پر سید ز من سو ار دشت شاد مانی و یا باتلاق اندو ه ؟ و شاید هم سر گر دانی و ر ه به سو ی دشت بی خیالی نهادی ؟ خندید م و این گو نه پاسخش گفتم
مهر بان! ز ند گی کنم بی نگاهی به مقصد گاهی در دشت بی خیالی و گاهی در کو هستان اندیشید ن بر هر ذر ه خاکی و قطعه سنگی ز حاد ثه زندگی گاه به خرابه های تلخ اندیشی ر و م و گاه در قصر زیبای خوش بینی به کل هستی سیر می کنم گاه راهی به سو ی در یا بزر گ اندیشی و بیدلی می رو م چند صباحی هم دشت بی خیالی و صحر ا ی چاره اند یشی جنگل سبز ر فاقتها و مر داب تنهائی و در یای عاشقی است که همره من هستند گاه به آسمان غفلت رو م جائی که هیچ کس نمی تو اند مرا یابد و مو ها را در نو ازش باد خیال رها سازم چند گاهی هم در مر داب ریز بینی و کو ته اندیشی دست و پا ز نم دلم گاهی آنچنان به آسمان خیال آسو ده میل پر و از دار د و هراز گاهی در زیر ز مین بد بینی و بد عاقبتی گو شه گیر ی می کنم و لی هر چه که زیستن را تجر به می کنم می اندیشم که ز ند گی را زیستن باید ز ند گی را یاد باید گر فت و چگو نه زیستن را باید آمو خت حتی چگو نه مر د ن هم ز آن گو نه در سهائی است که نباید زآن غافل شد آنچه که باید از یاد نبر د این است که مر گ ر و زی به سر اغمان می آید پس چه خو ش اندیشی است که ما به دنبال ز ند گی ر و یم زند گی که زند گی است تنها با عشق و ر زید ن بی تو قع زیرا گنبد د کبو د با مهر در و ن و یا سیاه آسمان با ستار گان نامحدو د نیاندیشم جز به آن که زیستن را ز ند گی باید معنی کر د باید بر دیو ار های کاهگلی شهر که از بی مهر ی خشک شده اند آبی زمهرورزی پاشیم بو ی طراو ت و خاک را دو بار ه تجر به کنیم وحس لمس چمن را دو بار ه ز نده کر د گر مای خو ر شید در یک رو ز زمستانی را بار دیگر تجر به کر د صدای خش خش بر گهای پاییز ی را بار دیگر شنید خنکای آب رو د خانه را بر رو ی پاهای بر هنه تجر به کر د چشمها را بست خر و ش امو اج در یا ها را شنید تصو یر بو سه بر لبهای یار را بار ها به یاد آو ر د بو ی عطر ش را مز مز ه کر د و بر رهگذ ر انی که در چشمهای او خیر ه می شو ند حساد ت و ر زید و فر یاد عشق سر داد سوار بر اسب سر کشی نشینیم و روبه سوی زند گی تاخت ز نیم

جولای 21, 2008 در t 4:58 ب.ظ |
درود بر شما
اسم شاپرکی جالب است …
بعد از مدتها خواستم یادی از شما کرده باشم …
پیروز باشید
جولای 21, 2008 در t 8:38 ب.ظ |
« زنده گی چیزی نیست که انسان از سر می گذراند، چیزی ست که انسان به یاد می آورد و این که چه گونه آن را برای بازگفتن به یاد آورد.»
گابریل گارسیا مارکز
جولای 22, 2008 در t 4:19 ق.ظ |
هر انساني براي پرواز تا اوج عشق و زندگي دو بال لازم داردو
اين دو بال مي توانند بال غم و بال شادي باشند.در صورتي كه هر دو بال را به يك نسبنت تكان بدهي رو به مقصدي مستقيم خوا هيم رفت. ولي زنهار از روزي كه بال غم جنب و جوش بيشتري داشته باشد. سر از باتلاقي در خواهيم آورد كه كبوتر دل توان ماندنش نيست.
غم را هم دوست داشته باشيم .آمده تا چيزي بگويد.با او دوست باشيم و مجال بال زدن در كنار شادي هم به او دهيم.
بال پرواز را هر دو با هم بگشاييم.
زندگی بال وپری دارد با وسعت عشق
عشقي كه تركيبي از غم وشادي است
جولای 22, 2008 در t 4:32 ق.ظ |
ليلي گفت :موهايم مشكي ست ، مثل شب حلقه حلقه ومواج ، دلت توي حلقه هاي موهاي من است .
نمي خواهي دلت را آزاد كني ؟ نمي خواهي موج گیسوي مواج ليلي را ببيني؟
مجنون دست كشيد به شاخه هاي اشفته ی بيد و گفت :نه نمي خواهم ، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم دلم را هم.
ليلي گفت :چشمهايم جام شيشه اي عسل است ، شيرين ، نمي خواهي عكست را توي جام عسل ببيني ؟ شيريني ليلي را ؟
مجنون چشمهايش را بست وگفت ؟ هزار سال است عكسم ته جام شوكران است ،تلخ ، تلخي مجنون را تاب مي آوري ؟
ليلي گفت لبخندم خرماي رسيده نخلستان است . خرما طعم تنهايي ات را عوض مي كند . نمي خواهي خرما بچيني ؟
مجنون خاري دردهانش گذاشت و گفت من خار را دوست تر دارم .
ليلي گفت : دست هايم پل است پلي كه مرا به تو مي رساند .بيا و از اين پل بگذر
مجنون گفت : اما من از اين پل گذشته ام . آنكه مي پرد ديگر نياري به پل ندارد .
ليلي گفت : قلبم اسب سركش عربي ست . بي سوار و بي افسار . عنانش را خدا بريده ، اين اسب را با خودت مي بري ؟
مجنون هيچ نگفت . ليلي كه نگاه كرد ، مجنون ديگر نبود ، تنها شيهه ي اسبي بود و رد پايي بر شن .ليلي دست بر سينه اش گذاشت ، صداي تاختن مي آمد .
اسب سركش اما در سينه ي ليلي نبود.
جولای 22, 2008 در t 9:43 ق.ظ |
تقدیم به نجیب زاده ای از قرون وسطی …
جولای 22, 2008 در t 10:33 ق.ظ |
در هوای سر کوی تو هر روز بباید رفتن
و اندر آن چشمه خورشید بباید رفتن
نور حق دیدن و یک دم بی خود از خود گشتن
در پی حس غریبانه بباید رفتن
عاشقانه سوی هر خس نگاهی کردن
هر شبانگاه به افلاک بباید رفتن
در و دیوار زمان را رنگی از مهر زدن
وز پی خاک ره عشق بباید رفتن
زندگی با عمل خویش مدارا گردن
تا ته دشت شقایق به هر سو بباید رفتن
در حریمی که نبود او نباید بودن
در هواش بی سر و دستار بباید بودن
هر نفس از سر تسلیم فر آوردن
هر زمان وقت سفر بود بباید رفتن