ترنمهای آدینه ناخدا با بانو

جولای 19, 2008 by تورج عاطف
magnify

باز با فر و غ هم آو ا شدم بانوی شعر و عشق بر ایم ز جمعه چنین گفته بود
جمعه ساکت
جمعه متروک
جمعه چو ن کو چه های کهنه غم انگیز
جمعه اندیشه های تنبل بیمار
جمعه خمیازه های موذی کشدار
جمعه بی انتظار
جمعه تسلیم
…….
و من گفتم
جمعه هیاهو
جمعه در واژه های متروک
جمعه چو ن خیابانهای بی پایان غم و اندو ه
جمعه پر ز افکار بیمار و او هام مهجور
جمعه بیداری زبیخو ابی
جمعه در انتظار نامردمان با تصویر مادرانه مردابی!
جمعه تسلیم صداقت در بر ابر بی شرمی
جمعه آوای گر یه کو د کان بی هیچ رحمی
……………….
و باز فر و غم ادامه دهد

خانه خالی
خانه دلگیر
خانه در بسته هجو م جو انی
خانه تاریکی و تصویر خو ر شید
خانه تنهائی تفال و تر دید
خانه پر ده وکتاب و گنجه تصاویر
…………………….
و من گو یم به بانوی محبوب
خانه پر ز تنهائی های مهجور
خانه پر ز دلگیری ز دلشکستنی های معمو ل
خانه در بست در اختیار پیری
خانه اسیر تاریکی و مر گ مهر و تصورنور عشق آن ستاره ای جعلی
خانه تنهاتر از تنها و خالی زحافظ پر ز تو همات ناخدا دیوانه
خانه بی پر ده و خالی زکتاب و پر ز کمدی تصاویر گذ شته و خنده
………………………………..
وبانو باز نجو ا می کند و گو یدم
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
دردل این جمعه های سامت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرورگذر داشت…
………………………………………
و من گو یم که
کدام آرامش واینجا پر ز غر و ر مادر انه قلابی است
در دل این تو همی که آخرین ر و ز هفته  تیرماهی است
آخرین امید یافتن مادری بر اشکهای دخترکم خالی است
طفلکی بانو ی کو چکم چه هجرانی زآن واهی   مادر   رویائی است
در دل خانه های این مادر  گونه جز هوس و فر یب هیچ بود و هیچ
آه چه پر غر و رو دروغ و مداوم ادعا در گو شهایمان پیچ بو د و پیچ
وپرسم که پهشت ز یر پای مادر انی چنین نیز بود؟
و مر ددر یائی سهمش زبی کران عشق و مستی تنها مردابی   چنین  نیز بود؟

