Archive for اکتبر, 2007

چه آسان غر یبه شدم

اکتبر 30, 2007

سخت است که باو ر کنم چنین  سان  غر یبه گشتم  در سر ز مین تنهائی ها آنقدر  طو فان تر س و فر امو شی و جو د دار د که هاله ای از انو ار آشنائی آن آشنا ناخدا هم دیده نمی شو د ؟ و  چنین است که می گر یم که چه بر شاپر ک ر فته است  او که در رو ز گار ی نه چندان دو ر آشنا تر از هر آشنائی با ناخدا بو د حال ناخدا را این گو نه می پندار د  مر دی که در دو ر دست در کمین است که تنها ز مانی پر و از کند که وسعت تنهائی  سر ز مین شاپر ک  ز یاد گر ددو آنقدر ز یاد که حتی آشنا تر از آشنای نه چندان دو رش را غر یبانه بخو اند  رو ز گار غر یبی است ناخدا  تا این حد چهر ه عوض کر ده است که او ر ا نمی تو ان تشخیص داد ؟ ناخدا تنها  کمی پیر تر و  دلش بسیار شکسته تر است اما ناخدا همچنان ناخدا است  آیا این را باید شاپر ک نفی کند ؟  ناخدا را امو اج خشم وغم  احاطه کر د  ناخدا در در یای ز ند گی پیش تاخت و فر یاد ز د  تا اعلام کند ” اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است ” اما گو ئی این ز مان دهشتناک این عقر به های  ز شت منظر ساعت شما ر و دقیقه شمار بذر بی اعتمادی  بر دلها می پاشند   شاید تیک تیک ساعت صدای  تنهائی را فر یاد می ز ند اما این تنهائی ها هیچگاه  غر یو  فر امو شی سر در ندادند  چگو نه چنین سان می اند یشیم که  دلی  که آن گو نه عشق است این گو نه بی مهر می شو د ؟  دلی که بی عشق باشد باز هم می شکند ؟ ز بانی که  تنها به عشق یار تکلم کر ده است می تو اند بی صدا باشد ؟ چشمهائی که تنها او ر ا در خو اب و بیداری می بیند و این گو نه با تمامی وجو د شبنم  خو د را  مخفی می دار د تا این حد تلطع عشقش کم سو وو  بی رنگ است ؟ دلگیر یها هست دلگیر یهائی که ناشی از دلتنگی ها است ز بانی بهر شکو ه وجو د دار د اما آن ز بان بیش از شکو ه و شکایت  هم کلامی را با او  تر نم می کند چشمهائی هست که جر ات خیر ه شدن ه شاپر ک را از دست داده ولی نو ر همچنان از او می طلبد این  سلو لهای کالبد  ز مینی  چه  آسان به  یاد دو ست به ر عشه می افتد  چه خالی است آغوش ناخدا از  گر مای   پر نیان شاپر ک …

 سخت است تحمل این همه غر یبگی آشنا خیلی سخت است

یگانه ای چو ن اثر انگشت

اکتبر 29, 2007

داستان از آنجا آغاز شد که دخترم آیلی در مو ر د اثر انگشت از من پر سید به این فکر افتاد م که سالها گذ شت تا انسانها به خصو صیت منحصر به فر دی چو ن اثر انگشت بر سند شاید اگر این و اقعه ر خ نمی داد همچنان مشکلات بی شمار ی در شناختن ” من ” و ” تو ” و ” او ” و ” ما “و” شما ” و ” آنها ” وجود داشت این داستان را از آنجا گفتم که خیلی از ما در گذر ز ند گی این و اقعیت بسیار پیش پا افتاد ه ر ا از یاد می بر یم در ر و ز گار بی ر حم توی کو چه پس کو چه های شلو غ شهر توی این سر عت ر و ز افز و ن بی تو جی ها است که نا گه شانس به در خانه همه ما می زند واند کی تو قف می کنیم و به سو ئی خیر ه می شو یم به آن چشمهای ز یبا می نگر یم و شاید هم متو جه چشمهای زیبا خیر ه شده به ما می شو یم و صبر می کنیم صبری که خیلی از شاعر ان ونو یسند ه ها آن ر ا یک نگاه و یک د م عاشقانه لقب داده اند و لی اثر آن ر ا ابدی می دانند آر ی از لحظه عاشقی حر ف می ز نم به آن چشمها خیر ه می شو یم و به قو ل حافظ ملامت گو چه داند ز راز عاشق و معشو ق نبیند چشم نا بینا خصو ص اسرار پنهانی آر ی این راز آتشین در دل ما شعله می کشد و جهان دگر گو ن می شو د به دنبال یار می ر و یم داستان عشق آغاز می شو د نمی دانم چقدر طو ل می کشد ولی در همان شیر ین لحظه های سو ختن وفر اق است که می دانیم وایمان دار یم معشو ق ما یگانه است آر ی یگانه چو ن اثر انگشت هر کدام از ما که در این جهان خاکی ز ند گی می کنیم اما امان از درد فر امو شی …………

