Archive for می, 2008

چقدر دو ست دار یم در تار یخ باشیم

می 31, 2008
درساحل غر ق شدن
درسال غر ق شدن magnify
گو ئی مجبو ر م باز از فو تبال به گو نه ای ناخدائی گو یم ….
چندان تعجب نکر د م که سخن از ر فتن می ز ند در ر و ز گار ما بسیاری هستند که دو ست دار ند در تار یخ بمانند مثلی است معر و ف که می گو ید آسیائی ها در گذ شته ز ند گی می کنند و آفر یقائی ها در حال و ار و پائی و آمر یکائی ها در آینده ز ند گی می کنند و از این ر و است که شاید ما آسیائی ها ( البته نه از نو ع ژاپنی ها و کر ه ای ها ) دو ست دار یم جاو دانه بشو یم به همین دلیل خیلی ز و د از مو فقیتها سیر اب می شو یم دو ست دار یم جلو نر و یم چو ن می تر سیم و می تر سیم ….
با افشین قطبی سخن می گو یم بعنو ان یکی از او لین کسانی که نام او را در ایر ان بر د م حدو د سه سال پیش بو د افشین قطبی در تیم کر ه جنو بی آنالیز و ر بو د پیشنهاد داد م چر ا باید این سر مایه ایرانی بر ای کر ه ایها باشد ؟آیا به صر ف بهانه های همیشگی که همیشه می گو ئیم و خو د را بی لیاقت و دیار مان را خر اب شده می نامیم از او گذ ر کنیم ؟و لی آن پر فسو ر تر سو تیم ملی ( بر انکو ایو انکوویچ )او را نپذیر فت افشین ر فت تا دو سال بعد که به ایران آمد و این آمدن او بر استی ز یبا بو د او ز یبا سخن گفت از شجاعت گفت از و طن سخن گفت پر سپو لیس جاو دانه ای که در آتش نادانی و بی دانشی و سو مدیر یت می سو خت راتحو یل گر فت پر سپو لیس سو خته اسکندر را همه دیدیم و حسر ت خو ر دیم اما در و یر انه های پر سپو لیس فو تبال امپر اطوری ظهو ر کر د مر دی که چو ن ایرانیان و اقعی پندار نیک و گفتار نیک و کر دار نیک داشت و این گو نه بو د که همه سعی کر دیم او را کمک کنیم او ر ا که بار دیگر عشق را به ما هدیه داد با هر شکست او اشک ر یختیم و جالب اینجا بو د که در پیر و ز یهای تیممان که او امپر اطو رش بو د باز اشک و لی از نو ع شو ق ر یختیم دلم می خو است او بر نده شو د بخاطر ایر انم و پر سپو لیسم و عشقم و خصو ص عشق این آخری خیلی مهم بو د عشقی که در سیمای ار دشیر پسر خو بم می دیدم که به ناز گلش داشت خدای من شاهد است که سه بازی آخر پر سپو لیس را 90 دقیقه ایستاد ه تماشا کر د م و و قتی پر سپو لیس بر د دیو انه از خو شحالی بو دم و چقدر اشک ر یختیم نه بخاطر پر سپو لیس که با پر سپو لیس خیلی سالها جشن گر فتم اما این جشن خیلی مهم بو د این جشن آیلی را هم هیجان ز ده کر ده بو د آیلی آنقدر از پر سپو لیس گفته بو د که معلمش هم پیر و زی پر سپو لیس را تبر یک گفت امید و ار بو د م افشین بماند نه بخاطر پر سپو لیس که بخاطر مر د می که این گو نه عاشق هستند بخاطر مر د می که با او امید و ایمان و عشق را تجر به کر د ند افشین مر دی از دیار پارس بو د مر دی از سر ز مین پر سپو لیس بزر گ فکر نمی کر د م از ترس غر ق شد ن در در یا در ساحل غر ق شو د دو ست داشتم بداند همه آنهائی که می گو یند ” پر سپو لیس او ل بشی و آخر بشی دو ست دار یم ر است می گو یند ” دو ست داشتم بداند که همه او را دو ست دار ند چو ن عشق به ما و نه تنها بخاطر قهر مانیش بو د اما شایعه هست که او هم تار یخ را دو ست دارد می خو اهد در گذ شته ز ند گی کند می خو اهد عشق را رها کند از عشق نا امید شده است او گو ئی باو ر ندارد عشق این مر د م پر سپو لیس را قهر مان کر د نه فو تبال بین المللی و یا هر داستان فنی که در مستطیل سبز به و قو ع می پیو ندد اما این عشق که نام قلب شیر را به او داد را از یاد بر د چر ا ؟ کاش این گو نه نباشد هنو ز امید دار م که این گو نه نباشد او بماند نه بخاطر فلان آد م و مدیر و مسئو ل بخاطر مر د م بخاطر پر سپو لیس بخاطر ار دشیر بخاطر ناز گل بخاطر آیلی بخاطر همه ما که عاشق عشق هستیم افشین جان ! باو ر کن عشق معجز ه می کند عشق می تو اند شاپر کی را با ناخدای در یا به هفت در یا بفر ستد و او را حفظ کند عشق می تو اند از مر دی یک مادر بساز د عشق می تو اند معجز ه قهر مانی را بد هد می تو اند کاش باو ر کنی کاش تو ی ساحل غرق نشوی بز ن به در یا بیا به صف ر ندان ز ن به قو ل مر د دیارت حافظ
منم شهر ه شهر م به عشق و ر زیدم
منم دیده نیالو ده به بد دیدن
از بی و فائی نگو دو ست دار یم حتی اگر عشق مارا ندید بگیر ی

