نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 16, 2012

چون سيب

دوستش دارم

نزديك به من

نبوده هيچگاه دور از من

قصه هاي غريبي دارد آفتاب را كه مي بيند نشانه مهري از آن جستجو نمي كرد و باران را اشك آسمان براي  زمينيان مي بيند معتقد است كه اگر باران نمي بارد بهر مهري است كه خداوند به كودكي دارد كه چكمه اي ندارد و روزگارش پر ز رو زنه ها است چشمهايش مملو از انر‍ژي بايد باشد و هست عاشق دلي را انتخاب كرده است اما نه هميشه در روزگاران گاه به گاهي غم پنجه مي كشد بر روي دل و نا اميدي قفلي بر زبان دل آويزد و بي ايماني به ادامه راه دلش را زمين گير روزمرگي ها كند و. ..

 هيچگاه انديشيده اي بخشش درخت به زمين بود كه سيب را هديه داد و نه جاذبه زمين كه سقوط او را بطلبد؟

 چرا از سقوط بگوئيم ؟

 چرا از بخشيدن و دادن ها نگوئيم ؟

عشق دادني است

قصه هاي عجيبي دار د گاهي چون كوه محكم و چند دمي هم او را چون برگي در مقابل نسيمي شكنان ديده ام در پاره اي از اوقات چون  سنگ سخت است و گاهي نيز چون قطره شبنم روان  است بعضي وقتها او را چون الماسي شقافي مي بينم و برخي اوقات آنقدر اطراف خود را مي بندد كه اندرونش ذغالي را متصور سازد و اين روزها او را بيشتر از هر زمان چو ن كوه مستحكم  و چون شبنم با طراوت و چون الماس شفاف مي بينم   قصه اين روزهايش حكايت بهاري دارد عشق را مزه مزه مي كند و  گاهي چون هواي ارديبهشتگان اين روزها باراني مي شود وشايد بهر  اين حال رفيق  است كه ناخدا هم دنيا را شيشه اي پر خش  مي بيند و برايش شبنمي شده  است  چون همه عاشقان كمي مردد است و هر از چند گاهي  چنين حكايتهائي در كشتي زيستنمان داريم و مسافريني كه  چشم به برهوتي برده اند و من  را وادار كنند كه باز گويم

دريائي شو

دريائي شو

اما مگر  دريا غوغاي اندرونش به جزيره اي   پر ز آرامش تواند كه او را رساند ؟ نگران است از رسيدن به مقصد بيمناك , مي پندارد كه شايد در گرداب هجران و فراموشي  عشق را گم كند اما من باز حكايت ديرين را برايش ترنم كنم

گر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است

و باز دلگرم مي شود اما ….

قصه هاي دلتنگي و دلدادگيهايش همره هم هستند و گوئي مي خواهد كه ناخدا راه جزيره قوت  دل را به او نشان دهد اما مي دانم با كلام نتوانم او را آرام سازم و بايد كشتي را خود با قطب نماي ايمان به يزدان و سكان اميد و ناخداي عشق  به جزيره وصال رساند  اما  باز همان ترانه  دل نگراني را سر دهد  و باز

ناخدا مرا ز اميد گوي

ناخدا مرا ز ايمان گوي

نگاهش مي كنم چقدر دلم مي خواهد اين چشمهاي مملو از عشق را همواره بينم و از اين رو  قصه اي از حكايتي را   گويم كه در چنين روزي به وقوع پيوست

سالهاي دور در سرزمين گل كه امروز فرانسه ناميده مي شود دختركي روستائي زندگي مي كند كه چون ديگر هم وطنانش در زير چكمه هاي زور گوئي و تحجر و استحمار و بردگي به زيستن ادامه مي داد در سر زمين او مردان بريتانيائي حكم مي رانند مرداني كه با سايه خرافه و شمشير و تهمت و افترا مي كشتند و مي سوزانند و نابود مي كردند دخترك روستائي سر انجام روزي سر در بر آورد و گفت

نداي مي شنوم

_ ندا؟ چه ندائي ؟ از كجا اين ندا را مي شنود ؟

چون هميشه بازار ناباوري داغ بود و هيچ كس او را باور نكرد  اما دخترك آنقدر اصرار كرد تا سر انجام مردم به دور او گرويدند و با باور او خود را باور كردند و ژان روستائي تبديل به ژاندارك يا ژان كمان شد او لباس رزم بر تن كرد و با نيروي ايمان و اميد به آينده و عشق به يزدان و ميهن پا به ميدان مبارزه نهاد و سخت جنگيد   و سر انجام در يكي از اين مبارزات به چنگ و اسارت دشمن افتاد و در آنجا باز دادگاه بود و تفتيش عقايد و افترا و تهمت و محاكمه و شكنجه و محكوميت به سوزاندن  از سوي كساني كه خود را مردان خدا مي ناميدند و سر انجام محكوم به سوختن در آتش شد تا به قول آن آقايان روحش تطهير شود در حالي كه كسي كه بهر خدا و ميهن و مردمش مي جنگد از بهترين ياران يزدان است  سالها گذشت سالهائي كه به اندازه قرنها بودو سر انجام در چنين روزي يعني در روز شانزدهم ماه مي سال 1920 كليساي كاتو ليك و شخص پاپ ژان پل اول اعلام كرد كه ژاندارك بيگناه بوده و لقب “قديس ” به او دادند و قصه گاليله  بار ديگر با ژاندارك تكرار شد آري قرنها طول كشيد و عمر دروغ پردازان دادگاه هاي تفتيش عقايد قرون وسطي در اروپا  طولاني بود اما تمام شد ولي ژاندارك باقي ماند بهر اين كه عاشق يزدان و عاشق ميهن و عاشق مردم و شايد بهتر باشد بگويم عاشق بود و قصه” اگر عشق همان عشق باشد زمان مقوله بي معني است ” را بار ديگر فرياد زد  قصه چون حكايت ديگر كمان دار است حكايت آرش را بخاطر داري ؟ همان بزرگ مردي كه بهر مردم و ميهن و يزدانش جان در تير نهاد ؟ چه قصه اي دارد اين كمان داران  كه تير ي دارد كه چون كمان ابروي يار  بر دل زند و يا چون كمان  آرش و ژاندارك از دل  تير را رها سازد و….

