Archive for مارس, 2008

داستان آن شام خاطره ای

مارس 30, 2008
آن شام خاطره ای magnify

یک بازی اینتر نتی مرا به خاطره ای نه چندان دو ر پیوند ز د دو ستی بسیار شاد و غیر منتظره دارم اجازه ندار م اسمش را بگذار م چو ن مجبور می شو م لینک هم بگذار م اما اجازه این کار را به من نداده است او در یک شب نو روزی به دیدار برادر بزرگ می رو د و به یک باره طراح یک بازی می شود او می خو اهد از بین دو ستان مر د در مو ر د چگو نگی پختن یک غذای مبتکرانه نظر خو اهد و نمی دانم چرا من در حوزه انتخاب او قرار گر فتم با تشکر از این انتخابش دو ست دار م خاطره ای در این باره گو یم سالهای طو لانی است که آشپزی را دو ست دار م نمی دانم چرا آشپزی بر ایم اینقدر جالب بو د و از سالهای جو انی همو اره اهالی خانه پدری خصوصا مادر م را بخاطر این علاقه ام کلافه کر ده بودم نمی دانم شاید باید این علاقه بو جو د می آمد ز یرا گذر روز گار باعث شد که بار ها هنر آشپزی را خرج کنم سالهای اقامت در اروپا و به دنبال آن ز ندگی دو نفره با دختر م فر صتی برای تنوع و تفکر بر این مو ضوع بو د اما خاطره مهم من مر بوط به چند سال پیش میشود رو زی آیلی بر نامه کو د ک می دید و عمو پو ر نگ عزیز بی تو جه به این که همه بچه ها زندگی نر مالی ندار ند با اصرار به بچه ها تو صیه می کر د همین الان از پشت گیر نده ها بلند شو ند و به مادر شان در تهیه شام کمک کنند!! بی تو جه به این که در این سر ز مین بسیاری از بچه ها از نعمت مادر بی بهره هستند چشمهای غمناک آیلی را خیلی ز و د مرا به خو د جذب کر د و رفتم پیش او کمی بغض آلو د گفت بابا می توانی با هم شام در ست کنیم و من هم بی تحمل و با بغضی پنهان تر گفتم حتما آیلی گفت تو تنها مر دی هستی که غذا می پزی و عمو پو ر نگ نمی داند اما جو اب دادم نه دائی محمو د (آن مو قع دائی عزیزم ز نده بود)بلده اصلا خیلی از مر دها بلد هستند غذا بپذند و آیلی با بغضی دیگر ر و به عمو پو ر نگ کر د و نگاه عاقل اندر سفیهی بر او انداخت و گفت عمو پو ر نگ بچه ها می توانند بجای مامانشان به بابایشان هم کمک کنند و راست می گفت قرار شد غذا در ست کنیم از آن غذا ها که دائی محمو د در ست می کند یک غذای مکز یکی که دائی محمو دم بخاطر سالهای اقامتش در تکزاس بخو بی طرز پختن آنها را بلد بو د و ز مانی در ارو پا به من هم یاد داد با هم بپزیم و عکس آن را بر ای جناب پو ر رنگ بفر ستیم !! تا دفعه دیگر بگوید که بچه ها می توانند به بزرگتر هایشان نه تنها مادر شان کمک کنند اما….بهر حال با آیلی بلند شدیم گو شت چر خ کر ده با پیاز را سرخ کر دیم بعد نخو د فر نگی و ذر ت را با آن مخلو ط کر دیم و نمک و ادویه ز دیم وبعد این مایه را به کمک آیلی در تکه های لواش نر می تقسیم کر دیم و به شکل پیراشکی در آو ر دیم بعد آن را در ماهیتابه سر خ کر دیم و یک پیراشکی در ست کر دیم بعد با سیب ز مینی سر خ کر ده و کمی گو جه فر نگی و خیار شو ر یک بشقاب قشنگ در ست کر دیم و سالاد در ست کر دیم و بر ای دسر هم بستنی با تو ت فر نگی داشتیم بعد میزمان را چیدیم با هم از باغچه چند گل چیدیم سر میز گذاشتیم و شمع ها را رو شن کر دیم بعد لباس های مهمانی پو شیدیم کمی ر قصیدیم و بعد شام دو نفر ه زیر نو ر شمع و مو زیک آرام خو ر دیم و عمو پو ر نگ را از یاد بردیم و یاد گر فتیم که با عشق آشپزی کر دن غذارا خو شمزه می کند با عشق غذا پختن میز چیدن را آسان و با عشق غذا پختن بهتر ین راه بر ای فرامو شی بر نامه های بدو ن فکر کو دک است آن شب لبخند آیلی زیبا بو د و ما هم هنو ز مزه آن شام زیر دندانمان هست تجربه عاشانه شام ما را شما هم می تو انید تکرار بکنید مطمئنم لذت خواهید برد

