Archive for سپتامبر, 2008

روزگار کو د کی بر نگردد در یغا

سپتامبر 30, 2008

توی آن ر و ز های خوب بچگی تابستانها بر ای ما به مانند آغاز و ر و د به بهشت بو د از صبح با پسر خا له ها و ر فقا توی کو چه فو تبال و دو چر خه سو اری می کر دیم و د نیای خو د را سراسر از شاد کامی و د نیای بزر گتر ها را پر از شلو غی و سر و صدا می کر دیم توی آن محله  قدیمی و کو چه های بی انتهای توی در تو یش پیر مر دی ز ندگی می کر د که به مانند فر شته نجات بر ای بزرگتر هائی بود که فر یاد شان از ما شیطانهای کو چک آن ر و ز گار به هو ا می ر فت آقای اسدی استو ار باز نشسته  شهر بانی بو د که ر وی یک صندلی لهستانی تاشو سبز کم ر نگ می نشست و با چشمهای غضب آلو د همه ما را نگاه می کر د او با دمپائی های اتافو گوی قهو ه ای ژاپنی کفش ملی  که بر پا داشت به گو نه ای پشت سر دو چر خه ها می دو ید و آنها ر ا می گر فت که کسی باورش نمی شد او با روبدشامپر مخملی سبزرنگ و پیژاما آبی و سربی مو یش هیبت و حشتناکی داشت خو شبختانه بابا یک مبل سبز قدیمی داشت که از  ناله و نفر ینهای مامان و فر خنده کار گر خانه مجبو ر شد به آقا اسدی دهد و همین تحفه پاد شاهی!! باعث شد آقا اسدی دیگر با من کاری نداشته باشد و فقط اجاز ه دهد از جلویش با دو چر خه ر د شوم و مطابق معمو ل سلامی دهم و جو ابی نگیرم   البته  اگر گاه گاهی  مامان مرا مجبو ر می کر د سینی شامی بر ای آقای اسدی ببر م  جو اب سلامی می گر فتم شاید هم بنده خدا جلوی بچه ها جو اب سلام مر ا نمی داد که  ر وی بچه ها باز نشود هنو ز به یاد م می آید که چگو نه با اظطر اب جلوی در منتظر می ایستاد م تا آقای اسدی که صدای تعویض مو جهای رادیو ی قدیمیش  بالاتر از خو دش بو د ظر فهای مامان را خالی کند و بشور د  آقای اسدی سالها جلو ی در آن خانه نشست و کمتر با کسی دمخو ر بو د زیرا  همسر ش سالها بو د که فو ت کر ده بو د و تنها یک پسر داشت که او هم گاهی وقتها به او سر می ز د  شاید بد اخلاقی آقا اسدی باعث شده بو د که پسر ش هم بی ز ن و بچه  هر پنجشنبه بعد از ظهر پیشش آید و روی همان صندلی لهستانی قدیمی کنار مبل سبز قدیمی بابا که آقا اسدی ر و یش نشسته بنشیند و با هم حر ف بزنند پنجشنبه عصر ها ی تابستانی پسر آقای اسدی چو ن فر شته ما بچه ها بو د که باعث می شد آقا اسدی هیچ و قت جلوی او ما را دعو ا نکند و پس گر دنی مهمانمان نکند البته آقا اسدی کاراصلیش اذ یت بچه ها نبو د او مر اقب ر فت آمد های غیر عادی کو چه بو د و باعث دستگیر ی چند عامل دز دی شده بو د ز یرا همسایه ها مو قع مسافر ت و خالی ماندن  خانه را به او می سپر دند .خدا به آن جو ان بد بختی باید ر حم می کر د که عاشق یکی از دختر های محله ما می شد چو ن آقا اسدی به هیچ عنو ان اجاز ه و ر و د پسر های غر یبه را نمی دادو با این لفظ که ” محله ما جای اراذل و او باش نیست ” حسابی به خد مت آنها می ر سد و شاید همین مسئله باعث شد چند ین از دو اج خیلی ز و د سر بگیرد آقا اسدی با این که این گو نه خشن به نظر می ر سد قلب مهر بانی داشت و هیچ و قت یاد م نمی ر و د و قت ماشینی نز دیک بو د پسر خاله مر ا زیر کند چه بلائی سر صاحب ماشین آو ر د و یا مو قع انقلاب و قتی بر خی بانک  شیشه های بانک ملی محله را شکستند چگو نه  از سر تبع مهر بان و پلیسیش عصبانی شد و فر یاد ز د آخر  این بانک که بانک ملی ومال شاه نیست پس چرا ؟آقا اسدی خیلی عجیب  هم مر د یک چند ر و زی  از خانه اش بیر و ن نیامد حتی و قتی سینی شام را بر د م در را باز نکرد ووقتی مامان مرا با سینی شام دید به بابا گفت ز نگ بز ند ولی باز جو ابی نیامد چند روزی به بی تفاو تی گذشت  تا این که جناب سر هنگ میر علی اکبری همسایه ما و آقا اسدی  احساس می کند که بو ئی از خانه آقا اسدی می آید و بعد .. می بیند که آقا اسدی در تنهائی مطلق مر ده است عجیب بو د با این که آقا اسدی به همه محبت می کرد و لی کسی با او دو ست نشد ز یرا هیچ کس نخو است به غیر از یک پاسبان بی اجر مو اجب به او بنگرد  آخر هم در پیری و تنهائی مر د امر و ز 10 مهر ماه روز جهانی سالمندان است بیائیم نگذ ار یم هیچ سالمندی چو ن آقا اسدی در تنها ئی ز ند گی کند دلش به چند تا سلام و علیک خالی خوش باشد و سر به سر بچه ها تنها گذارد  تا تنها نباشدو آخر سر هم آن گو نه بمیرد کاش همه قدر این پیر مر د ان و پیر ز نان را بدانیم و به یاد آو ر یم که پیری مال همه است و اگر قرار باشد بی کسی چو ن آقا اسدی مهمان سالخو ر د گی ما باشد دعای ماد ر بزر گها که ” پیر بشی جوون ” بو ده را از حالا یک نفر ین بدانیم

