Archive for فوریه, 2008

شاه کلید

فوریه 27, 2008

گفت ناخدا عشق شاه کلید می خواهد و من این گو نه جو اب دادم

در بر هو ت ر و زهای تنهائی ز عشق گفتم پنداشت ز هوس می گویم ز وصل گفتم باز پنداشت ز خو یشتن می گو یم ز بی مهری یار گفتم باز در آن تلاطم مرا به هوس رانی محکو م نمو د اما من ز عشق گفتم بی ادعا بی انتها و بی شک بی توقع که عشق این گو نه است ز عشق و طنازی ما را ر ضایت یار بس بو د آرامشش در این رو زگار تاررو شنیهایم بو د

مرا خو ن بار کرد گر اشکی بر گو نه اش نشست

مرا خو ن دل بو د گر غمی بر قلب او گر د افشانی نمود

بهر اوهمه جا من باز او شدو آن لبخندی که زآن چشمها برق می زد ودیر بازیاست که آنها نمی بینم مرا بس بو دوهست

مرا کافی که اندکی او را خندانم حتی اگر لحظه ای باشد لحظه ای که تر س را خجل ز عاشقی ناخدا کنم

همین هم مرا کافی می نمو د اما گو ئی این نفر ین شو م طعنه بر همه جا سخت سایه افکنده است که باور نکرد زین گو نه بو د که بر موج در یا نوشتم

گر یاری بو د حتی خو د را خاکی دانست بر ای من کل عالم بود

گر طنازی بو د مرا تصور آن طناز یارم نیز کافی بود

گر شهوتی پر شراره یاری شد که مرا با بوسه او آشنا ساز د مرا جاو دانه شادمانه بود

اگر مست شدم نه بهر مستی می که مستی رخ یاری بود

گر دیوانه گشتم حدیث مجنو نی من بهر آن لیلی که سایه او سرو الهه ای بود

و هر چه بو د

سرو الهه ای بود

سرو الهه ای بود

او سرو الهه ای بود

کلید عشقم او شد

شاه کلید عشق گم شد
رنگ بوی شو ر و سماع کورشد
لیک افسانه ما همچنان  هر دیار ی پر گو ش

توهمات شاعرانه

فوریه 26, 2008

روزگاری به گونه دیگر نفس می کشیدم و می اندیشیدم که ز ندگی می کنم روز مر گی من با دو یدن بهر لقمه ای نان و فخر فر و شی بهر نان در آو ر دن بو د روز گارم چو ن دیگران خانه ای که نه شاید قفسی که در آن رنگ ر یا سخت درو غ می گفت خو د را صمیمیت معر فی می کر د و دفتری و چند ر فیقی که همه بهر دغدغه نان بساط رفاقت را پهن کر ده بو دیم آنجا هم نو ع دیگری از قفس بود همواره می گذشت و رفت و آمد ما بین این دو قفس هم قسمت سوم ز ندگیم شد فکر می کر دم عاقلم و می اندیشیدم که بزرگ شده ام بزرگ؟ آن رو ز ها چقدر سن را مهم می دانستم و بزرگی را در تو همات ریاضی با تار یخ تو لدم تعبیر می کردم این گونه بو د که در سه گانه قفس خانه و قفس دفتر و رفت و آمد بین این دو قفس را زیستن نام دادم اما طوفانی وزید طو فانی که نخست سخت مهیب و بعد بنا به قانو ن طبیعت عادی تر از عادی شد همه چیز عو ض شد اندکی شاعر شد م و خو د را عاشق نامیدم و بعد به یک باره باز نو ع دیگری از عاقلی را بر خو د تحمیل کر د یکی از همین عاقلی ها که همه دار یم سمفو نی از تو جیه و این نیز بگذر د را ر دیف کر د م بهر عشق و بهر شعر و بهر… بگذریم این بگذر یم گفتن هم یاد گار آن روز گار است اما حالا شاعری را دو ست دارم و چند تو هم شاعرانه نو شته و می نو یسم و عاشقی را هم پیشه کر د م عاشقی که ز پی عشق می دو م اما من هر چه می دو م عشق را بزرگتر و دو ر تر می بینم و سو مین تغییر این است که دیگر در قفس نیستم آری عاقلی را رها و ره به دیوانگی ز دم دیوانگی را مشق می کنم و می نگار م و شاید تو آشنا آنها را خو انده ایی و گو ئی این در یایی دیوانه بهر چی و که می نگارد؟ سوال نکن دیوانه شو بیا چو ن من سوار بر اسب سیاه و آماده به صف رندان زن بیا بگو