و فا کنیم و ملامت کشیم خوش باشیم
که در طر یقت ما کافری است ر نجیدن
اما بخاطر عشق بمان بخاطر این همه عاشق بمان بگذار یاد بگیر یم که ایران ما نامش خر اب شده نیست بگذار باو ر کنیم بو سه هائی که به مر د م می فر ستادی حقیقی بو د بگذار قبو ل کنیم تو هم به معجز ه عشق اعتقاد داری و می دانی با عشق قهر مانی ایران تنها او لین مر حله است کاش غر قه در یا شوی

عشق در دانه من غو اص و در یا میکده
سر فر و بر دم آنجا تا کجا سر بر کنم

آرامگه یار

می 28, 2008
آنگه که ما شدیم magnify

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منز ل آن مه عاشق کش عیار کجاست

صبحد م باران خبرم داد که و عد ه دیدار آغاز شد
و عد ه دیدار عاشق با عشق و معشو ق و خالق عشق و ناخدا با تر نمهای ز یبای بار ان به سمت خلوتکده خو یش بر فت
با شاپر ک و عده دیدار داشت شاپر ک و او ر ها ز بند اسار ت باو ر ها آزاد ز حکم و داد گاه و شلاق و جر م نامشر و ع به دیدار هم باز شتافتند
قر ار این بو د که عشق را هر رو ز صبحد مان این گو نه باهم تشر یک کنیم و لحظه دیدار رسید آن لحظه که من در او و او در من شد آن د م که او من و من او شد ناخدا در شاپر ک و شاپر ک و ناخدا گشت به هم آو یختیم در محضر خالق عشق بهر نیر و ی عشق بی دغد غه ندیدنهای رو ی و بی تر س از در وغین دو ریهای هر چه بو د نز دیکی بو د عشق و دلداد گی همه بی تز و یر بو د
من بر ای او و شاپر کم بر ای من دعا کر دیم و غر ق در یکدیگر با خدا راز و نیاز می کر دیم و یز دان داند که چه ها می کر دیم جاری آری سخت جاری باو ر شد یم همه باو ر به عشق به دلداد گی به شو ر همه جا بهاری و زیبا بی محابا نگاه می کر دیم
چه کسی گفت عشق بر ود ز دل هر که ز دیدار بر فت ؟ چه کسی گفت دیدار همان دیدن ر خ های نگر ان ز تهمت و افتر ا و حساد ت باشد ؟ دیدار من و شاپر ک را خالق عشق دید و ما و باو ر کر دیم که دید ن این گو نه عین دیدن باشد دیدنی بهر یکدیگر بهر دو ر ی بهر این همه هجر و دلتنگی ها دید نی که ز لال در آن ز لال تنها باشدز لالی که ندید ن ها در و غین را از یاد بر د و واز این گو نه دید ن بر خیز د
آری صبح من شاپر ک و او ناخدا بو د هر دو در یا غر قه یکدیگر بی جستجو ی جز یر ه خو شبختی و بی نیاز ز فانوس در یائی که ر ه گم کر د گان ر ا ر وی به دیار پری در یائی می خو اند یا کلبه ای در میان دشت شقایق که کلبه ر و یای ما نام گر فت با او و من همه جا در یا و گلز ارشقایقها بو د و خو شبختی سخت به ما پیدا بو د شقایق در جلو ه یار من و من در جلو ه شقایق گو هر و جو د او همه عشق شدند و ما ه دم به دم بی درد هجر و وصله هر د و عشق شد یم این از سیمای گر یان هر دو در آینه و جو ددر پسین دعا پیدا بود منز ل یار پیدا بو د و آرامگه دلدار م پیدا بود

زنده باشیم تا…..