“زبان رو زه”

سپتامبر 29, 2008

من که امروز بهشتم نقد حاصل شود
وعده فر دای ز اهد چر ا باو رکنم
حافظ
زنگ مد ر سه می خو ر د و اضطر اب به سر اغ بچه های سال آخر می افتد امتحان ر یاضی دار ند و آقای قر بانی معلم خوش تیپ و خو شپوش و صد البته بد اخلاقشان قرار است از آنان درس بپر سد  و همگی می دانند ک آقای قر بانی با هیچ کس شو خی ندارد یچه ها به سر کلاس می ر و د و فر یاد فر هاد که بر پا می دهد به جان شیر ین بچه ها غو غائی می انداز د امتحان آقای قر بانی دم در تخته است و او محسن را صدا می ز ند و او چو ن اسیری که او ر ا به سمت دار می بر ند حر کت می کند و به چشمهای و حشت ز ده به آقای قر بانی می نگر د که گو یا به قر بانی خو د  نظار ه می کر د سو الها پر سیده می شو د و محسن نالان و گر یان از پاسخگو ئی است قر بانی باید به آقای قر بانی پاسخی دهد که چر ا درس نخو انده است و محسن ناگهان فکر ی به ذ هنش می ر سد و به جناب دژخیم  ذ هنی خو د که ردای دبیر جبر و مثلثات را بر تن کر ده می گو ید “آقا ر وز ه بو دیم نشد که درس بخو انیم “آقای قر بانی چند لحظه ای مکث می کند و می گو ید  کی گفته بو د که مغز ت هم رو زه بگیرد ؟توی ماه ر مضو نی  فکر هم گر فتی  ؟ هان ؟
سالها از آن سو ال آقای قر بانی می گذرد و امرو ز محسن آن ر و ز ها را یادش ر فته بو د باز ماه ر مضان است محسن در پیاده رو می ر و د که مو تو ر سو اری بی محابا به سمت او می ر و د و نز دیک است او را زیر بگیر د ووقتی محسن با او جر و بحث می کند مو تو ر سو ار می گو ید ” نگذار با ز بان رو زه سیر کتکت بز نم و لیچار بار ت کنم ” محسن ادامه نمی دهد با گر د ن کچ می ر و د از ر وی خط کشی عابر پیاده که ر د می شو د یک اتو مو بیل به سبک فیلمهای  پلیسی عهد عتیقی تلویزیون  نز دیک است او ر ا ز یر کند او هم چند متلک به او می گو ید و به محسن هشدار می دهد که با ز بان ر و زه نمی خو اهد  بیشتر از این فحشش دهد محسن سو ار تاکسی می شو د راننده تاکسی با همه دعو ا می کند با هر مسافری سر کرایه دعو ا می کند ووقتی هم که مسافر پیاد ه می شو د چند تا فحش نامو سی نثار آنان می کنند و هنگام رانند گی هم نه به کسی ر حم دار د و نه مر و تی را میز بانی می کند مو قع پیاده شد ن هم به محسن می گوید”آقا می بینید با ز بان ر و زه  چه بد بختی هائی با مر د م دار یم ؟” محسن هیچ نمی گو ید  و ار د ادار ه ای می شود  که قرار است کار او را انجام دهند اما کار مند ان  کار شان را با تاحیر انجام می دهند و خیلی ها هم نیستند  ووقتی محسن اعتراض می کند نگهبانی را فرا می خو انند و می گو یند محسن را بیر و ن انداز ند چو ن با اعصاب آنان که ز بان ر و زه دار ند بازی می کنند محسن از ادار ه بیر و ن می آید و نگاهی به اطراف می کند همه عصبانی و پر خاشگر ند و این زوج کلمه “ز بان ر و زه ” را می شنو د و ناگهان به یاد آن کتکهای آقای قر بانی می افتد و به یاد دبیر قدیمیش این را گو ید “کی گفته بو د مغز ت ر و زه بگیر د و دیگر فکر نکند؟ هان ؟

دغد غه های آشپزی

سپتامبر 28, 2008

سالها است که آشپزی را به جنسیت ر بط نداده ام هر چند که ز مانه هم به گو نه ای بازی کر ده است که علی ر غم نقیصه !!مر د ایرانی بو دن آشپزی نسبتا قابلی باشم و این ر ا مشتر یان تر یا و ر ستو ر ان ناخدا و در سر لو حه آنها آیلی دختر م تائید می کند القصه از آنجا ئی که آشپزی را دو ست دار م ز مان های زیادی را در آشپز خانه می گذ ر انم و در لابه لای این ز مانها که باید منتظر جوش آمد ن آب و یا داغ شد ن ر و غن و پو ست کندن پیاز و سیب ز مینی و فلفل دلمه ای و… باشم همراهانی چو ن ماشین لباس شو ئی و اجاق گاز و یخچال و ماکروویو دار م که گاهی نگاه کر د ن به آنان در فاصله های انتظار باعث در گیر یهای ذ هنی می شو د که چند تائی از آنها نظیر شعله اجاق گاز دل و ماشین لباسشو ئی ذ هن چند پستی از بلاگم شده اند و امر و ز می خو اهم در مو ر د آد م یخچالی صحبت کنم بلی در ست خو اندیده اید “آد م یخچالی “