نفر ین بر عاقلی

نفر ین بر عاقلی

دیوانه شدم ؟ نمی دانم اما هر چه که هست آن را پنهان نمی کنم نمی خو اهم باز قفسی بر ای خو یشتن سازم مبهوت می نگر م به آن ترانه های عاشقانه و تنها می نگر م نمی دانم چه بر من گذشته است این در و ن خسته ام کی از خو اب بیدار می شو د
نمی دانم
نمی دانم

سلام مستی

فوریه 25, 2008
مستی شبانه آغاز شد من و آسمان و ماه و مستی و نمی دانم ز می شبانه این گو نه مست می گر د م و یا این که مستی دوائی بهر رهائی از هشیاری یکنو اخت روز گارم است به آینه می نگر م صو ر تکی عجیب با لبخندی سخت مضحک مرا آماج خو د قرار می دهد می خندد به من در حالیکه دوست داشتم این لبخند را به صو ر ت او می ز د م او که در زیر باران لبخند های تصنعی اندک و اخمهای بیشمار صو ر ت دور و بسیار دو ر از منی است که سخت او را علی رغم هجران حس می کنم و می بو یم و لمس می کنم و در ژرفای عشق شبانه و عشق بازی های رو یائییم در بر می گیرم آسمان مهتابی چه سخت به من نهیب می زند گو ئی با تمام ستار گانش به آغوش خالیم می خندد به منی که سر فر و بسته در رو یاهای نیمه شی مستانه خو د هستم نمی دانم ز مستی می و یا مستی عشق است اما هر چه که هست این حس گرما مرا به اوج می برد این اوج تصنعی مرا سخت به و جد می آو رد و در این اوج به خیالاتم پناه می بر م خیالاتی که شیر ین و لی سخت غیر قابل دسترس است اما مهم دسترس بو دن و غیر دسترس بو دن نیست مهم دو ری و نز دیکی نیست مهم بودن است حتی با خو د و ر و یاهایم این نیز مرا به و جدی دیوانه کننده و شاید مالیخو لیائی می بر د نمی دانم مر ز ها گم شده است عاقلی چیست؟ مالی خو لیائی شد ن کدام است ؟ بر ایم اهمیتی ندارد دو ست دار م غر قه در رو یا باشم و به یاد نیاو ر م که آیا به و اقع طعم بو سه های او را حس می کند و یا این یک رو یا است چه فر قی می کند بو سه ر و یائی او یا دیدن ر و یای بو سه او ؟ رویا می بینم و شاید این رو یا است که مرا همچنان در در یای چنین طو فانی ز ند گی ر و زمره به قهقهه می اندازد و می خند م و باز نمی دانم ز مستی می است و یا مستی عشق است سالها است که همو اره مستی من آغازی بر ای عشق بازی بو د در عشق بازی خو د آگاهی به هیچ چیز نمی خو استم او را مرا و ما را بر ایم مهم بو د و حالا که او ر و یائی است و ما را هم افسانه ای می دانم باز در من بو دنم دو ست دار م مست گر م و این مستی مرا سخت خوش آیند است دلم دیوانگی می خو اهد دل می خو اهد بدو ن بیم سر بز ن به جنگل بلند سبز بی خیالی سر به کوه رها و غو طه در در یای خو د باختگی شو م دلم آن نفس را می خو اهد دلم بو سه بی خبر دلم وسو سه انتظار او دلم هم آغوشی بی درنگ و مستی عاشقانه می خو اهد دلم رهائی خو اهد و عطر گیسوی او دلم طعم خفتن بعد از یک هم آغوشی فر یاد م ز یاد ر فتن  وفراموشی باو ر دیوانگی است
دلم ز ین همه عاقلی سخت گر فت دلم هشیاری نمی خو اهد مستی مرا در آغوش گیر دلم می خو اهد قدم زدنم ز یر باران دلم می خو اهد بهر گر مای او آغوش گیر م تن سر دش را دلم یک بو سه در شب تار دلم یک هم آغوشی دیوانه وار…
مستی به دادم برس
مستی به دادم برس
مستی به دادم برس