مر ثیه نمی نو یسم

جولای 18, 2008 by تورج عاطف

یک دفعه دیر می شو د چه رسم ناخوشایندی است که همواره دیر بر سیم عادت کر ده ایم که در رثای دیگران بنو یسیم و بعد به بیان بیوگر افی و آثار و بعد در قطعه ای که نام هنر مندان بر آن نهاده ایم آنان را رها کنیم اما قصد ندار م این گو نه بنگار م زیرا کار م زندگینامه و مصیبت نامه نویسی نیست منتقد سینمائی هم نیستم دو ست دار م از عشق و ز ندگی و هنر و هنر مندی چو ن شکیبائی آن گو نه که خو د شناختم بنگارم . شکیبائی از معدو د هنر مندانی بو د که با چشمهایش آن گو نه سخن می گفت که شاید نیازی نبو د که با کلام و تن صدای گیرایش به حرف آید شاید اگر شکیبائی در عصر سینمای صامت زندگی می کر د باز هم چنین مطرح بو د هامو ن سینمای ایر ان در آن فیلم جاو دانه مهر جو ئی سر گشتگی و کلافگی و عاشقی بهر معشو ق و نه عاشقی بهر عشق را به نمایش گذاشت آن سالها حس سر گشتگی شکیبائی را بر پر ده سینما دید م و بعد در کشاکش رو ز گار در هنگامه ای خاص که چو ن او شد م به این اندیشید م که بر استی آن فیلم هامو ن شکیبائی و یا شکیبائی هامون بو د؟ تمامی حس رقیق که عشق نیست که حس ترس و فرار که به دستاوزی چو ن عشق چنگ می ز ند در این فیلم دیدم و بعدها تجر به کردم و این او لین خاطر ه من با هامو ن شکیبائی بو د که این نقش هامو ن را در پاره ای از او قات من هم بازی کر دم و لی در دنیای حقیقی هامو نی من هیچگاه نتو انستم چو ن او و دنیای سینمائی هامو نش پر شو ر و عاشقانه از یک عشق در رو ز گار واقعی باشم و در رو ز گاری که سر یال رو ز و رو ز گاری را مشاهده کر د م به در ستی دیدم که معجز ه عشق مادر ی ( ژاله علو) از راهزنی چگو نه مر دی پر عشق به زیستن و زندگی و کار و تلاش می سازد آن گو نه که تفنگ و نیر نگ و فریب و دزدی رنگ خو د را به داس و صداقت و تلاش و عشق تغییر می دهد اما او ج خاطر ات من از شکیبائی آن وکیلی بو د که در خانه سبز زند گی در کنار خانواده اش بنا نهاده بود  رضا صباحی  همان وکیلی که زعشق می گفت ز عشقی که سبز و جاو دانه ای به گو نه است که حتی اجداد منقش شده در تصاویرش را هم با خو د همراه می دید و این مصداق همان کلامی بو د که اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است شکیبائی با کلامش با میمیکهای صورت و جاو دانه دیالو گهای که ادا می کر د هر چهار شنبه خانه های همه ما را سراسر از عشق می کرد و این گو نه سبز جاو دانه شد خانه سبز و ر و ح سبز و سر انجام سرزمین سبز و جاو دانه رو ح سبز شد تر نمهای سهر اب را به یاددار م که در مجمو عه ای می خو اند و هنگامی که به آن تر نمها با صدای شکیبائی گوش می داد م به شکیبائی سهراب گو نه ای می رسیدم از شکیبائی آثار دگری نیز دیدم صبحانه بر ای دو نفر از دیگر آثار شکیبائی بو د که آنجا نیز در سهائی از و صل حتی در ظاهر هجر می داد در سها ز جفت ایرانیانی که بسیار ز یاد ند و هر روز بی هیچ دلیلی دو ر و دو ر تر از هم می شو ند اما آخرین اثر شکیبائی را یک ر و ز قبل از مرگش دیدم اتوبوس شب
شاید کمتر اثری بدو ن استفاد ه از ابزارهای متدوال داستانهای عاشقانه که همو اره یک ز و ج را به نمایش می کشد می تو انست این گو نه عاشقانه ها را نمایش دهد اما در این فیلم در خشن ترین رابطه انسانی یعنی رابطه دو دشمن در یک جنگ عشق جاری است در این حکایت عشق مابین شکیبائی با اسرای عراقی و آن پسر ک احساساتی بسیجی بخو بی هو یدا می شودآنجا که حتی بر روی جاده ای مین گذاری شده در دل شب اشکهای شکیبائی که عاشقانه بر زمین می ریز د و یا آن کشیده که زعشق انسان دو ستی بر گو نه پسر ک بسیجی می زند که قصد کشتن اسیر ی را دارد شکیبائی در این فیلم هم زعشق بی کلام گو ید ز عاشقی مر دی که یک پا است و در به در به دنبال فرزندش از لابه لای امو اج پراکنده یک رادیو مستعمل شکسته می گردد عشقی که با گذاشتن دسته گلی در یک پو که نارنجک هم هویدا است عشقی که آن پسر ک نیمه ایر انی و نیمه عراقی از خو ر دن فالو ده و بستنی ایرانی ازسوی عراقیها و شنیدن به آواب ام الکلثو م عراقی ها توسط ایرانی هامی گو ید زآن پل در رو یا که دو طر ف ارو ند ر و ند ما و یا شطالعرب عراقی ها را وصل کند و پل دو ستی و عشق نام گیرد آن عشقی که شکیبائی با عوض کر دن نوار های موسیقی عربی و ایرانی نشان می دهد موسیقی که دو طرف دشمن هر دو آرام می گیرند و در مو سیقی عشق را می یابند و یا آن هنگام که به بهیاری که قصد دارد بعثی را بکشد می گو ید تو نباید چو ن او شوی بلکه باید او را چو ن خو د ت کنی و شکیبائی باز یک پدر و عاشق را نمایش می گذارد دیگر هامو ن نیست وکیل عاشق زن و فر زند و عرو س و پدر و مادر و خو اهر زاده و دنیا هم نیست اما رو ح سبز و کلام سبزش دریچه نگاه عاشقانه سبزش جاو دانه شد اشکهایم مجالی بر ای ادامه نمی دهد نمی گو یم خدایش بیامرزد که می دانم هنرمند همو اره آمرزیده است زیرا عشق را هدیه می دهد و عشق خدای گو نه شدن است و در آخر تنها از زبان حافظ می تو انم از او خداحافظی کنم
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دو ام ما


