گوئی در حال و هو ای او هستم و نمی تو انم از او بگریز م که گریز را نمی خو اهم از ترسید ن و گر یختن بی زار شد م رو ی به ترانه های بانو می آور م و می خو انم
……بدی های من چه هستند
جزشرم و عجز خو بی های من از بیان کردن.
جز ناله های اسارت خوبی های من در این دنیا که تا چشم کار می کند دیو ار است و دیو ار است
وجیر ه بندی آفتاب
وقحطی فرصت است
وترس است
و خفگی است
و حقارت است….
…………………….
و من می گو یم
ای بانو !عجز از گفتن خو بی را بدی دانستی اما مهر بان من عجز از خو د خو بی کر دن را چه می تو ان بیان کرد؟ از اسارت در دیو ار های ترس و خفگی و حقارت .. گفتی
و من از زندان دهشتناکی یاد می کند که هیچ چشمی نمی تو اند میله ها و دیو ار ها ی آن را شمر د از جیره بندی آفتاب نگو یم از مرگ مهر گو یم از گدائی بر ای اندکی فر صت بر ای عشق و رزیدن زعشق گفتن ز عشق شنید ن و در عشق مر دن گویم
زگو دال مخو ف ترسی گو یم که ریسمان هیچ تهمتنی نتو اند ما را زآن بر و ن آرد از ترس رستم و نا امیدی منیژه و از حقارت بیژن گفتم از خفگی صداهائی که گو ید عاشق مر د مکهای شیرین هامعشوقی بو د و هست و خو اهد بو د که همو اره تر دید زعشق و عاشقی را هدیه به فرهادها کرد و…………..
اما چو ن تو نمی تو انم تحمل کنم که عاشق نبو د و عاشق نشد و عاشق نماندو با تو این تر نم زیبایت را زمزمه می کنم
بگذار تا به طعنه گویند مردمان
در گو ش هم حکایت عشق مدام ما


che mosha’ereye ziba va darkhori ! shegeft angiz bud va dardalood
توسط: حمیرا در جولای 20, 2008
در 7:45 ب.ظ
آری
آغاز دو ست داشتن است
گر چه پا یان راه نا پیداست
من به پا یا ن دگر نیند یشم
که همین دوست داشتن زیباست .
فروغ فر خزاد
توسط: رويا در جولای 21, 2008
در 4:13 ق.ظ
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها میخواهی
صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا مینگری
گاه با ماه سخن میگویی
گاه با رهگذران، خبر گمشده ای میجویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریاست؟!
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی ست که از روز ازل پنهان است …
توسط: رويا در جولای 21, 2008
در 4:18 ق.ظ
در دلم هیچ نیست جز تمنای تو را
ور به هر دمی کند دلم یاد تو را
گر ببندد دیدگان مرا روزی مرگ
باز از پس خاک صدا می زنم نام تو را
زندگی قصه ایست ز فراز و نشیب
وز پی هر موج خواهم دیدار تو را
دل اسیر کوی تو شد هر شب و روز
چه کند دوست دارد هجران تو را
ور به تیغ غمش کشی همه عمر
باز در سر فرو کند یاد تو را
از ازل که نغمه تو نشست اندر دل
هر دم خواند آوایی از بهر تو را
دل قوی دار ای ساکن منزل عشق
که هم او بدهد نجات از این ورطه تو را
توسط: کورش در جولای 21, 2008
در 10:52 ق.ظ
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
توسط: امیر در جولای 21, 2008
در 12:52 ب.ظ
چه زیباست که تو ترنم های او را باور داشتی و پاسخ دادی
او نیز چنین می خواست
فرار از عشق امکان ندارد
مگر می شود از ادینه سخن گفت و عاشق نبود
او به زبان شیوای عشق سخن گفت و تو زیبا ان را پاسخ دادی
توسط: هانی در جولای 22, 2008
در 11:38 ق.ظ