شنهای کدامین ساحل؟

فوریه 24, 2008

در در یای ز ند گانی می خرامد این نو ای دلداد گی های من حتی با سکو تی که بار ها بر ایم نجو ا می کر د که سر شار از نا گفته ها است پیش می تاز م عاشقانه بی انقطاع بهر آن که شاید  در ساحلی دو ر دست او را بیابم در ساحلی که ز سکو ت سر شار از نا گفته هایش دور گشته و هیچ فانوس در یائی را نمی بیند می خر امم بی پر و ا در عطش عشق بازی شبانه در ساحلی که شنهای آن بعد از ر هائی از گر مای آفتاب ر و زانه حال باید پذیرای تن خسته و ملتهب ز هجران هم آغوشی ما باشد می خر امم بهر بو سه ای که از لبهای تشنه اش در یغم کر ده اند نفس و نفس می ز نم در سمفو نی چنین و هم انگیز نفسهای منقطع که یاد آور اتاقی نیمه تار یک است که پر ده هایش ما را ز آسمان جدامیکرد اما در آن هم آغوشی تا بی نهایت دیگرچه کسی آسمان و آفتابی را طلب می کرد؟ آفتابی جائی در آن اتاق نداشت شاید هم همه جا آفتابی بود آری این گو نه بود هر دو آفتابی بو دیم هر دو تشنه و هر دو بی تاب و هر دو همچنان در عشق و عطش عشق و رزی می سو ختیم و می سو ز اندیم و…. می سو زیم پس چه نیاز به آفتاب است؟ می خرامد کشتی دلداد گی من در این آبهای ز ند گی و در جستجوی جزیره ای است که همواره آرزو ی آن را می کر دیم جائی که من باشم و او و خدا جائی که فقط ما هست یکی شدن هست یکی شدنی که آرزوی جدائی در آن نیست نمی دانیم در این هم آغوشی کدام “او “است و کدام “من “است چه فر قی می کند دیو انه و عر ق ریزان و نفسهای منقطع عطر او و لمس پوستش و صدای نیاز … چه کسی دنبال آفتاب خو اهد گشت؟ همه چیز ” ما” است هیچ کس نمی تو اند ما را جدا کند کدامین جزیره او را خو اهم یافت و بوسه ای از لبهای دو خته اش بر بایم و دیگر نگذار م هیچ چیز جز بو سه من لبهای او را بدو ز د کدامین جزیره ؟ خسته و سر گر دان و لی پر امید هر چند و اهی شاید به دنبال آن بو سه آخر آن عشق بازی جاو دانه خو اهم گشت تا مرز دیوانگی تا مر ز جنو ن ز سر عشق و نیاز
کدامین جزیره
می خرامم
می خرامم
می خرامم در این در یای بی کران
او را خو اهم یافت؟
نمی دانم
نمی دانم