حقیقتا تا به حال متو جه نشده بو د م که آد میان دو پا بسیار شبیه یخچالهای چهار پا می تو انند باشند و بر ای این که آن را اثبات کنم چند شباهت میان یخچال و آد میز اد ر ا می نو یسم
1/ می گو یند اگر هر چقدر در یخچال را باز و بسته نکنیم فضای در و ن یخچال خنک تر می ماند خوب آد میان هم اگر هر چقد ر تباد ل نظر و افکار با دیگر ان نداشته باشند و با دیگر ان حشر و نشر نداشتهو منزوی باشند در ست شبیه یخچال اند ر و نی سر د و یخی خو اهند داشت
2/ می گو یند در یخچال باید برای کالاهائی که نیاز به خنکای بیشتری داشته باشند طبقه های بالائی را در نظر گر فت و بعد به مواز ات کاهش سر ما یخچال طبقات هم پایین تر می ر و ند این حکایت بر ای آد میان نیز و جو د دار د ذ هن آد م بد و ن احساس و گر ما تصمیم می گیر د و جایگاهش بالای کالبد آد می است و هر چه به سمت پایین !! می ر و یم دامنه ذ هن کمتر و احساسات بیشتر تا به جائی می ر سیم که دیگر فقط حس و شهو ت کار می کند
3/ می گو یند بهتر ین مکان یخچال در طبقه و سط است و آنجا کمترین مکان بر ای فاسد شدن کالاها است آد می هم هم در ست در میانی تر ین کانال در یافت انرژیش یعنی قلب در تعاد ل است و این قلب است که می تو اند تو از ن به افکار و ذ هن و احساسات دهد
4/در تکنو لوژی جدید یخچالهائی با تنظیم در جه بر و د ت در طبقات مختلف ساخته اند و این از مز یتهای یک یخچال است که بتو اند و اکنشهای حر ار تی مختلف در مو رد کالاهای مختلف داشته باشد دقیقا این کیفیت یعنی داشتن و اکنشهای مختلف در مقابل و قایع مختلف بر ای آد میان هم مز یتی است یعنی کنتر ل احساسات و افکار در مقابل اشخاص و حو ادث و تشخیص میز ان مهر و ر زی و استفاد ه از ابزار منطق گذ شت و فداکاری و یا گله گز اری باید چو ن طبقات با در جه بر و د ت مختلف در یخچال بر ای آد میان است
5/ یکی دیگر از مز یتهای یخچال ظر فیت و میز ان حجمی است که دار د و میز ان ظر فیت بالا بر ای آد میان نیز یک ویژگی مهم است
6/ می گو یند باید فاصله ای بین یخچال تب دیو ار تعیین نمو د تا جر یان هو ائی باشد ومو تو ر یخچال بتو اند خنک شو د آد میان هم اگر فاصله ای بین ذهنشان و مو انع و دیو ار های حو ادث ز ند گی بر ایش در نظر گر فته نشو د ز و د مو تو ر شان می سو زد!!
7/در هر یخچالی جایگاههائی بر ای تخم مر غ و بطر یها آب و جا میو ه ای و… تعبیه می شو د و اگر این جایگاهها در ست استفاد ه نشو ند به طو ر حتم ظر فیت یخچال پایین می آید انشان نیز این گو نه است اگر نتو اند افکار و احساسات و جایگاههای افراد و قابلیتهای خو د را به در ستی س تشخیص دهد به طو ر حتم دچار کمبو د استفاد ه بهینه از ظر فیتهایش می شود
8/ یخچالها از بعد انداز ه و ر نگ و ظر فیت جایگاههای مختلفی دار ند و آد میان نیز این گو نه اند
و…
بر استی فکر نمی کنید ما آد میان خیلی به یخچال شبیه هستیم ؟

البته یک اعتر افی هم باید بکنم و آن این است که این افکار یک ذ هن آشپز  هر گز نتو انسته است غذای مر ا بسوزاند!!

روز و ر و ز گاری که رادیو روشن بو د …..