حال با تو است كه ناباوري را باور نكني و باور به عشق را ايمان داشته باشي به آن اميد بندي و عاشقانه  دل به دريا زني  آري قطب نماي ايمان به يزدان و اميد به باورها و  عشق هر پليدي را مي سوزاند كه عاشقان جاودانه اند كه حافظ فرمايد

ياد باد آن كه نهانت نظري با ما بود/رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود

ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم مي كشيد/معجز  عيسويت در لب شكر

خا بود

ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس/جز من و يار نبوديم خدا با ما بود

آري باز گوي

ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس/جز من و يار نبوديم خدا با ما بود

 عشق راستين است

 عشقي دادني باشد

 عشقي چون درخت سيب به زمين برهوت باشد

 عشق گر عشق باشد سر انجام پايدار باشد

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 15, 2012

يل طوس

از دير باز به او علاقمند بودم چند سالي بعلت ماموريت اداري پدرم در مشهد زندگي كردم در سالهاي كودكي آن هنگام كه كودك 8 ساله اي بودم و تا سن 11 سالگي در افكار عاشقانه اي مي زيستم كه فردوسي نام داشت در آن سالها پذيراي اقوام و دوستاني بوديم كه به مشهد مي آمدند و پدر برنامه ريزم مطابق معمول با يك برنامه ريزي دقيق سفر به طوس زادگاه فردوسي را براي مسافرين تدارك مي ديد و شهر طوس براي من يك معبد بزرگ از عشق به ايران و ادبيات و شرف ايراني بود و شايد به همين دليل بود كه سالها بعد كه در ماهنامه فردوسي قلم زدم لحظه اي از ياد و خاطرات پير بزرگ ايران زمين غافل نشدم ديروز 25 فروردين است همان روزي كه به نام حكيم خرد و مهر به يزدان و مام ميهن نامگذاري شده است از مردي كه امروز به كلام او سخن مي گوئيم به حماسه هاي او مفتخريم و ايراني بودن خود را كه بايد خرد و مهر بايد باشد را به خاطر آوريم

دوست دارم قدري از پير طوس گويم به جوانان و همه عاشقان ايران زمين از او كه حكايت خود را در يك بيت نقل كرد

پي افكندم ز نظم كاخي بلند / كز از باد و باران نيابد گزند

آري او از شاهنامه سخن گويد همان كه منبعي است براي ياد آوري زبانمان و فرهنگمان و پيشينه و آداب و تاريخمان و … كه آنقدر استوار است كه اگر باد تهاجمهاي بي كران بر اين سر زمين اهورائي وزيد و اگر باران اشكهائي كه حاصل از غم و درد اين ملت در قبال خونخواهان و كينه دوزان و متجاوزين باراني حاصل كرد باز باقي ماند تا بگويد

بيا تا جهان را به بد نسپريم/به كوشش همه دست نيكي بريم

نباشد همي نيك و بد پايدار/ همان به كه نيكي بود يادگار

او مردي است كه سند ملي ايرانيان را سرود و در كتابش راه و رسم زيستن را بر اساس اشاره به تاريخ اساطير پارسي برايمان نقل كرد و بهر آن سعي در ساختن اسطوره ندارد او در وصف فريدون مي گويد

فريدون فرخ فرشته نبود

ز مشك و عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيكوئي

تو داد و دهش كن فريدون توئي

آري او سخن از داد و عدل دارد سخن از عدالتي كه هر كدام بايد در اندرون خود داشته و چون فريدون به جنگ ضحاك اندرون كه نمونه اي ز اهريمن است برويم ضحاكي كه رشد مي كنند بهر از بين بردن انديشه وخرد و راه مقابله با او اين نيست كه از تبار و قبيله و موقعيت خاصي باشيم و بايد تنها انساني بوده و داد خواه و بخشنده باشيم

و اين حكايت فردوسي در جاي به جاي شاهنامه است و بارها از داد و خوبي سخن گفته است و شاهد هستيم حتي اگر قوي ترين قهرمانان او دست به خطا زنند و زياده خواهي كنند مستوجب رسيدن به نابودي هستند اين داستان را در مورد كيكاووس و اسفنديار بخوبي مشاهده مي كنيم در قصه هاي او ,روئين تن بودن اسفنديار نمي تواند دليل پادشاهيش باشد و يا كيكاووس با جاه طلبي كه دارد بارها مورد شماتت قرار مي گيرد و سر انجام هم سرنوشتي چون كشته شدن فرزند برومندش سياووش را مي بيند از ديد فردوسي گوهر اصلي انساني عدالت و بخشندگي است چون همان گونه كه شاهپور فرزند اردشير ساساني در هنگام سپردن تاج و تخت به پسرش اور مزد مي گويد