اگر این آخ بگذارد

اگر این بگذر یم بگذارد

برای تو

فوریه 23, 2008

سر گیجه دار م ز ین همه سکون ز ین همه تکرار و ز ین همه بی معنائی نمی دانم به کدامین عبارت دل خو ش کنم انتخاب من کدامین خو اهد بو د از کدامین بیشتر فرار می کنم و شاید هم نمی دانم از کدامین بیشتر می ر نجم و کدامین را بیشتر در خیالم مز مزه می کنم ؟ نمی دانم از نفر ت می تر سم و یا این که از ترس نفر ت دارم ؟ نمی دانم عطر گیسوان او را در یک رو یای نیمه شب باور کنم و یا که آن را از یاد بر م ؟ نمی دانم او سهم من نیست و یا این که من سهم او نخو اهد بو د ؟ نمی دانم سهم چیست ؟ کدامین سهم ؟ چه کسی این سهم را تقسیم کر د؟ کجا و کی این سهم تقسیم شد که من نبو دم ؟ سهم عطر گیسوان او چه کسی به آن دگری داد که حتی نمی تو اند چیزی را بو کند که اگر قاد ر بو د هیچگاه چنین گل سر خی را در گلخانه فرامو شی و بی اعتنائی رها نمی کرد نمی دانم چرا نباید گیسو ان او با نفسهای من جابه جا گر دند؟ نمی دانم چرا سهمی از لبهای او نصیب من نیست ؟ نمی دانم حال که محکو م به دو ری از او هستم چرا باز باید شاهد خشکی لبهای طالب بو سه او باشم ؟ نمی دانم که چرا طعم بو سه را از یاد نبر ده ایم ؟ نمی دانم که چرا نمی دانم ؟سر گیجه دار م تنها آن چه مرا ز ین سکون ر ها می ساز د ر و یای او است ر و یائی که هنو ز می بینم ر و یای آن که هر گز ندیده ام اما آرام بخش شبهای بی قر اری دو ری از او ست کجاست نسیم در یا که به صو ر ت ناخدا اند کی نو ازش ر ساند ؟کجاست حس لذت مو هایم در لابه لای انگشتان او ؟ سر گیجه دار م ز ین سکو ت و ر خو ت و سکو ن سر گیجه دارم خسته از بازی سر نو شت خسته از بازی واژگان بی رحم خسته از قرار داد های قلابی و نفر ت از قانو ن جناز ه ها که می گو ید او از آن او است بهر آن دفتر چه منگو له دار یکه جز اقیانو سی از خطو ط کج و معو ج چیزی در “آن نمی بینی خسته از در سایه بو د ن خسته از حذ ف شدن جاو دانگیم خسته از نصایح پو شالی خسته از اخلاق سراسر راهنما به سوی بی اخلاقی و خسته از بی اخلاقی که تعهدی به اسم عشق مخفیانه می دهد خسته ام از تنهائی ها خسته از بستری سر د و خالی وتحمل شریکی در بستر از سر اجبار خسته ام از دو ری خسته ام از این همه نفر ت خسته ام از این همه ترس خسته ام از این همه دروغ
خسته ام
خسته ام
خسته ام

خاله هم رفت!