سپتامبر 27, 2008

رادیو ر وشن بو د از ر و ز های جنگ سخن می گفت و ملیحه خانم به آن ر و ز های دو ر می اند یشید یاد پسرش اتابک افتاد اتابک پسر فو ق العاد ه با استعدادی در طر احی و نقاشی بو د دو ستان پسرش او ر ا میکل آنژ ایرانی صدا می ز دند اما نگر انی از جنگ و سر بازی باعث شده بو د که اتابک خو دش را در  سالهای آخر دبیر ستان ر د بکند دو ر ان دبیر ستان او طو لانی شده بو د وجالب اینجا بو د که اتابک  سر انجام در  کنکو ر معماری دانشگاه تهر ان قبو ل شد و لی  نتو انست دیپلم بگیر د ز یرا سال گذ شته بخاطر کنکو ر خو دش را ر د کر ده بو د اما امسال بخاطر کم کر د ن آمار شر کت کننده در کنکو ر امتحان نهائی را بسیار سخت گر فته بو دند  اتابک به سر بازی ر فت و ر اننده آمبو لانسی شد که سر انجام با قلم یک مو شک نفر بر او ر ا  چو ن دو دی بر آسمان زد  و بجای اتابک این بر اد رش امیر بو د که با استفاد ه از سهمیه شهدا به کنکو ر معماری ر فت اما سه تر م مشر وط شد و از داشنگاه اخر اج و امر وز نقشهای  ز دو دهای  سیگارهایش و ..را می تو اند ملیحه ببیند
………………..
رادیو ر و شن بو د از رو ز های جنگ سخن می گفت و شهلا هم به رو زهای دور بو د به آن رو زها که حمید پسر خان عمو خو استگارش بو د و پر و یز دلداده اش هم با چشمهای عاشقش آتش به جان او می ز د  همان رو زهای خو شی که پر و یز به شهلا گفت ز و د می ر و م خد مت تا با هم زو د عر و سی کنیم حمید آن رو زها دم دکان باباش کار می کر د و از سر بازی فر اری و پر و یز قر ار بو د بعد از سربازی کار پدرش را که معلمی بو د انجام دهد خبر آمد پر و یز ز خمی شده است توی بیمار ستان پر و یز به شهلا گفت  خوب می شو م وبعد عر و سی می کنیم اما داماد و عده عقد ش به قیامت شد بعد از آن چند سالی گذ شت  جنگ هم تمام شد حمید تو انست معافی را بخر د با شهلا از دو اج کر د صاحب یک پسر به اسم پر و یز شدند و خو د حمید هم یک تاجر بین المللی که  اسمش خوب بو د و لی کارش که نزو ل خو ری  و بد بو د شر و ع کرد د امروز  خبر داده اند که پر و یز پسر شان را بخاطر کتک ز دن یک پیرمرد  در یک تصاد ف ر انند گی گر فته اند و شهلا سر گر دان است که چگو نه به حمید که دیشب گفته بو د با ز ن دومش به شمال می ر و د نمی خو اهد شهلا مز احمش بشو د خبر دهد شهلا فکر می کرد  اگر پر ویز آقا معلم می شد این پر و یز گو شه ز ندان  شهلا  به رادیو کلانتری گوش می داد و در به در حاج حمید بو د؟
…………………….
را دیو ر و شن بو د خبر از رو ز های جنگ می داد و مهنازبه یاد آن رو زهای دو ری افتاد که  در انتظار تو لد مهر ان مادر بو د رو زهائی که شوهرش  مهدی گفت با بچه ها یم خو اهند جبهه بر و د و نگذ ار هیچ … نامو سی ناموس و وطنش را  یک لقمه چر ب کند تا پسر شان توی یک بهشت پر از آرامش ز ند گی کند  اما مهدی ر ا بمبهای شیمیائی پیچاند  و مهدی لقمه شد  و به دنبالش مهناز آتش شد مهناز پای مهدی نشست و حتی ندید مهر ان پسر شان بزر گ شد ندید دانشگاه ر فت و معاف شد و بعد هم که دید نمی تو اند تحمل کند نه به یاد  تنهائی ها ی ماد رش و نه حر فهای ناموس ووطن پدرش افتاد  و رفت آنجا  که می گفتند  سر ز مین آر زو ها و بهشت ر وی ز مین است آن گو نه بهشت به او خوش گذ شت که حتی تو ختم پد ر نیامد و حالا هم یادی از ماد رش نمی کند که توی آسایشگاه بی امید دیدار آشنا است
…………………
رادیو ر و شن است ومارش ر و ز های قدیمی جنگ ر ا می زند و پگاه  به ماد رش نگاه می کند و ماد ر هم با چشمهای اشک بار او ر ا نگاه می کند  توی  مغاز ه طلافر و شی هستند و پگاه مجبو ر است که غر و لند خواهر شو هر هایش را گوش کند “مگه چه خبر ه ؟ “”دختر ه مگه کیه این همه ادعا دارد ؟ “” خو به آقا داداشمو  نگذ اشت طعم یتیمی و بی کسی را بکشه “اینها جمله های خوب خو اهر شو هر ها  است اما پگاه مجبو ر است  او باید با  آقا اسدالله که از خو دش 20 سال بزر گتر است شو هر کند آخر اسدالله می تو اند ز ند گی او و ماد رش را کمک کند  تا ادار ه شود اسدلله صاحب خانه است همان که و قتی پدرش به جبهه می ر فت گفته بو د آقا فر هاد مثل تخم چشمهایم مو اظبشو ن هستم فقط شما کار عر اقیها را یک سر ه کنید و… پگاه فکر می کر د اگر بمباران نمی شد اگر مجبو ر نمی شد ند شهر شو ن را تر ک کنند بیایند تهر ان مستاجری و اگر بابا جنگ نمی ر فت اگر بابا ز نده بو د باز هم این عر و سی سر می گر فت و..
……………
رادیو ر و شن است و از روزهای جنگ سخن می گو ید و………