شعله نباش

مارس 29, 2008
به تو می نگارم که چو ن رویا بودی به تو که در آتش شو ر یدگی و بی ریائی سو ختی و سو ز اندی به تو که به حقیقت زیستن که عشق است عشق نه اقرار که عبادت کر دی به تو که دانستی باید ز خو یشتن بیر و ن جست  وره به دیار عاشقی و بی پر و ائی گام نهاد باو ر داری به تو ئی که زیستن و پر و از کر دن و عشق بازی را یک به یک نعمت خالق عشق دانستی می نگارم و سپاس گو یم ز آنچه که خالق عشق به من داد مرا به دیار عشق بی مر ز
عشق بی زمان رهنمو ن کرد
من عشق می و رزم تا به بی نهیات تا به آنجا که باور کنم می تو انم عاشق بمانم تا به آنجا که اهریمن  ریا و درو غ و ترس سر خجلت در برابر زیبائی مطلق عشق فرو برد آری من عشق را بغل کر ده ام من حسر ت دیوانگی نخو اهم خو ر د من عاقلی را به دو ر افکنم عاقلی که مدعیان عاقلی مدعی داشتن آن هستند بدر و د ذهن پر سر و صدا سلام بر آگاهی سلام بر حضور و سلام بر تو ای عشق

من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان

__________________
دیوانه باش تا غمت عاقلان خورند
عاقل مباش که حسرت دیوانگان خوری

اگر می خو اهی پیژامه نپوشی؟

مارس 28, 2008
برای تو که نمی خواهی بخوابی
برای تو که نمی خواهی بخوابی magnify
دوست دار م به تو بگو یم
می دانی که ترا می گو یم تو ئی که می خو اهی ز آرزوها بچشی اما ز و د

آن را رها می کنی تو ئی که ز عشق می گر یزی روز گاری من نیز این گونه می اندیشیدم که عشق سر انجامی جز غم ندارد اما این غم را شیر ین می دانستم پر ز اسرار می دانستم و یک عمر غم این چنینی را به لحظه ای شادی نا آگاهانه تر جیح می دادم اما این بهار مرا باز هو ائی کر ده است قدری شیطنت می کنم به سفر رفته بو د م به سر ز مین سبزی که در کنار دریای آبی سکنی گز یده است به شالیزار ها نگاه می کر دم آنجا که عشق حکومت می کند آنجا که بانوی شالیکار به عشق روزی خانو اده با قامت خمیده سروری می کند نه در دیار ز ند گی که در دیار رویاندن افسوس که …به دریا می نگریستم به امو اج چشم دوختم و هر دفعه که مو جها می آمدند من نیز به سمتشان پر واز می کر دم عجب دیوانگی این مو جهای عاشق داشتند گو ئی می خو استند به من و تو بگو یند بهتر ین عاقلی همان دیوانه شدن است بهتر ین روز گار آدم توی همین دیوانگیها می گذر د همین دیوانگیها که پرواز خیال ما را می برد همین خیالهائی که باعث می شو د برویم آنجا که دو ست دار یم آنجا که هیچ کاری ممنوع نیست همان جائی که سر ز مین عاشقی است بیا یک جورهائی بهاری باشیم توی هر محدو ده و قالمرو ئی که هستیم بیائیم عاشق باشیم از آن عاشقهائی که بی بهو نه عاشقند بیائیم به دنبال عشق بر ویم بیدار و هو شیار و با دلی پر از شجاعت بیاییم دیوانه شو یم دیوانه در سر ز مین عاقلان تر سو یک جو رائی سر بز نیم به قلمر و بی پر و ائی مگر چه می شو د ؟ اگر پای به این سر ز مین بگذار یم دیگر خو اب معنی ندارد دیگر نباید شبها پیژامه بپو شیم تا بر ایمان قصه تعر یف کنند ما خو د مان قصه خو د مان را می ساز ی قصه جاو دانگی خو د مان را با هر بهانه ای نمی خو ابیم برای خو ابیدن وقت زیاده الان وقت بیدار یه توی این بهار توی آن سر زمین خیلی به این دیوانگی ها فکر کر دم به این دیوانگیهای صد در صد عاقلانه بهر آدمهائ که می خو اهند زنده باشند و ز ندگی کنند و عاشق بمانند برای آدمهائی که دیگر پیژآمه نمی پو شند خو دشان بر ای خو دشان تصمیم گر فته اند شجاع هستند اسیر حر ف بی معنی و صد من یک غاز و نصیحتهای بی معنی نمی خو اهند بشوند می خو اهند فر یاد بزنند می خو انند در یائی باشند آری بر ای تعو که نمی خو اهی بخو ابی می گو یم
بیا دیوانه شو
بیا عاشق شو
بیا فر یاد بزن شجاعانه از روی صداقت
باور کن جواب می ده

