کاش بارانی شو یم

کاش بارانی ببارد
کاش بارانی ببارد magnify
آسمان ابر ی است نسیم ز یبا با من همراه است حس خو بی دار م آه نسیم …آیا بارانی خو اهد بارید ؟ دلم بر ای قد م ز دن زیر باران تنگ است دلم می خو اهد بوی نم خاک را با تمامی و جو د استشمام کنم فکر می کر د م تنها من به باران نیاز دار م اما ….
به خیابان می ر و د مر دی فر یاد می ز ند صدای او ر ا می شنو م بر می گر د م حس می کنم با کسی در شدید تر ین نزاعها است  اما او با همراهش حر ف می ز ند همر اه او به نظر بانویش می آید مر د فر یاد ز نان و با چشمهای خشم آلو د می نگر د و بانو به آن سوی دیگر می اند یشد شاید به گذ شته دو ر می نگر د که این فر یاد ها تر نمهای عاشقانه بود….
باز قد م می ز نم در جلوی باجه ر و ز نامه فر و شی به جر یده ها می نگر م همه جا خشو نت و نفر ت و تهدید است حتی در ر وی جلد ر و ز نامه های و ر زشی هم اخبار عجیبی می خو انم هنو ز داستان قتل همسر آن فو تبالیست است و ز نی که مد عی است که بخاطر عشق این جر م را به گر د ن گر فته است بخاطر عشق ؟ کدام عشق قتل بانوی دلداده را تجویز کر ده است ؟ آن دگر ان که ر و زی مر بی و باز یکن بو د ند در داد گاه تا آنجا که می تو انند پر ده دری می کنند هر دو ور زشکار هر دو مد عی تحصیلات و کمالات و هر دو سر مر بی محبو ب تر ین تیم ایران این گو نه صحبت می کنند ؟ در ادامه حبس کار شناس داو ری و… این ر وز نامه ها حتی ورزشی هم ز خشم صحبت می کند
دختر ان ر ا می بینم همه آنهائی که تا پسر کی را از دو ر می بینند خیلی ز و د لبخند خو د را فر اموش و اخم ر ا جانشین آن می کنند پسر کی از دو ر در بهر ز یبا تر نمی است دختر ک نیز او ر ا از دو ر می بیند اما هنگامی که از کنار هم ر د می شو ند روی بر می گر دانند چر ا ؟….
به مر دمان می نگر م چهر ه های عبوس و اگر فر یادی است بهر خشم است در جنگل آهن قر اضه های خیابان اتو مو بیلان به هیچ کس ر حم نمی کنند حتی به پیرزنی که و حشت ز ده بر روی خط عابر پیاده ر حم را می جو ید …
چهر ه ها خاکی ز خشم دار د لبخندی و ر حمی و اند کی انصاف ؟
کاش بار ان ببار د بار انی ز لطف که همه چهر ه بشوئیم شاید در طر او ت بار ان دگر آن مر د بر بانویش فر یاد نز د در ر و ز نامه چهر ه فو تبالیستی با لبخند بزر گ در کنار بانو یش خو د نمائی کند مر بی تیم ملی در داد گاه نباشد بر ای ر د شدن پیر ز ن مهر بان از روی خط کشی صف ماشینها بایست دختر کان لبخند به پسر ان هد یه دهند پسر ان با دیدن این لبخند نگاهی ز عشق و نه هو
س نثار شان کنند کاش به ر و ی هم نگاه کنند نگاهی ز عشق و با بانگی ز دلداد گی
کاش قدر بدانیم به پر ند گان می نگر م هنوز صدای ز یبایشان شنیده می شو د به یاد شعر خو اجه می افتم همان شعری که در ز یر قد م ز دن و خیس شدن زیر بار ان تر نم می کنم
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که اینکار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که بر هر سر بازار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
جز عشق نماند
جز عشق نماند

6 نظر to “کاش بارانی شو یم”

  1. الهام می گوید:

    سلام .

    کامنت بسیار زیبایی بود.

    حیف که آدمای این زمونه دوست ندارن زیر بارون قدم بزنن و اونو حسسش کن !

    همه یه چتری واسه خودشون ساختن تا با اون چتر خودشونو تو دنیای کوچیکشون زندونی کنن !

  2. اردشیر می گوید:

    آخ نا خدا، نا خدای من…مدت هاست باران نیامده! آسمان را چه شده است؟!
    می بینی نا خدا، حتی ابر هم در آسمان می آید، از آن ابرهایی که می بینی و می گویی هر لحظه ممکن است ببارد، ولی آسمان بغضش را فرو می برد و باد ابرها را با خود خواهد برد و ما از قدم زدن زیر الطاف آسمان محروم می مانیم.
    کاش یک باران حسابی ببارد، از همان باران هایی که وقتی می بارد او را با خود می آورد. از همان باران هایی که زیر آن خیس خیس شویم و بلند بخندیم و آخر سر بگوییم: بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز…

  3. بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز... | رویای آریایی می گوید:

    [...] نوشت: این چند خط را دیروز زیر مطلبی در وبلاگ ناخدا به عنوان کامنت گذاشتم. یکهو هوس کردم روی وبلاگم [...]

  4. رویا می گوید:

    چترها را بايد بست.
    زير باران بايد رفت.
    فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
    با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
    دوست را، زير باران بايد ديد.
    عشق را، زير باران بايد جست.
    زير باران بايد با زن خوابيد.
    زير باران بايد بازي كرد.
    زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
    زندگي تر شدن پي در پي ،
    زندگي آب تني كردن در حوضچه “اكنون”است.

  5. مريم می گوید:

    آسمان شو، ابرشو، باران ببار ناوه چون بارش بود نايد بکار

    آب اندر ناودان عاريتی است آب اندر ابر وباران فطرتی است

    جان شو، ازراه جان، جان را شناس يار بينش شو، نه فرزند قياس

  6. بهزاد می گوید:

    تورج جان مدتی بود اینجا ننوشته بودم. اینقدر نوشته ات گیرا بود که من را به وجد آورد. همیشه فکر می کنم آداب عشق ورزیدن و محبت کردن خیلی ساده است. یک لبخند ساده. گذشت از خطاهای یکدیگر و فرصت دادن به همدیگر. ای کاش که باران مهربانی ببارد. ای کاش.

يك پاسخ برايش بگذاريد