حالا می خواهم یک بار دیگر بگو یم اگر دیگر بر ق عشق را حس نکر دی اگر آتش غم هجر انت با آب بی تو جهی ها به این عشق خامو ش شد اگر خو استی بگو ئی همه ز نها یک جو ر هستند و یا شما خانم محتر م می خو اهی از یکی بو د ن تمام مر دها سخن بر انی یاد آن لحظه یگانه که آن چشمهای یگانه را دیدی بیافت بی مبالاتی امر و ز ت را کنار بگذار و یاد ت بیافتد که این یار ی که امر وز این گو نه ر نگ پر یده از بی تو جهی ها تو است همان یگانه یار ی است که یگانه بو د ه است دو بار ه به جستجوی یگانه ای بر و که تو را به او ملحق می کند عشق را می گو یم عاشقی از یاد مان نر و د هر و قت که خو استی همه را با یک چو ب بز نی فقط نگاهی به سر انگشتانت بکن آری یار همیشه یگانه است کافی است آن را هر لحظه به خاطر آو ری و بگو ئی ” یگانه ای چو ن اثر انگشت”

در سی که از ساعت باید آمو خت

اکتبر 28, 2007

به عقب ساعت نگاه می کنم نیمه شب است و عقر به های ساعت شما رو دقیقه شمار به هم ر سید ه اند آر ی این و صال در نیمه شب یک پیام دار د “ر و ز ی نو آغاز شد” چه ز یبا پیامی که آغاز ر و ز همان و صال است لحظه و صال تنها 60 ثانیه بیش طاقت نمی آو ر د و این بار باز فر ار عقر به د قیقه شمار از ساعت شمار آغاز می شو د هر د و از هم دو ر می شو ند با د و ر شد ن از همدیگر این لحظه های ر و ز است که هر د م کمتر می شو د شاید ر و شنائی نشانه ر و ز ر ا می بینیم اما می دانیم که در قامو س طبیعت این جدائی به معنای کم شد ن از ر و ز و ر و شنائی است این داستان ادامه می یابد و بار دیگر در نیمه ر و ز این دو دلداده بر هم می نشینند و د لبری عقر به د قیقه شمار به عقر به ساعت شمار آغاز می شو د دلبر ی که تنها 60 ثانیه دو ام دار د و باز عقر به د قیقه شمار فر ار می کند و عقر به ساعت شمار به دنبال او است این تعقیب و گر یزی که به سمت تار یکی است این بارهم شو اهد نشان می دهد که هر د م به سمت شب می ر ویم و رو ز به اتمام می ر سد عجیب است لحظه ها شب گو نه است اما همه می دانیم که این بار به سمت اتمام تار یکی و آغاز صبح می ر و یم تا د ر ست در لحظه و صال مجدد ر و ز تلطع خو د ر ا اعلام می دار د و اقعه عجیبی است بار ها این داستان تکر ار شده است و باز هم تکر ار خو اهد شد اما در بطن این و اقعه نکته های ظر یفی است

