بر دست نوشته هايت بوسه زنم

نوامبر 14, 2009 با تورج عاطف

قلمبر دست نوشته هايت بوسه مي زنم شايد كه روزي توانم سبزي آن را چون بوستاني بينم كه همگان آن را لمس كنند و ببويند و بچشند و شنوا باشند و آري ببينند بر اين دست نوشته ها كه غصه هائي است كه عزيزي براي نازدانه اش به قصه مي گويد قصه نخواستن ها و غصه ندانستن ها و بي مهري در قالب هر عنواني چون همسر و مادر و پدر كه بايد قالبي مهربانانه داشته باشد اما افسوس كه هيچگاه عنواني نتوانست مهرباني را به كسي دهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم بلكه گريستنهايم اندكي التيام يابد و بايد پيشتر و بيشتر مي انديشيدم به عمق درياي غمي كه اين واژگان قطراتي از آن هستند و مي گويند از دردهاي دختركي كه خواست عاشقي كند كودكي كرد بخواست مادري كند كودكي كرد خواست همسري كند باز كودكي كرد و آنگاه كه خواست كودكي كند هيچگاه كسي او را به آغوش نگرفت و به مهر باني بوسه بارانش نكرد و در گوشش ترنمهاي عاشقانه اي نخواند تا به او بگويند كه كودكي جرمي است نا بخشودني براي آناني كه كودكاني بزرگ سال شده اند و مي خواهند كودكانه بازي بزرگان را در قالب شوهر و خانواده شوهر و پدر و مادرو.. را جاودانه در آورند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به اميد آن كه روزي اين دست نوشته ها را صاحب اصليش بخواند و بداند كه نيستي و هستي او چگونه در باره او مي انديشيده و برايش از هجران مهر و بي توجهي يار و بي آغوشي مادر نگاشته اما خواسته و مي خواهد وخواهد خواست كه هستي و نيستيش هيچگاه آغوش مادري را دلتنگ نشود به غمكده التماس مهر همسري نرود و يار او را به قطع ريشه ميوه عشق پند ندهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به ياد آن شاعر عاشق كه بر لباني بوسه زد كه شايد گفته باشد ” دوستت دارم ” اما من بوسه مي زنم بر اين خطوطي كه سرشار گفته هائي دارد از عشق و مهر و تعلق به هستي و نيستي كه سالها است جاودانه مانده و هيچگاه نگذاشته است كه ” شايد ” و ” اگر ” … خدشه اي بر آن وارد كند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم كه توان ادامه راه را يابد بتواند در باغچه عشق سبز شود و مي دانم كه بانوي جاودان شعر و عشق نيز چنين وعده اي را به تو داده است كه پر عشق شوي و ادامه دهي و جاودانه بر آستانه دري ايستي كه لايق تو است همان آُستانه اي كه بانوي عشق تو را ديد و سلامي دگر داد آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم كه بنگاري همه غمها را و شاديها را عشق و هجر و بي مهري و مهر و اميد و نا اميدي را و از صبر گوئي از ايمان ترنم كني و به هستي و نيستي تو بگوئي كه مي توان در سرزميني زيست كه همه مردمانش در پي هر بوسه به دنبال طناب داري نمي گردند مي توان زيست براي آن مردماني كه در جوي حقير بي عدالتي ها و نامردمي ها و بي عاطفگي ها چون مرواريدي درخشان شوند ودريائي بمانند آري به هستي و نيستي بايد بگوئي كه هستي باش و جاودانه زندگي كن بهر مادري كه عشق را براي عشق و مهر را براي مهر و لبخند براي پنهان كردن غم هايت به تو هديه داد آري بر دست نوشته هايت بي كران بوسه زنم به اميد آن كه هستي و نيستي تو همره خوشبختي و شور بختي و شادماني و عشق باشد و در اين ديار مردمان بخواهند كه دريائي شودند و دريائي زندگي كنند و دريائي مهاجرت نمايند تا هيچكس نخواهد بهر بي مهري و ميوه عشق را بكشد و يا آغوشش را براي دخترك تازه آگاه شده به مادري دريغ كند بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه روزي از وصال نويسند از عشق و مهر و اميد و ايمان و سرانجام يافتن جزيره خوشبختي و از آفتاب آري از آفتاب نويسند و گويند به آفتاب سلامي دگر خواهم داد بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه جاودانه سبز باشند چنين سبزينه بنگارند و سبزي عشق و سبزي اميد و سبزي ايمان و سبزي صبر را به هستي و نيستي ها جاودانه دهند آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم tourajatef@hotmail.com

پچ پچ هاي من

نوامبر 12, 2009 با تورج عاطف

تلخ نگاشته ايم تا بگوئيم تلخي واژگاني دارد ماندني اما از ياد برده ايم كه هيچ كس در ميان شب ستارگان نوراني را رها نكرده و پي بر هوت تاريكي نمي رود  گوئي تلخ نگاشتن را عادتي شده است عادتي سخت مذموم كه مي گويد چه تلخي شيرين است كه اگر در اين دنياي واژگان معكوس نبود شايد مي دانست رستم بهر جوانمردي و مردانگي و شاد بخشيدن تهمتن شد

تلخ انديشيده ايم تا به اين واقعيت پشت كنيم كه آنچه تولد است و آفرينش در ميان نا اميدي و غبارنتوان يافت و بايد مرد و ميراند تا هيچ تولدي نباشد و در ميان اين نا تولدها زندگي را تجربه كرد چه بلاهتي گسترده كه در ميان مردگان آرزوي زندگاني جاودانه داشت چه سخت بي مقداري كه آرزومند  مرگ آرزوها شد راستي يادت رفت ” آرزوئي شيرين و باوري استوار است كه مي تواند ابديتي داشته باشد”؟

تلخ گفتن تا از بي كرانه هاي آشنائي ها بگذريم گوئي گفتنيهائي چنين گزنده مي تواند دلي را بلرزاند و يا اين كه به تپش اندازد و گويد “آه چقدر من خوشبختم ” اما هيچ كس نگفت آنچه مي ماند شيرين سخن و شكر پراني است كه نيش افعي زبان  هيچگاه ماندني را ماندني نكرد

تلخ شنيديم تا بگويم همه آدميان چون مني هستند كه شب را بهر تاريكي و روز را بهر غبار و آفتاب را از براي سوزاندن و باران بهر پنهان ساختن خورشيد مي خواستند  و اين گونه است آواي پرندگان را نشانه شومي دانستيم و صداي جوي آب را گذر عمر ترجمان كرديم