نگذار کسی تورا بخوابونه و بر ایت تعیین تکلیف کنه
قلبت و فکرت را به اجاره نده

عشق بازی بی بهانه

مارس 22, 2008

اولین ترانه
اولین ترانه magnify
سال نو مبارک!
خواستم که دو باره بنویسم و این آغاز نوشتن من در سال جدید است تا امر و ز که رو ز سوم سال جدید و دقیقا ساعت 5.18دقیقه صبح است و من باز دچار بی خو ابی شدم وسوسه نو شتن شروع شده است توی این چند روز تنها خوانده ام بعد از یک بی خو ابی عجیب به اینجا آمدم به یک باره حس کر دم که دلم بر ای نو شتن چقدر تنگ شده است گفتم که در این چند رو ز فقط خو انده ام و حالا ناخدا تورجی وقت نو شتن است این را هم بگو یم تنها یک کتاب را توی این دو و سه روز خو انده ام و آن حافظ بو ده است شب تحویل سال بر ای تمام آنهائی که دوستشان دار م تفالی زدم و الحق که خو اجه هم به من خیلی لطف داشت و زیبا گفت این تفال زدن در شب سال نو را دو سه سالی است که انجام می دهم که حدیث آن هم مر بو ط به دلدادگی های آن روز گار بو ده است اما امسال به عشق خاله مر حومم تفال می زدم او عاشق تفال بو د و با امیر پسر خاله ام کلی اشک ریختم و کلی با خاله حرف زدیم ولی آن چه که خو اندم همه زعشق بو د و همو اره ز عشق خواندم و به قول حافظ
مطرب عشق عجب ساز و نو ائی دارد
نقش هر نغمه که زد حال و هو ائی دارد
دلم می خو اهد همه این او ل سالی ز عشق دم ز نیم بیاییم دلمان را کمی صاف کنیم با همه آنهائی که با ما بوده و نبوده اند برای آنهائی که به ما بد کر دند دعای خو شبختی کنیم و ازه همه آنهائی که نتو انستیم خو بی کنیم طلب بخشش کنیم تو ی این عید دیدنی های عمدتا از سر اجبار کمی بیاندیشیم که چرا می آئیم و چرا می ر ویم می دانم خیلی از ما خسته ایم از این تکراریها اما بیائیم بر ای خو د مان تکراری نباشیم کمی حو صله اندکی تحمل و دلی پر عشق بدهیم این را جدی می گو ئیم و می دانم که شاید خیلی ها بگو ئید دلت خو شه ناخدا
اما هنو ز دلم خو شه به دلهای مهر بان شما به معر فتتو ن به عشقتو ن به آن لبخندتو ن به این برقی که هنگام دیدن شکو فه ها و یاسهای زر د توی چشماتو ن می بینم دلم خو ش است و می انم که این دلخو شی نه به انداز ه دلخو شی های سهراب سیری نیست که خر و ار ها است دلم می خو اهد همه ما از پیله تنهائی ها و خو د خو ر دنها و نا امیدیها و تر سها و نفر تها بیرون بیائیم دلم می خو اهد همه به دنبال این باشیم که چی هستیم نه این که کی هستیم باشیم دلم می خو اهد دیگر از عشق نتر سیم نا امید نباشیم و به آن که عشق را به ما داد نگاهی کنیم و بگو ئیم
خدایا سپاس که عشقت را اهیچگاه از من در یغ نداشتی
خدایا بدان که عشقم را هیچگاه در یغ نخو اهم داشت
او لین ترانه من در سال جدید مثل آخرین سال گذشته همان پیام را دارد
عاشق باش
عاشق باش
عاشق باش
بی بهو نه

