آقای دکتر مر اقب باش
و بعد از کنارش ویراژداده بو د این لفظ دکتر را چقدر شیرین شنیده بود تاکسی چر اغ ز د و آدرس را پر سید و بعد گفت
- - بپر بالا دکتر جون !
مو قع پیاده شدن و قتی قیمت غیر متعار فی را بر ای کر ایه شنید اعتر اض کر د اما راننده تاکسی گفت
- شما چر ا دکتر جو ن چو نه میزنی ؟ شما که ماشالله و ضعتان تو په
و بار جادوی این کلمه دکتر کار خو د را کر د و اجاز ه داد ر اننده عزیز شیر ین سرش کلاه بگذارد
وار د محل کارش شد و عباس آقا به او گفت
- آقا محس چر ا دیر کر دی ؟ مشتری خیلی و قته بر ای اصلاح معطله ز و د باش ر و پو شت را بپوش
و محسن فکر می کر د معنی “تحصیلات “توی این دیار یعنی چه و…
………………………………………………..
رو زنامه را می خو اند و آمار کو د ک آزار یها را با تعجب آنالیز می کرد
کو د کان را 45% پدر ان و 20% مادران آز ر ده اند و 20% نیز نا پدری و 12% نا پدری در این جنایات سهیم بو دند اما پیش خو د فکر می کر د که آمار دهنده چگو نه تو انسته است پدر بو د ن و مادر بو دن و ناپدری بو دن و نامادری بو دن را تشخیص دهد ؟آیا او هم تنها به صر ف شناسنامه پدر و مادر و ناپدری و نامادری را تشخیص داده است ؟
. فکر کر د راستی این کدام پدر و مادری است که کو دک می آزارد ؟ و این لفظ شو م ناپدری و نا مادری را چه کسی گذاشته تا با این گونه پدر و مادر ها در تقسیم بندی دیگری قرار گیر ند؟ و به معیار” پدر” و “مادر” و شناسنامه در این دیار اندیشید….
<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<
به صو ر ت خو د در آینه نگر یست چو ن هر ر و ز صبح خو شحال از آرایشی بو د که بر صو ر تش نشسته بو د بار ها آه و ناله مادر پیرش را شنیده بو د که آخر چر ا هر رو ز این گو نه آرایش می کنی مگر چه خبر است ؟اما او گوشش به این حر فها بدهکار نبو د چو ن می خو است خوشایند باشد و ز یبائیش را تقدیم کند در گو شه خیابان به انتظار نشست اتو مو بیلهای ز یادی جلوی او بوق می زدند و لی از چهر ه های آنان نفر ت داشت بر خی ز نان که او را می دیدند او ر ا نفر ین می کر دند حتی پیر ز نی او را با صدای بلند گفت “ز نیکه بد کاره را ببین چگو نه خو دش را بزر ک و دو ز ک کر ده” اما گوشش از این حر فها پر بو د او کارش را دو ست داشت و سر انجام سو ار ماشینی شد تا او را به خانه بر د از اتو مو بیل پیاده شد و وارد خانه شد
آنجا مشتر یان ز یبائی او به انتظارش بو دند او خو شحال بو د که این گو نه آراسته وارد خانه سالمندان و معلو لین .. می شو د تا آنانی که مهجو ر از زیبائی و مهر و عشق و ایمان هستند را امید دیگری بخشد لبخند ز یبائی که پیر مر دان و پیر ز نان به محض مو اجه شد ن با او بر لبانشان می نشست در د تمامی ناسز اها و بی احتر امی های خیابان را از او می گر فت و می دانست که مفهو م ” نجابت ” را در رو ح نه در روی صو ر ت باید یافت
>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<<
آیلی از من پر سید
- مو قع انتخاب انجمن تو به خو د ت رای دادی؟
و وقتی با پاسخ منفی من ر و به ر و شد گفت
- خوب به خو د ت رای می دادی تا رای هایت بیشتر شود
ووقتی به او گفتم مهم انتخاب شدن با هر تر فند و وعده در و غ و فر یب نیست بلکه آنچه که در هر انتخاباتی باید مهم باشد ” صداقت ” است چشمهایش گر د شد می دانستم در انتخابات مبصر ماه دیگر او دیگر به خو د رای نمی دهد ز یرا ” صداقت ” را بر تر از ” انتخاب شد ن در و غین ” دانسته است
و دعا می کنم که بیش از استفاده از هر واژه و قضاو ت بر روی آن قصه آن را خوب بدانیم
در یائی …
اکتبر 19, 2008بر ساحل خیال قد م ز نم و مو جها بر ایم تحفه ای آو ر ند بطری و چو ن داستان کهن هدیه در یا نامه ای در و ن و نامه را می گشای و این گو نه خوانم م
…
دریا و من چقدر شبیه ایم اگر چه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
دریا که از اهالی این روزگار نیست
شاه نشين قايق ماهيگيريك تابلوكاغذي بودن يعني دريا را فقط يك تصوير ديدن
يك آبي خاكستري خاموش
نه جوشي نه خروشي
نه غوغايي
نه موجي و نه …..
بر اين شاه نشين هيچ مپيچيد .بيگناهيش را باور كنيد.همه آنهايي كه تركش كرديد با غضب .اواسيريك درياي كاغذي
ويك قايق كاغذي است
آيا انكار يك درياي كاغذي قلابي گناه است؟
آيا شود كه درياي خسته از من قهر آلود روزي دوباره مرا صدا كند
دريايي كه كه هيچ از اهالي اين روزگار نبود
هيچ
: ……
ناخدا را اشکی است که هدیه هجر و تحفه ای ز نشنیدن ها خفته فر یادش بو ده و هست ناخدا صدا ز د و لی در یائی آن را سکو ت قهر آلو د خو اند فر یاد ز د اما خفته بو د آری خصلت خفته فر یاد این گو نه است که با گوش دل باشد شنید خفته فر یاد را کس نتو اند خوب شنید ن مگر چو ن ناخدا باید که از در و ن خبر داشته باشد از سر درو ن و حال که خفته فر یادش را نشنیده است باید صدا ز ند و گو ید
در یائی ! من و تو ما شده ایم فار غ از کاغذی در یائی و در یای کاغذی
ماخروشیدیم و غریدیم فر ار تر از هر ز ند انی که ر و ز مر گی بر ایمان سازد
من نیز بی قر ار از نشنید ن ها و باو ر نکر دنهایم از همان باو ر هائی که خو د را تنها دانسته ای بی قر ار و تنهایم
من هستم بی قهر و لی خسته
خسته از نشنیدن های خفته فر یاد
در یائی در ر وز گار هجز باز با من هم و لایتی
آری در یائی با من هم در یائی
خفته فر یاد م ر ا شنو
این است نجو ای ناخدا
خفته فر یاد
خفته فر یاد