هر د م که و صال بر سد نشانی از تغییر بزر گ است در لحظه و صال و عشق و ر زی است که یکنو اختی و سر در گر می تمام می شو د و آغاز است آغاز ی که هر گو نه می تو ان آن ر ا دید و صال نیمه شبانه شاید معنای کم شد ن ر و ز ر ا در بطن خو د دار د اما در ادامه ر و شنائی و گر ما ی مهر را به جهانیان ار ز انی می دار د وپس از و صال نیمر و زی شاید نشانه ها حمل بر تار یکی و سر ما باشد اما در باطن آن پیامی دار د که آن امیدی بر ای ر و ز بعد است پس در هر و صال دو پیام و جو د دار د و هر پیامی معنای  چر امید خو د ر ا مید هد و صال عاشقان هم می تو ان این گو نه سنجید و گفت هر و صالی آغاز ی است شاید نشانه های آن گو نه دیگر باشد اما در بطن خو د معنائی دار د بسیاری از عشاق در ر و ز های او ل و صال گر ما ر ا می بینند و ر و شنائی ر ا می بینند و این گر ما و ر و شنائی ر ا کافی می دانند و از هم دو ر می شوند بسیار ی از عاشقان هم چو ن عقر به های نیمر و ز شاید و صال خود ر ا باو ر نمی دار ند در ذ هن خو د تنها به نشانه های ظاهر ی می نگر ند اما نمی دانند اگر آن تار یکی ها را با امید و ایمان و عشقشان تحمل کنند به و صال و ر و شنائی دگر ی خو اهند ر سید از یاد نبر یم و صال تغییر است عشق و ر زی تغییر است چه از گر ما ر و شنی بهر ه گیر یم نباید از یاد ببر یم که اگر از و صال خو د و عشق به هم دست بر دار یم به همان ر و شنی آغاز ین دل ببندیم و سعی در گر ما بخشی به ز ند گی ند اشته باشیم رو ز عشق را به نیمر و ز عشق و شب و پایان آن گر ه خو اهیم ز د و اگر چو ن و صال نیمر و زی از تار یکی ها و سر ما و میل به تار یکی ر فتن های ز ند گیمان و حشت ز د ه شو یم و امید به عشق و ر زی ر ا از دست دهیم هر گز ر و ز بعد ر ا نخو اهیم دید چه بسیاری از ما که فاصله و صال  نیمه شبی ( دیدار  او ل با یار ) تا و صال نیم ر و زی با یار (نامز دی و یا از د و اج ) ر ا همین گو نه  ادامه داده ایم چه بسیاری از ما که عشق را مر بو ط به همان” او لها ” و عشق و ر زی ر ا مر بو ط به دو ر ان ” نامز دی ” و یا حد اکثر تا تو لد او لین کو د ک خو د می دانیم چه بسیاری از ما که به یاری که امر و ز د ر کنار ما است آن گو نه نمی نگر یم و حس می کنیم چر ا دیگر آنقدر دو ستش نداریم  و … می اندیشیم  شاید اشتباه کر دیم اما اگر در س  عقر به های ساعت ر ا به یاد آو ر یم شاید  داستان ز ند گیمان هم فر ق کند   در سی عجیب است اما عقر به ها این گو نه با ما هر ر و ز سخن گفتند و می گو یند و خو اهند گفت

کلبه تنهائی

اکتبر 27, 2007

توی کلبه تنهائی من نه دری است و نه در و از ه قد م هر مهمانی سر چشم تو ی این کلبه بحث خو انده مهمان و نا خو انده ندار د همه خوانده هستند که اگر این گو نه نبو د سر از کلبه ناخدا در نمی آو ر د ند توی کلبه من یک باغچه پر ازآفتاب گر دان د ل من است که به عشق یار ی که قد م به این کلبه انداخته سر می چر خاند و نو ر و فا و معر فت طلب می کند تو ی کلبه ناخدا یک ایو ان دل دار د که تو ی آن بر ای همه در د و د لهای یار جا دار د تو ی کلبه نا خد ا همه اتاقها ر و به سمت آفتاب مهر وو فا است سایه بد خیالی ودروغ هیچ کجای آن خنکای آسایش نمی دهددر کلبه تنهائی من سفره مهر و ووفا همواره پهن است در کلبه تنهائی من هیچوقت دل شکستن را در هیچ جای آن نمی توان جا داد در کلبه تنهائی من سجاد عشق هموار ه باز است تسبیح حمد و ثنا همدیگر و عیب پوشی همواره در گر دش است شر اب شیر ین ر فاقت ر ا با هم می نو شند توی کلبه تنهائی من اگر اشکی است بر ای تو است و اگر قهقهه ای بی تو  معنی ندار د توی کلبه تنهائی من آد م اگر سیب در خت ر ا بر ای حو اچید  مجاز ات نمی شو د توی کلبه تنهائی من شیطان بهر  جدائی می آید چه نا امید بیر و ن می ر و د توی کلبه تنهائی من فر شته ها خندان و آو از کنان اسم تر ا می خو انند  توی کلبه تنهائی من پر از تو است که بی همتا چشمهائی داری  توی کلبه تنهائی من عطر حضو رذ تو مر ا مست و خر امان به جاد ه جنو ن می خر امد  توی کلبه تنهائی من بر ای خو ر شید  مهر و ماه بی غش به بام نمی ر و ند همه جا مهر و بی غشی است توی  کلبه تنهائی من چه بی تو تنها پر زو ر است کا ش توی کلبه تنهائی من تنهائی با حضو ر تو بر ای همیشه و جاو د انی بر و د کاش