تلخ باور كردم آنچه را كه مي توانست شيرين باشد و رويا  را اوهام خواندم و آرزو را توهمي شاعرانه و فرياد را صوتي ز بي كران عقده ها اما باور كن باور آن هنگامي باور است كه جاودانه باشد و جاودانگي ز انساني بودن باور ها است همان انساني باوري كه خبر از انديشه نيك و گفتار نيك و كردار نيك بداد

تلخ …

نمي خواهم از تلخي ها گويم دنياي ما پر ز اين تلخي است آيا نياز است كه باز هم آن را تلخ تر نمائيم ؟ تلخي ها را نمي بينيم ؟ در سكوت و پچ و پچ اهالي شهر جز نداي تلخي ها مگر توان صوتي ديگر شنيد ؟ چه كسي ز اميد گويد ؟ چرا كسي از ايمان به ادامه زيستن سخن نگفت ؟ از صبر چرا بهانه گيري كنيم ؟و از عشق …

آري هيچ كس ز عشق نگفت ز عشقي كه مادري به پسري دارد كه رفته است به دياري كه هيچگاه چون اول وجود برنخواهد گشت اما مادر عاشق است عشق او بي بهانه است و به دنبال  وسوسه ديدار فرزندش را دوست نمي دارد او فرزندش را با چشم دل مي بيند حتي اگر او را ببرند و مخفي كنند و شايد روزي  بهر گناهي كرده و يا نكرده  راهي ديار آَشنا نا آشناي ما  با عشق مادري كنند

آري هيچ كس از عشق دخترك نگفت كه تنها فرياد عشق را آواز داد تا مادري و شايد خواهري و شايد هم پدري دير باور عشق باور كند كه آري او همان دختر بچه عاشقي است كه مادر را عاشقانه مي بوئيد و دستهاي پر از موي پدر را چون گلبرگ رز سرخ نوازش مي كرد و خواهر را يار نه رقيبي بهر بيشتر خواستن مي ديد

آري هيچ كس از عشق پسركي نگفت كه به دنبال يافتن خويش رهسپار ديارهاي گوناگون شد روزي پول و مال را نشانه گرفت و روياي قصر طلائي را در كوتاه ترين زمان به تصوير كشيد قصري كه هيچگاه طلائي نشد كه تنها ماسه اي ماند تا درياي واقعيتها به ساحل خيال او آيد و قصر را همره افكار شيرين او شويد

آري هيچكس از آن زن سخن نگفت كه مي خواست عشق را اما معشوق را دنبال كرد و چه سخت باور كرد كه معشوق همان عشق است اما  نمي دانست معشوق همان عشق نبود و هيچگاه نخواهد بود

آري هيچكس از مرد سخن نگفت كه كودكيش را چه باوري دارد باز لبخند مادر بزرگ را مي بيند شوخي هاي  مادري كه همان جوان بانوئي است كه پالتوئي زرد دارد را همچنان مي بيند و به دنبال لطيفه هاي دائي است كه ديار آَشنايان  نا آشنا با رخت تن هنوز او را اولش ” ت ” و آخرش ” ج ” صدا مي زند و مي گويد دوستت دارم طلاي سالهاي دور

آري چرا ز تلخي گوئيم پس عاشقي را چه هنگام بايد ؟paris

ظلم طول عمري به اندازه ابديت ندارد

نوامبر 11, 2009 با تورج عاطف

دست

 

برلين در آتش جنگ مي سوخت قواي متفقين به سمت پايتخت رايش سوم به حركت در آمدند و نقاش فقير جنگ جهاني اول كه در عرض چند دهه تبديل به پيشوا شده بود در اتاقي به همراه معشو قه اش اوا بران خودكشي مي كرد تا پايان يك جاه طلبي بزرگ را به تصوير كشد و گويد “سر انجام ديكتاتوران بايد بروند و تنها حكومت بر دلهاي آدميان است كه مي ماند” اما شايد در آن لحظه هم مي دانست باز هم خواهند آمد كساني كه فكر مي كنند ظلم طول عمري به اندازه ابديت دارد … قواي متفقين قصر پيشوا ! را گرفتند و بعد تنها پس از سه سال اشغال پايتخت آلمان در سال 1948 بود كه ديوار بزرگ برلين كشيده شد ديواري كه قرار بود ايدئو لوژي و عقيده و آدمها و افكارشان … را در دوسوي ديوار گذارد ديواري كه ماحصل غنائم جنگ بو د استالين سزار بي تاج و تخت اتحاد جماهير شوروي سابق به همراه ترومن آمريكائي و چرچيل انگليسي خواستند كه غنائم را تقسيم كنند و اين گونه بود كه آلمان شرقي يا جمهوري دموكراتيك آلمان (DDR) بوجود آمد كشوري كه نه جمهوري و نه دموكراتيك و نه آلمان بود آنها نام آلمان شرقي را گرفتند و برلين شرقي و غربي شد سالها گذشت بسياري در زير آن ديوار جان باختند خيلي ها روي سيم هاي خاردار طعمه گلوله هاي مرزبانان خود فروختگاني شدند كه ظاهرا حاكم آلمان شرقي ولي در واقع مواجب بگير كرملين و سرزمين سرخها بودند بسياري طعم رهائي را كشيدند و از اين سوي ديوار به آن سوي رفتند و ديدند سبزه آنجا هم سبز است و آسمانش هم آبي است و كوههاهيش همان رنگ را دارد مردمانش همان زبان محاوره مي كنند اما لبخند مي زنند و آرام هستند و ترس تا بن استخوان در ريشه هايشان ريشه ندوانده و عشق را و انسانيت و آزادي را مي شناسند و فاصله اين همه تفاوت به اندازه يك ديوار شوم است تا سر انجام در نوامبر 1989 ديوار بريخت مردمان آمدند ديوارها را با تمامي غيض و نفرت خود از جدائي ها كندند جوانها پيشگام بودند پيرزنان و پيرمردان و ميان سالان گريه مي كردند چون باور نداشتند كه روزي ديوار فرو ريزد زيرا آنها هم از ياد برده بودند كه طول عمر ظلم به اندازه ابديت نيست و حالا پس از 20 سال همه به پاي آن ديوار آمدند رئيس جمهور سابق شوروي گورباچف آمد تا از ملت دنيا بهر ظلمي كه امثالي چون استالين و خروشف و برژنف و… بر سر مردم آلمان و آزادي آوردند عذر خواهي كند گوردن براوون نخست وزير انگلستان آمده بود تا او نيز از بي تفاوتي نخست وزير افسانه اي گرگ پير بريتانيا يعني وينستون چرچيل طلب عفو نمايد و هيلاري كلينتون هم به نمايندگي از ترومن و آيزنهاوور روساي جمهور سابق آمريكا آمده بود تا بگويد كه چقدر تفاوت شعار دموكراسي دادن با اعمال دموكراسي متفاوت است و بهر غفلت ايالات متحده در به زنجير كشيدن فرزندان آلمان سخن گويد و همگي در پاي ديواري آمدند كه ديگر وجود ندارد اما در تاريخ ماند آري ديوار برلين فرو ريخت ديواري كه نماد زشتي بي تفاوتي ها و اسارتها و ظلمها و تاريكيها بود ديواري ريخت كه در بسياري از مواقغ در كتب تاريخ تحريف شده آلمان شرقي نمادي از مقاومت ملت تحت ظلم آن روزگار آلمان شرقي در مقابل نيروهاي بيگانه نام گرفته بود ديوار ريخته شد كه ماحصل زياده خواهي نقاش فقير اتريشي به نام آدولف هيتلر بود كه در گردش روز گار به يك باره تبديل به رايش سوم و پيشوا شد و از ياد برد كه حقارتهاي خويشتن را با ظلم و كشتار و شعائر ابلهانه اي چون نژاد برتر و ساختن اردوگاههاي آشوتس نمي تواند پنهان كند آري ديوار ريخت ديواري كه هنوز صداي رنج ديدگان و مظلومان در مكاني كه سالها به زور سر نيزه ايستاده بود همچنان مي آيد اما هرچه كه بود ديواري بود كه فرو ريخت نه توسط نسلي كه شاهد به اهتزاز در آمدن آن شد بلكه كساني آن را ريختند كه در هنگام تولد ديدند كه صداي نفير شوم ظلم اين سوي ديوار آيد و آن سوي ديوار آزادي و رهائي و افتخار در انتظارشان است و اين گونه بود كه جنگيدند و گوش به فيلسوف سرزمين مادري اين سوي و آن سوي ديوار خود نيچه كردند كه گفت ” ما در رويدادهاي خود نقشي نداريم اما در اين كه چگونه آنها را تغيير دهيم موثر هستيم ” آري ديوار ريخت حاكمان كشورهائي كه در امر ساختن آن ديوار نقش داشتند در پاي ديوار آمدند و سخن گفتند و شرمندگي كردند تا همگان بدانند تاريخ تحريف نمي شود و ظلم هيچگاه طول عمري به اندازه ابديت ندارد /tourajatef@hotmail.com