آخرین ترانه

مارس 19, 2008
آخرین ترانه
آخرین ترانه magnify
سرانجام به آخر ین بر گ از صفحه دفتر چه خاطرات سال 1386 رسیدم و این آخر ین پست من در سال 1386 است و اگر عمری باشد شاید در سال 1387 ادامه رو نده در دلهای ناخدای باشم مد تی پیش از سوی دو ست نا ز نینم سر کار خانم هلیا بهرامی
دعو ت به آن شدم که از آرزو و اعتراف و دعا بگو یم مد تی این کار به و قفه افتاد که از این ر و همینجا از ایشان عذر خو اهی می کنم و لی تصمیم گر فتم از آر ز و هایم و اعترافهایم و دعاهایم در سال جدید بگو یم شاید بتو اند اند کی شما را هم در آنها سهیم کنم

آرزو: شاید بسیار به این کلمه فکر کر دم و آر ز و های بسیاری به ذهنم ر سید اما شاید بزر گتر ین آر ز و یم بر ای همه عشق است دو ست دار م هر خانه ای اگر مملو از عشق نباشد حداقل چند ی زآن را داشته باشد ز عشق که بعنو ان عطیه از پر و ر دگار مان بهر انسانیت آفرینشمان گر فته ایم عشقی که به و اقع خو د عشق باشد عشقی که نه ز مان و نه مکان و نه مقدار و یا به قو ل ناز نینم ” تا” نداشته باشد عشق به همدیگر به انداز ه ای که هر لحظه با علم حضو ر باز در فر اق هم بسو ز یم عشقی که خو د عشق یعنی محبت بی ریا و تظاهر باشد این آر زوی اول من است

آر زوی دو م من خو شبختی بر ای همه است حتی آنهائی که به من بد کر ده اند دو ست دار م که خو شبخت شو ند دو ست دار م آنقدر خو شبخت شو ند که دیگر هر گز مجبو ر نباشند بدی و ر یا و تز ویر و در و غ کنند و گویند خو شبختی بر ای همگان آر زوی دو م من است

آرزوی سومم بر ای ایران ز مین است سر ز مینی که به آن عشق می و ر زم در سالگر د ملی شدن نفت امیدوار م همو ار ه این مملکت در جاده سعادت و خو شبختی و اقتدار و عشق ر و د و از همین جا در چنین رو زی به روح فر ز ند دلاو ر این خاک و بو م دکتر محمد مصدق در و د می فر ستم خو شبختی ایرانم آر زوی دیگر من است
و….

اعتراف: باید بگو یم که از بعد انسانیت همو اره با کمبو د های مو اجه بو ده ایم از بعد صداقت و راسخی در کلام و نو شته هایم با مشکل مو اجه شده ام آنقدر که ز عشق گفتم و نو شتم عاشقانه نبو ده ام و این اعتراف را باید نمایم و به قو ل دو ست عزیزم کاپیتان پیر نمر ه خو بی نمی تو انم در و ادی انسانیت و صداقت به خو د دهم . باید اعتر اف کنم سعی کر ده ام که عشق را منتقل کنم اما در پاره ای از مو اقع شکست خو ر ده ام . باید اعتراف کنم اگر با هجر ان عشق مو اجه شده ام به این دلیل بو ده که در و صل شکر گز ار نبو ده ام اعتر اف می کنم که شکر گز ار عشق به انداز ه کافی نبو ده ام و…

دعا:با حداکثر تو انی که از صداقت و عشق دار م دعا می کنم
بر ای خوشبختی تمامی فر ز ندانم همه فر زندانی که ممکن است چو ن آیلی فر ز ندی که نامش را در شناسنامه دار م نامشان را در شناسنامه ام نداشته باشم و لی دو ستشان دار م بر ای همه دعا می کنم و از پر و ر دگار بر ای آنها اعتماد به نفس و عشق و سلامتی خو اهانم