می 27, 2008
به آینه نگاه کن او ر ا می شناسی؟
به آینه نگاه کن او ر ا می شناسی؟ magnify
هر روز در آینه خو د را می بینی . همان چهر ه و همان نگاه و همان حس و همان اخم و دو ر از لبخند و شاید امید ز و د ر وی از آینه می کشی و می گو ئی باز یک ر و ز دیگر شر و ع شد و این ر و ز دیگر بر ای تو چو ن ر و ز های دیگر بی شادی و امید و حتی اند کی عشق ادامه می یابد و باز شب می ر سد و باز به امید دیدار همان چهر ه تکر اری صبح به خو اب می ر و ی و این داستان گو ئی تمام نمی شو د. به یاد جمله از پائو لو کو ئیلیو نو یسنده بر ز یلی و معر و ف و خالق کتابهای مشهو ر نظیر کیمیاگر می افتم از او می پر سند دو ست داشت چه بر روی سنگ قبرش می نو شتند و او پاسخ داد:”در حالی که ز نده بو د مر ده است ” عجیب است چند نفر ما به و اقع مطمئن هستیم که ز نده ایم ؟ ز نده بو د ن ر ا چگو نه می خواهیم نشان دهیم ؟ با چهر ه خسته از خو یشتن می تو ان ادعا نمو د ز نده ایم ؟ با ندید ن و نشنید ن و با نگفتن و لمس نکر د ن و نبو ئید ن می تو ان ادعا کر د که ز نده ایم ؟ آیا بی امید بهتر شد ن می تو ان اد عاکر د که ز نده ایم ؟آیا با تر سید ن و تسلیم شد ن می تو اند دایعه ز یستن را داشت ؟آیا شکست در یک رابطه و تسلیم شد ن و قضاو ت کر د ن بد در مو رد آینده ز یستن معنا دارد ؟چند نفر از ما این آخر ین ر و ز های بهار را قدر می دانیم ؟ چند نفر از ما به ر هگذران خیابان می نگر یم و تصو ر می کنیم که می تو انیم دو ستشان داشته باشیم ؟ چند نفر از ما حاضر یم بر ای عشق فدا کاری کنیم ؟ چند نفر مان بر ای دیگری حاضر یم یک قد م کو تاه بر دار یم ؟ چند نفر از ما بی رو ی و ر یا به دیگر ان کمک می کنیم ؟ چند نفر مان عاشقیم ؟ از میان ما چند نفری بی ترس عشق می و ر زیم ؟ چند نفر ما قضاو ت نمی کنیم ؟ چند نفر مان به دنبال تلافی و انتقام نیستیم ؟ چند نفر مان عشق را باو ر داریم؟و… سو الات بی شمار است اما بیائیم به گو نه دیگر بیاند یشیم به این بیاند یشیم که به و اقع ز ند گانی باشیم که به ناگه مر ده می شو ند و نه مر د گانی که مر ده آمد ند و مر ده ز یستند و مر ده مر دند و این کار را از همین امر و ز انجام دهیم به آینه بنگر یم و خو د را بشناسیم و سعی کنیم ر و ز بعد شادابی و. امید و عشق و ایمان به ز ند گی را در همین آشنای هر رو ز ه ببینی

کدام ” پایان ” همیشه “آغاز ” است

می 26, 2008
کدام ” پایان ” همه جا “آغاز ” است
کدام " پایان " همه جا "آغاز " است magnify

ر و ز های بهار سر یع می گذر د تند تر از هر ز مان دیگر به واژه ها اند کی تلخ ر سیدیم به تر کیب غم انگیز ” پایان بهار “ تو جه کنیم و بیاند یشیم که چقد ر ز و د بر ایمان دیر شد و من امشب با این و اژه ها حر فهائی باز می ز نیم ……تر نمهای یک شب آخر بهار در نو ع خو د می تو اند جالب باشد تر نمهائی که هم می تو اند غم انگیز و هم سر اسر از امید باشد بیائیم به تر کیب ” پایان بهار ” نگاهی انداز یم می تو ان در تر کیب “ پایان بهار” تفحص کر د و نو شت و نگاهش کر د بر روی یک کاغذ سفید و شاید با جو هری سبز و یا شاید آبی و مشکی و قر مز هم می تو ان آن را نو شت و دید و تصمیم گر فت می تو ان از ” پایان ” تر کیب ” پایان بهار ” شر و ع کر د همه چیز را در انتها دید می تو ان امید ر ا کشت و ایمان را به باد داد و قصه عشق را فقط متعلق به کتابهای دو ر و رو ز گار کهن دانست می تو ان گفت ” پایان ” باز آمدی ؟ آمدی تا پایانمان دهی ؟ اما این پایان ممکن است آغازی دیگری باشد چو ن آغازی بر ای آن پسر کی که کیسه پر از ظر فهای پلاستیکی و بطر یهای آب یک بار مصر ف را بر دو ش می کشد و در این شهر بهر امیدی به جستجو می ر و د هر ظر ف بزر گ آشغالی که می بیند چشمهایش می در خشد و امید بر دل پر ز خمش چنگ می ز ند او به دنبال ظر فها ی یک بار مصر ف و کالا های مصر ف شده پلاستیکی است تا به بهائی فر و شد و ر و زی در آو ر د تا آغازی دیگر بر ای ز ند گی خو د و خانو ادش را بر ای رو ز بعد تامین کند شاید پایان چو ن آن آهنهای قر اضه و و سایل به اصطلاح اضافه ای باشد که به خر یدار ان بد صدای ضایعات آهن می فر و شی تا هم اند کی از فر یاد شان آرام گیری و هم جای اضافی بر ای خر ید دیگر پید ا کنی و ر و زی به سو داگر آهن دیگری دهی و خو د نیز آغازی دیگری را با کالای دیگر و سر گر می جدیدی آغاز کنی آری می تو ان پایان را هم آغاز دید آ غازی بر ای شر و عی دیگر بر ای نو عی دیگر ز یستن و شاید نو عی دیگر عشق و ر زیدن و باز شد ن غنچه هائی که فکر می کر دی مد تها است در دلت پژمر ده شده است می تو ان عبار ت ” پایان بهار ” را دید و فقط ” بهار ” را انتخاب کر د از بهار گفت از زیستن تر نم کر د و به این اند یشید که می تو ان بهار را به پهنای تمامی عمر گر ه ز د و تصو ر نکر د بهار تنها یک فصل است تنها 93 ر و ز و شب مهمان ما ست و دیگر او ر ا شاید هر گز نخو اهیم دید می تو ان بهار را دید و می تو ان بهاری شد بهر دلی بهاری که دار یم دل بهاری که می گو ید دم را غنیمت شمار و لحظه ای را بی عشق و بی یار و بی امید و ایمان ز ند گی نکر د می تو ان بهار را دید می تو ان عبار ت ” پایان بهار ” را به گو نه دیگر دید هر دو ر ا باهم دید حکایت و صل را بر ای این دو کلمه هم تصور نمو د گفت ” پایان بهار ” می تو اند ” پایان بهار ” نباشد می تو اند “آغاز تابستان ” نام گیر د آن جائی که خو ر شید پر مهر پر در خشش می تابد آنجا که گر ما بر و جو د مان می تابد و آر زوی سایه ای بهر هم دمی به ما می دهد می تو ان ” پایان بهار ” را آغازی دیگر دانست بر ای با مهر عشق و ر زیدن با مهر خندیدن با مهر گر ما را با تمام و جو د حس کر د ن از یاد بر د ن آنچه که از دیر و ز به تلخ به یاد گار دار یم می تو ان عهد کرد که چو ن گل آفتاب گر دان شو یم و همه جا ر و به سوی مهر چر خش کنیم آری ” پایان بهار ” می تو اند آغاز تبدیل شد نمان به آفتاب گر دان و در جستجوی مهر ر فتن باشد می تو اند “آغاز تابستان ” را به ” پایان تابستان ” گر ه ز د و باز از یاد مهر را نبر د می تو ان “پایان تابستان ” را به “آغاز پاییز ” پر رنگ و دلداده گر ه ز د و در نقش قر مز و ز ر د و قهو ه ای پاییز باز لبر یز از عشق شد می تو ان ” آغاز پاییز را به ” پایان پاییز ” گر ه ز د و به استقبال پاکی و طر او ت “آغاز ز مستان ” ر فت و از بر ف و سر ما صبر و پاکی را ار مغان گر فت و با ز می تو ان “آغاز ز مستان ” را به ” پایان ز مستان ” و “آغاز بهاری ” دیگر گر ه ز د و باز فر یاد ز د