فوریه 18, 2008

رسم هجران زمستانه بد گو نه تکراری شده و گو ئی زمستانهای سفید با سیاه پوشی ما اندکی  آرام می گیرد زمستان دگرشد دگر نازنینی زما جدا شد. نمی خواهم مر ثیه بخو انم نمی خو اهم چو ن دگر ان ز غمها و دلتنگی ها سخن گویم اما نمی دانم راز این زمستان زیبا چیست گو ئی در زمستان هرچه بهاری است باید پر کشد شاید بر ای آغاز بهاری دگر اما این هم نو عی دل خوشی ز سر بغض نیست؟ در زمستان مادر بزر گ پر مهر م را از دست دادم 15 سال زآن روزگار می گذر د در زمستان دو سال پیش دائی محمو دم هم پر کشید در زمستان معشوق هم رفت و حالا باز در زمستان خاله شرافت را تنها در قاب عکس همراه با روبان سیاه می توانم ببینم. نمی دانم راز این زمستان دلتنگی ها و جدائی ها چیست؟ هر سال تا آن هنگام که بوی بهار می نوازد مشام ناخدا را ناگه گلی ز باغ زندگیم پژمرده می شو د و امروز هم گو ئی رسم ناخو شایند ز مستانها بار دگر به سراغم آمد زمستان را طعنه نمی ز نم دوست ندار م مر ثیه سرائی کنم اما در چهره مادر امر و ز غم وفقط غم را می دیدم ترس وجو دم را فرا گر فته است آیا روزی چو ن پسرخاله ها من نیز حسرت می کشم ؟ نمی توانم به آن فکر کنم دلم گر فته است و باز به این اندیشم که زندگی آنقدر کو تاه است که اگر آن را جز به عشق گذرانیم جز حسر ت و افسوس هیچ نخواهیم داشت دوست دارم در مرگ خاله ز زندگی گو یم ز زندگی بر ای بسیاری که مردگی و رو زمرگی را به آغوش گرفته اند تا زندگی کنند زترس مرده ایم ز ترس زیستن را از یاد بر ده ایم ترنم ما جز کور شو و کر شو و لال شو چیست؟امروز روز عشق بود نمی خو اهم ز مرگ سخن گویم هر سال در سپندارمذگان به یاد خاله خو اهم افتاد به عشق به او می اندیشم به خاطراتش به بوی او که نز دیک تر ین بوی به بوی ماد ر است به یاد او به یاد دائی می افتم به یاد عاشقها و عشق می افتم امشب دلم تنگ است اما پر ز عشق است به خاطرات می اندیشم حتی در زیر سمفو نی غم بار اشکهای ماد ر و ناله های خو د م دو ست ندار م با او و داع کنم و و داع نخو اهم کر د یاد او را در دل و ذهن نگاه خو اهم داشت بدعت تازه ای در زمستانهای پر هجرم می گذر م با مر گ و یا زندگی عزیزانم با هجر و یا و صل عشقم دیگر هر گز و داع نخو اهم کرد نمی دانم چرا اما ندای سهراب سخت دلم را امر و ز همراهی می کند

تا شقایق هست زندگی باید کرد

تا شقایق هست زندگی باید کرد

…………………….

عشق ز مین و آسمان

فوریه 17, 2008

مي‌ستاييم اين زمين را، مي‌ستاييم آن آسمان را، مي‌ستاييم روان‌هاي جانوران سودمند را، مي‌ستاييم روان‌هاي مردان پيرو راستي را، مي‌ستاييم روان‌هاي زنان پيرو راستي را، در هر سرزميني كه زاده شده باشند، مردان و زناني كه براي پيروزي آيين راستي، كوشيده‌اند، مي‌كوشند و خواهند كوشيد» (اوستا، فروردين‌يشت، بند 153 و 154)

. باز به بهانه عشق ز عشق خو اهم گفت ز عشقی که امر وز را ر وز دگری می ساز د امر وز ر و زی است که در پهنای تار یخ ایران پر افتخار ما ز مین مظهر بالند گی و ر ستن و تو لد که ز ن را به آن و بر ای آن به حق نامیده اند به آسمان یعنی مر د پیو ند داده می شو د آری امر و ز پیو ند عشق مابین ز مین و آسمان است امرو ز را ر وز دلداد گی نیز نام داده اند و همه بهر این است که بدانیم عشق خو د ز ند گی است و بی عشق زندگی و جو د ندار د پس بیاییم به گو نه دگر بیاندیشم به گو نه دگر ز عشق سخن رانیم و این دلهای گر فته را بار دگر با عشق جلای دگری دهیم بیاییم ز مام میهن همان ز مین فر ا بگیریم که چگو نه می بخشدو رشد می دهد ز اصالت صحبت کنیم ز اصالتی که در ز مین است که هر چه در اوست به ما محصو ل دهد و به قو ل سعدی ز باران آن چه در خو د دارد را ر شد و نمو می دهد و عر ضه می دار د که ز باران محصو لی فر ا خو ر ز مین ر شد خو اهد نمو د و باران یاور است که اصالت ز مین را نماید
باران که در لطافت طبعش حر فی نیست
در بو ستان لاله ر وید و در بیابان خس
آری مام میهن را قدر نهیم در دلش مهر بکاریم بیاییم در دل تمامی بانو ایرانی و آر یائی مهر بکار یم و تو ای مر د بدان که نام پدر آسمانی را از دیر باز بر آسمان نهادند ز یرا جایگاه مر د را در آسمان دانستند باید آسمانی و لطیف باشی باید پر مهر باشی و چو ن باران بباری چو ن باران بحشنده باش چو ن باران ببخش و چو ن باران ز آلو د گی تهی باش آری ز مین بی آسمان و آسمان بی ز مین هر گز تو لدی ندارند پس بیایم به یاد پدرانمان ز ماد ر ان یاد کنیم بیاییم بار دیگر دلها را ز اتحاد و یکی شدن پر کنیم و به گو نه دگر بیاندیشیم و بر ماست که چه بانو و چه مر د به این باو ر ر سیم که بی هم نمی تو ان زیست و تو لد یافت

