Archive for سپتامبر, 2007

دلتنگی

سپتامبر 30, 2007

امرو ز صبح او ر ا دیدم  با چشمهای مهر بان گفت

پسر م پیر شی من ر ا از خیابان ر د می کنی ؟

چاد ر ش را گر فتم و به همر اه قد مهای لر ز ان او را ه افتاد م و با چشمها و د ستهای ملتمسانه از ر انند گان خو استم که اجاز ه د هند که ما از خط کشی عابر پیاد ه عبو ر کنیم !!

 و قتی که به آن سو ی خیابان ر سید یم پیر ز ن مهر بان آب نباتی  از همان آب نباتهای مخصوص ماد ر بزر گها ر ا از کیفش در آو ر د و با چشمهای مهر بانش گفت

الهی خیر از جوونیت ببینی

چشمهایم ر ا بد جو ر ی شبنمی کر د او مر ا یاد  ” خانم ” اند اخت …

خانم ماد ر بزر گ مهر بانم که تمام سالهای کو د کی و نو جو انی و جو انی ر ا به او عشق و ر ز ید م و د ر کتابهایم همو ار ه شخصیتی  به یاد او آفر ید م او همان مهر بانی بو د که مر ا بخاطر مو های رو شن و طلائی  دو ر ان کو د کیم ” طلا” می خو اند ر و ز ها و ماهها و سالها است که د لم بر ایش تنگ شده است ر و ز دو م نو ر و ز سال 1372 او پس از یک بیماری سخت  به دیار فر شتگان شتافت عجیب بو د دنیای ما یک فر شته ر ا از دست داد و او به دنیای پر از فر شته و اقعی نه فر شته های  قلابی د یار ما ر فت عطر حضو ر او را بخاطر می آو ر م با آن بوی عطری که همو ار ه او می د اشت عطر مهر بانی با آن انگشتر فیر و ز ه ای که بر انگشتهای چر و کیده اش بو د با آن گر د نبند عقیقی بر گر د ن می آو یخت و با آن چشمهای مهر بانی که مر ا امر و ز سخت د لتنگشان کر د ه است خانم ز نی مهر بان و جاو دان پر مهر بو د چقدر د لم می خو است آیلی  را می دید  آیلی او ر ا خو ب می شناسد بار ها از خانم با آیلی صحبت کر د م و همو ار ه و قتی در هنگام  گفتگو یمان چشمهای شبنمی مر ا می بیند می گو ید

 بابائی کاشکی ماد ر بزر گت ز ند ه بو د

آر ز وی محالی است اما خانم بر ایم همیشه ز ند ه است ز یرا عشق ز ند ه است او ساز عشق ر ا بر ایم نو اخت و از این ر و است که هیچگاه از من دو ر نشده است به قو ل حافظ

حافظ که ساز مجلس عشاق ساز کر د

خالی مباد عر صه آن بزمگاه از او

دلم خیلی تنگه خانم هست اما عشقش هیچگاه مر ا ر ها نخو اهد کر د این ر ا می دانم شاید آن پیر ز ن مهر بان صبح امر و ز  هم هنگامی که چشمهای شبنمی مر ا خیر ه به خو یشتن دید یاد نو ه ای افتاد که به او عشق می و ر زد