ز ند گی خیلی دو ست دار م

عشق همو اره ز ند ه ای

شاید و قتی دیگر

می 25, 2008
شاید و قتی دیگر magnify

وسط اتاق نشسته است و اشک می ر یز د چند ر و زی دیگر در این خانه نخو اهد بو د آن که ر وز گار ی ر یار صدایش می ز د به او دستو ر پایان ماجرا داد ه است قرار است که اسبابهایش را جمع کند و از خانه ای که با هز ار امید و آرزو ساخته بو د ر خت بندد خانه ای که هنو ز دیو ار هایش بوی ر نگ تازه ای می دهد که کلی با بحث یار به او اجاز ه داد ه بو د اتاق خو اب را آن گونه ر نگ ز ند و حالا باید از آن خانه بر و د خانه ای که قر ار بو د سالها ماو ای آنها باشد و در آن بذر عشق بکار ند تا همو ار ه بو ستان ز ند گیشان پر عشق باشد اما حالا ….. سخت است باید از هم جدا شو ند از آن خانه که تنها یک بار سفر ه هفت سین در آن فرش شد از خانه ای که بیشتر تنهائی را در آن سهیم شد تا همیاری با یار ی که قر ار بو د تا آخر دنیابا هم باشندو… داستان خیلی ساد ه و شاید هم خیلی پیچیده بو د یارش با تمام قو ا فر یاد می ز د ” ترا دو ست ندار م ” و نگفت که چر ا دو ست ندار د ؟ اگر دو ست نداشته چر ا پای به میدان عشق و رزی همسری نهاده ؟ و هز ار ان چر ای دیگر و همه اینها حر فها را به گر دن همان هند و انه لعنتی سر بسته انتخاب در از د و اج می گذ اشت بینو ا هند و انه که چقدر مظلو م شده است آخر چر ا هندو انه ؟ هند و انه که اگر سمبل ز ند گی ز ناشو ئی باشد باید همه حر فها تغییر کند مگر پو ست هندو انه سبز نیست کلبه ای که پو سته آن سبز یعنی ر نگ صفا باشد ترس دارد ؟ مگر هند و انه که سر ش باز می شو د چه ر نگی اند ر و ن دار د ؟ قر مز همان ر نگ عشق مگر نیست خانه ای که بیر و نش نمای صفا باشد و در و نش نمای عشق باشد مگر تر سی می تو اند داشته باشد ؟ این هند و انه ز یبا مگر طعمی جز شهد و شیر نی دارد ؟ هند و انه خو ب مگر هند و انه شیر ین نیست شهد عشق و ز ناشو ئی مگر نباید شیر ین باشد ؟وسط آن همه قر مزی تخمه های سیاه هند و انه هست همان تخم هند و انه هائی که هیچکس حسابشان نمی کند مگر سمبل دلخو ر یها و نار احتی های ز ند گی که در شهد قر مز گاه گاه پر ا کنده می شو ند نمی تو اند باشد ؟ پس چر ا از دو اج ر ا به این هندو انه پر از نشانه های ز یبا نسبت داد ه اند ؟ بگذ ر یم این تو همات من تمامی ندار د اما به اشکهایش می اند یشم به او که فکر می کند تمام شد حالا داغ ننگی به نام طلاق را بر گر دن شناسنامه دارد می اند یشم او که از همین امر وز از نفیر ز شت و پلید ” بیو ه ” هر اسان است می اند یشم طلاق سخت است اما در روز گاری که از د و اجها و عشقها و حر فها بیشتر طعم ظاهر سازی دار د مگر طلاق اجتناب نا پذیر نیست ؟ طلاق ثبت شده در شناسنامه که بدیهی است بدا به حال طلاقهای خامو شی که در بسیاری از کنجهای خانه های شهر من و تو مو ج می ز ند همان طلاق خاموش ی که یار را بی هیچ کو ر سو ئی امید در چشمهایش مر تبا نظار ه می کنی بیا بیاند یش ز ند گی باید ادامه داشته باشد یاری که گفت دو ستت ندار د را رها کن بهر چه امیدی در این خانه نشسته ای ؟ بهر چه از داغ طلاق و حشت کر دی ؟ می دانم از آن داد گاه هو لناک طلاق در هر اسی ؟ از هز ار ماجر ای ز شت چو ن مهر یه و نفقه بی زاری می دانم که از تصمیم گر فتن بر ای تو و آن که ر و ز گاری بر ایت یار بو د توسط حاجی آقائی ناشناس بی زاری اما قدری بیاند یش اگر تصمیم به ر فتن و جدا شد ن گر فتی این را بخاطر داشته باش
ز ند گی آنقدر کو ته است که حیف است بی عشق ز یستن کنی
ز ند گی آنقدر کو تاه است که حیف است با دلر نجاند ن و بی مهری یار آن را تباه کرد
ز ند گی آنقدر کو ته است که فر صتها و آد مها و عاشقها و معشو قها و اقعی به هم خو اهند ر سید
ز ند گی آنقدر کو تاه است که نباید عشق را با طعم حساد ت و نفر ت و تو هین و تز و یر در آمیخت
ز ند گی آنقدر کو ته است که شکستی و جو د ندارد همو ار ه باید ر و به جلو حر کت کر د
و ز ند گی آنقدر کو ته است که حیف است چشمهای پر اشکت را کسی پا ک نکند
ز ند گی خیلی کو ته است که بخو اهیم کلبه و ماو ای عشقی را فدای کاخ پر تز و ی و به اصلاح آرام کنیم
و می گو یم شاید و قتی دیگر ….