امر وز ۲۹ بهمن و یا ۱۸ فو ر یه رو ز عشق است سپندار مد گان و یا اسپندار مد گان رو زی است که ایرانیان بخاطر ز مین جشن می گر فتند ز مینی که دهنده عشق و نعمت است و چو ن مادری به تمام فر زندانش بر کت می دهد و از این رو آن را با عشق مقایسه می کنند بیاییم در رو ز عشق به خو د آییم همه ما عاطفه های زیادی در اطرافمان دار یم بیایم از عاطفه هایمان برای عاطفه ها خر ج کنیم ما مر دان به خو د آییم بیاییم ثابت کنیم بر خلاف نظر ز نده یاد فر و غ فر خزاد هنو ز در میانمان می تو ان مهر جاو دان پیدا کرد بیاییم ما ز نان همان مظهر عشق و دلدادگی باشیم بیاییم ما مر دان و ز نان در کنار هم و ز یر سایه خالق عشق با تمام و جو د عشق بو ر زیم

اسپندار مذگان تقدیمتان

Tags: | Edit Tags

جنگ به بهانه عشق

فوریه 16, 2008

زشب تنهائی ها به سپیدی کاغذ ها پناه بر دم
ز سر خی زبان پر عشقم به سیاهی جو هر پناه بر دم
ز حسرت گر مای نفس او بر سر شانه هابه اشک داغم پناه بردم
ز سکوت کلام عشق او در یغ به آه و ناله حسرت پناه بر دم

روز گار سختی است همه ز تنهائی به جان آمده سر به عشق که نه به جنگ گذاشته ایم جنگ در هر جائی که می تو ان جنگید آنقدر کینه بستیم و ادامه دادیم د که از یاد بر ده ایم رو زگاری در دیار آد میان صلح و عشق و مهر و و فا بو د.امرو ز جنگ ما بر سر رو ز عشق است رو ز عشق را هم بهانه ای بر ای جنگیدن قرار داده ایم . بر خی ایرانی و دیگران را اجنبی شمر ده و آوار طعنه و تحقیر را بر سر آنان ز ده ایم که ای اجنبی چر ا عشق خار جی ؟طعنه جالبی است عشق مگر ایرانی و خار جی دارد ؟ چه فر ق می کند عشق همان عشق است مگر قرار است مولانا و حافظ و عطار را به جر م ایرانی بو دن تکفیر کنند ؟ مگر شکسپیر و آن ز یبا تر نمهای رو مئو و ژو لیت و هاملت و اتو لو را باید به دو ر ریخت ؟ چه فر قی می کند مهم بهانه ای است به اسم عشق که هر کدام به آن ز تنهائی ها پناه بر ده ایم .این عشق دگر چه بهانه بی جائی بر ای شر و ع جنگ دگری است گو ئی خسته نشدیم پنداشته ایم که تنهائی ها و دل شکستنها بر ایمان کافی بو ده است اما چنین نیست همان اقلیم خو د و تنهائی ها را هر رو ز گستره تر از دیر و ز کر ده ایم کم ز عشق آسمانی و ز مینی تکفیر شده ایم ؟ کم از عشق و ترس مر ده ایم ؟ حالا کو چکتر ین بهانه حتی ساختگی بهر خو د فر یبی و دگر فر یبی را هم آماج حملات و دشمنی ها می کنیم می گو یم چه فر ق دار د هر رو ز عشق است چه فر قی دار د و النتین و سپندار مذگان و….؟ همه ز عشق هستند؟ چه فر ق دار د که ز شکسپیر و یا حافظ گو ییم ؟ چه فر ق دارد که به بهانه عشق چند ساعتی را آرام با شاخه گلی و قطعه شعری و شیر ین شکو لاتی حتی به ظاهر بگذرانیم ؟فر یاد ز دیم هر دقیقه عشق است قبو ل نشد باز فغان کنیم که به هیم بهانه های و النتیان و سپندار مذ گان و شب یلد ا و چهار شنبه سو ری و… و عده دیدار با یار ز نیم باز اسیر جنگ هفتاد و د و ملت شدیم افسوس ز زبان عاشق می گو یم و فر یاد ز نم
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چو ن ندیدند حقیقت ره افسانه ز دند