آسمان چه گفت؟

اکتبر 24, 2007

آسمان تهر ان ابر ی است هر د م صدای ناله آسمان می آید این تمثیل ناخدا بر ای رعد است آسمان از چه می نالد ؟ در دل او چه می گذرد ؟ آیا در دنیای او نیز چو ن د نیای دل عاشق حافظ است که می گو ید

بر ق عشق و آتش غم در دل حافظ ز د و سو خت

یار دیر ین ببینید که با یار چه کر د

در عشقبازی ر عد و بر ق است که بر هم می خر امند و حاصل این خر امید ن ها لطافت پدیده ای چو ن بار ان است غمگین و لی پر از ز یبائی است شنید ن و حس بار ان همان بار انی که در هر سو ئی گلی در خو ر خو د می پر و ر د به قو ل سعدی

بار ان که در لطافت طبعش حر فی نیست

در باغ لاله ر وید و در شو ر زار خس

به آسمان می نگر م از او می پر سم فر یاد تو چیست ؟ از چه این گو نه اشک ریزانی ؟ و او می گو ید از بی و فائی شما آد میان تا چند این شعر را از شما آد میان شنو م

خدایا دلم از اختر و ماه تو گر فت

آسمان دگری خو اهم و ماه دگری

در د شما آد میان به آسمان چه دخل است ؟ شما که در فر اق یار گر یه کنید و لعن و نفر ین بر من و گر دو ن و در حضو ر ش فراغ از او ر ا خو اهید و باز بر من نفر ین نمایید شما که از یاد بر دید که هر چه هست از بهر عشق حضر ت حق آفر ید و لی شما ئید که با طلسم اهر یمن بی دلی لز یاد بر دید که ر اه ر سید ن به خالق عشق بو د و ر اه ر سید ن به عشق همان عاشقی است چر ا دیگر هیچ کس نگو ید

دانی چه ها چه ها چه ها می خو اهم

و صل تو من بی سر و پا می خو اهم

فر یاد و ناله دانی که چیست ؟

یعنی تو را تو ر ا تو رامی خو اهم

او ر ا می خو اهی ؟ نه نی خو اهی که اگر خو استی فر اغ از او ر ا نی خو اهی و و قتی فر اغ آمد در د فر اق می ز نی

ناخدا می بیند آسمان بی هو د ه نمی گر ید در د ما در د بی در د ی است بی در د ی همان در د مر گ است و مر گ همان بی عشقی است

آن ر و ز گاران را چه شد؟

اکتبر 23, 2007

کار و ان ر فت و تو در خو اب و بیابان در پیشکی ر وی ؟ز که پر سی ” چه کنی ؟ چو ن باشی؟

حافظ

 ر و ز گار غر یبی  است نا ز نین  ر و ز گاری که می گذ ر د و ر و ز را به شب و شب به ر و ز می دوز یم و نمی پر سیم آن ر و ز گار ان ر ا چه شد ؟ 