عشق آید که خو اهد آمد باو ر کن عشق توی قصه ها نیست همیشه بو ده همه جا و همه ز مان

اشتباه نکن! من گدائی عشق نمی کنم

می 24, 2008
آخر به کدامین گناه؟
آخر به کدامین گناه؟ magnify
صدای تر مز شدید اتو مو بیل همه سر ها را به آن سوی بر گر داند اتو مو بیل سفید آخر ین مد لی بو د که جو انکی آن را رانند گی می کر د و در جلو ی اتو مو بیل پیر مر دی ایستاد ه بو د که عینکی تیر ه بر چشم داشت پسر ک گستاخ با بی حر متی هر تاز ه به دو ران ر سیده ای بر سر پیر مر د فر یاد کشید
- مگر نمی بینی ماشین را ؟ مگه کو ری ؟
پیر مر د لبخندی ز د و جو اب داد
- مگر نمی بینی ؟آره کو ر م
پسر ک باز با بی نز ا کتی گفت
- آخر چر ا تنهائی از خیابان ر د می شو ی ؟ آخر آد م کو ر بی هیچ کس بیر و ن می ر و د ؟
و ر اهش را کشید و ر فت و من دستهای پیر مر د را گر فتم تا از خیابان ر د شو د و شاید من تنها کسی بو د م که نجو ای غم آلو د پیر مر د ر ا شنید م که گفت
- آد م کو ر بی کس بد و ن هیچ کس بیر و ن باید ر و د!!

ر و ز ها و شبهای ز یادی را چو ن آن پسر ک از خو د ر اضی گذ ر انده ایم در حقیقت آن جو انک تاز ه به دو ر ان ر سید ه بو د که هیچ کس و هیچ نداشت و تنها هنرش قضاو ت کر د ن عجو لانه بو د او نه مر د را دید نه عینک تیر ه او را دید و نه چیزی از تنهائی های پیر مر د دانست او فقط در یک و اکنش شیمیائی غریزی قضاو ت کر د یک قضاو ت عجو لانه و این کاری است که همه ما به گو نه ای انجام می دهیم و خو د من هم بار ها گر فتار این قضاو ت عجو لانه شده ام…… در و ر ای صفحات اینتر نت و در نغمه های مختلف این دنیای بزر گ که جهان ما را تبدیل به دهکد ه کو چکی کر ده است مو ر د نقد گر فته ام بهر حر فی و شاید عکسی و شاید کامنتی و شاید … نمی دانم چگو نه تمام قضاو تی که از من می شو د از و ر ای چند تکه پار ه کلام من است ؟ چگو نه آن ناخدا از یاد می ر و د ؟آن ناخدائی که گوشت داشت و پو ست داشت و دل داشت و ز بان داشت و حر فها ز د و دلبر را به او ج می دید و از همه چیز گذ شت تا دلبرش آرام گیر د او گفت از دلبری که عشقی بو د که ز مان در مقابلش بی معنی شد آن ناخدا ئی که هم دیو ار شد و هم دیو اری نخو است بشو د آن ناخدائی که تر نمهای بسیار در کتابهایش بر ای او و عشق و معشو ق زد و لی به یک بار ه همو ار ه مو ر د انتقاد قر ار گر فت مغضو ب شد چو ن گفت
اگر بار ان به کو هستان نبار د به سالی دجله گر دد خشک ر و دی
ناخدائی که گفت بی مهری نمی تو اند اند یشه الهی باشد کلام مو لانا ز عشق است پس با بی عشقی نمی تو ان مر ید او شد و حالا به یک بار ه باز مو ر د نقذ قر ار می گیر د و باز نغمه همیشه و همیشه و تا ابد بد ر و د را می شنو د آخر چر ا ؟ تا به کی قضاو ت عجو لانه ؟ تا کی طعنه ز د ن ؟ آخر چر ا اند کی از آن کاخ تنهائی بیر و ن نمی تو ان آمد ن ؟ چر ا نمی تو ان اند کی مبار ز ه کر د ن ؟ اند کی دلداد گی ؟نه بر ای من ؟ بلکه بر ای خو د بر ای ز یستن بر ای قبو ل ز ند گی بر ای قبو ل مسئو لیت  و… نه قصد م گد ائی عشق نیست اما همو ار ه بی محکمه محکو م شد نهایم سخت می آز ر د مرا آخر به کدامین گناه ؟