عاشق نقاش

نوامبر 10, 2009 با تورج عاطف

پسرك نقاشي را دوست داشت او سالها در عشق عطر  رنگ و روغن  غرقه بود براي او قرمز آنقدر زيبا بود كه سالها حاضر نشد بعنوان رنگ خون آن را بر پرده هايش نقاشي كند نارنجي برايش عزيز بود حتي اگر طلوع و يا غروبي را نشان نداده و در حد رنگ قباي نارنگي باشد سالها گذشت بنا بر رسم سرزمين او هنر مندي به تنهائي نمي تواند ناني را آغشته به روغن نمايد مگر آن كه هنرمند خود را فروشد و از اين رو نانش مي تواند خالي نباشد ولي به طور حتم آغشته به خون است و از اين رو نقاشي را رها رو به سمت معماري برد سالها خراب كرد و بعد آن را دو باره ساخت تا اين كه ديگر كسي او را به نقاشي نمي شناخت او معمار بود و يك معمار ديگر كمتر ميل به عطر روغن و اندود رنگها دارد تا اين كه پس از سالها بار ديگر نقاشي كرد او مي گفت ” رنج آگاهي او را به سمت نقاشي دو باره كشانده است ” و من متعجب از واژه ” رنج آگاهي ” بودم و مي ديدم كه او با يافتن اين رنج آگاهي توانست قرمز را بر پرده به نماد خون رسم كند چهره ها را سياهي دهد و روحشان را نمايان سازد و چقدر آسان پيكر هاي خون آلود و تازيانه و خون و زخم را به تصوير كشيد  مي گويد

-رنج آگاهي  اورا چنين ساخته است

و من باز به اين واژه انديشم ” رنج آگاهي “

و او از آگاه كردنها سخن مي گويد او معتقد است كه آگاه بودن رنج آور است و لي او بايد اين رنج را تقسيم نمايد تا آگاهي را بسط دهد و از اين رو “رنج آگاهي ” او را وادار مي كند كه قرمز را خون كشد ومشكي  را نه براي پوست شب كه براي پوست انديشه هاي سياه رسم نمايد و من باز ” رنج آگاهي ” را از زبان او شنيده و متفكر شده ام براستي آگاهي رنج است ؟ سالها است كه شنيده ام مي گويند هر كس بيشتر بداند افزون  رنج مي كشد اما آيا اين شكايت دارد؟تجربه هاي آدمي تكرار مي شوند روح به غليان مي افتد در زمانه غلتان شود و باز پرورد تا آگاه تر شود و درس خود را بياموزد آيا اين رنج است ؟نگاهي به نقاشيهاي پسر نقاش دورتر  و مرد معمار دور و نقاش عاشق  نزديك مي افكنم نه حكايت رنج نمي تواند اين گونه زيبا تصوير كند اين حكايت عشق است  روزگاري دور در فيلم ” مارمولك ” رضا مي گفت

- به اندازه تمام آدميان راه رسيدن به خدا هست

او راست مي گفت راه رسيدن به خدا گوناگون است ولي تمامي راهها يك مركب دارد و آن عشق است شايد اگر جاي كمال تبريزي بودم و يا جاي  دوست قديمي و همشاگردي سابق دوران دبيرستانم پيمان قاسمخاني مي نوشتم

-         به اندازه تمامي آدمهاي دنيا راه عاشقي وجود دارد

آري اين عشق است كه به اندازه تمامي آدمهاي دنيا راههاي گوناگون دارد و هركس به نوع خودش عاشقي مي كند و اين عاشقي  بهر آگاهي آيد آري هيچ آگاهي نيست كه عاشق نباشد و هيچ عاشقي نيست كه آگاه نشود و عشق و آگاهي همراه هم هستند مرد نقاش همان پسرك سالهاي دور رسام  مي گفت