ر و ز گاری که چشمهای سیاه د ختر ک همسایه با یک نیم نگاه آتش به جان پسر محله می اند اخت آتشی که شعله می کشید اما حیا و پاکی و طر ا و ت پسر ک باعث می شد که تنها نیم نگاهی به آن اند از د و سر به زیر به خاطر ه آن چشمها خو ش باشد تا شاید ر و ز گار بتو اند این عاشق را به آن معشقو ق بر ساند ر و ز گاری که پسر ک بعد از دیدن این چشمها دیگر به دنبال جفت چشم بعد ی  سر ک  به صو ر تهای دیگر دختر ان نمی اند اخت ر و ز گار ی که آن دختر ک تنها به آن پسر ی  نگته می کر د که در خلو ت نهان به او دل داده بو د و یاسهای سجاد ه نماز ش را به عشق او بو می کر د تا یاد ش نر و د که سلامتی یار را از خالق عشق بخو اهد   ر استی آن ر و ز گاران را چه شد ؟

ر و ز گار ی که حر ف مر د یکی بو د پای قو ل و عهد می ایستد ر و ز گار ی که قو ل خانم هم قو ل بو د شیر ز نی بو د که می ایستاد و می گفت من  را نمی تو انی ضعیفه بخو انی  ر استی آن ر و ز گاران را چه شد ؟

ر و ز گار ی که بو ی عطر گل پیچ امین الدو له کو چه را پر می کر د که هر عاشقی مست یار  چشم را به آسمان دو ز د و گو ید یار ب د عای خسته دلان مستجاب کن  ر استی آن ر و ز گاران را چه شد؟

رو ز گاری که شب او ل ز مستو ن پای بساط  شب یلد ا همه می نشستیم و بد و بغض و حر ف پیش و غیبت بعد  هنو انه  شب چله را با آجیل یلدائی گر ه می ز دیم و به تر انه های حافظ  عاشق گو ش می دادیم و نیت می کر دیم  ” که ای حافظ شیر ین سخن و محر م ر از  مر اد مر ا به  گشایشگر در دها بر سان ر استی آن ر و ز گاران را چه شد؟

ر و ز گاری که بر گهای زر د و سر خ و قر مز پاییزی صد ایشان آنقدر بلند بو د که پاییز را تنها با این صد ا می شناختی و بساط لبو ئی محله  و بو ی عطر آن خلسه  ز یبائی را به سر اعت می آو ر د آن خلسه ای که پشتش  فکر یار بو د و یار  آن ر و ز گاران را چه شد؟

 ر و ز گاری که عطر نو ر و ز و لاله نو رو زی بهار مستمان می کر د و شب نو ر و ز به عشق جمشید جم و فر ید و ن و ر ستم و … سر اغ پیر توس می ر فتیم ر و ز گاری که شاهنامه مال قهو ه خانه های متر و ک نبو د آن ر و ز گاران را چه شد؟

 ر و ز گاری که اد ب بو د و فا بو د  حق ر فاقت بو د این گو نه نبو د که اگر دو ری پیش آید همه چی را فر اموش کنی هر چه بخو اهی نصیب دو ست قدیمی و به اصطلاح دشمن امر و ز کنی  ر و ز گاری که دو ستی و دشمنی معلو م بو د  ر استی آن ر و ز گاران را چه شد؟

 ر و ز گاری که معر فت بو د خجالت کشید ن از خو یشتن معنی ند اشت همه را بند گان خدا می دانستی نمی ر فتی توی هز ار تو در تو  اینتر نت و نت و بلاگ با صد تا آی  دی عجیب و غر یب بخو اهی در و غ بگو ئی  می آمدی صاف حر فت را می گفتی از عشق می گفتی اگر قبو ل نمی کر د دیگر از مر گ نمی گفتی ناسز ا نمی گفتی  راستی آن ر و ز گاران را چه شد ؟

ر و ز گاری که کسی مر گ آد میت را نمی دید کسی نمی گفت آن مر دها و اقعا مر د کجا ر فتند آن ز نها و اقعا خانم کجا گم

شدند ر استی آن ر و ز گاران چه شد؟

ر و ز گاری که اگر از عشق می گفتی سر ت می ر فت قو لت نمی ر فت “دل شکستن هنر نمی باشد “و ر د ز بانها بو د و اگر نذری بو د بساط ختم انعام بو د ر وی ایمان بو د نه نمایشی بر ای خو د نمائی اگر حاجی می آمد صد تا کو چه را با پو ل حاجی آذ ین نمی بستند  در حالیکه تو همان کو چه خیلی ها گر سنه می خو ابیدند  مکه دل ر فتن شر ط او ل مکه ر فتن بو د اگر بساط عر و سی بو د یا خد ای ناکر د ه  حلو ای ختم از سر ر یا و فخر فر و شی نبو د راستی آن ر و ز گار ان را چه شد؟ ….