قصه شب مهتابی

جولای 17, 2008 by تورج عاطف

من و آیلی و یاسمین خو اهر زاده ام ماجرائی را دیشب داشتیم به پشت بام خانه جائی که به یاد حیاطهای پر صفا سالهای دو ر درست کر ده ایم رفته و از آنجا به ماه نگاه می کر دیم ماه دیشب همان ماه شب سیز ده بو و هنو ز یک شب تا و عده دیدار در بدر کامل  و مهتابی عاشقانه را به ما می داد اما همین ماه شب سیز ده هم چو ن تمامی آفریده های خدا زیبا بو د جابه جائی ماه بر ای ما سه تا جالب بو د دفعه او لی که ماه پشت ابر ی سیاه رفت آیلی و یاسمین غمگین شدند و نا امید با ماه زیبای آن شب خو استند و داع کنند و لی من گفتم ” ماه پشت ابر باقی نمامند” بچه ها طبق معمو ل سو ا ل پیچم کر د م و من از آنها خو استم منتظر بیرو ن آمدن ماه شو ند تا جو اب سوالشان را بگیر ند و ما منتظر شدیم چهر ه های پر از کنجکاوی و بی قراری و نگر انی بچه ها بر ایم جالب بو د و سر انجام که ماه از پشت ابر بیر و ن آمد فر یاد ” دائی ” و “بابا ” که از زبان یاسمین و آیلی بیر و ن آمد به آسمان رفت  تا جو اب سو الها را بگیر ند و من خندیدم و گفتم بچه ها دیدید در حالی که آسمان سیاه بو د و هیچ نشانی از ماه نمی دیدیم به یک بار ه ماه از زیر ابر در آمد همه جا را رو شن کر د اسم این یعنی ” ماه زیر ابر نمی ماند” زندگی هم این گو نه هست راستی ها و مهر بانیهای و اقعی و عشقهای تا بی نهایت و اتفاقهای خو بی که در زندگی زیبای همه ما قرار است اتفاق افتد شاید گاهی زیر حر فهای در و غین و آد مهای فریب کار و حو ادث غمگین بر و ند اما همیشه شاد ی و عشق و زندگی پیر و ز خو اهند شد و این گو نه هست که ” ماه زیر ابر باقی نمی ماند”دیشب هر سه کلی در زیر نو ر ماه بازی کر دیم و از آنجائی که آیلی و یاسمین همیشه لنگ نفر سو م بر ای و سطی بازی کر دن هستند من عضو سو م تیم وسطی آنها شد م و صدای قهقهه ما مطمئنا به ماه هم رسید و قرار گذاشتیم که امشب هم در ماه شب چهار د هم به پشت بام ر و یم و به ماه بنگر یم و یاد بگیر یم که عشق خو اهد ماند و مهر بانی خو اهد ماند و در ستی و صداقت چو ن ماه خو اهد ماند و نفر ت و خشم و در و غگو ئی و فر یب چو ن ابر های سیاه ظاهرا بزر گ نمی تو انند ماه را زیر ابر نگاه دار ند پس امشب از همه ناز نینانی که این چند خط ناخدا را می خو انند دعو ت می کنم که به رو ی عر شه کشتی عشق آیند و همه با نگاه به این ماه زیبا بخو انند
اگر عشق همان عشق باشد هیچ غیر ممکنی وجو د ندارد
بیائیم همه جشن ماه را با لبخند و دلی پر عشق و غریو شاد مانی داشته باشیم
ناخدا و آیلی و یاسمین با شما امشب خو اهند بو د
قصه ماه همان قصه عشق است و عشق همان قصه شب مهتابی

روز پدرانه

جولای 16, 2008 by تورج عاطف

دختر م صبح مرا از خو اب بیدار کر د هدیه ای به من داد و گفت ” پد ررو ز ت مبارک ” شیر ینی یاد آو ر ی چنین ر و زی از سو ی بانوی کو چولویم بر ایم بی نهایت بود و این شیر ینی ز مانی بر ایم بیشتر می شد که در زیر سو الهای سخت آیلی کو چو لو به دنبال جو ابهای منطقی باید می گشتم سو ال او ل آیلی خیلی ساده بو د ” چرا رو ز پدر تعطیل است و ر و ز مادر این گو نه نیست ؟” خو ب جو اب به این سو ال بسیار سخت بو د در رو ز گار بی منطق همه چیز را می تو ان همه گو نه تحلیل و اجرا کر د شاید این فر یاد بسیاری از فمنیستها  چو ن بانو ی کو چو لو من  باشد و صد البته سو ال بجائی است ؟ شاید بسیار ی از مر دان هم ادعا کنند که این تعطیلی دلیلی بر بر تری نیست اما باز کجاست  کسی که مدعی امتیاز بیشتر برای به اصطلاح آقا بالا سر ها نشو د اینجا هم ظلم به بانو ان را نبیند   اما جو ابهای منطقی  به آیلی  هر چه می تو انستند که باشند  اما بر ای تو ضیح آنها  به یک کو د ک 8 ساله باید به نو ع دیگر ی از پاسخگو ئی متو سل  میشدم از این ر و سعی کر د م که به سو الهای آیلی در مو ر د رو ز پدر جو اب ندهم بلکه به او بگو یم که امر و ز تنها یک ر و زاست وحقیقت این است که  ر و ز پدر و حتی ماد ر می تو اند به انداز ه تمامی ر و ز های سال باشد به آیلی گفتم روز پدر به معنای تعطیل بو د ن آن نیست مفهو م ر و ز پدر هدیه خر ید ن دیگر ان بر ای پدر خانو اده نیست مهم هم این نیست که در چنین ر و زی بر نامه های تلو یز یو ن و خصو صا فتیله که بر نامه محبو ب آیلی است اجرا می شو د مهمترین مسئله امر و ز عاشق بو د ن است عاشق بودن بین پدر و فر ز ندان و حتی بین پدر و مادر و هر کسی که پدر در اطراف خو د دارد به آیلی گفتم عاشقی زمان دارد ؟ با چشمهای زیبای سیاهش سر ش به علامت منفی تکان داد و باز پر سید م عاشقی مکان دارد و باز جو اب منفی داد و این گو نه بو د که فر صت کر دم ادامه دهم و گفتم
دختر م رو ز پدر باید به انداز ه تمام رو زها باشد یک پدر چو ن ر وز پدر باید هر رو ز احساس پدری کند هر مو قع دلش بخو اهد که پدر باشد فر ز ندش را در آغوش گیر د مادر را ببو سد و مهر بان باشد یک پدر باید هر روز و هر لحظه به فکر شادی در خانه باشد و اجازه دهد تنها فر یادی که در خانه طنین انداز شو د فر یاد شو ق و شادی باشد یک پدر باید به فکر تعطیلی نباشد به فکر فتیله نباشد در این اند یشه نباشد که هدیه ای وجو د دارد یا نه چو ن بزرگتر ین هدیه یک پدر و جو د خانو اده مهر بانش است که نام او را به ید ک می کشد یک پدر در تمام ر و زها عاشق است و این عشق را همو اره هم پدر و هم خانو اده اش بی بهانه ر وز و تعطیلی و هدیه و بر نامه فتیله جمعه تعطیله به هم هدیه دهند و ….
با آیلی بسیار از عشق گفتم از مهر بانی از قدر همدیگر دانستنها از دیدن و لذت بر دن از همدیگر از صبر گفتم و سر انجام هر دو با هم فر یاد ز دیم
اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقوله بی معنی است….
شاید کلمه مقو له بر ای آیلی سخت بو د اما به طور حتم متو جه شد همیشه باید عاشق شد و عاشق ماند