شعله گاز ت تنها با فند ک ر و شن نمی شود

سپتامبر 25, 2008

سالها طو لانی است که دیگر از سه فتیله های ماد ر بزر گها در آشپز خانه خبری نیست حتی در بیشتر شهر های بزر گ  اجاقهای ر و میزی را کمتر می بینی و  عصر همان عصر تکنو لوژی و ماکر وویو است و بیشتر اجاقها فر دار هستند و همر اه با تر مو کو پل و فند ک بر قی  کار می کنند که دیگر مجبو ر نباشیم  با ترس و لر ز از یاد بر د ن بستن شیر گاز به سر ببریم نمی دانم تا به حال  به کار کر د فندک بر قی اجاق گاز تان دقت کر دید  شیر گاز را باز می کنی و بعد ” تیک و تیک و تیک ” و به یک بار ه شعله ر و شن می شود بسیاری از او قات که داستان بی بر قی به سراغمان می آید تاز ه یاد فو اید فند ک بر قی می افتیم و یا و قتی که  باید  هو اگیری شود ز یر ا هر چه فند ک ر ا می ز نیم آن صدای ” تیک و تیک ” می آید و لی گاز ر و شن نمی ماند و یا اگر هم ر و شن شد ز و د خاموش می شو د و آنگاه که این تلخکامی ها را می بینیم  دو بار ه یاد قدیمها و سه فتیله ماد ر بزر گ و نو ستالژی خو ر شت قیمه و قر مه سبز ی و بو ی ته دیگ آن سالها  می افتیم و یک سری هم تکان می دهیم  که چگو نه اسیر تکنو لوژی شده ایم این اتفاق خیلی  بر ای همه ما افتاد ه اما بر ای من  بجز عصبانیت و دلخو ر یهای و حسر تهای معمو لی  ر و شن نشد ن شعله گاز همیشه یک پیام عاشقانه هم داشته و آن این است ” با فند ک خالی نمی تو ان گر م شد و گر م شد ن نیاز مند شعله و ر ی است!! و ار تباط های مختلف  و بی هدف  دلیل بر ای یافتن عشق نیست
داستان دل ما هم چو ن ر و شن کر د ن اجاق گاز است بسیار از ما بر ای گر م شد ن از شعله عشق سعی می کنیم تیک تیک های مختلفی  ز نیم منظو ر من از تیک تیک همان  ار تباطهای است که بر اسا س باو ر هائی که مال ما نیست بلکه از طر ف جامعه به ما تز ریق می شود تا بر اسا س آن باو ر ها آد مها را انتخاب کنیم و از گر مای عشق بهر ه مند شو یم  اما و قتی  این تیک  را ز دیم حتی اگر شعله عشق را تاحدی حس کنیم اما زو د این شعله خاموش می شو د زیر ا شعله دل ما نیاز به سو خت مخصوص خو د دارد و با فند ک ار تباطهای مختلف ر و شن نمی ماند و بر ای گر م شد ن اجاق گاز دلمان نیاز به این دار یم که راههای ر سید ن حس عاشقی  به وجو د مان را آکنده از هو ا و هوس و تقلید و بی اعتمادی به عقاید خو د و هم ر نگ جماعت شد ن کنیم باید بد انیم بر استی چه می خو اهیم تا گر م شو یم آیا به دنبال مانوس شد ن هستیم ؟آیا به دنبال یکی بو د ن هستیم ؟آیا جفت همره خو د مان ر ا می شناسیم ؟آیا خو د مان را می دانیم در چه صو ر ت گر م می شو یم ؟آیا این باو ر هاما را به آرامش می ر ساند؟ بیائیم به فند ک فکر نکنیم  و بهر هر حادثه ای و خو د نمائی و حتی باو ر های دیگر ا به دنبال ار تباطهای تاز ه و تو هم عشق نباشیم ؟ شعله های دائمی باید از راههای خالص به شعله های و جود مان  عشق دائمی دهد بیائیم راههای  ر سید ن عشق به و جو د مان ر ا با تفکر و با شناخت خو د و دیگر ان هو ا گیر ی کنیم بیائیم به دنبال شعله های لحظه ای و تنها ر و شن شدن  دل نباشیم بلکه بر ای ر و شن ماندن   باید حتما صبری  بر ای ر و شن شدن داشته باشیم  تیک تیک ز د نها را  دقت نکنیم آن که آید بر ای دل ما خو د تیک می ز ند و…

عشق ندائی ز آسمان

سپتامبر 24, 2008

استاد پیر اد بیات به داخل کلاس آمد شاگر دانش  با تمسخر و سبکی  به پای او بر خو استند پیر مر د ر و شن ضمیر در نگاه شاگر دان حس طعنه و بی حو صلگی و بی تو جهی را  می دید و  سعی نمو د بی تو جه و با رنگ پند و اند ر ز جو اب  این بی تفاو تیها را دهد  از این ر و از آن  شاگر دش که  بیشتر ین شیطنت   در چشمانش شعله می کشید پر سید
چر ا باید اد بیات خو انیم ؟ اد بیات بهر چیست ؟
شاگر د بی حو صله پاسخ داد
استاد اگر اذ نم دهی و  دل ر نجه نداری خو اهم گفت
و پیر مر د مهر بان با لبخندی اجاز ه داد و شاگر د این گو نه ادامه داد

اد بیات بر ای کهنه شاعر انی  است که از تو هم آسمانی شد ن شعر می گو یند و همچنین بهر فر شتگانی است که از پر پر و از خسته اند و هو ای نز و ل به ز مین دار ند و ر نه هیچ فایده ای در این دانش تو همات نیست ز یرا که افلاطو ن نیز گفته است بر ای ساختن  ملتی به آنان نجو م و ر یاضی و مو سیقی درس دهید و نگذ ار ید درس تو هم ر ا هیچگاه  فر ا گیر ند
شاگر د شیطان این سخنان ر ا گفت و خنده را میهمان هم کلاسیها کرد و  آماده طعنه از  استاد شد و لی پیر مر د لبخندی ز د و گفت به این داستان من گوش فر ا دهید

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند . فرشته ، پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته . شاعر ، پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته ، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزۀ عشق گرفت . خدا گفت : دیگر تمام شد … دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار میشود! زیرا شعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزۀ عشق را بچشد آسمان برایش تنگ