دلم گر فته آن ر و ز گاران را چه شد؟  

خو ر شید بار دیگر طلو ع خو اهد کرد

اکتبر 22, 2007

در سر ز مین یخ ز د گی ها هستی   به هر جا می نگری جز د نیای خاکستری بی تفاوتی ها نمی بینی و می پر سی آن رنگین  جهان پر عشق من کجا ر فت ؟ از یار می پر سی   چه آسان نر د عشق با زی ر ا به نر د بازی ز ند گی باختی چه سخت  است که دیگر یار را نمی بینی حتی با این که نز دیک تو است صدای نفش هایش را می شنو ی و به چشمهایش خیر ه می شوی اما آن فر و غ و آن آسان فهمیدن ها همه به یک بار ه محو و گم شد ه گو ئی هر گز نبو ده است  و می پر سی من چگو نه به او دل باختم ؟
می پر سی آن آشنای قدیمی چه شد ؟ این غر یبه که این گو نه با نگاههای بی تفاو ت مر ا می نگر د و شلاق سردی ها و فر اق را بر پیکر ه باو ر هایم می ز ند همان است که ز ند گی را بخا طر او به آغوش کشیده بو دم ؟ این همان شاپر کی است حاضر بو د م  که تمامی  ز یبائی ها گلهای دنیا را تنها بخاطر و جو د او ز یبا می دیدم ؟ این آسمان همچنان آبی است اما دلتنگی های من تنها خاکستر را در آبی بیکران آن می بیند ؟ آن ر نگین کمان عشق را چه شد؟
 بنفش: که آن را ر نگ  عشق تا بی نهایت بو د را تنها امر و ز  چشمی است که ماحصل از گر یه ها  کبو دی را در آغوش گر فته است

نیلی  : در یای عشق ما بو د که دیگر تنها خاکستر نشین است و خاکستری را نمایان ساز د

آبی : همان آبی که قر ار بو د تمام بغضهای او مال من باشد و من هم با و جو دش بغضی ند اشتم امر و ز تنها بغض است که آبی را نه آسمانی که به بی رنگی کشانده است

سبز : ر نگ قلبهایمان که شکسته است و سبزی آن چو ن جنگل سو خته ز مانی سبز از میان ر فته است

ز ر د : کجا ر فت  ز ر دی آن خو ر شید ی که تابش و گر مای عشق ما او ر ا شر مگین می کر د ؟ 

 نار نجی : که فعل خو استن ما را نمایان می ساخت امر و ز  بی ر نج  آن نار نجی را پر رنج کر ده است

قر مز : قر مز عشق ما چه آسان خو ن دلی را حال معر فی می کند
 
 می دانم یخ ز د گی  محنتی که یار بر تو تحمیل کر ده است  سخت است و باو ر آن غیر ممکن می نماید 

 می دانم ر نج بی تفاو تی از در د فر اق بس دشو ار تر است  می دانم و می دانم …

 اما صبر باید  که در صبر است که می تو ان بار دیگر عاشق شد یک بار دیگر حس کر د که عشق می تو اند بار

 دیگر آید آری می تو ان بو د تا امید و ایمان و عشق است  می تو ان بو د   بار دیگر خو ر شید طلو ع خو اهد کر د

تو کیستی؟

اکتبر 19, 2007

 بانو ی ایر انی در طنز ی تلخ و پر در د به سو الی  ساد ه در مو ر د هو یت بانو ی ایر انی به نگارش تلخ داستانی  تحت عنو ان ” من کیستم ” پر د اخت و چه پر غم گفت ..