تر نمهای پدرانه

جولای 15, 2008 by تورج عاطف
پدر بی یک کلمه اضافه magnify


رو ز پدر است و همه جا صحبت از پدر نمو نه است عجیب است که در و ادی کلمات پارسی بر ای دیدن آفتاب به سراغ چراغی می ر و ند و این حکایت همان حکایت پدر نمو نه است می پر سیم اگر پدر همان پد ر باشد دیگر نیازی به معر فی دارد ؟آیا باید به دنبال نمو نه گشتن آن رفت ؟ پدر اگر همان پدر که نشان عشق و علاقه و حمایت و مهر است اگر بتو اند باشد دیگر نیازی به مقایسه شدن ندارد پدر اگر پدر باشد که خو د انسان نمو نه ای است پس چه نیاز به پسوند نمو نه دارد ؟ و این داستانها و واژه ها ادامه دارد امر و ز از تلخی ها نمی گو یم فقط آرزو می کنم که همه مر دان واژه پدر به معنای و اقعی آن که جو انمر دی و مر دانگی و مهر است را باور کنند و سعی نمایند که آن گو نه باشند و به یاد داشته باشند پدری کر د ن مهم است ترنمی بر ای عشق جاو دانه ام آیلی سرو ده ام که مدتها پیش آن را در بلاگم گذاشته بو د شاید مقالی تکراری باشد اما حس من بر ای رو ز پدر را به بهترین حال بیان می کند رو ز پدر بر همه عاشق مر دان آریائی مبارک باد

ترنمي براي تو

به چهره ات مي نگرم كه چنين آرام در بستري پر از عشق پدرانه خفته اي و با نفسهاي گرمت به من شهامت ادامه راه را مي دهی .

به صورتي كه از تلطع معصوميت و عشق مي درخشد و چشمهاي من شبنمي از بيدادي است كه بر تو رفته است .

به سيه گيسوانت مي نگرم كه عطر آن را نتوانم از ياد بردن و بي عشق آن دمي هم دم نتوانم آسوده زدن

به چشمهائي كه اين گونه در خوابند و مرا مصمم مي كنند كه تا آنجا كه تواني باشد اجازه ندهم غم جرأت حضور در آنها را داشته باشد .

به آيلي مي نگرم و مي پرسم به كدامين گناه به ديار فراموشي رهسپارت كردند ؟

به عروسكم مي گويم عطر مهر مادري چه براي تو بي دوام بود و رهسپار ديار هوسراني شد .

مرداب بي مهري چه خوش نحفه براي او بود كه از بهشت زير پايش پيشي گرفت .

مي پرسم ارزش اين سنتها و حرفهاي مردمان بي دل روزگارمان چه اندازه بود كه بر خود نام “نامادري” نهادي قبل از آن كه حتي لحظه اي مهر مادري را براي اين دخترك تشنه مهرباني هاي مادري خرج كني ؟

چه آسان شاپركي كه قرار بود در بستر انسانيت و عشق رها شود چنين آسان اسير سنت زمين و تزوير و تنها ادعاي عشق الهي و هم نوعدوستي شد .