بر ای تمامی همراهان همه آنهائی که به همراه من در کشتی عشق نشسته اند نظار ه گر رقص زیبای عاشق دلان هستند شجاعت و مهر و دلخو شی خو استار م بر ای همه ز نان و مر دانی که در پهنه گیتی در ر و به ر وی سفر ه هفت سین نشسته اند عشق می خو اهم دو ست دار م همگی دستهای یار خو د را گیر ند به سن تو جه نکنند به فر ز ندان کو چک و بزرگ و شر م حضور آنها دفت نکنند به دنبال رسوم نا آگا هانه ای که عشق و ر زی و بوسه و نو ازش را با کلمات ز شتی نظیر ” لوس بازی ” و ” بچه بازی ” و ” ادا در آو ردن ” تر جمه کر دند بی اعتنا باشند یار را در بغل گیر ند بوی او را حس کنند قدر او را بدانند و در سال جدید آر ز و کنند که همو ار ه عاشق و کنار هم باشند

برای پدران و ماد ر انی که با ما هستند نعمت حضو ر شان هنو ز در سر سفر ه هفت سین است هم دعائی دار م آر زوی سلامتی و خو شبختی و عشق بر ایشان آر زو می نمایم

و بر ای آنهائی که چو ن خاله شرافت عزیزم امسال جایشان خالی است دعا بهر آرامششان می کنم و می گو یم جایتان سبز و خیلی دلمان سر سفر ه هفت سین مو قع خو اند ن قر آن و حافظ بر ایتان تنگ خو اهد شد
و به تو ناز نینی که می دانی دو ستت دار م بو سه ای می فر ستم و می گو یم دو ستت دار م
نو ر و ز تان پیروز
تو ر ج ناخدا

تجر به های جدید در سال قدیمی

مارس 18, 2008

سرکار خانم محتشمی از من خو استند که در مو ر د تجر به های جدیدم در سالی که دار د قدیمی می شو د بنو یسم و من از میان این آشفته بازاری که نام ذهن ناخدا می گذار م به ذهن خاکستری دو ست داشتنی لبیک می گویم و تجر به های جدیدم را باز می گو یم

1/ شاید یکی از تجر به های جدید و خیلی قشنگم در سال جدید همین و ب بلاگ ناخدای تنها بو د حقیقتا این و ب بلاگ اواخر سال گذ شته پایه گذاری شد اما کار اصلیش را امسال شر و ع کر د. مدتها بو د که دو ست داشتم و ب بلاگی داشته باشم . سالها تجر به در روزنامه نگاری عادی و الکتر و نیکی داشتم اما وب بلاگ نگاری بر ای خیلی تجر به جدید و شیر ینی بو د. و ب بلاگم دو حصلت مهم داشت که او لی آن در دل نامه هایم بو د و خیلی به من آرامش می داد و دیگر خصوصیت آن که بر ایم خیلی مهم تر بود یافتن مسافر ان کشتی دلدادگی بو د که خو د را ناخدا و یکی از مسافر ین آن می دانستم در طی این سالها با دو ستان بسیاری آشنا شدم که اگر بخو اهم اسامی آنها را بیان کنم فراتر از یک پست خو اهد شد اما از همین جا دست همه آنها می فشر م و بر ایشان آر زوی خو شبختی می کنم دو ستانی که همه خو د ناخدا تر از ناخد بو دند . شاپر کها نه تنها شاپر ک ناخداهایشان بو دند بلکه خیلی او قات کسو ت ناخدائی داشتند و مرا غر ق محبت و مهر بانی های خو د کر دند

2/ تجر به دو م ز یبای دیگر م چاپ سو مین کتابم ” دختری در قاب پنجره” بو دسو مین کتابم را دو ست داشتم بر ایم کتاب خاصی است کتابی که در ر و زهای شیر ینی آن را نگاشتم و بز و دی او لین کتابی که تر جمه کر دم ” ذهن قهر مان ” هم منتشر خو اهد شد که هر دو این دو بر ایم بسیار مو فقیت آمیز بود

3/تجر به رادیو ئی هم از دیگر تجربه های جدید من در امسال بو د سال گذشته در راستای کار های رو ز نامه نگاریم کار تلویزیو نی داشتم اما تجر به کار رادیو ئی با رادیو پارس فو تبال و مجله زیگ زاگ بر ایم بسیار جالب بود

4/ او لین سفر م با دختر م آیلی به خار ج از کشور بر ایم خاطر ه شیر ینی داشت . همراهی با او در بسیاری از جاها جالب بو دشنا کر دن در کنار آیلی و ر قصید ن در فضای باز و قدم ز دن در نیمه شب بدو ن ترس و دلهر ه و تار یکی به همراه دختر م هدیه و تجر به جالبی بر ای هر دوی ما بود ما بود