د و ست دار م  از اساطیر ایر ان زمین گو یم و اند ک مر همی بر  دل بانو ان ایر ان نهم  هر چند د انم که  این ز خمها التیام ناپذیر است و قو انین و افکار مذ کر انه پارسی کمتر مجالی به بانوی ایر انی  در طی قر نها داد ه است که به خو د آید اما من  یعنی ناخدا  آنچه  در مو ر د بانوی پارسی می اند یشم ر ا می گو یم که به گو نه ای  فر یاد ز نم  مر د آر یائی ر ا  نمی تو ان خالی از عشق بانوی ایر انی تصو ر  نمو د اما…

تو کیستی ؟

تو فر انک ماد ر فر ید و ن هستی همان فر ید و ن که در د امن شیر ز نی چو ن فر انک که ثمر ه عشق او با آبتین بزر گ مر د ایر انی بو د پر و رش یافت تا ضحاک و حکو مت 1000 ساله او ر ا از میان بر دار د و 500 سال پاد شاهی بر امپر اتو ری ایر ان نماید آر ی فر انک بانو ی پار سی را گو یم

 تو ار نو از د ختر جمشید   هستی همان جمشید و جام جهان نما که ماد ر  ایر ج و نیای منو چهر پاد شاه بزر گ ایر انیان بو د  و هستی آری ار نو از تو جانوی پار سی هستی  کسی که بزر گ گو هری چو ن  ایر ج را پر و ر انید

تو ماه بانو ماد ر منو چهر و د ختر  ایرج هستی که پاد شاهی بزر گ چو ن  منو چهر را پر و ر انید  که بر امپر اتو ری ایر ان پس از فر ید و ن بزر گ  پاد شاهی کند

تو گر د آفر ید هستی همان گر د آفر یدی که ثمر ه عشق تهمتن با تهمینه  یعنی سهر اب ر ا دیو انه عشقش کر د عشقی که می تو انست بزر گ ایر انی که نیای چو ن تهمتن  و پدری چو ن سهر اب و بزر گ بانو ئی چو ن گر د آفر ید ر ا داشته باشد اما افسوس از ر و ز گار غدار

تو  رکسانا د ختر دار یو ش سو م هستی که عشق چنان بزر گ به اسکندر هد یه داد که  خو نخو ار بزر گ  خو د و سر دار انش را مجبو ر ساخت تا با او وسر ز مین بزر گش احترام گذار ند

تو گو هر شاد  همسر ناد ر هستی همان همسر ی که از ناد ر جو ان جو یای نام  حمایت کر د و او را نادر پسر شمشیر و فاتح هندو ستان ساخت

تو همسر امیر کبیری همان همسری که  امیر بزر گ ز مانی که تاب و تو ان از بیداد بر ادر  و ماد رش   را از د ست می داد در کنار او آر ام می گر فت

تو پر و ین اعتصامی هستی بزر گ شاعر ه ای که در جامعه مر د انه بر خاست و هنر ر ا نز د ایر انیان و نه تنها مر د ان ایر انی معنی کرد

 تو فر و غ فر خز ادی  همان فر و غ که فر یاد ز د بانو ی ایر انی عر و سک کو کی نیست که به فشار هر هر ز ه د ستی فر یاد ز ند “آه من خو شبختم ” فر و غی که از عشق گفت از شجاعت د م ز د و به مر دان که او آنها را ” مو جو د خو د خو اه ” لقب داد ه بو د  یاد داد بانوی پار سی ر ا نه با سلاح غر و ر و خو د خو اهی انگشتری  بند گی که با عشق تو ان همر اه بو د

تو شیر ین عبادی هستی   بانوی از  این مر ز و بو م و  خاک  پر گو هر که با کو ر و ش کبیرش بر ای نخستین بار منادی صلح و دو ستی  و آز ادی خط و ز بان و مذ هب  بو د  جایز ه صلح نو بل ر ا بخاطر کو شش هایش بر ای  افشای ظلمی که به پسر ان و د ختر ان  امر و ز ایر ان و مر د ان و ز نان فر دای ایر ان ز مین می شو د ر ا در یافت کر د

تو انو شه انصاری هستی بزر گ   ایر انی  همان بانوی پار سی که فتح فضا ر ا نخست تو سط  بانو ان ایر انی ثبت کر د

تو بانوی ا یر انی همان بانو ئی که عاشقان بزر گ چو ن فر دو سی و سعدی و مو لانا حافظ و عطار ونظامی … از او گفته اند  منیژه و شیر ین و ….