و به آيلي مي نگرم و مي گويم دوستت دارم تا آن روز كه توان ديدن خورشيد در چشمهاي تورج ناخدا وجود دارد .

و مي دانم تا آخرين روز و آخرين غروب ناخدا عشق ناخدا سوزانتر از آفتاب برای آیلی خواهد بود و تا آن روز دوستت خواهم داشت به اندازه دنيائي كه در مقابل عشق تو بس ناچيز و بي مقدار است

اگر این گو نه نبود….

جولای 14, 2008 by تورج عاطف

رو ز آغاز شده است و چشمها را می گشایم نه از صدای خر وس همسایه که از بانگ گوش خر اش سنگ تراشی آن همسایه که گو ئی سعی دارد با خر اش بر سنگها دل خو نین شده از خر ج ساختمان سازی خو د را اندک سامان دهد ساختمانی که زشت و بی قو ار ه بجای آن خانه کو چک با باغچه زیبا که یاس زردش همیشه قاصد ک بهار ما بو د را بر ای همیشه به زیر خاک فر و برد آن حو ض پر ماهی کجاست ؟ آن عطر یاسمنهای بنفش را چه کسی به خاک بر د ؟ نمی دانم هر چه که بو د همه این ز یبائیها اسیر پو ل و حرص معمار باشی ها قلابی شهر شدند چر ا معمار باشی قلابی ؟ چو ن معمار کارش عمران و آبادانی است اما این تاز ه به دو ران رسیده های بازاری تنها پو ل و اسکناس را بهر خر ابی و نابو دی و ز شتی خر ج کنند افسوس
صدای گوش خراش وانت آبی که وسایل مستعمل و آهن قر اضه و وسایل منز ل از یاد ر فته را خو اهان است دو مین تک نو ازی این آغاز صبحگاهی بو د که به آن سنگ تراش همسایه جو ابی ز زشتی و ز مختی و انز جار می داد راستی چر ا با این صدای گو ش خراش طلب کا لای متر و که انباری ها می کر د ؟ چر ا بازار یابی با چنین آو ای زشت ؟ مگر نمی تو ان با مو سیقی با صدای کو د کی شیر ین با الفاظی ز یبا کاسبی را با هنر هم آغوش کشید؟ و باز یاد صدای سهراب آمد به ذ هن این ناخدای پریشان که ای بابا دلخو شی سیری چند؟
به بر جهای سر به فلک کشیده یکسان همه خاکستری و ز شت و گو ئی بی هنر یک انسان می نگر م و می پر سیم چر ا اینقدر تکرار؟ پشت این قفسهای خانه نما چه دلی و دلداری را می تو ان تجسم نمو د ؟ همه پر ده ها تیر ه و زشت و محافظ ز آفتاب مهر هیچ کدام را نمی تو انی ر نگی بینی و باز می پر سم چه اشکالی بو د اگر پر ده اتاق همه ما آبی بو د ؟ به ر نگ آسمان مگر نمی تو ان پنجر ه را ز آسمان دو رنمو د؟ چه می شد پر ده ها قر مز و نار نجی و عنابی بود؟ چه می شد پر ده نبو د همه آسمان مال آد مهای این قوطی کبر یتهای خالی بو د ؟ ؟ چه می شد دلها شاد و لبخند ها بی انتها و باغها و باغچه ها و خانه های کو چک با حوض ماهی اسیر معمار و معمار باشی پو ل پر ست این گو نه نبو د ؟ چه می شد سنگ تراشی این گو نه ر نج به دلها نمی داد و صدای خر وس شهر را خاموش نمی کر د ؟ چه می شد صدای آن و انت آبی شهر که بهر رو زی کو چه پس کو چه ها را گز می کر د با اند کی شعر و مو سیقی و لبخند آشتی می کر د؟ چه می شد یک کم هو ای تاز ه را ر یه ها و دلمان میز بانی می کر د ؟ گلی و باغچه ای و عشق و گل یاس ر وی تاقچه ای ؟ چه می شد هو ا تاز ه می شد دلها همه ما با آسمان آشتی می کر د ؟ چه می شد اگر یک کم این گو نه نبود؟