به جز داد و نيكي مكن در جهان / پناه كهان باش و پشت مهان

آري حكايت عدالت خواهي اساس بيشتر داستانهاي فردوسي است اما شايد ستمهاي زيادي همين داعي عدالت ديده است بسياري او را شاه پرست دانسته اند و حتي عنوان شده است كه او شاهنامه را بهر پيشكشي به سلطان غزنوي سروده است براستي كدام عقل سليمي مي تواند بپذيرد براي گرفتن پيشكشي سي سال وقت گذاشته شود ؟ از سوي ديگر روايات و مستندات تاريخي بخوبي نشان مي دهد كه در هنگام سرودن شاهنامه اين سلطان كم انديش غزنوي تنها 4 سال داشته است و از نگاهي ديگر در هيچ جاي شاهنامه بجز ابيات الحاقي نشاني از محمود غزنوي ديده نمي شود كه هيچ بلكه تورانيان از سر زميني مي آيند كه تركستان است و از دياري كه محمود و غزنوي آمده است عده اي كج انديش فردوسي را ضد ترك ناميده و گفته اند در روزگاري جشن شاهنامه سوزي در آذربايجان بوده است!! بايد بگوئيم كه اين نيز حكايت مضحكي است زيرا اصولا ما از نژاد » ترك » در ايران نداشته بلكه آذري ها ايران زمين به زبان آذري كه بسيار شبيه به تركي است سخن مي رانند و اصولا تركها بخشي از مردمان قوم » ماد» بوده اند و اين قصه هم از همان بازيهاي بد روزگار ما است كه در گرداب خائينين و جاهلين است عده اي فردوسي را ضد زن مي نامند و معتقدند كه شاهنامه كتابي براي ستايش مردان بوده و در كل كتاب از زنان بعنوان جادوگر ناميده شده اند كه نمونه آن در يكي از خان ها از هفت خان رستم است كه جادوگري به سيماي زن در مي آيد بايد گفت در دو هزار سال پيش كه كتاب شاهنامه ابومنصوري نوشته شده و فردوسي آن را به نظم در آورده طبيعتا داستانهائي در مورد بانوان كمتر گفته شده و بيشتر داستانها مردان قهرمان بوده اند و فردوسي براي به تصوير كشيدن ديو هوس و شهوت براي مردان بايد از سيماي زن براي مردي چو ن رستم استفاده مي كرد اما در همين شاهنامه به اصطلاح ضد زنانه مي بينيم كه زنان بسياري نقش ويژه اي دارند از فرانك مادر فريدون سخن مي رانيم كه شجاعت و دلاوري او است كه باعث مي شود فريدون از چنگال ماموران ضحاك بگريزد و يا رو دابه با آن شجاعت باعث مي شود كه قصه عشق او با زال به جاي خوش رسد در همين كتاب از گرد آفريد پهلوان دختر فرمانده دژ سپيد سخن گفته مي شود و يا منيژه كه آن گونه بيژن را با درايتش و با كمك رستم مي رهاند شايد جالب باشد كه بدانيم در اعمال و رفتار سيمرغ كه مظهر آگاهي و روشني است نشانه هاي آشكاري ديده مي شود كه او جنس مونث دارد و با حس مادري از زال همان طفل كودكي كه سام او را در كوهستان رها كرده مراقبت مي كند از ديگر جفائي كه به فردوسي شده است بايد بگوئيم در مورد اسم » شاهنامه » و اين اتهام است كه او طرفدار طبقه آريستوكرات يا اشراف زادگان است بايد بگوئيم كه معني شاهنامه در اصل به معني خداي نامه است و كتابي است كه از حكايتهاي صفتهائي سخن مي راند كه يزدان پر مهر به آدمي بهر انسان ماندن داده است از سوي ديگر در كتاب شاهنامه سراسر از تمجيد آدميان بدون توجه به طبقه اجتمائي است همان طوري كه در كتاب شاهنامه از شاهان ساساني نظير اردشيربابكان و شاهپور و اورمزد و بهرام اورمزد و بهرام بهرام و بهرام بهراميان و…سخن به نيكي شده است اما همان طور هم از كي كاووس و جمشيد و حتي طبقه اشراف نظير برخي از پهلوانان نظير طوس كه از بستگان شاه كيخسرو است انتقاد شده است از سوي ديگر در همين كتاب مي خوانيم كه چگونه مردي چون كاوه آهنگر كه از طبقه محروم است كل اشرافيت را به نقد مي كشد همين داستان در مورد زال و رستم نيز وجود دارند اين دو در حاليكه حاكم زابل هستند اما همواره با مردم هستند در قسمت شاهزاده اي به نام سياووش مشاهده مي كنيم كه او چگونه با فساد و تماميت خواهي در بار پدر به مخالفت بر مي خيزد و سر انجام جان خود را از دست مي دهد و شايد بجاي اين همه گزافه گوئي تنها به اين شعر توجه كرد كه

نبايد كشيد گمان بدي/ره ايزد بايد و بخردي

كه گيتي نماند همي بر كسي/نبايد بدو شاد بودن بسي

هنر مردمي باشد و راستي /زكژي بود كمي و كاستي

آري تهمت ديگري كه به فردوسي زده مي شود اين است كه او كتابي بر پايه جنگ و خونريزي نگاشته و آداب زيباي آدمي نظير صبر و عشق را از ياد برده است اما در جاي به جاي شاهنامه از عشق سخن گفته مي شود نخستين عشق همان عشق به يزدان است فردوسي كتاب خود را با اين عشق گفته است و بعد از يزدان از عشق به ميهن مي گويد عشق به ميهني كه مردان عاشقش نظير رستم و زال و بهرام و سياووش و كيخسرو و فريدون بهرش حماسه ها آفريدند فردوسي از عشق مادري مي گويد عشق فرانك به فريدون و يا عشقي كه رودابه به رستم داشته و يا عشقي كه كتايون به اسفنديار دارد عشق به يار هم در قصه هاي بي شماري در شاهنامه است داستان زال و رودابه و يا سهراب و گرد آفريد و بيژن و منيژه و… از جمله آن است داستان صبر و خويشتن داري را مي توان در داستانهائي نظير جنگ رستم و اسفنديار ديد و يا توصيه صبري كه زال در مورد حمله نكردن به مازندران به كيكاووس مي كند و يا صبري كه رستم به كيكاووس در مورد رفتارش با سياووش دارد و يا صبري كه رستم در داستان رهائي بيژن دارد و يا نقدي كه به سام دارد كه بهر بي صبري نوزاد سپيد مويش را مجازات مي كند و…

حكايت از فردوسي و سخن از پير طوس گفتن بسيار است اما شايد بايدگفت فردوسي خود سر انجام صاحب فضيلتي شد كه خود پند داده و سروده بود

تو تا زنده اي سوي نيكي گراي/مگر كام يابي به هر دوسراي

و آري اين چنين بود حتي اگر مفتي شهرش به جناره او حسد كرد و فرمان بيرون راندن پيكر پاكش از گورستان شهر شد ويا در پهنه تاريخ جفاها ديد و مشتي نابخرد به او عناويني چون نژاد پرستي و زن ستيزي و جيره خوار حكام دادند اما فردوسي پاك زيست و همچنان در ذهن ايراني عاشق زندگي مي كند زيرا نيكي كرد و ما را پند داد