تو بانو ی ایر انی که شاپر ک تمامی مر د ان پار سی    بو دی و هستی و خو اهی بو د تو عشقی و تو مهر بانی و تو آری تو بانوی ایر انی  بهتر ین د لیل عاشقی هستی تو ر ا دو ست دارم و تمام گلهای عالم ر ا تنها با عطر تو است که عطر آگین د انم   

عشق سو ختن نیست…

اکتبر 18, 2007

عاشقان ر ا گر د ن می ز نند تا گو یند که حق نیست عاشق دلی

لیک نی د انند که   بی هو د ه می کنند

چو ن حق با عاشقی و عااشق د لی است

گو ید م می سو ز د از در د عاشقی  گو ید م از فر اق می سو ز د از هجر یار ی که گفت خو د بر ای او  هجر ر ا طلب کر د او گو ید م که نا خد ا ر فت    او نمی د انست که نا خد ا ….. در اقیانو س تنهائی ها و بی مهر یها  و بی تفا و تی ها   سو خت تا  گر مای امید هر گز از د ل شاپر ک نر و د ناخدا  سو خت تا نگو یند که ” یار  حاضر خو شتر است  ناخدا چو ن  حافظش  فر یاد ز د

می سو ز م از فر اقت  روی از جفا بگر د ان

هجر ان بلای ما شد یا ر ب  بلا بگر د ان

اما ر ب بر ای او همان را خو است که شاپر ک خو استه بو د  ” هجر” و …

ناخدا در خلو ت شمع  می سو خت و می سوز د…

و  فر یاد کشان گفت

در و فای عشق تو مشهو ر خو بانیم چو شمع

شب نشین کو ی سر بازان و ر ندانیم چو شمع

رو ز و شب خو ابم نمی “آید به چشم غم پر ست

بس که در بیماری هجر تو گر یانیم چو شمع

و شمع گو نه آب می شو د این ناخدا  تا فر یاد ز ند عشق  و جو د است عشق سر طان نیست عشق معنایش مر گ دو ست داشتن نیست عشق  را مر گ با فر اق یار نیست عشق عشق است و …همچنان ز مان مقو له بی معنی است

ناخدای  فر یاد ز د در استهز ا دیگران که خو د را ؟آشنا  می دانند عشق امید به ر و ز گار نبست   که می د اند ر و ز گار عاشق کش است  اما عاشق مگر مر د نی است ؟ عاشق مر د نی نیست حتی اگر معشو ق  گو یدش دو ر شو  و من نیستم

ر سم ز مانه است و عجب ر سمی  اما تو ی هیچ ز مانه ای این ر سم کهنه نشده که عاشق را تنها با مر گ قلبش می تو ان از یاد

بازی از سمت دو ست

اکتبر 17, 2007

 دو ست مهر بانم خانم محتشمی از من خو استند که در بازی شر کت کنم  و من هم د عو ت این دو ست مهر بان ر ا با دیده منت قبو ل کر د م

خودتو معرفی کن : چون همیشه خو د م ر ا ناخدا معر فی می کنم حال چر ا ناخدا؟این یک آر ز و قدیمی و  یک خاطر ه است

فصل و ماه و روزی که دوست داری :فصل  پاییز ر ا دو ست دار م و ماه مهر

رنگ تو :ر نگ سبز و آبی

غذای مورد علاقه : خیلی  از غذ ا ها  را دو ست دار م اما لاز انیا  چیز دیگری است

موسيقی مورد علاقه : بستگی به شر ایط ر و حی خو د م دار د اما بیشتر ملایم و پاپ

بدترين ضدحالی که خوردی :  اعتماد به کسی داشتم و لی …

بزرگترين قولی که تا حالا دادی :  تا آخر ین نفسم کنار د ختر م باشم

ناشيانه ترين کاری که کردی : از د و اج !!

بهترين خاطره ی زندگيت : تو لد د ختر م آیلی

بدترين خاطره ی زندگيت : بر هم خو ر د ن ز ند گی مشتر کم
شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی : فر و غ فر خز اد

برای کی دعا ميکنی : براي همه  عاشقان د نیا و بر ا ی  ماد ر بزر گم و د ائی مر حو مم و فر دوسی و حافظ و فر و غ …

به كي نفرين مي كني :  به نفر ین اعتقاد دی ند ار م به د نیا  نفر ت نمی د هم

وضعيتت در 10 سال آينده :  تا او چه خو اهد …….