-         رنج آگاهي مرا اين گونه به رسم  كشيدن قلمو قرمز بعنوان نماد خون كشاند

اما من مي گويم

-         عشق به مردم است كه خواهان آگاه كردن آنها مي شود اين عشق است كه آگاهي مي آورد اين عشق است كه رنج مي دهد نه رنجي ناخواسته كه اين رنج بهر خواستنها است آري آگاهي نيازبه سعي و تلاش و رنج دارد و شايد اين واژه رنج مال زماني است كه آگاهي افزون نشده است كه اگر عشق باشد آگاهي است و اين آگاهي و عشق است كه هنر مي آفريند و اين هنري بي كران است چون آنچه حافظ گفت

-         ناصحم گفت چه هنر دارد عشق/ گفتمش اي  خواجه هنري بهتر از اين

آري  بايد اين دعا را از ياد بريم

“كه اي كاش هيچ نمي دانستيم “

نه چنين مباد ما بايد دانيم و به دانستيهاي ديگران افزائيم اين آگاهي است اين بخشيدن آگاهي است و اين خود عشق و عاشقي است از ياد نبايد بريم كه به تعداد آدمهاي دنيا عشق ورزي و هنر عشق ورزيدن و راه عشق ورزيدن وجود دارد آن نقاش مهربان با عشق است كه مي تواند خون قرمز را رسم كند نه بهر خون كه ز بهر نريختن خون ز بهر عشق به هم نوع و از ياد بردن خون ريزيها اين را نبايد رنج آگاهي كه عشق به آگاهي بايد دانست و از ياد نبايد برد كه آگاهي همان عاشقي و عاشقي همان آگاهي است و باور كنيم كه هر كدام از ما بايد عاشقي به راه خود كنيم

/tourajatef@hotmail.comakiii1me

در عشق بازي آسمان و دريا

نوامبر 9, 2009 با تورج عاطف

وكشتي را به دريا زدم

در بي كران رهائي  به در يا نگريستم

آسمان ودريا همرهي مي كردند گاهي آسمان خاكستري بود و بوسه هاي خاكستري را به درياي آبي مي زد اما گوئي اعجاز تسكين آبي آسمان را نيز آرام كرد و آبي يك پارچه ز آسمان تا به دريا گشت  و همه جا آبي شد و آبي ماند و نيلگوني يك پارچه را به نمايش گذارد

دريا را مي ديدم چه توهم زيبائي دارد رو به ساحل مي آيد عده اي گويند شلاق بر ساحل زد و بر خي از كوبيدن بر ساحل سخن گفته اند اما من تنها بوسه دريا بر پاي ساحل را ديده ام و مي پندارم كه دريا عاشق ساحل است  و مي آيد و بوسه مي زند تا روزي ساحل را به آغوش كشد و آسمان و دريا و ساحل همه نيلگون شوند و من بوسه را مي ديدم و ُآسمان را مي ديدم و دريا را مي ديدم و ساحلي كه تشنه نيلگون شدن بود

مي گويند در عشق سه عامل مي تواند هويدا باشد

نخستين عامل صميميت است و من صميميت را مي ديديم در ميان هم آغوشي آسمان ودريا گوئي اين دو هر يك بهر آن ديگري آفريده شده است دريا به آسمان با بخاري رود و باز با سرشك آسمان دريائي شود و هر كدام بهر آن ديگري روند و آيند و گوئي آُسمان بي دريا و دريا بي آسما ن وجود ندارد آسمان مي غرد و دريا مواج مي شود و درياي مواج با ترنم هاي صلح  آسمان اندك اندك آرام شود صميميت يعني يكي بهر ديگري و اين آغاز عشق است

دومين عامل جذايبت و هيجان است و براستي اين جذابيت معشوق است كه عاشق را مي خواند و يا اين كه هيجان عاشق است كه معشوق را ليلي كند ؟ از هيجان معشوق است كه عاشق مجنون است و يا از جذابيت پاكي عشق كه بي ريا احساس است معشوق آتش زند بر سوختن دو گانه اي كه مي خواهد يگانگي عاشق و معشوق را تجربه كند و به دريا مي نگرم هردو جاذبه براي همگان دارند چه كسي مي تواند گويد كه  بين دريا و آسمان كدامين جذاب تر است ؟سخت است و شايد سوالي بي نهايت ابلهانه براي كساني كه غرقه در ديدنهاي اين دو نيلگون بي همتا هستند و هيجان را چه كسي مي تواند در اين دو تفكيك دهد؟ به آسمان مي نگريستم نسيم مي وزيد و هيجان بر صحنه ساحل مي داد و اين هيجان دريا را نيز به شوق مي انداخت و حكايت جذابيت و هيجان روزي ساحل را هم به اغواي آغوش اين دو خواهد كشاند و مي دانم چنين است

و سومين عامل تعهد است   براستي تعهد را چه مي نامند ؟ بودن يا نبودن ها ؟ و شايد گاهي بودن و گاهي نبودن تعهد را معني دهدو  شايد قصه تعهد بودن نباشد و همان شدن ها باشد شدن ها بهر همديگر شايد ظلم و احسان هردو وجوهي از تعهد باشند تعهد بهر بخشيدن لحظه اي شاد به معشوق خود تعهد است چه كسي گفت گذشته را تعهد بايد ؟ چه كسي تعهد ز آينده داد ؟ تعهد زمان حال است كه هيچ زماني جز حال وجود ندارد امروز و در لحظه اكنون بايد تعهد داد تعهد بهر بخشيدن شادماني و عشق به معشوق در يك آغوش آسماني در زير بارش رگبار پاييزي در ميان يك نيمه شب خزان كه فقط بهار تعهد لحظه اكنون را متولد مي كند  و من باز دريا را ديدم كه متعهد به بودنها و شدنهاي آسماني است بهر دريا و اين دريا است كه او نيز متعهد مي شود كه دريا باشد و تعهد يعني پذيرفتن معشوق و خواستن آنچه كه او خواهد كه در لحظه اكنون باشد و شادي بخشيدن به معشوق حتي هنگامي كه غم را همراهي كند و من صميمت و جذابيت و هيجان و تعهد را در ميان آسمان و دريا ديدم و مي دانم روزي ساحل همه ما به اين نيلگون پيوند خورد كه آبي يعني تسكين و مي دانم در آغوش آبي ها است كه صميمت و جذابيت و  هيجان و تعهد همگي ما را به آرامش آسماني رساند