یادته؟

می 22, 2008
یاد ته؟
یاد ته؟ magnify
توی این دنیای تنهائی ما که هر کدام بهر دلیلی سر گر دان طلبی ز دلیل تنهائی می کنیم خو استم لحظه ای و د می از یاد نبری که چر ا تنهائی کر دیم پیشه ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم بهر عشق حو ا به سر شاخه طو بی آو یز ان شدیم و پر دیس خدا را بهر طلب یار رهایش کر دیم یاد ته؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم که بهر خاطر یار با نیر وی ایمان و سط یک دشت بزر گ یک کشتی ساختیم به امید آن که طو فانی بیاد و من و تو و او را ببر ه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم بهر امید به یار به نیر وی ایمان بهر عشق و دلداد گی به آتش ز دیم و از یاد بر دیم که اگر یار باشه و ایمان باشه آتش هم می تو نه که گلستان بشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم می تو ان بهر یار و دلداد گیهاش چو بمو ن می تو نه که اژد ها بشه و دلمو ن در یا بشه بز نیم به در یا و از میان در یا بر یم که یار مون می گه بر و بهر عشق من هر چی امکان می تو نه داشته باشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بردیم می شو د به امید یار و بهر خو است ما و مهر او ن دست بکشیمن به چشمهای یک بچه کو ر آنها را بینا بکنیم آر ه یادمو ن ر فت که به عشق است که کو ر می تو اند بینا بشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بردیم نگاهی بکنیم به آن کو ه بلند به این در یای بزرگ به آن جنگل سبز و از یاد ببر دیم یک سر ه طعم نان خانگی و عطر بوی گل سر خ چر ا راه دو ر بر یم آفتاب طلائی را کی یاد شه ؟یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم که آدم باید آد م باشه مثل آد م در پی مهر و محبت بهر دل عاشق بی قر ار بشه یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که طعم بو سه از یاد مو بر فت هر چه بو د طعم بغض و کینه بو د که از دلمون به ر و ی لبهامو ن نشسته بو د یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که آن ابر روی یار آن چشم سیاه بادو می را از یاد ببر دیم و بهر چشم هم چشمی سر هم کلاه گذ اشتیم و اسمش هم گذاشتیم “ز ر نگی “خو د مو ن گو ل ز دیم یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد بر دیم عشق بازی چی بو د ؟ هوس بازی را جانشین سین عشق و رزی کر دیم و بس از یاد بر دیم حر یمی بو د و عشقی بو د و تحملی و بهر دلی صبری بیاد و نه این که فقط بر یم فقط بر یم بعدش هم مثل یک دستمال کاغذی همه چی یاد مو ن بر ه بنداز یمش آن دو ر دو ر ا یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که همه ر و شن فکر شد یم منو ر افکاری ما از مو لانا و حافظ و سعدی و فر دو سی فز و نی می گر فت دیگه کسی را قبو ل نکر دیم و مر تب پند کر دیم و پهن کردیم بساط عاقلی و عاشقی یاد مو ن بر فت دلداد ری یاد مو ن بر فت یاد ته ؟
تنهائی و قتی آمد سر اغمو ن که از یاد مو ن بر فت عاقلی و شجاعت حر فی دیگر است تز ویر و ر ویر یا حتی اگر قشنگ باشه مفت به خدا یاد ته ؟
یاد ته ؟
یاد ته ؟
آه تا کی یاد مو ن بر ه ؟
بیا این شبهای قشنگ با این بدر ماه از یاد نبر یم آد می بو دیم و عاشقی بو دیم  هر چه بو د دلیل تنهائی بخاطر جدائی عاشقی و آد می ما بود و بس