هر گلی نمی تو اند نیلو فر شود

جولای 13, 2008 by تورج عاطف

یک بعد از ظهر گر م تابستانی را می تو ان با آب داد ن باغچه ای اند کی بهاری کر د در باغچه ای که گلهای تشنه گو ئی ترا نگاه می کنند و هنگامی که آب می نوشند بخو بی از طر او ت بر گها و گلبر گهای آن لبخندی ز رضایت را می تو انی تشخیص دهی گلهائی که می خندند نه بهر آن که سیر ابشان کر دی نه آنان می خندند ز یرا که به یاد شان آو ر دی ر فاقتی که در بهار و تابستان با پاییز و ز مستان بو ده و با گذشت رو ز گاران  فرقی نخو اهد کر د می تو انی بو سه بارانش کنی  خاکشان را با عطر بوی نم خاک و یا گلبر گهایشان با آن لطافت زیبا و حس پر و انه ای  را بکنی و او هم با آن گلبر گهایش گو نه هایت را نو ازش دهد اما میان این آبیاری تابستانی عصر های تمو ز ناگهان بو ته گلی را وارو نه می بینی تعجب آو ر است نگاهی به ریشه اش می کنی آری ریشه اش از خاک بیر و ن آمده و بی ریشه در خاک است گو ئی اصالت خو د را که ریشه در خاک است را از یاد بر ده است گل را دو باره در خاک می گذاری اما باز و ار و نه می شو د آبش می دهی اما نه گو ئی دیگر این ر فیق با تو ر فاقت نمی کند و مجبو ری علی ر غم دل عاشق پبشه ات با او و داع کنی ز یرا ریشه از خاک بیر و ن افتاده سر گر دان است و بی هیچ امیدی است باید این و اقعیت را قبو ل کنی همه گلهای عالم چو ن نیلو فر نمی تو انند باشند که بی ریشه در مر دابی رشد کنند و زیبائی هدیه دهند  و نیلو فری شد ن هم کار هر کسی نیست و این همان در سی است که بسیاری از ما در رو ز گار ز ند گی می گیر یم در ز ند گیمان در باغ جامعه اطر اف وآدمهای  دو ر و نز دیک با گلهای ز یادی آشنا می شو یم گلهائی که شاید آشنائی باشند و بعد دو ستی می تو اند شکل گیر د و بعد عشق و یار و جاو دانه زیستن بهر هم ممکن است بیایند در این آشنائی ها همه چو ن گلهای پر طراو ت باغچه ات ثابت و استو ار با عز م در خاک نمی مانند بر خی ریشه در خاک ندار ند ضعیف هستند شاید اصالت ندار ند و شاید نمی تو انند دو ستی و ر فاقت و عشق را در یابند بر خی گلهای همره باغچه تو نیستند استو ار ند و با اصالتند اما بوی خود و خصایصی دیگر دار ند خصایصی که با تو و هم آو ا نیستند نمی تو انند ر یشه ها یشان را با تو در یک خاک پیو ند ز نند بر خی هم بی ریشه هستند در بدترین محیط ها می تو انند ر شد کنند و یار باشند اما حکایت این آد مها چو ن نیلو فر در مر داب خیلی بعید و سخت است از این ر و است که می گو یم گلها ئی را با عشق و مهر و دلداری و هم زیستی ….آبیاری کن که ریشه داشته باشند ریشه ای هم ریشه باتو که بتو انی با هم گره ز نید  پس ..

درس او ل بی ریشه بو د نها است با بی ریشه به هر زیبائی و جلو ه ای که باشد پیو ند نز ن می تو انی دو ستش داشته باشی اما پیو ندی نمی تو اند باشد

درس دو م این است که با هم ر یشه ها پیو ند زن هم ر یشه ای که چو ن تو اندیشدوبزر گ شده باشد و دلش چو ن تو شاد و همانند تو غمگین باشد در سهای آبیاری تابستانی باغچه می تو اند بسیار به کار ت آید به آن می تو انی در غر و ب هر تابستانی با نگاهی به بته گلی مرو ر کنی که به تو می خنددو درس ر فاقت به تو می دهد

خزانی در تلاطم امو اج

جولای 12, 2008 by تورج عاطف

پسرک عاشق پیشه مرا فرا خو اند که باد بانها را به باد مهر بان بسپاریم و ر ه در بحر عشق ز نیم مگر می تو انستم جو اب عاشق دلی چو ن او را ندهم ؟و ره به در یای عشق ز دیم بهر عاشقی عشق که این را خوش است در در یای عشق دلتنگی ها به سراغم آمد یک دلتنگی خوش گو ئی مرا به سمتی می بر د سمتی که نمی دانم کجا و چه ز مانی است چو ن حبابی خو د را رها کر د م و چشمهایم را بستم و سوار برکشتی خیال ره دریا عشق ز دم و….چشمها را می بندم  گو ئی مو جهای خر و شان در یا است که پاییز را به یاد م می آورد پاییز پر ز خاطره های  من ..
دلم تنگ شده است برای پاییز بر ای آن بر گهای رنگار نگش که در زیر پای آد می می آیند و سمفو نی زیبائی را به یاد می آو ر ند سمفو نی ز حال و شاید گذ شته و بلکه آینده یک حس ز یبا است که بی هیچ اندیشه ای به چیزی و کسی و بی هیچ ز مانی می ر وی تا بی انتها

دلم تنگ شده است بر ای یک باران پاییزی که بر سر و ر وی ریزد بی انقطاع یک سر مای لذت بخش را حس کنی و لی دلت گر م و شاد و خر م باشد خر م بهر همین حس حال همین حالی پر از طر او ت و خنکای  تازه شدن  که ترا به اکنون و نه به گذشته و آینده پیو ند دهد