و من آسمان ودريا را ديدم

بوسه ها را ديدم

هم آغوشي ها را ديدم

صميميت را و جذابيتهاو هيجان را و تعهد به عشق و شادماني  معشوق را در بي كران نيلگون نظاره كردم

tourajatef@hotmail.comakii3

تئاتر زندگي

نوامبر 5, 2009 با تورج عاطف

هفته گذشته دخترم سخت مشغول بود او نخستين تجر به كارگرداني تئاتر خود را تمرين مي كند و هر روز با عصبانيت به خانه مي آيد و مي گويد كه بچه ها خوب تمرين نمي كنند به اين بازي كودكانه او مي نگريستم خشم او را درك مي كردم اما سعي مي كنم كه چندان در كار هاي او دخالت نكنم و دوست داشتم تجربه اي خود آموزد روز موعود فرا رسيد و با كلي ذوق و شوق وسايل تئاتر را به مدرسه مي برد كه شامل كاپشن پدر و دستكشهاي او نيز هست ! و من هر گز نفهميديم كه در نمايش آنها البسه من به چه كار آيد به انتظار مي نشينم ظهر كه به دنبال او مي روم تيم همراه او را نالان مي بينم و همه از يك شكست كامل هنري سخن مي گويند و سر انجام آيلي مي آيد حال و روز او چون كارگرداني است كه برنده تمشك طلائي ( جايزه بدترين هاي سال) شده است و او مي گويد در هنگام تئاتر هيچ كس نقش خود را بازي نكرده و هر كس خواسته است قطعه اي را اضافه كند و در اين ميان بي نوا كارگردان هم كاري نتوا نسته است بكند خشمگين است و من سكوت مي كنم و سر انجام از او مي پرسم
آيا مي خواهي دليل شكست تئاترت را بداني ؟
چشمهاي سياه مشتاق او جوابي بجز آري را به تصوير نمي كشد و من مي گويم
- شما چند اشكال در كارتان داشتيد اولين مشكل شما اين بود
” يك تيم نبوديد”
دخترم كه لفظ ” تيم ” را تنها در قالب رقابتهاي ورزشي مي بيند مي گويد
-بابائي ما كه فوتبال بازي نمي كرديم
و من به او توضيح مي دهم مفهوم يك تيم تنها در يك رقابت ورزشي نيست يك تيم عبارت است از يك گروه منسجم كه همگي براي موفيقت تلاش مي كنند و هيچ كس نمي خواهد رئيس باشد و به ديگران امر و نهي كند بلكه چون آن جمله معروف شاهكار معروف سه تفنگدار آلكساندر دوما يعني ” يكي براي همه و همه براي يكي ” بايد باشند اما در گروه شما “همه با هم نبوديد “و هر كس ساز خودش را مي زد
دخترم قدري مكث كرد و گفت
- خوب بابائي ديگر چي ؟
جواب دادم
- مشكل ديگر شما اين است كه رهبر نداشتيد ..
دختر عجولم فرصت به من نمي دهد كه ادامه حرفم را بزنم و مي گويد
- مگر خودت نگفتي بايد تيم باشيم و رئيس نبايد داشته باشيم
خنديدم و گفتم
- بلي اما من از رئيس صحبت نكردم بلكه از رهبر گفتم يعني كسي كه صلاح تيمش را مي خواهد براي آنها دلسوزي مي كند بيشتر از همه زحمتش مي كشد و كمتر از همه توقع دارد و بر اساس عقل و تجربه و دانش انتخاب مي شود اين اسمش رهبر و نه رئيس است
دخترم باز نا اميد مي گويد
- ديگر چه اشكالي داشتيم ؟
جواب مي دهم
- مشكل شما اين بوده كه طرح و نقشه هم نداشتيد
و ختركم مي گويد
- مگه قرار بود ساختمان بسازيم كه طرح و نقشه بايد مي داشتيم ؟
خنديدم و گفتم
- نه دخترم ! طرح و نقشه داشتن گوناگون است و در مورد تئاتر شما قصه و داستاني است كه بايد از پيش آمده مي كرديد شما داستان خاصي نداشتيد و هر كدام خواستيد كه داستان خود را بگوئيد و به همين دليل بود كه حتي در هنگام اجراي تئاتر هم داستان گوئي ادامه داشت در تئاتر شما نقش ها معلوم نبود و هر روز يكي قهر مي كرد و يك آشتي و هر روز يك نقش اضافه مي شدو از همه مهمتر اين كه من بيش از 10 بار !! داستان تئاتر تو را شنيدم و هر دفعه يك جوري بود
دخترم نگاهي به من كرد و گفت
- كاش تو داستان تئاتر ما را مي نوشتي
سرم را به علامت نفي تكان دادم و گفتم
- و درس آخر اين است كه هيچوقت از خودت و قابليتهايش نا اميد نشد قرار نيست از الان فكر كني تو نمي تواني ديگر تئاتر داشته باشي و پدر نويسنده ات قصه هاي تو را بنويسد بايد ياد بگيري كه اميد و ايمان و عشق و از همه مهمتر صبر داشته باشي
به چشمهاي او نگاه مي كردم خشمگين بود اما به نظر مي آمد كه كم كم درسي را كه تئاتر زندگي در قالب اين تئاتر كودكانه به او داده را ياد گرفته است

tourajatef@hotmail.com

مجسمه بودا

نوامبر 4, 2009 با تورج عاطف

دخترم به جعبه جادوئي خيره شده است و جوانكي مشغول دعا كردن در برنامه كودك و نوجوان است  او مي گويد

-         بچه ها خيلي از آدمها در همين شهر ما هستند كه شب را در كارتون مي خوابند پس ما بايد خدا را شكر كنيم كه زندگي خوبي داريم و…

دختركم هيچ عكس العملي نشان نمي دهد اما من نمي توانم در مقابل اين هجمه فرهنگي كه نام برنامه كودك و نوجوان از سيما را گرفته تحمل بياورم و مي گويم

-         اين ديگر چه دعائي است ؟

دخترك كنجكاوم رو به من مي كند و مي پرسد

-         دعاي بد كرد باباجون ؟

و من مي گويم

- البته دخترم اين چه دعائي كه خدا را شكر كه من مثل آن ديگران بد بخت نيستم ؟

دخترم كمي متعجب مي گويد

-         پس چه بايد بگويد ؟

پاسخ مي دهم

-         يك دعا خوب رنگ خود خواهي ندارد او بايد دعا كند كه خدايا كاري كن كه هيچ انساني  در اين روزهاي سرد در زير اين باران سخت بي خانمان و تنها نباشد و او هم بتواند مثل همه آدمهاي دنيا از يك خانه گرم همراه با خانواده مهر بان لذت ببرد