اختیار و عشق

می 21, 2008
وآنگه که او اختیار کرد
وآنگه که او اختیار کرد magnify
او تنها ئی را نخو است در پر دیس بزر گ هم بی یار ز یستن کم از ز ند گی در دو ز خ نبو د و این گو نه بو د که از خداو ند تقاضای همد م نمو د همد می بر ای او آفر یده شد همد می که در کنارش آرام گیر د و ر ه به سوی آرامش و لذت نهد و پر دیس بر ایش بوی بهشتی  حقیقی دهد که هموار ه در او ج لذ تها باید باشد او به همراه یار در پر دیس ز یستن را آغاز نمو د اما شیطان عاشقانه های آن را نتو انست بیند او را گو یند فر یب داد (آری گو یند فر یب داد) و آد م بهر دل حو ا میو ه ممنو عه را از در خت طو بی رهانید تا در دست یار آرام گیر د شیطان با لبخندی دهشت انگیز خبر از مجاز ات داد آد می پیش پر و ر د گارش ر فت پیش او بی نهایت بخشنده که او ر ا بهر جانشینی خو د آفر یده بود و از ر و ح خو یش در او دمید آد م مغمو م بو د او به حو ا می نگر یست اما یار بر ایش چنیان عزیز بو د که حاضر به هر مجازاتی شد حتی اگر مجاز ات از سوی بخشنده تر ین باشد پر و ر د گار او ر ا فر مو د که به عالم خاکی باید پای نهد آنجا که خیر خداو ندی با شر شیاطینی در ستیز ند آنجا که نوربا تار یکی نبر دی هو لناک دارد آنجا که ر و ح آد می است که مابین اجسام آد می فر ق خو اهد گذاشت و ر فتن به چنین دیاری بر ای آد م که در پر دیس زیستن را آغاز نمو ده بو د بس سخت آمد دل نگر ان شد به دل مر اجعه کر د آنجا که پر و ر دگار ش حضو ر داشت پر سید
من چگو نه در آن دیار تو انم زیستن را ادامه دهم
پر و ر دگار پاسخ داد
با دو سلاحی که در اختیار تو قر ار داده ام
آد می مغمو م بو د نمی تو انست تشخیص دهد مهر بان آفر یننده از چه سخن می گو ید و بار دیگر پر سید
پر و ر د گان من ! از کدامین سلاح سخن گو ئی ؟
پر ور دگار گفت با همین سلاحی که پر دیس را به آنان تر جیح دادی
و ز مانی که عجز آدمی از ندانستن را دید ادامه داد
تو بهر عشق حو ا به شاخه طو بی نز دیک شدی عشق حو ا تر ا از همه نعمتهای بهشت بیشتر ار زش داشت سلاح او ل تو عشق است با عشق می تو انی همو ار ه به من نز دیک شوی راه ر سیدن به من عشق است هیچگاه عشق را از یاد نبر پر دیس با تمام نعمتهایش بی عشق بر ای تو هیچ نبو ده است و تو عشق را به آن تر جیح دادی پس هر جا با عشق بر ای تو پر دیسی است
آد م لبخندی به حو ا محبو ب زیبا ر و یش زد و پاسخ داد
آری پر و ر د گار مهر بانم و سلاح دو مم چیست؟
پر و ر د گار فر مو رد
سلاح دو م تو ” اختیار” با اختیار است که می تو انی هم بدی را بر گز ینی و هم خو بی از آن تو خو اهد شد شیطان با هیچ ترس و تز ویر و نیر نگی و وعده لذتی و نمی تو اند ترا بر انگیز د که مجبو ر به ار تکاب گناهی شوی ند تو انسانی جانشین من هستی پس اختیار داری تا خو د بر گز ینی آنچه شایسته تو است پس به یاد داشته باش  عشق اختیار کنی و با اختیار عشق و رزی
و آد می رهسپار جهان شد…………….
سلطان جهان گنج غم عشق به ما داد
تا ره به این و ادی و یرانه نهادیم

پر و ازی کن

می 20, 2008
پر و ازی کن magnify

می تو ان نشست و نگر یست به اند ر و ن خو یش با نغمه شو م غصه پای در دل آن که گو ید هیچ راهی نیست لیک من گو یم بر خیر نبین و پر و ازی کن
می تو ان نخندید بهر دل غمگین نشست و گر یست من می گو یم غم بر ای چیست ؟ غم مال تو نیست بر خیز و نکن گر یه و پر و از کن
می تو ان در تنگناهای و حشت و محد و دیت خو د را خوش کر د به جر عه ای آب سخیف ز در یای کبیر من می گو یم بر خیز و غو طه و ر شو در بی کر ان و غر قه شو و باز پر و ازی کن
می تو ان گفت نشنو و بهر دل خو د کر باش با پند ناصحیح حکیم دیو انه دو ر ان  که تر ا گو ید باید عاقل بو د نبو د عاشق و شیدا من می گو یم هیچ نگو و هیچ نشنو دل بد ه و عاشق شو و پر و ازی کن
می تو ان بی حر کت ماند درافلیجی ز وحشت می تو ان دست گد ائی بهر رو زی اند ک در از نمو د پیش هرنا کسی من می گو یم بر خیز و بجنگ و خو د بخو ر زآنچه خو د بر داشته ای و پر و ازی کن
می تو ان با لبانی خشک ز دو ری لبخند و بو سه و ر د های جعلی ز مز مه کر د می گو یم بر خیز و هیچ نگو لبخندی ز ن و لبان ر ا با بو سه های گر می به مهمانی لبخند ها ببر و پر و ازی کن
می تو ان طعم نو ازش یار را از یاد بر در فت در تن حجاب خو د ساخته ز محر و میت و معصو میت کاذ ب می گو یم بر خیز و بر هنه شو و در آغوش گیر یار دیر ین ودر او ج تمنا خوش بز ی و پر و ازی کن
می تو ان عشق بازی را از یاد بر د و جاهلانه خو اند و فر یاد ز د عشق مال قصه و افسانه ها است و من می گو یم بر خیز و عشق بازی کن با کل جهان در یک خلو ت خنکای شهر زیر عطر گل سر خ با ز یبا صنمی که ز یبائی با او شد معنی و پر و ازی کن
می تو ان جعلی بو د و پشت دیو ار ه اسم و عنو ان و پشت اد عای عر فان و یا سو دای فیلسو فان جعلی عشق را نفی نمو د در حصار ز مان مد فو ن شد من می گو یم بر خیز و به دو ر افکن این عار ف و فاضل و فیلسو ف جعلی عاشقی کن و پر و ازی کن