5/یک ای میل از یک آشنا مرا به و ادی یافتن یک عشق بیست ساله کشاند این اتفاق یکی از عجیب تر ین اتفاق های امسالم بودمفاد ای میل همه حاکی از این داشت که بعد از 20 سال او لین عشق را یافته ام هیجان چند ر و زه بررسی و یافتن فر ستنده آن ای میل یکی از عجیب تر ین تجر به های من در این سال جدید بود

6/امسال نز دیکی بیشتری با حافظ و فر دو سی داشتم و تجر به ای بزر گی با مطالعه و تفسیشاهنامه از زبان دکتر محجو ب به دست آو ر دم و دیو ان حافظ به و اقع مو نس بسیاری از رو ز های من بو د اما در این میان یافتن سعدی خو د تجر به جدیدی بر ای من بو د همو اره فکر می کرد م سعدی که او را استاد سخن می نامند استاد پند و اندر ز است اما عاشقانه های سعدی مر ا بسیاری عاشق تر کر د تجر به یافتن سعدی دیگر تجر به مو فق من در امسال بود

7/مر گ خاله عزیزم یک تجر به بسیار تلخ بر ای من در سال جدید بو د او را چو ن مادری دو ست داشتم و نبو د او در ماه آخر سال و در هنگام نو روز بر ایم بسیار جدید و تلخ خو اهد بود

تجر به های جدید دیگری چو ن تعو یض شغلم وحضو ر دوستم افشین قطبی در ایران و…داشته ام اما دو ست داشتم به شگو ن هفت سین هفت گانه ای از تجر به هایم بنو یسم

با تشکر

تورج ناخدا

سلام چهار شنبه سوری

مارس 17, 2008
به پیشواز چهار شنبه سوری
به پیشواز چهار شنبه سوری magnify
باز نغمه سو ر ز آخر ین شب چهار شنبه سال آمد باز فر یاد و غریو شادی مر دانمان سر ز مین پارس به گوش خو اهد رسید و باز همه با او لین جشن پیش نو ر و ز به استقبال نو ر و ز خو اهیم ر فت در این چهار شنبه سو ری است که همه کینه ها و غم دیده ها را به دیار پاکی آتش میسپار یم و ز آتش عشق می طلبیم و من و تو آن دگری و آن سوئی فر یاد خو اهیم ز د و خو اهیم خواند
زردی من از تو و سر خی تو از من
زر د نشان زتصمیم است نشانی ز صبر است نشانی ز مکانی است که تصمیم گیر یها آنجا گر فته می شو د جائی است که بسیاری آن را چاکراهی می دانند که ر نگ زر د دار د و جایگاه مصمم شدنها و قر مز نشان عشق است نشان چاکراهی است که ز عشق می گو ید و این گو نه است که قصه عشق آغاز می شو د من صبر می کنم و تو عشق می دهی و این گو نه هست که هر دو در و صل این مهر خو اهیم سوخت چه سو ختنی پر از لذت و فر ار همه بغضها و تمناها آری چهار شنبه سو ری این گو نه مرا عشق دهد مرا و آنهائی را که به صبر نشسته اند که عشق را پاسدارند و از این میان چشمهای دلبری را می تو ان در تلطع آتش تصور نمو د چه ز یبا است که بر ق آتش عشق را ز میان تصویر آتش در چشمهایش تشخیص دهی چه ز یبا است که گل سر خ گو نه هایش که ز شر م و عشق است ز گر گر فتگی آتش بیابیم و چه ز یبا است که ز آتش و وصل گو ییم و آن را حس کنیم در چهار شنبه به دنبال آجیل مشکل گشا نباشیم خو د چهار شنبه سو ری معنای مشکل گشا دارد مگر سیب سر خ و انار و حافظ شب یلد ا تلیعه عشق نیست ؟ پس آتش و آجیل مشکل گشا که هفتاد ر نگ دارد نیز نمائی ز عشق و دلدادگی و هزار تو ی دلدادگی است و قاشق ز نیم بهر خانه یاردر کو چه های شهر و دیار خو د قاشق ز نیم و به جستجو یار و دلدار و مر دمانی که عشق می و ر زند بی تو قع و ریا ر و یم این نیز در قلب و حضو ر خو د انجام دهیم حاضر باشیم با لبخند و با دلباختگی و با دلدادگی هائی که همه عاشقان دارند بیاییم
همه تر سها را به دو ر انداز یم
همه تلخی ها را از یاد ببر یم
همه دل شکستنها را تجربه دانیم
همه دلباختگی ها را نعمت خو انیم
و همه دل را بهر عشق و عشق و عشق خواهیم
چهار شنبه سو ری همه شما عاشق دلان گوارای و جو د تان