ديگر به تلويزيون نگاه نمي كنم حرفهاي پسرك همان حرفهاي تكراري و بي معني است و من نگاهي به حجم اشعار و مقاله ها و تحليلهائي مي كنم كه در روزنامه در مورد بهنود شجاعي جواني كه بعلت نزاع خياباني در 21 سالگي اعدام شد و يا زني بي پناه كه در هفته گذشته بعلت قتل فرزندش بخاطر فقر  به دار آويخته شد مي افكنم و مي پرسم

آخر چرا هميشه خيلي زود دير مي شود ؟چرا تا زماني كه مي توان كاري كرد هيچ انجام نمي دهيم ؟آِيا علت همان طرز فكري نيست كه آن گوينده جوان برنامه كودك مي گويد ” خدايا شكر كه بدبختي مال آن ديگري است” نيست ؟

به ياد قصه اي مي افتم

سالها پيش در تايلند قرار شد معبدي تخليه و به جاي ديگري منتقل شود و راهبان آن معبد مجسمه بوداي سفالي را با خود حمل مي كردند در ميان راه شكافي در روي مجسمه پيدا مي شود و  يكي از راهبان نور چراغ قوه اي از داخل روزنه مي فرستد و متوجه درخشندگي مي شود و بعد مشغول شكستن سفالها شده و بعد مي بيند كه مجسمه بودا طلائي زير اين بوداي سفالي است و پس از تحقيق متوجه مي شوند در زمان حمله كشور برمه به تايلند عده اي از راهبان براي آن كه بتوانند اين مجسمه طلائي را حفظ كنند روي آن را با خاك رس پوشانده اند و بعد قتل عام شدند و از اين رو سالها كسي ندانست كه در زير اين مجسمه سفالي يك مجسمه طلائي است  و گنج درون مجسمه سفالي سالها مخفي ماند..

براستي مشكل بيشتر ما چنين نيست ؟ چند نفر از ما از درون وجود انساني خود خبر داريم ؟ گوهر طلائي انسانيت و رحم و شفقت و عشق و همياري و اتحاد  را چند نفر از ما زير سفالين ها غرور و قدرت و ثروت و زياده خواهي و ” من ” بزرگ خود مخفي كرده ايم ؟ جواب به اين سوال چندان سخت نيست بسياري از ما چنين هستيم براي ما درد  و فقر و رنج و تنهائي و بيماري هم محله اي و همشهري و هم وطن و هم قاره اي و هم نوع ما درد او است و خدا را شكر مي كنيم كه چه خوب است كه ما اين درد را نداريم اما براستي اين نوع دعا همان دعاي سفالين نيست ؟ در هنگامي كه در تمامي آموزه هاي اين مسئله ثابت شده است كه درد من وجود ندارد و درد ما همواره هست پس چرا بي تفاوتيم ؟ در بيشتر آموزه هاي الهي قتل يك نفر به معناي قتل كل ابنا بشر است پس  چرا بي تفاوتيم؟  بر سر در سازمان ملل گفته سعدي ما را نگاشته اند كه

بني آدم اعضاي يك ديگرند / كه در آفرينش ز يك گوهرند

چوعضوي به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

توكه از محنت ديگري بي غمي / نشايد كه نامت نهند آدمي

پس چرا بايد در سيماي ما خدا را شكر كرد كه خوب است كه ما كارتون خواب نيستيم اما كسي نمي گويد چرا بايد كارتون خوابي باشد من بي توجهي كنم ؟ چرا بايد زني بهر فقر آنقدر مستاصل شود  كه جگر گوشه خود را به قتل رسانده و به دار آويخته شود آنگاه پس از مرگش استادان دانشگاه نامه بنويسند و شاعران و روزنامه نگاران و بلاگ نويسان در مدحش  بگويند در حاليكه امثال او هنوز هم در اين شهر سر گردانند براستي تا به كي اين گونه بي توجهيم ؟ نمي دانم چرا اما دوست دارم باز هم شعر بانوي عشق و ادبيات فروغ فرخزاد را زمزمه كنم و از قول او سبز دلي را پند دهم

دستهايم را در باغچه مي كارم

سبز خواهم شد

مي دانم

مي دانم

براستي مي دانيم ؟

/ tourajatef@hotmail.com

golden buddha

كلاغ

نوامبر 3, 2009 با تورج عاطف

كلاغ

صبح دمي آمده است به آسمان گرفته شهرم مي نگرم در انتظار است غرش طوفان از آن دور دستها مي آيد و خبر از باران مي دهد باراني كه طراوت و رهائي بخشد نگاهي به كوچه هاي انتظار مي افكنم همه جا سكوت پر هياهو است و ناگهان اين سكوت را سيه پوشي مي شكند

قارقار..

كلاغها آمده اند  نگاهي به آنها مي كنم و دوست ندارم چون ديگران چشمهايم را از سر كراهت بر گردانم نمي دانم اين چه باور عمومي است كه كلاغ را دوستي نشايد براستي گناه كلاغ چه بود ؟آيا سياهي او را ايراد است ؟ سياهي ننگي نيست كه بالاتراز آن وجود ندارد سياهي را رنگ  تعهد ناميده اند آيا تعهد كراهت دارد ؟ شايد اين گونه باشد  تعهد همراه با كراهت شده و دشمن ديرينه انسانها كه شيطاني است در لباس آدميت كراهت را تعهد ناميده است به داستان كلاغ مي انديشم آيا چهره او كريه است ؟ بارها كلاغ را ديده ايم چندان هم نا زيبا نيست و زيبائي كه كلاغ دارد شايد بسيار بيشتر از آدمياني است كه سيرتي سخت پليد دارند و باز به انديشه روم آيا صداي او ناهنجار است ؟ نه صداي او ياد آور روزهاي دور رفتن به دبستان است آن روزها كه مادر بزرگ آسمان را به پسرك مو طلائي كه طلا صدايش مي زد نشان مي داد و  مي گفت

كلاغها به مدرسه مي روند تورج!