می تو ان پنجر ه را بست و ر و یآن دیو ار کشید و یا ندید تصو ر کر د که در ز ند انی  که ز نفر ت و در و غ تر ا  حافظ است من می گو یم بگشای پنجر ه را بنشین با گیسو ان آو یخته با لبخندی که عشق و ایمان و امید د هد به دل ما و فکر کنیم  و فر یاد ز نیم پر و ازی کن

خفته فر یاد دیگرم

می 19, 2008
خفته فر یادی که باز فر یاد ز دم
خفته فر یادی که باز فر یاد ز دم magnify

سالها است که خفته فر یادی تر نم کر دم خفته فر یادی که فر یاد شد و فر یادی که آوا شد و آو ائی که عشق را ز مز مه کر د و….باز نگاهی به آن دو ختم و به همر ا ه او امر وز م ر ا مشق کر د م خفته فر یادم این گو نه با لفظ ” گفتم ” تر نم شد و این باز خفته فر یاد م را با لحن ” گو یم ” تر نم کر دم

گفتم

آنگه دیدمش فهمیده ام غنچه ای در شو ر ه ز ار ز ند گی باز می کند

گو یم

امر و ز دیده ام ز ند گی نیست شو ر ه زاری و هر روز غنچه ای باز می شو د در این بو ستان

گفتم

دانستمی این نو گلم رازی آتشین در دل شکو فا می کند

گو یم

رازی نیست عشق و عاشقی که گفت باید پنهانش کنم این ندای جاو دان؟

گفتم

دل را بگفتم باز آسان نباز ای بی و فا

گو یم

ای دل باز آسان باز و بشکن در ز ند گی عاشقی کن ای با و فا

گفتم

پاسخم داد آن افسو ن چشم است که ما را هد ایت می کند

گو یم

افسو نگری با چشم او ما را چه ر سو ائی بکرد و سو ز اندنم و ر هایم نی کند

گفتم

دست را محکم گر فتم تا یاو ر شد از بر ای پوشش راز مان

گو یم

دست را ر ها کن تا فاش کند دل هر د م این اسر ار پنهان و آشکار

گفتم

بی نو ا می لر زد در نز د او راز دل آشکارا می کند

گو یم

بی نو ا لر زید نمانده پنهان ز او هیچ نا آشکار لر ز ش دست از بر ای لر ز ش قلب بو د و ر و حمان

گفتم

چشمها را خیر ه دو ز م بر ز مین تا ناگه نگردد آشکار زار احو المان

گو یم

چشم نتو اند که پنهان کند حال و ر وز زار عاشقم و دل پر عشق و بی رازم به هیچ انگاشت و رفت و رفت

گفتم

بی حیا نتو اند خیر ه به یار او هم راز دیده پنهان نی کند

گو یم

خیر ه شد افسوس این خیر ه را خیر گی خو اند و شکست دل و پنهان شد و ر فت و ر فت

گفتم صد تکه ای که گفته ای قلب من است بی آبر و می تپد دم به دم

گو یم

بد م ای آشفته پار ه بی آبرو گر همچنان دار ای مجالی و تو انی باز دم و دم

گفتم

گو ئی این پار ه پار ه هم این گو نه یار یاد می کند

گو یم

همه گو نه یاد کر دیم با این پار ه پار ه افسوس که یارما نشنید و ندید و نخندید و ر فت و رفت

گفتم

پر سی چرا زر د ر خ شده ای آشنا

گو یم

ز ر د ر و ئی مال ما شد که بهر قهر یار و این فکر و خیال که با او نداشتم هیچ کنجی پر و فا لحظه ای

گفتم

گفتمت از بر ای او ست که بینم چه ز و د بیگانه ای را هم سنگ آشنا می کند

گو یم

نیست تعجب که در چر خ گردون سنگ سهم ما بو د و هم آشنائی با دگری در گو شه ای بی خیال

گفتم

بار الهی ! ز ین شکسته دل و دست لر ز ان و ز ر د ر و یم نبر د م شکو ه ای

گو یم

شکسته دل ما و دست لر ز ان و ز ر د ر و یم کنو ن گشت سیه از غصه هجر و دو ری بی هیچ شکو ه ای

گفتم

آنچه مرا در عذاب است که این خفته فر یاد در سکو ت دیگر چه با ما می کند

گو یم

دانستم و دیدم که این خفته فر یاد سو زد و دیو انه ساز د ولی عاد ت نمو دم ندار م هیچ شکو ه ای