فر ز ندانم به یاد داشته باشید اد بیات درس بیان عشق است و عشق همان گو هری است که با آن تا بی کر ان   می تو ان ر فت   پس بیائید هیچگاه از عشق سهمی جز به انداز ه عشق نخو اهید و سهم عشق همان عاشقی است و عاشقی یعنی  بی انداز ه بخشید ن و تقسیم شد ن  پس هر گاه از عشق گفتید بد انید که  آسمانی است پس نجو م بخشی زآن و همچنین بی کر ان دهد آنچنان که ر یاضی در بر ابرش عاجز و مو سیقی آن در سکو ت هم شنیده می شو د که مو سیقی در سکو ت خو د کمال مو سیقی است
پیر مر د  از سخن گفتن د ست کشید و نگاهی به شاگر دانش کر د آن نگاه طعنه تبدیل به اشتیاق و شعله های عشق شده بو د پیر مر د روی از شاگر دانش بر گر داند تا کسی شبنمی شد ن او ز گفتار عشق را نبیند

سلام یار د بستانی

سپتامبر 23, 2008

من از دیار ِ عروسک ها می آیم
از زیر سایه های ِ در ختان ِ کاغذی
در باغ ِ یک کتاب ِ مصور
از فصل های ِ خشک تجربه های ِ عقیم ِ دوستی و عشق
در کوچه های ِ خاکی ِ معصومیت
از سال های ِ رشد حروف ِ پریده رنگ ِ الفبا
در پشت میزهای ِ مدرسه ی ِ مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی ِ تخته حرف “سنگ ” را بنویسند
و سارهای ِ سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند
من از میان ِ ریشه های ِ گیاهان ِ گوشتخوار می آیم
و مغز ِ من هنوز
لبریز از صدای ِ وحشت ِ پروانه ایست که اورا
در دفتری به سنجاقی
. مصلوب کرده بودند

(تکه ای از شعر پنجره)
(فروغ فرخزاد
سلام یار د بستانی من
صبح د م تر ا از خو اب بیدارکر د م امر و ز تو یار دختر م نبو دی تر ا یار دبستانی صدا می ز نم قر ار است بر ای سو مین بار ر ه سوی مد ر سه ز نیم و من و تو امسال می دانم که مقنعه را چگو نه بر سر می کنند می دانم که بو د ن در جمع بانو ان در مد رسه دختر انه چند ان ناراحت کننده بر ای پد ر عاد ت کر ده به این و ضع دیگر نیست دیگر می دانم که نه من و نه تو به حسر ت آن دگری نمی شینیم ز مان درس بزر گی به ما آد میان می دهد صبر و فر امو شی را خو ب یاد گر فته ایم ویاد گر فته ایم و من و تو باشیم و بس شاید دیگر رو یا هم نمی بافیم امسال نگر ان نخو اهیم بو د که خانم معلم در سر کلاس فارسی و شاید دیکته گو ید ” ماد ر با مهر بانی دخترش را بو سید ” این جمله چو ن دیکته سال او ل بر ایمان بغض نمی آو ر د می دانیم بو سه اگر بو سه ز عشق باشد دیگر به دنبال عنو ان مادری و پدری نبایدد گشت امسال هم گله هائی من و تو در ز نگ دیکته ادامه دار د ؟ و نخو اهیم پر سید چر ا همیشه بابا نان دهد ؟ چر ا بابا تنها آب دهد ؟ چر ا بابا عشق داد را مشق نمی کنیم ؟ اما این نیز بگذر د امسال در علو م می خو انی هر عمل عکس العملی دار د اما نمی دانیم چر ا در هیچ کتاب علو می نمی نو یسند جو اب مهر بی مهری و جو اب عشق ترس نبو ده و نیست دختر م کلاس سو م هستی جد و ل ضر ب را حفظ باید کنی اما بدان همیشه 2*2=4 نمی شود می دانی چر ا ؟چو ن هر 2را نتو ان ز و ج شمر د همان طو ر که من با او که امر وز فر سنگها دو ر از ما است ز و ج نبو دیم مهر بانم در درس جغر افی نمی نو یسند ناکجا آباد بی مهری کجاست ؟ می دانی چر ا ؟ چو ن ناکجا آباد جای خاصی نیست می تو اند همه جا و اگر در آر مانهایمان غرق شو یم هیچ جا نباشد در تار یخ از حمله بی مهر ی و نفر ت و در و غ و خیانت و تر س نخو اهند نو شت که اگر می نو شتند صد مر تبه هو لناک تر از حمله افغان و مغو ل و عر ب داستان دارد در مد نی ز قانو ن نانو شته ز نان و مر دانی که به جر م یک اشتباه که حتی می تو اند اشتباه آنان نباشدو تا ابد محکو م به عنو ان ” بیو ه ” می شو ند هیچ نخو اهند نو شت از قانو ن گر و کشی حضانت و مهر یه هیچ نخو اهند نو شت از این قانو ن که چه آسان بچه های بی بال و پر ی را با ز شت عنو انی چو ن ” بچه طلاق” یاد می کنند هیچ نمی گو یند و این که چه بی دلیل می تو ان قانو نی نو شت که” مهر نمی تو اند جانشین عنو ان پدری و مادری شود “نخو اهند نو شت و چر ا باید بخاطر حماقت و تر س و نامر د می دیگران ز نان و مر دان را قر بانی کر د کتیبه ای نخو اهند نگاشت مهر بانم خیلی تلخ نو شته ام اما دو ست دار م مد ر سه بر ای تو همان خانه عشق شو د دو ست دار م مهر بانان آمو ز گاری ترا آن گو نه پر و رش دهند که در پشت نیمکتهای تکر اری ترا تکر اری نکنند دو ست دار م ذ و ق و هوش تو با سنجاق بی انگیز گی و بی تو جهی و قانو ن و مصو به آمو زش و پر و رش مصلو ب نشو د دو ست دار م سنگ اگر در دستت باشد به ر نگ و ر و حش بنگری و آر زو شکستن و نابو د کر د ن جز شیشه نا آگاهی نکنی یار دبستانی من مهر بر تو مهر آفر ین باد
پدر