يادش بخير عصر ها نيز خانم به پسرك مي گفت

طلا! كلاغها هم از مدرسه آمدند

و اين صداي قار قار تنها مربوط به نوستالژي آن مادر بزرگ و طلا نوه اش نبود خيلي از ما كلاغ را در روزهاي پاك دبستاني و با ياران دبستاني بخاطر داريم در سكوت كلاس كه تنها زمزمه گچ بر روي تخته سياه شنيده مي شد  اين صداي كلاغها بود كه به ما شاگردان بازيگوش مي گفت

آه بيرون چه هواي تازه اي دارد

پس چه چيز كلاغ ناهنجار است ؟ ناگهان صحنه اي عجيب ديدم  دو كلاغ بر هم پيچيده از ديد خيال من عشق بازي مي كردند لبخندي زدم و به ياد اين مثل قديمي پارسي افتادم

كه هركس عشق بازي كلاغ را ديد به پادشاهي رسد

و ناگهان يافتم كه چرا كلاغ را با كراهت مي نگريم  حديث عشق ورزي سخت كلاغ است كه او را مهجور كرده است آري اگر او حيا و حرمت كلاغانه خود را كنار مي نهاد و آزادانه عشق مي ورزيد شايد هيچكس به دنبال روياي پادشاهي  نمي رفت كه ماحصل عشق بازي محال كلاغان بود  اما آيا كلاغ خود نيز مي دانست كه چه حكايتي در نزد آدميان دارد ؟ شايد اگر او اين حقيقت را مي دانست عشق بازيش را آشكارا انجام مي داد و حافظي در دنياي كلاغها يافت مي شد كه مي گفت

منم كه  شهره شهرم به عشق ورزيدم / منم كه  ديده نيالودم به بد ديدن

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم / كه در مذهب ما كافري است رنجيدن

آري كلاغها نمي دانند كه چرا بي مهري را ميزباني كنند  حال با تو و من است كه كلاغهاي وجود را مهر بان كنيم

نگاهي به همسر اخم آلود بكن مردي درشت اندام و شايد كوتاه و سالخورده است اما باور كن او همان پسر بچه اي است كه نوازش خواهد پس عشق ورزي كلاغ را به  او ده تا پادشاهي مهر بر خانه ات سايه افكند

و يا

نگاهي به پدر و مادري خشمگين كن كه پسرك و دخترك تشنه محبت سالهاي دور را پشت سگرمه هاي  در هم رفته پدرانه و مادرانه مخفي كرده اند او را در آغوش گير بگذار رها شود و بداند عشق فرزندي و داشتن عشق از سوي او يعني پادشاهي بي كران

به دوستي و آشنائي و نا آَشنائي و غريبه اي لبخندي هديه كن به ياران هم وطن به مردمان شهر از عشق و اتحاد و هم دلي  بگو و پادشاهي مهر را بر شهر گستره كن

بانوي شعر گفت

دستهايم  رادر باغچه مي كارم

سبز خواهم شد

مي دانم

مي دانم

دستهاي پر مهرت را در باغچه انسانيت بكار و به گلهاي پژمرده و كم اميد مهر بده و در آغوششان گير سبز دلي را از نو بساز و عاشقي كن از كلاغها پرندگان عشق باز بساز و پادشاهي لذت زندگي را در آغوش گير و باور كن هيچ كلاغي از نفرت ما كه ز بهر بي عشقي او است خبر ندارد

روبان آبي تقديم به تو

نوامبر 2, 2009 با تورج عاطف

روبان آبي

 