 ”خانم”  خیلی دو ست دارم

افسوس بر این همه ساد ه انگاری

سپتامبر 29, 2007

می گو یند آد می از بهشت ر انده شد ز یر ا میو ه ممنو عه ( نه از نو ع میو ه ممنو عه سر یالهای ماه ر مضان سیما) خو ر د میو ه ممنو عه ای که همه آن ر ا امر و ز دانش می نامیم و آد می بعلت  همین دانش پای به این جهان خاکی نهاد سعی ند ار م در لابه لای این گفتار سر تاسر فلسفی و صد البته پر بحث شر کت کنم  اما می خو اهم بپر سم  به و اقع د نیای ما به همان مسخر گی است که در سر یالهای ر مضان دیده می شو د ؟ در سر یالی که اساس آن بر اساس د نیای تخیلی  و ماو ر ا و متافیز یک ساخته شده است که شیطان بد و ن آن که د ستگاهی بر ای ار تباط د اشته باشد شمار ه مو بایلش در گوشی د ختری دیگر می افتد می تو ان جدی اند یشید؟ د استان این تماسهای تلفنی این جناب شیطان آنقدر مضحک بو د که د ختر م آیلی با خند ه می پر سد حالا این شیطان بر ای  اس ام اس ( ببخشید پیامک) چکار می کند ؟آیا می تو ان به ر ابطه یک ز و جی که حد اقل یک د هه اختلاف سنی و بیش از  اند از ه اختلاف قد و وزن دار د که جناب شیطان ( ببخشید دو ست پسر ) باید همو ار ه بنشیند تا در مقابل قد و قو اره د ختر هیو لا جلو ه نکند  با دیده غیر تمسخری  نگر یست ؟آیا باید نماز و ر و ز ه د ختر آقای جر اح بزر گ ر ا نظار ه کر د و یا این که بر ای  یک تماس  تلفنی آن گو نه در و غ  گفتن دختر ی اد یب و مشغو ل نو شتن پایان نامه آن هم در ر شته اد بیات را باو ر کر د ؟آیا شیطان در هنگام د ز دین ضبط ماشین ناظر دز د می شو د ؟آیا یک جر اح عالیقدر و یک پر فسو ر این گو نه  به و اسطه گفتار های یک مر یض سابقش آن گو نه اغفال می شو د که حتی یک سو ال از بر ادر پر ستاری که فکر می کند به او خیانت کر د ه نمی کند ؟آیا چو ن شیطان در سر یال سال گذ شته ( او یک فر شته بو د ) مو نث انتخاب شد امسال شاهد شیطان مذ کر هستیم ؟ اد بیانت ما و فلسفه ای نشات گر فته از بزر گان ایر انی چو ن ملاصدر ا و میر داماد   چگو نه از شیطان سخن ر ا ند ند حال ما چگو نه شیطانی ر ا در سیما شاهدیم ؟

به قو ل حافظ

مکن به چشم حقار ت نگاه در من مست

که نیست معصیت ت و ز هد بی مشیت

 تفاو ت نگاه بزر گان ایران ز مین با … بله قیاس مع الفار غ است این داستان در مو ر د شیطان سازی تنها صد ق نمی کند نگاهی به ر و ند ر و ابط به اصطلاح عاشقانه در سر یال میو ه ممنو عه  بیاند از ید  به و اقع فر زاد ( به نظر می ر سد اپید می استفاد ه از اسم فر ز اد به شد ت  در سیما ر ایج است ) و هستی عاشق همدیگر هستند ؟ آیا حاج آقا فتو حی عاشق هستی است ؟ آیا این مضحکه ر ا عشق می نامید؟د ر سر یال یک و جب خاک هم عشق را در سیمای ر ابطه جناب بهمن ( ابو الفضل پو ر عر ب ) و مر یم ( آناهیتا همتی ) و یا جناب حمید ( بر ز و ار جمند ) و آر ام  نشان داد ه اند آیا این ر و ابط عاشقانه است ؟ آیا ایاز ( انتخاب این اسم هم نشان از او ج  حسن سلیقه جناب نو یسنده دار د!! ) عاشق د ختر عمه است ؟ عشق آن د ختر تا جیک و پو ر یا پو ر سر خ در سر یال شبکه 5 هم عشق است ؟ چه فاکتو ر هائی از عشق را در آن می بینیم ؟داستان سر یالهای ماه ر مضان چون تفکری است که بسیاری بر معقو له های مهم دیگر چو ن ماو ر ا و متا فیز یک وعشق و و فاداری … دار ند بر استی تا به کی باید شاهد ر و ز افز و ن این گو نه ساد ه انگاری ها بو د؟