به نيكي گراي و ميازار كس/ره رستگاري همين است و بس

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 15, 2012

حيا كن و…

ونگر حيا كن و…

فرگوسن حيا كن و…

وجلالي حيا كن …

صدايش مي لرزد و با چشمهاي غمگين به قول خودش آخرين مصاحبه مطبوعاتي در قالب سر مربي تيم فولاد خوزستان را انجام مي دهد او مجيد جلالي است كه در فوتبال بي رحم ما علي رغم دارا بودن القابي چون آقا معلم و مجيد كامپيوتر با الفاظ زشتي بدرقه مي شود خيلي ها هنوز تيم وحدت او را بخاطر دارند تيم وحدت كه از جوانان گمنامي چون فيض اربابي و مهدي ابطحي و… تشكيل شده بود و بارها در فوتبال روزگار دهه 60 تهران بزرگي كرد پيروزي 2 به 1 در برابر هم محله مشهورش يعني علي پروين و ستارگان سرخش هنوز هم در خاطره ها مانده است و محيد جلالي سر مربي اين تيم بود مجيد جلالي در آن سالها يك معلم ورزش زحمتكش و بزرگ مردي براي بچه هاي جنوب شهر تهران بود او مردي از جنس رسول آقا مددي و منوچهر ساليا و بهمن صالح نيا و حسين فكري و … در فوتبال ما است كه به دنبال ساختن بوده و هنوز هم هست او از معدود مربياني بوده كه بر عليه معاملات پر فساد در امر انتقال سر مربي و بازيكن هشدار داده است و او خود نشان داده كه هنوز هم به اين فوتبال اميد دارد آقا مجيد در تيم پاس توانست كه به قهرماني در ليگ برتر برسد و با صبا قهرمان جام حذفي شد او در سايپا هم سر منشا خدمات بي شماري بود او به خوزستان رفت و شايد در تيم استقلال اهواز بخاطر نوع جو حاكم بر آبي ها نتوانست چندان موفق باشد اما در تيم فولاد اهواز تيمي درست كرد كه شاگردانش را امروز در همه جاي ايران بعنوان نمونه مي شناسند مرداني چون آرش افشين و نوروزي و كاوه رضائي و… از اين جمله هستند او در حالي نواي » حيا كن و رها كن » را مي شنود كه تيمي كه در برابر پرسپوليس به ميدان فرستاد از بازيكنان تيم جوانان و نه تيم اميدش بهره مي گرفت جلالي تيمي از بچه هاي خوزستان ساخت همان خوزستاني كه خيلي ها مي گفتند ديگر مهد فوتبال ايران نيست مجيد جلالي نواي حيا كن مي شنود و خيلي راحت مي گويد مردم ساده تقصير ندارند آنها تحريك مي شوند پس شعار مي دهند او مي گويد وقتي افراد خدمتگزار از جائي بروند فرصت طلبها مي آيند و اين حقيقت است اما چگونه بايد سكو نشينان را آگاه كرد ؟ شايد آنهائي كه انتقال فرهنگ مي دهند و در راس آنها مردان رسانه اولين باشند رسانه ملي بازيهاي اروپائي را نشان مي دهد و چنين است كه بايد از سطح اول فوتبال درس بگيريم و به سوي ليگ برتر مي رويم آيا كسي مي داند آرسن ونگر آخرين بار در انگلستان چه زماني قهرمان ليگ برتر شد ؟ فرگوسن در امسال در جام حذفي به ليورپول باخت در ليگ اروپا بازي را به آتلتيكو بيلبائو واگذار كرد و در ليگ برتر همشهري خودش را بالاي سر خود ديد اما فرگوسن چه گفت ؟ او اعلام كرد با اين تيم جوان نايب قهرماني هم ارزشمند است او بي هوده نمي گويد در فوتبال برنده بودن تنها در بردن جام نيست و خيلي وقتها سرمايه گزاري خود يك برد است آرسن ونگر قهرمان نشده است اما نسل هاي بي شماري را به فوتبال هديه داد شاگردانش چون سمير نصري و كليشي در منچستر سيتي درخشان بودند و فان پرسي آقاي گل فوتبال جزيره با 30 گل است فرگوسن مردان زيادي را به فوتبال معرفي خواهد كرد او در فينال جام حذفي آلمان به دنبال يافتن يك فوق ستاره براي جانشين كردن بر باتوف و شايد يافتن يك نيستلروي ديگر است و به همين دليل و بنا به شايعات به دنبال حركات مهاجم لهستاني دورتمند بود در بارسلونا ستاره ها متولد مي شوند و اين يعني اين كه فوتبال جريان دارد مي پرسيم آيا در ليگ انگلستان فرياد ونگر حيا كن خواهيم شنيد ؟ آيا فرگوسن كه هلبرگ ووالنسيا و لخيا و … را به ميدان خوانده ولي هيچ جامي كسب نكرده بايد توهين تحمل كند ؟ جلالي چه گناهي كرد جز آن كه به دنبال خدمت كردن بود ؟ آيا نبايد شرمگين باشيم كه فورواد هاي برتر ما در سالهاي اخير مرداني چون توره و فونيكه سي و ادينهو و عماد رضا … بوده اند ؟آيا نبايد از خود بپرسيم چرا اين گونه چهار ستون فوتبالمان مي لرزد از اين كه طرح لغو حضور دروازه بانهاي خارجي تصويب شده است ؟آيا نبايد بگوئيم چرا فوتبال ما دفاع چپ كلاسيك ندارد ؟ و… راستي چه كساني بايد حيا كنند مجيد جلالي و يا آنهائي كه با دلالي و حاضري خوري اين بلا را بر سر فوتبال ما آوردند ؟ جلالي مي رود شايد او هم به اين انديشه رود كه به دنبال حاضري خوري باشد و شايد هم با ترس كار سازندگي خود را ادامه دهد اما ما نبايد از خودمان بپرسيم به چه دليل او توهين مي شنود ؟ براستي بايد ونگر هم حيا كند ؟ فرگوسن چطور ؟ و حالا جلالي را بايد رها كنيم ؟و اين قصه ادامه دارد