الهی ما را دو ست بدار و دو ست داشتن بیامو ز مان

مارس 15, 2008
الهی دو ست داشتن را به ما بیاموز
الهی دو ست داشتن را به ما بیاموز magnify
باز زآن گنبد آبی پیامی فر ستاد مرا زآن باغ یاران و دلباختگان که بهر استاد عاشقی ره سپار دیار او شده اند آری ز خو اجه که شاخ نبات عشق را مهمان ما کر د پیام دو ست می فر ستد او را در بالین غیب ز بان می بینم غیب زبانی که ز عشق گفت بی آن که لب گشاید ز عشق گفت ز همان جائی که کلام خدا را حفظ داشت مهر بانم را یاد می آو ر م که با گلها سخن می گو ید و نغمه سر ائی می کند ز شیرین ر و یائی که تفالی می ز ند هر رو ز دیدار بهر دل ما او بر ایم ز نجو ای عاشقانه با خدای نو شت و آن را به تو تقدیم می کنم به تو ئی که به عشق اعتقاد داری و دلت ز بیداد و در و غ گو ئی ها و ریا و تز ویر خسته شده است این پیامی زآن مهر بانی است که دلش به انداز ه دنیا است دلش به انداز ه تک تک دم و باز دمی است که ز عشق می گو ید آری بیا باهم فر یاد ز نیم که

الهی
یکی از نامرادی های دیروز
توان اعتماد فردا را ندارد
فریاد دارد، اما خاموش

الهی
یکی با غرور کوه و استقامت تنه نازک نهال
خسته ای را به معرکه دلدادگی می خواند
به وزیدنی خم می شود، اما نمی شکند

الهی
یکی با هزار من، خود را گم کرده
و در شهر فتنه گر، خویش در بیگانگان می جوید
با چشمی بسته به روی تمنای آشنایان

الهی
یکی کوچکتر و مهربانتر از آرزوهایش
به پیامی واله و شیدا می شود
به کلامی در خود، خرد و خراب

الهی
یکی بر اصرار وصال، در فراغ می نشیند
و یکی مست از وصال، فراغ برمی گزیند
چه کودکانه، پندار بزرگی دارند

الهی
یکی بی دل و غربت نشین تقدیر نابش،
زیباترین شعر شکفتن را می سراید
برای گلی دل زده از شکفتن

الهی
یکی بر دو راهی وفای دیرین و صلاح نوین ایستاده بود
و حال که گریزان از تکرار، قصد تولدی دیگر کرد
به صبرش خواندی و نوید سحرش دادی

و من
وامانده از دیوانه دلی خویش،
صبور از چشمی که نگرانم نیست،
خسته از روزگاری که دلتنگم نیست…

الهی
آگاهی که از پس هر گلایه و شکایت
چیزی جز شکرانه ات به دل نداشته ایم
پس دوباره و دوباره، خدایا شکرت

الهی
ما را دوست بدار و دوست داشتن بیاموزمان
دل هایمان را بهانه ای شایسته ده
و بهانه هایمان را سامان

نترس

مارس 14, 2008
تقدیم به تو
تقدیم به تو magnify
فکر می کنیم که باید به گونه دیگر باشد؟ توی این ر و ز های آخر سال تصمیم گر فتیم به نو ع دیگری باشیم؟ دلمان ز ترس می لرزد؟ دلمان تغییر می خو اهد؟ پس باید کار ی کرد این قطعه را به تمام آنهائی که تصمیم گر فته اند تغییری کنند و ز نادانسته ها نتر سند تقدیم می دارم و امید که رو زی هیچ دیوار و میله ز ندانی در گیتی نباشد
و
دانی دیوارها ومیله ها سازند بهر تعظیم من و تو