مهر نو ش مهر ر ا بنو ش

سپتامبر 26, 2007

چند ماهی نیست که او ر ا می شناسم اما آنقدر صمیمی و مهر بان  است که همو ار ه نامش را بر ایم تد اعی می کنم او همو ار ه مهر می نوشاند و مهر بان است  و لی سینو سها  حالات مو جهائی است که او با خو د دارد در پار ه ای از او قات شاد و خند ان و ز ند گی را عاشقانه در آغوش می گیر د و در ز مان هائی تا ز یانه هائی بر ر و  ح خو د و در نتیجه سو هان به ذ هن دو ستدار ان بی شمارش می ز ند و می سابد  امر و ز بار دیگر گر فتار مو ج تاز ه ای شد او نام این مو ج ر ا ” ما ز و خیز م ” گذ اشته بو د ما ز و خیز م و یا خو د آز اری واژه بزر گی بر ای تشر یح د لتنگی های او است اما  او آر ز و کر د ه بو د که یک تست ما ز و خیز م بد هد چو ن مطمئن بو د در این تست قبو ل می شو د!! و نمر ه بالائی می گیر د !

به او گفتم چر ا خو د را آز ار می د هی تو با این قابلیتها  نباید این گو نه بیاندیشی  و لی او پر سید قابلیت ؟ چه قابلیتی ؟

حال می گو یم

مهر نو ش عز یز

تو مهر بانی  تو مهر بانی را خالصانه تقدیم می کنی و به د نبال اد ای مهر بانی نمی ر و ی تو کو د ک در و نت هم مهر بان است و لی و قتی این کو د ک در و نت را غمگین می بینی فر یاد سر می دهی و چو ن هر کو د کی از پند ها چشمهایت شبنمی می شو د

گفتی تو ر ا مسخر ه می کنند ؟ این جمله تو ر ا متو جه نمی شو م هیچ چیز مسخر ه در تو نمی بینم  مهر نوش عزیز به خو د ت مهر بو ر ز  باو ر کن تو لایق آن هستی  به دنبال واژه های و حشتناکی چو ن ما ز و خیز م نر و به د نیای ز یبا خو د بر گر د  قانو ن جاذ به ر ا بار ها به من متذ کر شد ی حال عمو تو ر ج به تو می گو ید  به د نیا و خصو صا به خو د ت عشق بده

 مهر نوش عزیز

از حر فها گذر کن از اد عای دیگر ان گذر کن از قضاو ت دیگر ان حذر کن د نیا پر از مد عیان بی عمل هست د نیای پر از مد عیان عشق و مهر و ملکو ت و. مدیا و … است به مد عیان میندیش به قو ل حافظ

 با مد عی مگو یید  اسر ار عشق و مستی

 تا بی خبر بمیر د در ر نج خو د پر ستی

 مهر نو ش مهر را بنو ش

چقدر عجیبه

سپتامبر 25, 2007

تو ی این د نبا پر از عجایب است منظو ر من از عجایب همان عجایب هفت گانه د نیا نیست بلاکه عجایبی که صحبت می کنم در مو ر د اتفاقهای ساد ه ای است که بر ای همه ما ر خ داد ه و همه دیدیم و شاید هم انجام داده ایم و لی نپر سید یم چر ا این طو ر ه ؟ می خو اهید بد انید از چه عجایبی حر ف می ز نم پس این چند ” چقدر عجیبه ” را بخو انید

 چقدر عجیبه

چقدر عجیبه تا و قتی مر یض نشوی کسی بر ایت گل نمی آو ر د

 چقدر عجیبه تا و قتی گر یه نکنی کسی نو از شت نمی کنه

چقدر عجیبه کسی بی بهانه بر ایت هدیه نمی خر ه

چقدر عجیبه تا فر یاد نکنی کسی طر فت بر نمی گر ده

چقدر عجیبه تا بچه نباشی کسی قصه نمی گو ید

 چقدر عجیبه که اگر بزر گ نباشی کسی به قصه ات گوش نمی کنی

چقدر عجیبه وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی آید

 چقدر عجیبه وقتی نمر دی کسی نمی بخشدت

…..

وقتی این همه ” چقدر عجیبه ” را می خو اند م یاد این شعر افتاد م این را هم می نو یسم

تا که بو د یم بو دیم

کسی کشت ما را غم بی هم نفسی

تا که ر فتیم همه یار شدند

تا که مر دیم همه بیدار شدند قدر آینه بدانیم مادام که هست

 وای از آن ر و ز که افتاد و شکست

عشق مار مو لک

سپتامبر 24, 2007

ما آد مها مغر و ر از این که به اصطلاح  اشر ف مخلو قات هستیم و تنها ما می دانیم و می فهمیم بی محا با به هر چه بی عشق است لقب ” حیو ان ” و ” جانو ر” و… می د هیم ما آد مها پر از  اد عا ی معنو ی و خد ائی و فلسفی و فهم و فر هنگ و مت فیزیک و عاشق   د ل می شکنیم و بعد هم با یک ” نیستم ” می ر و یم و به خر ا به های آن د ل شکسته نگاه هم نمی اند از یم  می گو یم ” من ” مهم هستم ” من نباید فنا شو م ” و ” من …”  یکی نیست بپر سد بغیر از ” من ” چی تو د نیا ی تو و جو د دارد اما این داستان لا اقل شاید بتو اند ما را به این فکر بیانداز د که علی ر غم اد عا  معنو یت و خد ائی و متا فیزیکی و عاشقی  از یک مار مو لک هم می تو انیم کمتر باشیم

                                              عشق مار مو لک

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي

 توانيم عاشق شويم اگر سعي کني

تر س تا به کی؟

سپتامبر 23, 2007

و باز آمد با سمفو نی از تر س و و حشت و فر ار گو ئی در این د نیا هیچ چیز نیست مگر بر ای تر ساند ن او هیچ عاملی و جو د ند ارد جز بر ای تخر یبش
نمی د انم چر ا این گو نه می اند یشد شاید در و ادی تنهائی تنها چیزی که می بیند تر س است تنها ایمانی که دار د به تر س است تنها امید ی که دار د اند کی و تنها اند کی فر ار از این تر سها است و عشق نه او به آن نمی اند یشد اصلا مگر می تو ان بی شهامت به سر اغ عشق ر فت ؟
و من می گو یم و لی قبو ل نمی کند یعنی نمی خو اهد از آن د نیا بیر و ن آید به قو ل حکیمی “آن که به خو اب ر فته می تو ان از خو اب بیدار کر د و لی آن که خو د را به خو اب ز د ه هر گز نمی تو ان از خو اب بیدار نمو د ” و من سر گشته و با تمام و جو د می گو یم و همو ار ه خو استم که باشم و لی گو ئی این تلاش اثری ند ارد در د نیای او در یا باید همو ار ه آر ام باشد او به د نبال در یا نیست او شاید سکو ت مر د اب ر ا به در یا تر جیح می د هد آیا کسی هست او ر ا از این خو اب د هشت بار بیدار کند ؟ چه می تو انم به او گو یم شاید این ز مز مه ناخدای تنها بتو اند ر ه گشای او شود
و قتی ز ند گی بر ایت خیلی سخت شد
یاد ت باشد که در یای آر ام ناخدای قهر مان نمی سازد

در مر د اب تنها نیلو فر های بی ر یشه خو اهند ر و یید و بس ز ند گی مال تو است هیچ کس جز تو نمی تو اند به ز ند گی سر و سا مان د هد هیچ کس بر ای تو د ل نخو اهد سو ز اند هیچ کس بجای تو زند گی کند ر و ز ی که دو ر ان ز ند گی و جو انی و بهار گذ شت هیچ کس مسئو لیت به هدر ر فتن این ر و زها را نمی پذیر د هیچ کس نمی آید و نمی گو ید که من باعث شد م فر صت عشق و ر زیدن ر ا از تو گر فتم تاز ه این را هم بگو یم آن هنگام چه فایده ای دار د در ز ند گی می تو ان به آر امش ر سید و لی آر امش در سایه بی عشقی و بی تفاو تی و ترس تنها مرگ است که دو ر از تو باد

عشق در دانه است…

سپتامبر 22, 2007

د ختر ی مهر بان می نمو د لاا قل تصو یرش این نکته ر ا می ر ساند که در ز یر آن لبخند مهر بان و چشمهای پر تلطع  به طور حتم قلب مهر بانی نهفته است د ختر مهر بان گفتگو ئی را آغاز کر د آمد ه بو د و  به نا خد ا گفت
 د یگر نه اعتماد می کنم و نه ایمان د ار م و نه عشق را می خو اهم به د نبال ز ند گی شاد در فر اق ایمان و اعتماد و عشق می گر د م “
عجیب است ز ند گی بد و ن اعتماد و ایمان و عشق مگر می تو اند شاد ی داشته باشد ؟
او خسته بو د از بی مهر ی ها خسته بو د غمهای بی اعتماد ی و نا باو ر ی به یار و عشق آنقدر او ر ا خسته کر د ه بو د که به د نبال شاد ی می گشت  غم  آن یار بی و فا که د لش ر ا شکسته بو د آنتقدر بزر گ بو د که فکر می کر د هر جا عشق و ایمان و اعتماد هست پس شاد ی نیز هست
د لش شکسته بو د د لش از نامر دادیها شکسته بو د  و مثل تمام د ل شکستها فکر می کرد  تنها د ل شکسته عالم او است او بر ر و ی معلو ل که یاری بی و فا  و خیانت کار و بی عشق بو د عامل اعتماد و ایمان و عشق را به دار آو یخته بو د  او فکر می کر د که اگر  در د نباشد حتما بی در دی است آری بی در دی می تو اند باشد اما مر گ هم نو عی بی در دی است مگر نه ؟ د نیای بی عشق مر گ نیست؟
چند تای ما این گو نه فکر می کنیم ؟آیا تمام در د های د نیا بر اثر عشق است ؟  یا چو ن آن شعر فر و غ است که می گو یم تمام ز خمهای من از عشق است و عشق و عشق
آیا فر و غ از ز خم گله می کند و یا از ز خم زن؟آیا باید از چاقو گله کنیم یا آن که به ما دشنه می ز ند ؟مگر عشق و ر زیدن کار هر کسی است ؟
هر که سر بتر اشد قلندری داند ؟
نه این گو نه نیست بیایید به این پند حافظ گو ش د هیم
عشق در دانه و من غو اص و در یا میکده
سر فر و بر م آنجا تا کجا سر بر کنم ؟

 بیاییم غو طه خو ر یم در   در یای ز ند گی و پی در عشق ر و یم  اگر به د نبال در عشق ر و یم شاید به آن ر سیم اگر قرار باشد این قصد ر ا نکنیم در د ر یای زند گی چیزی جز خزه   ر و ز مر گی حاصلمان می شو د ؟ به در یا ز نیم عشق خو اهیم  شاید ر سیم اگر اعتماد کنیم که عشق هست ایمان هست د ل داد گی هنو ز هست به عشق می ر سیم در د ما از این طلسم بی اعتمادی و بی ایمانی به عشق است
 بیاییم در یا دل باشیم  بیاییم غر قه عشق شو یم تر  سر را ر ها کنیم باگو هر خر د و د ل و ایمان به خالق عشق در پی عشق ز نیم
می شو د تر س ما را به نا کجا آباد بی د لی و  مر گ می کشاند
 بیاییم در یا دل شو یم نا خد ا می گو ید

بیاییم در یا دل شو یم

آن گو نه عشق می و ر ز م

سپتامبر 21, 2007

شب مهتابی است و بوی عطر گل فضای  پشت بام خانه را  پر کر د ه بو د به ماه می نگر م و بر ای او عشق می فر ستم و نا خو د آگاه در خلسه ای می پر سم  آیا  شاپر ک در یافت می کند ؟ جو ابی از ضمیر نا خو د آگاه به این پر سش نا خو د آگاه می آید ” آر ی او  عشق را در یافت می کند ” می خند م در تنگناهی شک و تر دید با د قت به نشانه ها چشم می د و ز م و نا گهان این شهر و الت و یتمن آمر یکائی ر ا از سوی اشو  و در کتاب ” عشق پر ند ه آزاد و ر ها می خو انم “او می خو انم

من خو یشتنم را جشن می گیر م

من خو یشتنم را آو از می خو انم

و بر من هر چه می گذر د بر تو هم می گذر د

ز یر ا هر اتمی که به من تعلق دارد به تو هم تعلق دارد

جو ابی بهتر از این ؟ به

و اقع عشق می و ر ز م به یاد آن چشمها و مو ها و تمامی اتمهای شاپر ک عشق می و ر ز م و بر ا ی او که در سکو ت دگر است می فر ستم و باز از خو اجه بر ای  نا ز نین و جو د می گو یم

من تر ک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم

صد بار تو به کر د م د گر نمی کنم

با غ بهشت و سایه طو بی و قصر حو ر

با خاک کو ی یار بر ابر نمی کنم

ناصح به طعنه گفت تر ک عشق کن

محتاج جنگ نیست بر اد ر نمی کنم

 تر ک عشق نمی کنم

تر ک عشق نمی کنم

تر ک عشق نمی کنم

و…

پس عاشقی کجاست؟

سپتامبر 20, 2007

دو ستی نادیده و لی مهر بان که با سماع خو د  خیلی را به و ر طه عشق آن هم از نو ع عاشقی مو لانائی بر ده است مر ا به بازی خو اند  خو استم از باز ی بنو یسم از باز ی ز ند گی و نقش آفر ینی در تئاتر ز ند گی به همین دلیل از نقش خو د م می گو یم

بازی؟ جالب است که معتقد م تمام ز ند گی بازی است و هر کد ام می خواهیم بازیگر خو بی باشیم و لی خیلی و قتها اگر باز یگر خو بی هم که باشی باید نقش خو بی را داشته باشی تا بتو انی هنر ت را به نمایش بگذار یم تو ی این دنیا همه دم از عشق و عاشقی می تو انیم ز نیم یک عد ه از ما می گو ئیم گشنگی نکشیدی تا عاشقی از یاد ت بر و د  این بند گان خدا که دو ست دار ند ر ل آد مهای عاقل و بالغ را باز ی کنند  فکر کر ده اند که گشنگی فقط مال معده است یاد شان  ر فته است گرسنگی مغز ی  داشته باشند عاشقی از یاد شان می ر و ند خیلی ها تو ی د نیا حر ف می زنند و اد عا می کنند ماشالله آنقدر کلاسهای ر و ان شناسی و انسان شناسی و متد های مختلف ز ند گی هستند که تعد اد آد مهائی که خو د مدیر و ر و ان شناس و مر شد و ر اهنما و…. ز یاد است اما می پر سم تو ی این د نیای بزر گ جای عاشقان کجاست ؟

عاشق همان که در عشق غر ق است و به د نبال کاسبی و مصلحت و نر خ به ر و ز خو ر د ن نیست ر ا کجا می تو انی پیدا کنی ؟ آیا باو ر کنم جای عاشقها همان سینه قبر ستان ظهیر الد و له است که فر و غ خو ابیده است ؟ و یا در آن گو ر ستان ر و ستائی است که قر ار نر م و آهسته ر و یم تا تر ک بر ندار د چینی تنهائی سهر اب ؟ شاید هم در حافظیه است و ممکن است در قو نیه باید به د نبالش بگر دی؟

یاد آن شعری می افتم که این ر و ز ها مر تب ز مز مه می کنم

همه عار ف و همه در و یش پس جای عاشقها کجاست ؟

کی تو ی این باز ی ز ند گی د و ست دار د و می تو اند عاشق باشد ؟ چه کسی که خجالت از عاشقی نکشد ؟ کجاست آن مر دی که ر ل ار باب و آقا بالاسر و …را ر ها کند و عاشق خانمی شاپر کش باشد ؟ کدام خانو می است که نخو اهد دیگر به او ضعیفه و ناقص عقل و … نگو یند و با تمام و جو د به عاشقش د ل ببنددو گناه جنسیتش !( ز ن بو د ن را خیلی از جو یند گان ر ل آقا! گناه دانستند!!)را با الفاظی چو ن یک دنده  کم و از چپ بیدار شد نش  به ر خش نکشند ؟

عاشق  کجاست ؟ ناخدا می پر سد توی این د نیا جای عاشق کجاست ؟ عشق ر ا چه کسی بر می دار د  و توی شهر خموش و تار یک طلسم ترس و لرز و بی اعتقادی به عشق بشکند ؟ کجا است آن ز ن و مر دی که بگو ید پایت هستم تا آن سر دنیا تا آن سر ابدیت هستم ؟کجاست آن انسان بی دلی که با ناخدا همراه شو د بگو ید بخدا دنیا بی عشق بی معنی است ؟ اگر بو د ناخد ا کشتیش لنگر اند اخته منظر همسفرش هست تا به عشق به شاپر ک تر نتم سر د هیم

حال می پر سم  دلت می خو اهد توی این ز ند گی جای ر ل عار ف و ر ند و غر ق شد ن در و ر طه تو جیهات و انحر افی که مغز اطر افیان بعنو ان “واقعیت “به خو ر د مان می د هد به و اقعیت و اقعی بر سیم که عاشقی را  انتخاب کنیم در عشق غر ق شو یم  اگر عشق همان عشق باشدو نمی تو انیم از آن چشم پو شی کنیم  پس  چر ا عاشقی را فر یاد نکنیم عشق من ؟

شاپر کی :من هم توی دنیا بغیر از ر ل عاشقی هیچ  نقشی را نپذیر فتم

سلام بر خشم

سپتامبر 19, 2007

باز این خشم با و فا به سر اغم آمد این دو ست قدیمی که هر چند اند ک من را ر ها می کند با هر هجر نه چندان طو لانیش مرا شاد مان می کند و لی  قبل از آن که به خو د م آیم به سر اغم ذ هن خاکستری( با اجاز ه خانم محتشمی این عنو ان را از ایشان قر ض می گیر م )می آید می کو بد و به یاد م می آو ر د که فر امو شش نکنم  به یاد آو ر م که

1/تر س ر فیق همیشگی شاپر کم  است و او را ر ها نمی کند که اند کی و فقط اند کی نفس بکشد و به دنیا بنگر د

باز به یاد م می آو ر د

2/ که چقدر ز ند گی  خصو صی و حفظ حر یم خصوصی برایمان محال است

باز می کو بد

3/ که چقدر رسیدن به ساده تر ین حقو ق نظیر انتخاب و عشق و ر زیدن و احترام به نظر و آرا تبدیل به رو یا شده است

و باز تکرار می کند

4/ که هر چقدر تو قعت از مر د م بخاطر تحصیلاتشان و مو قعیت اجتماعی آنها و…. بالا باشد به همان اندازه کلاه بزر گی به سر ت ر فته که  این باو ر را باو ر کر دی

و باز سمفو نی ناهنجار ش را می نو از د که

5/ چقدر این سنتهای بی دلیل نظیر احتر ام به کسی که فقط و فقط از بزرگی سنش را به ار ث بر ده و از مهر بانی و محبت و الدینی تنها تحقیر فر ز ند را ید ک می کشد بی معنی است

و یاد م می آو ر د

6/ این پو ل لعنتی چقدر سر نو شت ساز است  چقدر می تو اند جوان را خفه کند و….

دلم تنگه ببخشید اما دلم تنگه خیلی تنگ