مسافر در یائی و یا در یائی ؟

سپتامبر 22, 2008

مر ا گفت پند م نده لیک من هیچگاه پند نداده ام و تنها ز دل گفته ام و بس و یاز آن دگری مر ا پر سید مسافر در یایم و یا می خو اهم در یائی باشم ؟ باید از کلمات بهره می گرفتم و پاسخ او ر ا می داد م اما کلام بسیار و بی شمار فکر و شاید مجالی کم بودد ناگهان داستانی کو تاه را ز در یائی دلی بشنید م و خو استم با آن جو ابی دهم بهر این که مسافر در یائیم و یا این که م در یائی ناخدا را خو اهانم داستان ز یر یک در یائی بو د ن را نشان می دهد در یائی که به دنبال جستجو نیست به دنبال یافتن مقصدی نمی گردد او ر ها و آزاد است با دلی پر ز عشق تنها عشق را می جو ید نه در لابه لای کلمات و یا قرارداد های که او ر ا گو ید این گو نه باشد و یا نباشد کامل شو د و یا ناقصی را تحمل نماید آنچه مهم این است که حضور داشته باشد و این حضو ر را با عشق پذیر د این قطعه گمشده را تقدیم می دار م به همه آنهائی که مسافر در یائی شدند تا در یائی شو ند و در یائی مانند

قطعه گمشده

قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود.

پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش.

و همانطور که می غلتید و پیش می رفت

آوازی این چنین می خواند:

گم شده ام را می جویم

گم شده ام را می جویم

به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم.

گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت

اما بعد باران خنک می بارید.

و گاه از سرمای برف یخ می زد

اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید.

و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد.

برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند.

یا گلی را بو کند.

و گاه از کنار خاله سوسکه می گذشت و گاه خاله سوسکه از کنار او می گذشت.

و این بهترین لحظه های زندگی اش بود.

و همین طور رفت و رفت ، از فراز اقیانوسها آوازخوانان:

” در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. “

از فراز خشکی ها و دریاها آوازخوانان:

” زانوهایم را قوت بخش و بال هایم را قدرت،

در جستجوی قطعه گم شده ام هستم. “

گذشت از میان باتلاق ها و بیشه ها

از فراز کوهساران

و از دامنه کوهستان ها

تا این که یک روز،

“خدای بزرگ! این جا رو باش”

آوازخوانان:

” یافتم قطعه گم شده ام را

یافتم قطعه گم شده ام را

زانوهایم پرتوان، بالهایم پرکشان

یافتم قطعه گم… “

آن وقت قطعه پیدا شده گفت:

“یک کمی صبر کن

قبل از آن که خستگی را از زانوانت بیرون کنی و بالهایت را قوت بخشی

من کجا و قطعه گم شده تو کجا

من قطعه گم شده هیچ کس نیستم

و تازه اگر هم قطعه گم شده کسی باشم

فکر نمی کنم قطعه گم شده تو باشم!”

غمگین و آزرده گفت: “آه

می بخشید که مزاحم شما شدم.”

و غلت زنان به راه افتاد.

قطعه دیگر یافت

اما آن قطعه بسیار کوچک بود.

و این قطعه دیگر خیلی خیلی بزرگ بود.

آن سومی یک کمی تیز بود.

و چهارمی زیادی چهارگوش بود.

یک بار خیال کرد

پیدا کرده است

قطعه ای را که دنبالش می گشت

اما درست و حسابی جا نیفتاد.

و آن را به کناری انداخت.

بار دیگر که با قطعه ای برخورد کرد

و او خود به خود شکست

باز هم غلتید و رفت و رفت

ماجراهایی داشت

در حفره ای افتاد

و محکم با یک دیوار سنگی برخورد کرد

آن وقت یک روز رسید

به یک قطعه دیگر که به نظرش رسید

حسابی جفت و جور اوست.

به او گفت: سلام

قطعه گفت: سلام

“تو قطعه گم شده کسی هستی؟”

“تا آن جا که می دانم ، نه”

“خوب، می خواهی برای خودت باشی…”

“بدم نمی آید با کسی باشم ولی هنوز مال خودم هستم.”

“دوست داری مال من باشی.”

“بدم نمی آید.”

“شاید با هم جفت و جور نشویم.”

“امتحان می کنیم.”

آهان؟

سرانجام و سرانجام

جفت و جور شد

چه خوب هم

غلت زنان پیش رفت

و چون حالا دیگر

کامل کامل بود

تندتر می غلتید

و پرشتاب تر و پر شتاب تر از گذشته

و پرشتاب تر از هر زمان دیگری بود

آن قدر تند و با شتاب که نمی توانست بایستد

بایستد و با کرم گپی بزند.

یا بایستد و گلی را بو کند

و پرشتاب تر از آن بود که پروانه بر رویش بنشیند

نمی توانست ترانه شاد خود را بخواند

پی….دا کرد….ه ام ق…طع…ه….

یافت…م ق…طع…ه….

حالا که کامل شده بود

دیگر ترانه یی سر نمی داد

با خودش فکر می کرد: آها، چه شد که اینجوری شد

و از غلتیدن و چرخیدن باز ماند.