پيش خودش مي گويد

اخ اگر او را نديده بودم شايد هيچگاه ازدواج نكرده بودم

شايد هم بگويد اگر عمه به من او را معرفي نكرده بود حالا من هم يك زندگي موفق داشتم شايد هم بگويد كاش حداقل بچه دار نمي شدم و يا اين كه هزاران گفتگوي ديگر مثل اين كه كاش اين رشته تحصيلي انتخاب نكرده بودو و يا اين كه اي كاش توي اين شهر و تو ي اين كشور و توي اين قاره به دنيا نيامده بودم و شايد هم كار بجائي برسد كه بگويد اي كاش اصلا پا به اين جهان نگذاشته بود اما فايده اي ندارد اين قصه ادامه دارد شايد بگويد كاش پول دار نبودم و شايد هم بگويد كاش فقير نبودم و كاش اين شغل را نداشتم و كاش اين شريك را نگرفته بودم و… مي بيني تمامي ندارد؟ دلمان گرفته است و دوست داريم همه دنيا و آدمهايش را مقصر بدانيم اشكالي ندارد اما اندكي فكركن براستي قبلا اين تجربه نتيجه داده است؟ مي دانم به همان نتيجه مي رسيد كه من هم رسيده ام انتقام گيري و شكايت از تمامي دنيا و اطرافيان تنها خشم ما را بيشتر مي كند اما امروز بيا و تجربه رو بان آبي را امتحان كن رو بان آبي يك قصه زيبا در عين حال تكان دهنده اي است آن را به همراه يك رو بان آبي به تو تقديم مي كنم ” رو بان آبي ” آموزگارى تصميم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شيوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان را يکى‌يکى به جلوى کلاس مي‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو مي‌کردآن گاه به سينه هر يک از آنان روبانى آبى رنگ مي‌زد که روى آن با حروف طلايى نوشته شده بود: « من آدم تاثيرگذارى هستم.» سپس آموزگار تصميم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعريف کند تا ببيند تعميم اين عمل چه تاثيري بر دانش آموزان دارد سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها او به هر دانش آموز خواست که در بيرون از مدرسه همين مراسم قدردانى را گسترش داده و نتايج کار را دنبال کنند و ببينند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از يک هفته گزارش کارشان را به يكي از کلاس ارائه نمايند. بچه‌ها به سراغ يکى از مديراني جوان شرکتى که در نزديکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ريزى تحصيلي به وى کرده بود قدردانى کرد و يکى از روبان‌هاى آبى را به پيراهنش زد. و دو روبان ديگر را به او داد و گفت: ما در حال انجام يک پروژه هستيم و از شما خواهش مي‌کنم از اتاقتان بيرون برويد، کسى را پيدا کنيد و از او با نصب روبان آبى به سينه‌اش قدردانى کنيد. مدير جوان چند ساعت بعد به دفتر رييسش که به بدرفتارى با کارمندان زير دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صميمانه او را به خاطر نبوغ کاري‌اش تحسين رئيس مي‌کند ابتدا خيلى متعجب شد آن گاه مدير جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را مي‌پذيرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سينه‌اش بچسباند. رييس گفت: البته که مي‌پذيرم. مدير جوان يکى از روبان‌هاى آبى را روى يقه کت رييسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرين روبان را به او داد و گفت اين روبان اضافى را بگيريد و به همين ترتيب از فرد ديگرى قدردانى کنيد. مدير جوان به رييسش گفت پسر جوانى که اين روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام يک پروژه درسى است و آن‌ها مي‌خواهند اين مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببينند چه اثرى روى مردم مي‌گذارد. آن شب، رييس شرکت به خانه آمد و در کنار سال اش نشست و به او پسر ١۴ گفت: امروز يک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که يکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسين مي‌کند و به خاطر نبوغ کاري‌ام، روبانى آبى به من داد. مي‌توانى تصور کني؟ او فکر مي‌کند که من يک نابغه هستم! او سپس آن روبان آبى را به سينه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود: «من آدم تاثيرگذارى هستم.» سپس ادامه داد: او به من يک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسيله آن از کس ديگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه مي‌آمدم، به اين فکر مي‌کردم که اين روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من مي‌خواهم از تو قدردانى کنم. مشغله کارى من بسيار زياد است و وقتى شب‌ها به خانه مي‌آيم توجه زيادى به تو نمي‌کنم. من به خاطر نمرات درسي‌ات که زياد خوب نيستند و به خاطر اتاق خوابت که هميشه نامرتب و کثيف است، سر تو فرياد اما مي‌کشم امشب، مي‌خواهم کنارت بنشينم و به تو بگويم که چقدر برايم عزيزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثيرگذار بوده‌اى. تو در کنار مادرت، مهم‌ترين افراد در زندگى من هستيد. تو فرزند خيلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد. پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گريه افتاد. نمي‌توانست جلوى گريه‌اش را بگيرد. تمام بدنش مي‌لرزيد. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت: « پدر، امشب قبل از اين که به خانه بيايى، من در اتاقم نشسته بودم و درنامه‌اى خواهم توضيح دادم که چرا به زندگيم خاتمه دادم و از شما و مادرم خواستم كه مرا ببخشيد.» من مي‌خواستم امشب پس از آن که كنم و اصلا فكر نمي كردم شما خوابيديد، خودکشى . وجود من برايتان اهميتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است پدراز پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پيدا کردا فرداکه رييس به اداره آمد، آدم ديگر شده بود. او ديگر سر کارمندان غر نمي‌زد و طورى رفتار مي‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثيرگذار بوده‌اند. مدير جوان به بسيارى از نوجوانان ديگر در برنامه‌ريزى تحصيلي کمک کرد… يکى از آن‌ها پسر رييسش بود و هميشه به آن‌ها مي‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثيرگذار بوده‌اند. ************************************************* انسان در هر شرايط و وضعيتى قصه تمام شد اما يادت نرود مي‌تواند تاثيرگذار باشد. همين امروز از کساني که بر زندگي شما تاثير مثبت گذاشته‌اند قدرداني کنيد. يادتان نرود که روبان آبي را از طريق اينترنت هم مي‌توان فرستاد! من اين روبان آبي را به همه كساني كه درزندگيم تاثير گذاشتند يعني دخترم و پدر و مادرم و همه كساني كه عاشقشان بودم و هستم و خواهم بود وخوانندگان كتابهايم و مقاله ها و مطالبم و شنوندگان گفتارهايمان و نويسندگان كتابهائي كه خواندم و اساتيدم و فرهنگ ايرانيم و كشور زيبايم ايران و دلاوران و شجاعاني كه در پهنه تاريخ مملكتم بهر آزادي و استقلال و سر بلندي ميهنم جنگيدند و دوستانم و تو نازنيني كه اين مطلب را مي خواني تقديم مي دارم زيرا كه همه آنها درسهاي بزرگي از مهر باني و انسانيت و لذت حضور در زيستنم را به من داده اند

سپاس

نوامبر 1, 2009 با تورج عاطف

رمضان

باران به انتها رسيد در ميانه شب صداي آشناي قديمي را  كمتر مي شنيدم و ناگهان صبح دم را ديدم طلوع زيبا سلامي دگر به من داد و من سپاسي ديگر به او كه طلوعي چنين زيبا و آسماني بنفش هنگام طليعه خورشيد را آفريد صبر كردم پرندگان به جشن و شادماني مشغول بودند جشن آغازي ديگر آغاز شد !! و من در انتظار ماندم لحظه پيوند به پايان رسيد عشق بازي شب و صبح تمام شد و شب پي به هجر و صبح خبر حضور بداد و آفتاب به ميان آُسمان آبي رسيد آبي  زيبا كه ناشي از باراني شدنش بود آسمان بغض را با اشكها خالي كرده بود حالي خوب را به همگاني مي داد كه غفلت از او نكرده بودند به كوهها نگريستم

سلام مهمان ناخوانده آبان

آري برف سپيدي كوهها را نوازش داده بود جاي پاي زمستان در پاييزي چنين زيبا هويدا بود و برگها را مي ديدم سمفوني زرد و قرمز و سبز  چه رونقي داشتند و من برگ را بوسيدم و خاك را بوسيدم و آسمان را بوسيدم و كوهستان را بوسيدم و نسيم خنكي كه صورتم را نوازش مي داد بوسيدم و برف عجول را بوسيدم و من در آغوش خدا جاي گرفتم و زمزمه كردم

من در خويشتنم خويش را جستم

در اوهام كالبد خود  را جستم

در جستار گشت و گذار نه خود بود و نه خويشتني

زيرا در سرگشتگيها سر انجام يافتم كه خدائيم بايد كه او را ميجستم

و خدا را يافتم ديگر جستجو نبود خدا را اعتماد كردم زيرا اعتقادي نبود كه دانستم خدا را اعتماد بايد نه اعتقاد

اعتقاد كوچكي از بي كران اعتماد

واعتماد كردم و دستهايم را بوسيدم

دستهائي كه مرا حمايت بوده و هست

دستهائي كه مرا عشق بوده و هست

دستهائي كه اعتمادم داد

دستهائي كه اعتمادم داد

ترنمم را پايان دادم و لبخند زدم و بوسه هاي خدا را حس كردم و در آغوش او خود را بي تمنا هيچ حس كردم

خدايا دوستت دارم

به تو اعتما دارم

رهايم

رهايم

سپاس زين همه مهر و زندگي

سپاس زين همه اعتماد

سپاس زين همه رهائي

سپاس زين همه اميد

سپاس زين همه  عشق