دلم تنگ شده است بر ای آو از خو اند ن زیر رگبار پاییزی آنجا که صدای رگبار ها آنقدر بلند است که می تو انی بی انقطاع بلند بخو انی و بلند آواز سر دهی و در این هراس نباشی که نگاه متعجب رهگذر ان را که تو را دیو انه در ذهن خویش می خو انند تر جمه کنی

دلم تنگ شده است بر ای یک پر تاب بلند چتر ها به گوشه خیابان و بعد دست یار را گیری و در یک کو چه خلو ت با او ر قصان بچر خی و سر انجام با لبان خیس او پاییز و باران و خز ان رنگار نگ را یک جا در آغوش گیری

دلم تنگ است بر ای صدای قار قار کلاغان در یک گو شه پار کی پاییزی جائی که هیچ کس نیست که با نگاه کنجکاوش ترا آزار دهد ترا رها کند به تو کاری نداشته باشد از تو هزاران سو ال عجیب نکند ترا محکو م نکند و با ادله بی منطق که عقل همیشه حراف می ز ند دل ترا نشکاند و رها باشی رها
دلم تنگ است…
آری دلتنگی ها ز یاد است  و باز تکانهای ذهن خیال مرا به کشتیم بر می گر داند به گو شه کشتی می نگر م پسر ک آر یائی من در رو یای آر یائی خو د غرق است لبهای خندانی دارد اما چشمهایش در دو ر دست در یا می نگر د در دو ر دست در یای زند گی که رهائی او را به عشق و امید و ایمانی رها هدایت خو اهد کرد و من که پسرکم را می بینم  بخاطر او این یاد آوری عاشق شاعر را  سر می دهدم
آشنایان ره عشق در این بحر عمیق
غر قه گشتند و نگشتند به آب آلوده

این گو نه باید بود….

جولای 10, 2008 by تورج عاطف

ناگه گفت :
شاید ….. باید لال بو د نگفت آنچیز ی سخن حقی است و گفتنش آزار مان می دهد
شاید…. باید کو ر بو د و دنیا را تمام سیاهی دید و مرتب تکرار کر د همه چیز نا ز یبا و زشت است
شاید…. باید کر بو د نشنید که سخنان چه هستند که شاید حق سخنی در دمان آورد
شاید … باید لمس را از یاد بر د تا حسی در و جو د مان باقی نماند و چو ن مجسمه ای بی رو ح از دنیا رو یم که در د بی در دی خو د در مان است !!!!
شاید… باید عطر هیچ گلی را استشمام نکنیم تا زنبوری نیشمان نز ند

و این داستان چه بی انتها ادامه دار د آری می تو ان جهان را به اتفاق گر فت لیک باید دید در این میان جهان با که حلقه اتحاد بسته ایم که جهان را گیریم می تو ان این گو نه بو د می تو ان دشت شقایق را پاک کر د و جامعه قبر ستان بر آن پو شاند می تو ان قبر ستان را پاک کر د و بی زبانی را مهمان کر د می تو ان به درد زیستن خو د را کشت درد زیستن ؟ زیستن که دردی ندارد که اگر داشت این گو نه هدیه ز خالق عشق به ما نمی شد اما این را هم در دریای تو هم می تو ان فر اموش کر د در یای تو همی که از یاد بر د بر ای تو که روز گاری ناخدائی گفت و می گو ید

شاید سخن نامر د مان بسیار هستند اما خدای شاهد است که دنیا پر از نو ای مر د مانی است که تر نمهای ز ند گی را زمز مه می کنند ز عشق و ایمان و امید خو اهند گفت پس چرا باید لال باشیم که اگر همه لال بو د ند این تر نمهای عشق و صداقت و فر یاد دلدادگیها را هم هیچ کس نمی شنید لال باشیم ؟ حیف نیست فر یاد عشق سر ندهیم ؟ شعاری است تو خالی ؟ شاید با این تو هم تو خالی بو دن لال بو دن بهتر بو د اما ناخدا گو ید فر یاد زن زعشق و امید و ایمان

شاید زشتی بی نهایت در جهان باشد اما هستبی پر از زیبائی است پر از مهر است پر از دشتهای شقایق است که شاید نامر د مان نادانی که بر آن لگد می زنند نا دیدنی هستند اما حیف است که شقایق عشق را ندید کو ر باشیم و شقایق نبینیم ؟ هستی زیبا را نبینیم ؟ ناخدا ذمی گو ید رها کن که بی نهایت زیبائی همو اره هست بدیهای حقیر نادیدنی است پس کوری آرزو چه تو هم بی حاصلی است

شاید نغمه های شو م نا امیدی وجو د داشته باشد اما حیف است که تمام شنیدنیها را خواستن که نشنیدن می تو ان آرزو کر د که کر بو د ؟ نه باید فر یاد عشق را در پهنه گیتی شنید باید فر یاد مر د مانی که گو یند اگر عشق همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است را با تمام و جو د به گوشها آویخت