هر چه تعظیم کنی باز توقع بیش است از من و تو

حاکم زندان پرست در مکر تعظیم ما مفتو ن شود

چه خیال باطنی دیوار بهر تعظیم تکریم شما کوته شود

دیوار بلند و میله ضخیم تر شد بهر استحاله بیش وبیش

آخر ندانستیم زین همه دانسته و نا دانستنی ها جهان هیچ و هیچ

رنج و بغض ظالم ز طاعت بنده مظلوم هرگز کم نشد

چون طاعت مظلوم افزون بگشت ظالم به بنده عادل نشد

عدل و داد و حق و رضا نیست به مخلوق تسلیم دادنی

حاکم و ظالم هیچ گاه ندهد این گوهران جز با سعی چون تو و منی

حق را باید گرفت با شکست باو ر دیوارها

آری مر دن به که زیستن چو ن جانو ر پشت میله ها

آدمی را نتوان گفت آدمی با تعظیم و رضا

نیست بندگی و بر دگی شایسته اشرف مخلوق خدا

تورج ناخدا

رو یای شیرینم

مارس 13, 2008
فر یادی ز دل
فر یادی ز دل magnify
شمارش معکوس شر و ع شد امر وز آخر ین پنجشنبه سال است فر دا آخر ین جمعه و پس فر دا آخر ین شنبه و…..
رو ز ها می گذرد و به آخر ینها ی سال 1386 می ر سیم کم کم بوی بهار همه جا را پر کر ده است صبح ز رخو ت نخو ابیدن های شامگاهی به سوی پشت بام ر فتم جائی که بهر دل پاتو قی ز گل و در خت و آلا چیق در ست کر ده ام در سکوتی دهشت بار به جائی می نگر یستم که در ماههای اخیر مهمان فرامو شی و سر ما شده بو د پیش خو دم گفتم بهتر ین استقبال از بهار سر و سامان دادن به این پاتوق است و شر و ع کر دم چند ساعتی گذ شت همه جا تمیز شد آلا چیق و گلدانها و تخت چو بی و کتری و یخچال و …شر و ع به کاشتن چند تا بنفشه و چند تائی پامچال کر د م رز های زیبایم سلامی گر م دادند صبح بخیر گر م به من دادند آنها چو ن من اسیر بی خو ابی نبو دند چند ماهی بو د که خو ابیده بو دند و لی امروز که ساقه ها یشان را به نو ازشی مهمان می کر دم دیدم که غنچه ها خبر بیدار رزها و آمدن بهار را می دهند در ختان بید مجنو ن همسایه هم سلامی با آن چتر دل انگی سبزش داشتند مجنو ن چو ن همیشه پر شکو ه و سر در گر یبان بو د و در سکو تش صد فر یاد داشت سکو ت بید مجنو ن را پر نده ها جبر ان می کر دند و می خو اندند و چه عاشقانه نر د عشق می و ر زیدند و عشق را با هنر مو سیقی مر ور می کر دند و به آسمان نگاهی کر د م آه ز ندگی سلام
همه جا را با قلبم می دیدم همه جا با قلبم سخن گفتم و همه جا را باقلبم گوش دادم قلبم لبخند می ز د و قلبم فر یاد می ز د و سر م شیطنت می کر د باز می خو است مرا به گذ شته ها ببر د اما نمی خو است این قلب مهر بانم که اسیر سر م شوم ز ند گی ز یبا بو د بها ررا در آغوش می گر فتم نسیم بر گو نه هایم میو ز ید ز یبای و پر از طراو ت و سنگین و با و قار و من غر ق نو ازشش بو دم آسمان کمی ابری بو د اما نگین را می دیدم آن ستار ه دو ر دست را و خو ر شید خانم هم در زیر ابر ها چو ن خو ر شید خانم نقاشی های آیلیم بو د پر از لبخند و با نگاهی به من لذت بر د م هر دم می خو استم فر یاد بزنم و سر انجام فر یاد ز دم از زبان بانو فر یاد ز دم
آه ز ند گی با تمام پو چی باز از تو لبریزم
نه به فکر م که ر شته پار ه کنم
نه بر آنم کز تو بگر یزم
فر یادم چند سری را از پنجر ه ها بیر و ن آو ر د و لابد به این دیوانه همسایه خو د چند نفر ین هم فرستادند اما پامچالها و بنفشه ها و کاج ها و بوی طراو ت پشت بام و بید مجنو ن همسای و پر نده ها می دانستند که من هم چو ن آنها با این فر یاد از خو اب بیدار شده ام
بهاری شده ام
ز عشق لبریز شده ام
و…..
کاش تو هم این گونه باشی
حالا باران می بار د صدای آب همراه با طنین غم انگیز مو ذن محله  چه هار مو نی ز یبائی ز عشق و دلدادگی و ز ندگی دارد
امر وز ز ندگی سخت مرا بغل کرد
کاش بر ای تو هم هر روز این گونه باشد