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 13, 2012

مرهم

مرا در آغوش گير كه محتاج مهرم

زخمهايم با نگاه تو التبام يابد

سپيدي درمان را دردهاي سياهم نوازش دهي

آرام يابم

در سكوت تو

در آرامشت

در نفس هاي مسيحايت

پرستنده و پرستارم توئي

دينگ دينگ صداي آشنا مي آيد ساعت است كه به غرش در مي آيد و حكايت روز ديگري را مي دهد و ثانيه ها مشغول كار مي شود هم اكنون هم لحظه اي از تاريخ شد و گذشته است لحظه هاي آيند و روندو در اين ميان قصه اي كه به ذهن مي آيد اين است بر جوي آب نشين گذر عمر ببين جوي آب عمر بسياري آمده و رفته است و اين كه هر كدام به لحظه آخر مي رسيم حال هردم كه باشد باز براي بسياري از ما حديث آشنا را متبلور سازد و گويد چه زود دير شد بسياري آمدند و رفتند زنان و مرداني كه روزگاري بزرگ بودند و سر انجام رفتند و بعدها تاريخ ثابت كرد كه بزرگ نبودند برخي ديگر بزرگ بودند و بزرگ ماندندو اين تاريخ است كه باز كارنامه آنها را مهر قبول و رد زند و تجديدي را بر عهده كساني مي گذارد كه راه آنها را ادامه دهند و از تجربه هاي آنها بهره مند گردند و يا اين كه پيروي كنند اما پند مورخ بزرگ ويل دورانت را گوش ندهند كه گفت آناني كه تاريخ را نمي دانند خود مجبور به تكرار آن خواهند بود و امروز تاريخ مي گويد كه قصه هاي بزرگي براي انسان امروز به وقوع پيوست يك صد و نود و يك سال پيش در شهري در ايتاليا بانوئي پاي به عرصه وجود نهاد كه اگر چه اصليت انگليسي داشته و زاده شهر ي از ديار چكمه هست اما براي بسياري از انسانها چون ياور و مادر و خواهر و دوستي فرا دياري بوده است از فلورانتس نايتينگل سخن مي رانم كسي كه بنيان گذار حرفه و علم پرستاري نوين است سالها پيش از حضور نايتينگل در هر كجائي كه شهوت قدرت طلبي بوده و جنگي شعله مي افروخت از بانوان داوطلب محلي براي پرستاري بهره مي گرفتند كساني كه بنا بر حس نوعدوستي خود به پرستاري حتي دشمنان و متجاوزين به آب و خاكشان مي پرداختند اما فلورانس نايتينگل كه در اندرون خود عشق بزرگي به وسعت خدمت به خلق نداشت عبادتي چنين زيبا را با بنا كردن حرفه اي در جهان بوجود آورد كه امروز هم روپوش سپيد بعنوان سمبل هم دردي در بسياري از مراكز درماني ديده مي شود امروز قصه ديگري هم در تاريخ به وقوع پيوسته است كه شايد در ظاهر هيچ ارتباطي به داستان بانوي فانوس به دست ( لقب نايتينگل ) نداشته باشد اما شايد در بطن خود بتواند ارتباطي برقرار كند درست يك صد و بيست سال پس از تولد نايتينگل در چنين روزي در كشور آلمان مهندسي جوان به نام كنراد تسوز نخستين كامپيوتر خود كار و قابل برنامه ريزي را به نمايش گذاشت اين ماشين تسوز “z3″نام داشت اين ماشين اساس توليد بسياري از دستگاههاي مشابه شد و انسان توانست به اين نتيجه رسد كه مي تواند دستگاهي را برنامه ريزي كند و شبه مغزي را بسازد كه بداند چگونه كارها را انجام دهد دستگاه “z3″شايد مخفف كلماتي در ذهن تسوز داشت اما شايد اگر بخواهيم به دنياي فانتزي رويم بتوانيم سه گانه هاي “z”او را به سه “ز” تبديل كنيم سه ” ز” كه در اول كلمات زنگار

زايش

زيبائي

مي آيند و اين دقيقا ارتبط به بانوي چون فلورانتس نايتينگل بر مي گردد كه با بهره گيري از سه ” ز” قدرتي به

نام مهر” زنانگي ”

و ايمان به “زور”

و تواني كه عشق دارد

توانست نگاهي ديگر به ” زمين ” و موجوداتش نمايد و دستگاه ذهن خود را اين گونه پرورش دهد كه نخست ” زنگارها ” را از ذهن دور نمايد قصه من را تبديل به ما كند درد ها را مال همه بداند و قرباني جنگ را از هر گونه اي كه باشد عزيز ما بداند و به اين انديشه رود كه بايد فراتر از ذهني كه به او مي گويد زن و ضعيف و ظريف هست بجنگد و نشان دهد كه زن براي زندگي بخشيدن هست حتي در ميان سخت ترين شرايط خود خواهي هاي مردانه و در ميان جنگهاي بي شمار اين او است كه زايش مهر و عشق و ظرافت را حتي در خونين ترين زمنيهاي زمين ذات بر تر دارد او است كه با سپيدي روحي و سپيدي انديشه و سپيدي كه از ظرافتهاي زنانه تنها بر مي آيد مي تواند زيبائي آفريند باور زيبائي به مهر باور زيبائي به عشق و باور زيبائي به نوعدوستي و باور زيبائي به هم دردي و ياري رساندن كه زايده ذهن زني به ظرفت و زيبائي نايتينگل بود شايد مهندس كنراد تسوز نمي دانست در روزي كه سخن از ” z3″ مي كرد زني به دنيا آمد كه زور زنانه را كه آميزه اي از عشق و هم دردي است را با زدودن زنگاره هائي كه او را ضعيف و زبون مي دانست بيابد و زايشي با هم دردي را در ظلمات زورمندي هاي زبون برخي آدميان به نمايش گذارد و زيبائي عشق و زوال ترس و نفرت را نمايان سازد آري امروز روز بانوي فانوس به دست است همان كه زن بود و ظرافت داشت و نيروي بزرگ زايش را باور كرد و زيبائي را جاودانه ساخت و زوال زور گوئي و زبون انديشي زا ميسر ساخت اين روز بر همه پرستاران سراسر هستي بي كران شادمانه

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 12, 2012

بانو

در خيابان مي خرامد و اتوموبيلي گران قيمت را مي راند و مي پندارد بزرگ است زيرا تعداد صفرهائي كه بابت چك پرداخت اتوموبيلش پرداخت كرده زياد هستند بر خلاف مسير حركت مي كند و راه را بسته است و سر انجام چون مي بيند راهي ندارد پياده مي شود و شروع به سخن مي كند

هجو مي گويد و خود را قرباني جامعه مردانه مي داند از حكايت ظلم مردها مي گويد و جالب اينجا است كه از همان ابزارهائي استفاده مي كند كه به قول خودش مردانه است