در والنتاین بیستم

فوریه 12, 2008

چند ساعنی مانده است و باز خو اهیم گفت باز والنتاین ر سید… 19 سال پیش بو د که بر ای او لین بار با این واژه آشنا شدم مدت ز مان ز یادی نبو د که سر بازی را در هنگامه جنگ تمام کر ده بو دم و بر ای ادامه تحصیل عاز م ار و پا شدم  من که از سر ز مینی می آمد م که در آتش جنگ و بغض و مر گ می سو خت نا گهان در قاره سبز بهانه ای به نام ر و ز  و النتاین را بر ای عشق و ر زیدن مشاهده کر د م و چه سخت یکه خو ر د م  ر و زی بر ای عشق ؟ و این گو نه بو د که سخت دلباخته و اسیر جو انی و هم ر نگ جماعت شد ن من نیز و النتاین گو یان  هر آشنای و نا آشنائی را با ر زی کو چک مهمان و بو سه باران !کر دم  چند سال بعد که به ایران بر گشتم والنتاین هنو ز در ایران جای نیافتاد ه بو د جز چند کارت پستال فر و شی در خیابان و یلا  هیچ کجا کار ت و النتاین نمی فر و خت و من نیز در آن هنگامه چقدر سختی کشید م تا به یار آن ر و ز گار م ز و النتاین و ر و ز عشق گو یم و عجیب بو د که یار هم چو ن من شگفت ز ده شد که ر و زی را به نام عشق نام گذاری کر ده اند  سالها گذ شت و ر و د اینتر نت و ماهو ار ه و اقعه جهانی و النتاین را به سر ز مینی که هنر نز د آن می دانستند آور د در سر ز مین هنر نز د آنها خبری ز هنر عشق نبود؟ و این گو نه و النتیان  به فار سی هم نو شته شد دیگر همه جا صحبت ز والنتاین و امپراتو ر رو می خو ن خو اری که عاشق را به قصد هجر می کشد و و النتاین کشیش را به جر م و صل هلاک کر د  به شد ت ر و اج پیدا کرد و این گو نه بو د که ناگهان بر خی به دنبال نسخه ایرانی و النتاین ر فتند و به گو نه ای ر وز عشق را سعی کر دند با اسناد و مدار ک و فر شته های باستانی به ایرانیان نسبت دهند از دید من این کار لز و می نداشت همه ایرانیان را مر د می ز عشق و مهر می شناسند مگر  امپر اتو ر بزر گ ایران کو ر وش کبیر خو د فر مانر و ای عشق و آز ادی نبو د ؟ مگر معجز ه پیامبر بزر گ ایران زرتشت لبخند و مهر نیست ؟ مگر دلداد گی های شهر زاد و معجز ه عشق او که سلطانش را از یک خو نخوار دجال به عاشقی دلدار تبدیل کر د را نشنیده بو دیم ؟قصه شیر ین و فر هاد و بیژن و منیژه و ویس و رامین و زال و ر و دابه و سهر اب و گرد آفر ید و… را نشنیده بو دیم ؟ حافظ و عطار و نظامی و سعدی و مو لانا و سهراب و اخو ان ثالث و فر و غ فر خزاد و احمد  شاملو …. را نداشتیم ؟ مگر یلدا با انار سر خ و سیب قر مز و غز لهای حافظ مال ایران و دلداده هایش نبود؟پس نیازی نبو د که بگو ئیم همو اره عاشقی و دلداد گی ز فر هنگ غنی این مر ز و بوم نشات گر فته است؟انمی دانم چرا باید در روز عشق و همبستگی باز ز جدائی ها و ” من” و ” رو ز عشق من ” سخن راند؟اما  گو ئی لاز م بو د فرز ندان آر یائی آن دلداد گان گو ئی به خو اب رفته بو د ند عشق و دلدادگی در این ر وز گار عجب کالای نایابی شده است که حالا به بهانه و النتاین باید عشق بو ر زیم ؟آری این گونه بو د و صد افسو س کسانی که در این ر و ز ها بیشتر در نقش دلداد گی هستند در فر دای و النتاین ز دل سوزانندگی بیشترین سهم را دار ندو… نمی خو اهم ز دلتنگی بگو یم در بیستمین سالگر د آشنائی با و النتاین می خو اهم چند عهد عاشقانه با همه مهر بانانی که به خانه قلمی ناخدا می آیند بکنم  می خو اهم همه باهم این عهد را ببندیم عهد هائی که سخت نیستند اما نیاز به دل عاشق ز روی حقیقت و نه ر یا دارد عهد های  ناخدا در این سالها این بو ده است