و آن وقت قطعه پیدا شده را به کناری گذاشت

و آرام و آرام غلتید و دور شد

و همان طور که می غلتید ترانه اش را خواند

“می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

می گردم و می جویم قطعه گم شده ام را

آی آی آی ، می رم این جا ، می رم آن جا

می جویم قطعه گم شده ام را

قطعه ای در یک حس خوب

سپتامبر 21, 2008

رو ز آخر تابستان است فصل عشق می آید بر ای همه ما و شاید به همین دلیل است که نخستین ماه از این فصل عاشقی را ” مهر ” گو یند وآمو ختن ر ا در خانه پر مهر عاشقانه ها را  از “او ل مهر “آغاز می کنیم حس ز یبائی این  آغاز مهر را با خنکای  پاییزی حس می کنیم با تغییر رنگ بر گها با جنب و جوش فر ز ندانمان  و صد البته پدر و ماد ر انی که به گو نه ای خو د به یاد ر و ز های ز یبای  تحصیل می افتند آفتاب هم کمی نار نجی پر تو دارد  حس خو بی است این آغاز مهرو می خو اهم بهر این حس خو ب   قطعه ای  ز یبا را در اینجا بگذ ار م که هدیه ای  از نقاش  دشت شقایقها ئی که امید هیچگاه سو خته نباشد و مطمئن هستم که نخو اهد بو د که  او خو د پر مهر است  به امید مهر باران بو د ن در آغاز مهر در فصل پاییز ی که عاشقانه تر ین  مو سم بو ده و هست امید که بر ای همگی ما خو اهد باشد…

تمام شب در یچه چشم قلبم باز بود ونسیم عشق عطر محبت را در درون غمد یده ام می انباشت عطر نا اشنائی نبود .تصویر نامشخص در مقابلم قرار داشت که شمع عشق را در قلب یخ زده ام می افروخت پروانه های دلم درروشنی آن به طواف پرداختند ..

گل های امید می روئید و جوانه میزد .باغبانی را می بینم که کشت زار سوخته سینه ام ابیاری میکند وبه جای خار های خشم طبیعت گل عشق ووفا میکارد و یخبندان قلبم در روشنائی شمع محبت اهسته اهسته آب میسازد وقطره قطره در کشت زار خشک سینه ام فرو می ریزد

گل های وفا سر میزنند وسر تعظیم واحترام بدامان سینه ام خم میکردند واظهار عشق ومحبت میکردند

آه نمیدانم کدام گل محبت وکدامین گل پایيز زندگی است .

باغبان با حوصله مندی وتجربه رنج هجرانیکه داشت دستم را میگیرد ومرا سفر میدهد وبه تماشای بوستان عشق ومحبت می نشنیم .

افتاب گرم با لبخند پرمحبت از پشت کوه های سر به فلک کشیده سرمیزند اما محبت گرمش پایان روز غائب پذیر میشود در غروب ان شفق لاله گون تماشاگر چشمانم میشود شعر زیبایش (شفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون)در گوشهایم طنین می اندازد .

دماغم عطر محبت نو بهار را می اشامد و گوش هایم به نغمه سرائی عندلیبان شادابی جاویدانه کسب میکند شبنم بهاری چو اشک عاشق روی گل وسبزه را بوسه میزند گل های شقایق لبخند رنگین دارد

پروانه های سوخته کشتزار سینه ام به پرواز میایند وبوسه بر شقایق میزنند ابشار محبت باغبان هجر زده در کشتزار سوخته من روان مي گرددمگر سینه تنگم را سیرآب میسازد .
طبیعت برایم رنگارنگ شد شقایق ها می شگفند سبزه به پا بوسی ام برمی خیزد / نسیم روح پرور نوازشم میدهد عندلیبان به ستایشم عزل سرائی میکنند/ به خود می بالم ………….

“ابياتي از اشعار ماريا دارو

حسر ت

سپتامبر 20, 2008

صحنه اول / صدای قاری قر آن می آید و او را به فکر می بر د به گو ر می نگر د عزیزش درو ن آن آر میده است اما او نمی تو اند آرامشی یابد حسر ت می خو ر د که چر ا نتو انست با او سخن گو ید و عشقش را به او نشان دهد……

صحنه دو م / به او می نگر د می خو اهند خداحافظی کنند برایش باو ر کر دنی نیست که چنین آسان تمام شده است پس تمام آن همه حر فهای منطقی و اختلافات بهر چه بو د ؟ چر ا این گو نه تر سیده بو د ند که همدیگر را دو ست داشته باشند ؟ خاطر ات عشق و ر زیهایشان تا ابد پابر جا است اما همدیگر را باید گم ز همدیگر می کر دند ر استی چر ا هیچ گاه به او نشان نداد که چقدر دو ستش دارد ؟

صحنه سوم/ بر ای آخر ین بار در بلند گو فر و د گاه اعلام می کنند که لحظه و داع فر ا ر سیده است نگاهی به هم می انداز ند و همدیگر را در آغوش می گیر ند و می اند یشند چه ر و ز ها و لحظه هائی را بی اعتراف به عشق همدیگر از دست داده اند

صحنه چهار م/ از محضر خانه طلاق شمار ه … بیر و ن می آید و….

و این صحنه ها بسیار پر شمار ند بر استی به لحظه اکنو ن اند یشیده ایم ؟اگر کسی را دو ست دار یم به او گفته ایم ؟ همه ما حسر ت گذ شته های دو ر و نز دیک را بسیار خو ر ده ایم و افسوس بزر گ این است که بیشتر عمر خو د را به تنهائی می گز رانیم که شاید خو د بر گز یده ایم متن ز یر می تو اند هشداری باشد بر ای همه ما که آسان از کنار هم می گذ ر یم

حسرت
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . . . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد . “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته ای