دعوت به نزاع خياباني

فحاشي

ادعا

و…

به او مي نگرم و سعي مي كنم آرام باشم و مي دانم كه دنيا پر از ادعاهاي فمينيستي كه مي پندارند اين اشهار نظرها از آن » خانم » است بزرگترين فمينيستهاي عالم چون سيمون دو بوار و اوريانا نافالاچي هيچگاه فمينيستي را دشمني با مردان ندانستند كه سيمون دو بوار با ژان پل سارتر زندگي عاشقانه اي داشت و اوريانا نافالچي روزنامه نگار ايتاليائي هم در كتاب مشهورش » نامه اي به كودكي كه هرگز زاده نشد» از همه مردان بد نگفت اما در اين ديار همه چيز معكوس است

سكوت مي كنم و سعي دارم كه حكايت را چندان جدي نگيريم آن كه سخن از يك » مادر » و » زن » و » بانو » مي كند پرده دري مي كند و سر انجام كه بغض و كينه تمام شد تازه شنوا مي شود و به او مي گويم

بانو اين گونه نيست

و مي روم و مي شنوم كه او هنوز غرولند مي كند

پس بانو كيست؟

و باز زمان مي گذرد

جعبه جادو باز نجواي را مي دهد

روز مادر

شادباش به همه مادران

وبهشت زير پاي مادران است

چشمهايش را مي دزدد و سعي مي كند كه بزرگ باشد و بزرگي كند و پدر هم مراقب او است و مي داند در اندرونش چه غوغائي است كه خاموشي گزيده اما من مي دانم چه در غوغا و فرياد است و بعد مي گويد

به مادر بزرگ بايد زنگ بزني و تبريك روز مادر را بگوئي

خون به دل پدر است و شرمگين است حتي بجاي همه مدعيان فمينيستي و آنهائي كه فكر مي كنند حق زنان را بايد از ديگر مردان با فرياد و فحاشي گرفت

دخترك سني ندارد او هنوز نوجوان هم نشده است اما بانو است يك خانم كه مي داند

بخشندگي يعني چه

مهر را چگونه بايد تقسيم كرد

او به دنبال سيمون دو بوار و اوريانا نافالاچي نيست

او شعرهاي فروغ و شاملو را زمزمه نمي كند و آه نمي زند كه مردها لايق عشق نيستند اما به قول فروغ در آرزوي اين باشند كه با فشار هر هرزه دستي بگويد آه چه من خوشبختم

او دم از مهر و استادي و عاشقي و دوست داشتن ها نمي زند

براي يافتن انسان در پي دالاي لاما و اشو و كريشنا مورتي و مولانا و تائو و هزاران راه نرفته نيست

او در اندرون خويش بانو است

حتي اگر بانوئي پر مهر كه مادر نام دارد را چندان تجربه نكرده باشد اما مي داند بايد مهر داد و بي بهانه و بي ادعا داد اين قصه بانو است

مادري كجاست؟

اما او مي داند

مهر كجاست

او بخشيده است

پدر را

مادر را

بزرگتر را

دنيا را

زنان را

مردان را

آدمها را

دنيا را

حرفها زياد است اما پدر در روز مادر به بانوي زندگي خود تنها دعا مي كند

دعائي براي محبوب

آمدم كه گويم حكايت روزگار دور

زآن كه بوده سالها در سكوت و غبور

قصه آن عاشقانه زيبا ي دير باز

كه سالها بود در پرده و اسرار و راز

داستان آن پسرك پر شرم بي ادعا وادا

كه نكرد فريادي,ناله اي , حتي يك صدا

همه افسانه اش شد بود فريادي خموش

نه گله و نه درد دل تنها پند,به صبر كوش

گوئي او يل و پهلوان تحمل بود و بس

تهمتن و دلاوري؟تنها سكوت بود وبس

وه چه دردي داشت اين بي صدائي برون

رنجهاو درد دل و گله اي ؟هرگزهميشه مغبون

ليك پسرك لبخند مي زد به همگان مدام

بود اميدش به يزدان پرشتاب و با دوام

آن پسرك مو طلائي دير رنج

كه مي پنداشت سكوت چون گنج

گر دردو رنج و لرزو تبي بر او مي شد حاكم

تيغ گلي و سوزني دردست و پايش رفته قائم

گوشه بنشست مي كرد با رنگارنگ مدادها بازي

لنگ مي زد پاي و الم انگشت ولي دور بود زناله و نازي

قصه او چنين گذشت سالها

كرد بهر ديگران نكو كارها

صبر و مهر بي بهانه داد به يار

آخرش هجر و اندوه شد دائم كار

ليك دلخوش بهر شادي معشوق بود

دعايش به يزدان پايداري محبوب بود

پسرك ناله اي مي كرد در خلوت وبي صدا

راز و نيازش با يزدان بي غوغا و ادا

شادي چشمهاي معشوق شد قبله اش

بهر خنده يار بي شمار بر سجده اش

حكايتي چنين پر شگفت بگذشت ماهها و سالها

پسرك موطلائي شد زيتوني موي ومرد پندارها

قصه هجر و دلشكستن و بي مهري و خيانت بهر او

او شكر يزدان بگفت و شادي شاپري دختر همه اميال او

ليك امروز پس از بي كران صبر و ناگفته سالها

باز بديد چشمهاي ديرين معشوق درحرمانها

گوئي آن ديرين پسرك مو طلائي را باز بديد

مرد زيتوني موي ز صبردر اندرون هيچ نديد

سكوت نشد باز آن دور مهر بان رفيق

صبر نگشت حاكم اندرونش به شفيق

فريادي بزند از منتهي دل اندرون

هيچ نديد و نخواست از ياران برون

بود مخاطب او پر مهر جاودان يزدان

كه او را خوانده بود بي كران در آشكار و نهان

فرياد بزد و خواند او را با خواست وپرسش چنين

كه مگر ترا نبود آن عهد با من زروزگارديرين؟

عشق و مهر و اميد زتو خواستم براي يار

لبخندي و بوسه اي و آغوش براي ديرين يار

گر مرا نبود نصيبي زين بوسه و لبخند

گر دلم بود در حسرت آغوشش دردمند

ليك اين نباشد دليل كه براي ديرين يار

نخواهم كه گره گشاده شود ز دل دردمند يار

يزدان پر مهر او را شادي ولبخند بده

بوسه اي و آغوشي و عشقي حتي بي من بده

وصل او در شادي به از هجر و دلتنگي من ز اوست

عاشقي بي بهانه نصيب من,دعاي شاديم بهر اوست

لبهايش را به بوسه و لبخند گشاي

چشمهايش را با تشعشع مهر گشاي

لبهايش را به بوسه و لبخند گشاي

چشمهايش را با تشعشع مهر گشاي

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 9, 2012

خودخواهي

خودخواهي درد غريبي است سالها است كه اين ” من ” سخت همه را رنجانده است اين ” من ” توانسته ترا و او را و ما را و شما را و آنها را برنجاند اين ” من ” كه مي گويد