شاید زبر ی و خشو نت زشتی ها دستها و پاهای رو حمان را ز خمی و آزرده کر ده است اما کدامین زشتی و بدی را می تو ان با لمس یک گل سر خ با آویختن به دامان پر و انه ای نار نجی که با خالهای سیاهش بر کوله زندگی ما می آید تا نو ید عشق دهد را از یاد نبرد؟

شاید بوی مر داب تعفن ر یا و نامر دی و زشتی پلیدانی که عناوین جعلی پدری و مادر ی و رفاقت و دو ستی و همراهی را بسیاری پخش کر ده اند اما عطر حضو ر و شجاعت و ایمان و امید و عشق را مگر می تو ان از خو د در یغ کرد ؟ مگر می تو ان هوای تاز ه را مهمان خویشتن نکر د ؟ آن دریای زیبا با آن عطر مو جها یش را به چه عنو ان باید از خویش در یغ کرد؟

شاید باید را به فر اموشی باید سپر د در روز گار باید زندگی کر د باید عاشق بو د باید شقایقها را به آغوش کشید پر و انه ای را دید که بر کو له زند گی ما می نشیند اما ندای شاید “و قتی دیگر” توهم بزرگی است که زندگی حال است حال و حال پس باید که شاید را از یاد برد

ننگی تو ای ناخدا؟!

جولای 9, 2008 by تورج عاطف

رو زی حافظ عاشق شهر تر نمی کر د چنین

هر چند غر ق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم ا

ما گو ئی این سخن یاو ه گو ئی بر ای “آن دگری ” و ” آن دگران ” است و حالا که بار دگر می خو انم به خدا می گو یم

مظلو می خدا که هر چه کنند و هر چه گو یند و هر چه شکنند و هرذ چه سو زند سخت به تو نسبت می دهند که تو این گو نه خو استه ای و تو این گو نه ساخته ای آنان را که در دل نمی خو استند این گو نه باشد اما تو را حاکم هجر می دانند غافل آن که اگر تو حاکم هجری پس چر ا پیش از هجر عشق آفر یدی ؟

مظلو می ر و یای من که آن را فریب نامیدند آن ر ا ر و یا ناخدای ساده دلی در این شهر خو اندند که فقط ر و یا داشت تنها ر و یا دید و تنها کابوس را باید باو ر می کر د تنها ترس را باید باو ر می کر د  همان تر سی که کو د کی را چو ن هیو لای تر سناکی می بیند باید ر و یا را از یاد می بر د باید عشق را به فر اموش خانه خو است خدا می فر ستاد و کابوس را به آغوش می کشید و نام   خدا  مداو م را زیر لب زمز مه کر د

دنیا چه مظلو می ! هر چه ترس و نیر نگ و بی و فائی است را بهر رسمی دانسته اند که ر سم تو نام گر فته است گو ئی در این دنیای بزر گ هیچ عاشقی هر گز متو لد نشده است هیچ شاعری ز عشق نگفته است هیچ جو انمر دی نبو ده است هیچ گاه جو انمر دی نبو ده است همه حل مرد اب ترس و نیر نگ و درو غ و حتی بر که ای ز عشق ز وفا و ز دو ستی و ز مهر نبو ده است و نیست و نخو اهد بود آیه های جعلی رسم دنیا چرا تمامی ندارد ؟ چرا رسم دنیا فقط آن ر سمی است که چو ن افسانه جعلی خو است خدا است در دهان مر دمان بی دل شهر می چر خد؟

ای مر گ چه مظلو می تو! هر که پاکی خو اهد پیش از رسیدن به تو چه انتظار سختی تو بر ای چیدن میو ه های خلقت باید داشته باشی پاکی زشکستن دلها پاکی ز در و غ و نفر تها پاکی ز بستن مهر ترس و هو لناکی به کو دکی مظلو م پاک شد ن ز آنچه دهان بی لحظه ای تفکر باز گو کر ده است مگر ممکن است؟ شاید هم باشد این ناخدای دیو انه و خوش باو ر نمی داند

ای تنهائی چه مظلو می تو! هر که دلش خو است تنهائی را بر گز یند بر سر تو کو بید تنهائی که مهمان نمی شو د مگر آن که خو د بخو اهی پس چر ا ترا لعن و نفر ین کنند ؟

ای خداحافظ چه مظلو می تو که بار ها ترا گو یند و باز خو اهند گو یند و این نام ترا همو اره بهر رسم دنیا و پاکی پیش از مر گ و رو یای ساده لو ح در یامر دی نسبت دهند

ای ناخدا چه ننگینی تو که چنین ر و یای ابلهانه و چنین نادان ز رسم ز مانه و چنین فر ز ندی هو لناک و چنین مانعی بر ای پاکی پیش از مر گ بو ده ای

ننگ بر تو ناخدا ننگ بر تو که گفتند ر فتنت آسان نیست غافل از آن که تو نر فتنی بلکه کشتند و انداختن ترا بیرون ز دایر ه عشق و ایمان و امید