1/ عهد می بند م که بعد از و النتاین هم عاشق باشم و عاشق بمانم حتی اگر عشق مر ا سخت به آز مو ن بگیر د آز مو نهای مقاو مت و شجاعت و سخت کو شی و دل دادگی بر سر راهم آمد عاشق بمانم

2/ عهد می بندم که هر گز باو ر نکنم که عشق شکست می خو ر د و در عشق شکست می خو رم عشق هیچگاه شکننده و شکست دهنده نیست

3/ عهد می بند م که  عشق را هیچگاه با تر س و حساد ت و در و غ و ر یا یکسان نکنم هیچگاه نگذار م  این عو امل به عشق من صدمه زنند

4/ عهد بند م که عشق را بخاطر عشق پاس دارم و بدانم عشق جاری است و جاری خو اهد ماند

5/ عهد ببند ک که عشق پایانی ندارد و اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است

6/ عهد ببند م که عشق را همو ار ه  با همر اهی ایمان و امید به کار بر م و بدانم اگر عاشقم پس باید امید داشته باشم و ایمان به صحت و در ستی آن داشته باشم

7/ عهد ببند م که هر گز فکر نکنم که ایزد مهر مر ا و عشقم و وجو د م را تنها گذار د و ره به سو ئی بر د که در راستای خو شبختیم نیست

هفت گانه نو شتم که هفت را هم نشانی ز خو شبختی دانسته اند و آن را نثار عشق بزر گم دخترم آیلی و همه کسانی که می دانند از ته دل دو ستشان داشته و دار م و خو اهم داشت  خو اهم کرد دسته گلی به انداز ه تمامی بو ستانهای ر ز نثار شما

تقدیم باعشق

ناخدا تورج

شاید دو باره یافتیم

فوریه 10, 2008

شاید دیگر مرا نشناسی

شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما
همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا
یادم می آید گاهی وقتها می رفتی و زیر بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند
یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت: همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم
تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی
اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزوئی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیائی. و همیشه این را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را
ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم نه همسایه ی خدا
…….ما گم شدیم و خدا را گم کردیم
دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله ی
:خدا توی گوشم زنگ می زند
از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو
از دلت شروع کن

شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم