در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش میکشتند که خرابکار است ،
امروز توی دهناش میزنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است،
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است
، صهیونیستها میکشند که فاشیست است،
فاشیستها میکشند که کمونیست است،
کمونیستها میکشند که آنارشیست است،
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند،
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزند،
و میکشند و میکشند و میکشند…
و چه قصاب خانهیی است این دنیای بشریت.” -
احمد شاملو
نگاهي به بازي فوتبالي مي كنم كه بين دو تيم عربي در قاره آفريقا است براستي چه كسي مي تواند باور كند كه اين يك بازي است ؟ يا اين كه اصولا ورزش بهر سلامتي و شادماني است ؟ اين نبردي است سخت سهمگين بين دو كشور كه از سالها پيش بهر حادثه اي كه بين بازيكني از يك تيم و پزشك تيمي ديگر افتاده است اين گونه جنگي مي كنند كه نام فوتبال را بر آن نهاده اند براستي قصه فوتبال اين دو كشور عربي آفريقائي حكايت بسياري از ما نيست ؟ آيا آنقدر كه براي آشتي دادنها به دنبال بهانه مي گرديم جنگ و كشتن را بهانه اي سخت يافتيم ؟ هر دم كسي بد است حكايت خودي و ناخودي است داستان دايره ما و آنها تا به ابد ادامه دارد و هيچ كس نمي داند كه اين تداوم تا به كي وجود خواهد داشت ؟آسمان شهرم را كه مي نگرم مي بينم چه آسان آبي و خاكستري مي شود و در ميان آفتاب و باران نشاني از مهر و قهر ندارد به درختان پاييزي كه الوان هستند چشم دوخته ام آنها نيز بي بهانگي را بهانه داده اند بوم رنگ خدا را نشانمان مي دهند بي آن كه طلبي داشته و يا آن كه بخواهند چيزي را در گروي چيز ديگر قرار دهند به برگهائي كه چون فرش زمين شهرم را پوشانده چشم دوخته و گوش به صداي ” خش خش “آنها مي دهم صدائي از آنها هم در نمي آيد و تنها لذت زيباي قدم زدن در يك صبح پاييزي را به آدمي دهند و هيچ طلب نكند و اين من هستم كه بايد عشق و سر زندگي و بودن در لحظه اكنون را تمرين نمايم لحظه اكنون تنها لحظه است كه وجود دارد و اين لحظه همان لحظه سپاس از يزدان است و اين سپاس است كه از اندرون من شعف را به يادم آورد آري شور و شعفي كه ناشي از هيچ و هيچ بهانه است اين بي بهانگي چه بلايائي را از ميان بردارد كه مي دانم به بهانه ” بهانه ها ” چه بر سر خود آورده ايم حال در ميان يك ميدان فوتبال باشد و يا اين كه در پهنه تاريخ آن را ترنم كرده باشيم فرقي ندارد بهانه ها تنها نغمه شوم جدائي دهند




بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم شايد كه روزي توانم سبزي آن را چون بوستاني بينم كه همگان آن را لمس كنند و ببويند و بچشند و شنوا باشند و آري ببينند بر اين دست نوشته ها كه غصه هائي است كه عزيزي براي نازدانه اش به قصه مي گويد قصه نخواستن ها و غصه ندانستن ها و بي مهري در قالب هر عنواني چون همسر و مادر و پدر كه بايد قالبي مهربانانه داشته باشد اما افسوس كه هيچگاه عنواني نتوانست مهرباني را به كسي دهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم بلكه گريستنهايم اندكي التيام يابد و بايد پيشتر و بيشتر مي انديشيدم به عمق درياي غمي كه اين واژگان قطراتي از آن هستند و مي گويند از دردهاي دختركي كه خواست عاشقي كند كودكي كرد بخواست مادري كند كودكي كرد خواست همسري كند باز كودكي كرد و آنگاه كه خواست كودكي كند هيچگاه كسي او را به آغوش نگرفت و به مهر باني بوسه بارانش نكرد و در گوشش ترنمهاي عاشقانه اي نخواند تا به او بگويند كه كودكي جرمي است نا بخشودني براي آناني كه كودكاني بزرگ سال شده اند و مي خواهند كودكانه بازي بزرگان را در قالب شوهر و خانواده شوهر و پدر و مادرو.. را جاودانه در آورند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به اميد آن كه روزي اين دست نوشته ها را صاحب اصليش بخواند و بداند كه نيستي و هستي او چگونه در باره او مي انديشيده و برايش از هجران مهر و بي توجهي يار و بي آغوشي مادر نگاشته اما خواسته و مي خواهد وخواهد خواست كه هستي و نيستيش هيچگاه آغوش مادري را دلتنگ نشود به غمكده التماس مهر همسري نرود و يار او را به قطع ريشه ميوه عشق پند ندهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به ياد آن شاعر عاشق كه بر لباني بوسه زد كه شايد گفته باشد ” دوستت دارم ” اما من بوسه مي زنم بر اين خطوطي كه سرشار گفته هائي دارد از عشق و مهر و تعلق به هستي و نيستي كه سالها است جاودانه مانده و هيچگاه نگذاشته است كه ” شايد ” و ” اگر ” … خدشه اي بر آن وارد كند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم كه توان ادامه راه را يابد بتواند در باغچه عشق سبز شود و مي دانم كه بانوي جاودان شعر و عشق نيز چنين وعده اي را به تو داده است كه پر عشق شوي و ادامه دهي و جاودانه بر آستانه دري ايستي كه لايق تو است همان آُستانه اي كه بانوي عشق تو را ديد و سلامي دگر داد آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم كه بنگاري همه غمها را و شاديها را عشق و هجر و بي مهري و مهر و اميد و نا اميدي را و از صبر گوئي از ايمان ترنم كني و به هستي و نيستي تو بگوئي كه مي توان در سرزميني زيست كه همه مردمانش در پي هر بوسه به دنبال طناب داري نمي گردند مي توان زيست براي آن مردماني كه در جوي حقير بي عدالتي ها و نامردمي ها و بي عاطفگي ها چون مرواريدي درخشان شوند ودريائي بمانند آري به هستي و نيستي بايد بگوئي كه هستي باش و جاودانه زندگي كن بهر مادري كه عشق را براي عشق و مهر را براي مهر و لبخند براي پنهان كردن غم هايت به تو هديه داد آري بر دست نوشته هايت بي كران بوسه زنم به اميد آن كه هستي و نيستي تو همره خوشبختي و شور بختي و شادماني و عشق باشد و در اين ديار مردمان بخواهند كه دريائي شودند و دريائي زندگي كنند و دريائي مهاجرت نمايند تا هيچكس نخواهد بهر بي مهري و ميوه عشق را بكشد و يا آغوشش را براي دخترك تازه آگاه شده به مادري دريغ كند بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه روزي از وصال نويسند از عشق و مهر و اميد و ايمان و سرانجام يافتن جزيره خوشبختي و از آفتاب آري از آفتاب نويسند و گويند به آفتاب سلامي دگر خواهم داد بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه جاودانه سبز باشند چنين سبزينه بنگارند و سبزي عشق و سبزي اميد و سبزي ايمان و سبزي صبر را به هستي و نيستي ها جاودانه دهند آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم tourajatef@hotmail.com




