گفت ناخدا عشق شاه کلید می خواهد و من این گو نه جو اب دادم
در بر هو ت ر و زهای تنهائی ز عشق گفتم پنداشت ز هوس می گویم ز وصل گفتم باز پنداشت ز خو یشتن می گو یم ز بی مهری یار گفتم باز در آن تلاطم مرا به هوس رانی محکو م نمو د اما من ز عشق گفتم بی ادعا بی انتها و بی شک بی توقع که عشق این گو نه است ز عشق و طنازی ما را ر ضایت یار بس بو د آرامشش در این رو زگار تاررو شنیهایم بو د
مرا خو ن بار کرد گر اشکی بر گو نه اش نشست
مرا خو ن دل بو د گر غمی بر قلب او گر د افشانی نمود
بهر اوهمه جا من باز او شدو آن لبخندی که زآن چشمها برق می زد ودیر بازیاست که آنها نمی بینم مرا بس بو دوهست
مرا کافی که اندکی او را خندانم حتی اگر لحظه ای باشد لحظه ای که تر س را خجل ز عاشقی ناخدا کنم
همین هم مرا کافی می نمو د اما گو ئی این نفر ین شو م طعنه بر همه جا سخت سایه افکنده است که باور نکرد زین گو نه بو د که بر موج در یا نوشتم
گر یاری بو د حتی خو د را خاکی دانست بر ای من کل عالم بود
گر طنازی بو د مرا تصور آن طناز یارم نیز کافی بود
گر شهوتی پر شراره یاری شد که مرا با بوسه او آشنا ساز د مرا جاو دانه شادمانه بود
اگر مست شدم نه بهر مستی می که مستی رخ یاری بود
گر دیوانه گشتم حدیث مجنو نی من بهر آن لیلی که سایه او سرو الهه ای بود
و هر چه بو د
سرو الهه ای بود
سرو الهه ای بود
او سرو الهه ای بود
کلید عشقم او شد
شاه کلید عشق گم شد
رنگ بوی شو ر و سماع کورشد
لیک افسانه ما همچنان هر دیار ی پر گو ش