خموش كه ” من”گويم

نشنو تا ” من ” گويم

مخوان تا ” من ” گويم

مگو تا ” من ” گويم

نكن تا ” من ” گويم

و…

اين داستان ادامه دارد شايد براي شما جالب باشد كه نگاهي به آموزگار تاريخ كنيم كه در چنين روزي ياد آور ” من ” هاي بزرگي است در سال 1933 در كشور آلمان در آستانه شدت گرفتن افزون طلبي نازيها جشني بس مهيب در آن كشور انجام شد جشني كه كم از عزا و مرگ آدمي نداشت در چنين روزي يعني در 10 مي سال 1933 جشني به مناسبت سوزاندن كتابها انجام شد !!آري درست خوانده ايد در چنين روزي نازيها به كتاب فروشي هاو كتابخانه ها حمله كردند و تمامي كتابهاي نويسندگان يهودي را سوزاندند و نداي شوم ” برتري نژادي ” را در حوزه فرهنگي و با بي فرهنگ ترين اقدام يعني سوزاندن كتابها انجام دادند و انديشيدند كه سوزاندن كتابها تواند انديشه ها را هم سوزاند 7 سال بعد درست در سالگرد چنين روزي آلمان نازي به بلژيك و هلند و لوكزامبورگ حمله كرد و آنجا را به خاك و خون كشيد مي بينيد در عرض 7 سال كتاب سوزاندن به آدم سوزي ختم شد و اين قصه ” من ” بود آري نازيها آمدند و چون قصه مغولان و اعراب براي ديار ايران آمدند و ريختند خونها و سو زاندن عمارات و جاده ها و كتابها و كتابخانه ها و شاعران و نويسندگان و زنان و مردان و كودكان را تا بگويند ” من ” هست تا بگويد

خموش كه ” من”گويم

نشنو تا ” من ” گويم

مخوان تا ” من ” گويم

مگو تا ” من ” گويم

نكن تا ” من ” گويم

و…

در كتابخانه ها و كتاب فروشي هاي شهر برلين و دوسلدورف و فرانكفورت و كلن و بوخوم و… همه جاي بوي دود مي آيد و عده اي نا دان به دنبال چنين هجمه اي پاي كوبي مي كنند و هفت سال بعد به دور آتشي دور تر يعني در هلند و لوكزامبورگ و بلژيك چنين كردند و عجيب است كه 5 سال بعد دقيقا در چند روزي مانده به جشن كتاب سوزيشان مجبور شدند كه شاهد به آتش كشيده شدن شهرشان و كشورشان و سرزمينشان و فرزندان و هم وطنانشان باشند و اين گونه بو د كه باز به كتابها روي آورند شاعران و نويسندگان و هنرمندان و زنان و مردان و كودكان سوخته دل را باز دعوت كنند تا بنويسند زآن چيزي هائي كه اي كاش هرگز اتفاق نمي افتاد در ماه مي در ميان بهار خواستند كه باز گويند كه كتاب سوزاني بي ترديد به آدم سوزاني ختم خواهد شد خواستند به يادآورند نه خود كه آيندگانشان را كه چه نجواي شومي است اين ” من ” كه مي گويد

خموش كه ” من”گويم

نشنو تا ” من ” گويم

مخوان تا ” من ” گويم

مگو تا ” من ” گويم

نكن تا ” من ” گويم

و…

و از اين رو كتابها را نوشتند و كتابخانه ها را ساختند سرزمين هلند و بلژيك و لوكزامبورگ را باز با مرزي ناشي از احترام متقابل مرزبندي و چه بهتر كه گويم آذين بستند كه بگويند

ترانه سرا ي كه ” ما ” مي خوانيم

شنواي نغمه اي كه ” ما ” مي خوانيم

بخوان هرچه كه همه ” ما” خواهيم

بگو ز عشقي كه “ما ” داريم

بكن آن چه نشانه انسانيت ” ما ” است و نمايان كنيم

كاش امروز در 10 مي 2011 عاقبت نجواي شوم سوزاندگان كتاب و سوخته هاي ديار به ياد آوريم و ديگر هرگز از ” من ” نگوئيم باشد كه چنين بادا هر چند كه امروز هم سوزاندن كتاب در زير هيمه هاي سانسور و نديدنهاي نويسنده و مهجور بودنش و فقير شدنش هر روز سوزانتر است افسوس و صد افسوس

به دخترم قول داده ام كه با او به نمايشگاه كتاب روم تا عشق به دانستن در او هيچگاه كم نشود و اي كاش براي همه اولاد بش چنين باشد

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 7, 2012

عشق زباله ای

دوستت دارم را من دل آويزترين شعر جهان مي يابم

» دوستت دارم » را با من بسيار بگو

» دوستم داري ؟» را از من بسيار بخواه

حكايت عشق اين روزها در سطل هاي زباله مي توان يافت

و شايد هم زباله هاي ذهني را عشق مي ناميم

آيا بار ديگر به گزاف گفته ام ؟

نگاهي به حكايتي از شهر فرنگ زمان ما يعني سينما دارم

شايد بار ديگر بازگشت به روزهاي اوليه دهه 70 داريم كه جمشيد مشايخي بود و سطل زباله اي و نقش رفتگري و يا باز هم به عقب بر گرديم و به ياد سالهاي دهه 50 باشيم كه نعمت نفتي باشد و آوازه خوان شهيري كه نقص مادر زادي هم بتواند به ايفاي نقش قرباني نقش شاهزاده و گداي وطني كمك كند

