- تا کجا می تو ان رفت؟
-
او مر ا به یاد جو انیم می انداز د در تمنای پر عشق و در جاو دانگی عشق به یاری و نو گلش که او نیز در دو ر اهی های این ر وزگار می پر سد مگر عشق را می تو ان در غیر رو یا و افسانه نیز یافت ؟ داستان این دو دلداده را چندی است می شنو م و سخت در ز یبای عشقشان خشنو د م دو ست دار م هر د و به عشق بر سند و عاشق بمانند و در این عشق و رزی به این باو ر بر سند که آری می تو ان به عشق ایمان داشت و سخن از دو ری و دلتنگی به دو ر افکند و همیشه پر امید بود هر دو را چو ن فر ز ندم آیلی دو ست دار م و به هر د و گفته ام پسری و دختری در کنار آیلی دار م پسر م صبح ز من پرسید تا کجا پیش ر و م ناخدا ؟ تا کجا تو انم به او بگو یم این ر و یا نیست بلو ا نیست دکان بهر ریا باز نکر ده ام ؟ گفتم تا آنجا که باو ر کنی به باو ر ها به باو ر هائی که چو ن تر نم به آن سیه چشم معشو ق دلدار ت گفتی تا آنجا ر وی که معشو ق باو ر کند آری تو دنیای دگر بر روی او باز کنی حتی در کشا کش ر وز گار دو ری باشد و هجر لیک باو ر کنید می تو ان عاشق شد و می تو ان عاشق ماند و می تو ان بی تو قع ز تو و ز من عاشق ما شد و فر یاد شو ق کشید و پسر م باز پر سید چه کلامی تو ان گفت که باو ر را بهتر نمایان ساز د؟ می دانستم نباید باو ر را به کلام آلو ده نمو د شاید این باو ر نقش بسته بر روی کاغذ شعاری و بلو ائی بهر خو د فر و شی و خو ش جنسی خو د شود اما کلام پسر م نتو انست بر ای ناخدا قو ائی بر ای نگفتن باقی ساز د به همین دلیل گفتم فر یاد کش و بلند گوی
من نتر سم و نگو یم ز ترس
ترس کجاست؟زمانیکه من حامل عشق و دوستی انسانها هستم.
من نفر ت را به دو ر خو اهم افکند
نفرت کجاست؟وقتی که من حامل بخشش و گذشت هستم.
من به کلام و ر فتار شک نخو اهم کرد
شک و تردید کجاست ؟زمانیکه قلب من جایگاه ایمان است.
ایمان دار م با ایمان گو یم که اشتباه نکنم
اشتباه کجاست؟وقتی که من حامل حقیقت هستم.
ز حقیقت گو یم که نو میدی بر من کار گر نشود
نومیدی کجاست؟زمانیکه من دنیایی از امید هستم.
آنگه که ز امید پر گشتم من ز تار یکی نباید تر سید
تاریکی کجاست؟وقتی که من حامل زیباترین ستاره های پر نور هستم
نو ر در بر گیر م و فر یاد ز نم که عشق خو اهم و ر زید
عشق کجاست ؟ آنجا که همه نیت و خیر م بر ای او نه بهر تمنای خو یش باشد بی ز مان و بی مکان
آنجا که گو یم ” اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است”
آری پسر م تا بی کر ان تا بی ز مان
عشق ” تا ” ندار د
آری باور این است

آوریل 30, 2008 در t 5:34 ق.ظ |
خداوند عشق است و عشق خداوند.پس تا بی نهایت خدا باید عشق ورزید.نپرسیم تا کی؟”تا” ندارد.واقعا ندارد.
ناخدا عکست با آیلی فو ق العاده است.عشق بی نهایت تو چهره هر دو تان کاملا مشهوده.بی نهایت عشق زیبا
آوریل 30, 2008 در t 7:01 ق.ظ |
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که اینکار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که بر هر سر بازار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
.
.
.
مرسی پدر
آوریل 30, 2008 در t 7:38 ق.ظ |
چون زليخا در هواي يوسفي عشق بحري آسمان بر وي كفي
گر نبودي عشق بفسردي جهان دور گردونها ز موج عشق دان
مولانا