پس از نارنجي پوش مهر جوئي كه حكايت عشق به وطن و شهر را در پوشيدن لباس نارنجي توسط عكاسي خود شيفته را جستجو مي كرد اين بار نوبت آن بود كه به تماشاي نارنجي پوش ديگري بنشينم كه پيش از عاشق جاروي رفتگري مهر جوئي ساخته شده بود

حكايت از شاعر زباله ها و شايد عاشق زباله هاي خاص است كه او هم در ميان زباله هاي مردم به دنبال عشق مي گردد نمي دانم در كدام مكتب و آئين اين ديار بايد عشق رنگ تعلق به دروغي گيرد ؟ در اين فيلم هم حكايت قصه و داستان كم رنگ بود پسركي كه مي خواست شاعر شود تبديل به عاشق زباله ها شد در ميان فيلم هيچ كس ندانست كه چرا بايد اين همه شخصيت مجهول وجود داشته باشد شاعري كه از كشته شدن مي ترسيد و اين وحشت تا آن اندازه بي كران بود كه حتي براي خريدن نان و شيشه شيري هم بيرون نمي آمد و سر انجام كشته مي شود آن هم به مضحك ترين نوع كه گذاشتن نردباني و رفتن به داخل خانه اش بود شاعري كه گاو را سمبل قلم به دستي مي دانست كه در كشور مي ماند و در ترس باز هم مي نگارد

قلم به دستي كه براحتي با پسرك رفتگري سخن مي گويد و حتي آشغالش را به داخل كوچه پرتاب مي كند مي تواند در روز روشن به دم پنجره بيايد گپي بزند و مطمئن باشد كه توسط گوله اي از راه دور كشته نمي شود شاعري كه نمي تواند تصور كند مامور برق و گاز و آبي از نوع جعلي مي توانند بيايند كه كنتوري را ببينند و او را به سزاي اعمالش برسانند بايد تنها توسط نردباني براي اجراي نيتش كمك بگيرد چون دزداني كه حداقل سه دهه پيش دزدي مي كردند جالب اينجا بود كه يك سوي خانه پنجره ها نرده داشتند و در سوي ديگر پنجره باز بود در ميان قصه هم ليلا حاتمي بود كه گوئي او هم قرار دادي با فيلمهائي از نوع نارنجي پوش دارد كه بيايد و نقش خفيفي را داشته باشد كه نامش روي اكران رود تا بلكه عده اي بي نوا به ياد زنده ياد علي حاتمي و هنرپيشه اي كه جدائي نادر از سيمين و … را بازي كرده به سينما آيند و چون فيلم نارنجي پوش مهر جوئي مغموم شوند كه چگونه به بازي گرفته شده اند ليلا حاتمي كه معلوم نيست نامش چيست ؟ دردش چيست ؟ تنهائي اش بهر چه بوده است ؟ و چرا كاري ندارد كه بايد اين همه تخم مرغ بخورد در به در سفارتخانه شود ؟ و ساختمان سفارت هم هيچ شباهتي به مقر نمايندگي كشوري نداشت ؟ چرا فكر مي كنيم هر جائي كه درباني با كروات دارد بايد باور وجود يك جايگاه خارجي دهد ؟آيا نمي دانيم حتي جلوي بسياري از چلو كبابي ها درجه دوم هم دربان كراوات پوش وجود دارد ؟در ميان فيلم هم همان حكايت تكراري رقص هاي محلي و آرزوهاي به يغما رفته رفتگرها وجود دارد و به نوعي همان قصه مدرسه ها را براي ما تكرار مي كند كه آموزگار مي گفت اگر درس نخواني رفتگر مي شوي و چنين است كه شاهديم آن كه مي خواست خلبان شود آنجا در ميان بياباني از زباله با چشمهاي اشك آلود آسمان را مي نگرد و يا آن كه پول براي رشوه دادن و دانشجو شدن ندارد رفتگر مي شود و اين آخري هم كه قوانين نجوم را مي داند و لي عاشق شاعري است و تنها حافظ شعر است آشغال جمع كن مي شود غافل از اين كه نمي داند زباله حقيقي ذهني است كه دروغ مي گويد و مي پندارد دختركي نمي تواند تفاوتهاي نوع نگارش نامه اي با شعرهاي پيچيده را بداند دختركي كه پاكتهائي با تمبر هاي تكراري را نمي بيند و دختركي كه نمي تواند بفهمد كه چگونه كسي از محتويات نامه هاي او خبر دارد و دختركي كه در صحنه آخر دفتر شعر شاعر را مي گيرد و لابد نمي فهمد كه خط ها با هم در تفاوت است و مردي كه مي پندارد تنها تفاوت او با دخترك تنها ميزان كوتاهي قد و نه كوتوله فكري بودنش است براستي به چه مي انديشيم ؟ چرا سعي داريم عاشقانه هايمان اين هم با دروغ باشد ؟ چند فيلم و سريال ساخته شده اند تا دروغ را تا حدامكان گسترش دهند و جالب اينجا است كه اين فيلم جايزه هاي زيادي هم مي گيرند و با احساسات بازي مي كند كه عمده آن تفاوت چهره و قيافه و گريم فرزين محدث با ليلا حاتمي است بايد گفت در اين فيلم تنها تصاوير پاييزي زيبا است اما در ميان هجوم معجزه ها از ياد برده مي شود و شايد بايد گفت تنها نارنجي زيبا شاعر زباله ها و نارنجي پوش همان پوشش پاييزي است كه يزدان پر مهر براي ما آفريد و فرمانمان داد عاشق باشيم صادقانه و صد البته بي رنگ و ريا اما گوئي… و باز بگذريم

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 5, 2012

از ماندلا تا مولانا

روزي كه او نداي همزيستي سياه در كنار سپيد را سر داد هيچ كس نخواست كه صداي او را شنودو از اين رو ناگزير شد تا افكار بشر دوستانه سپيدش را در دخمه هاي زندانهاي سياه به مدت27 سال نگاه دارد و چنين بود كه نلسون ماندلا شد همان ماندلائي كه ديگر يك شورشي محلي نبود كه مظهر يك شعار جهاني شد

” رفع تبعض نژادي”

سالها از آن تاريخ گذشت و سر انجام هنگامي كه در سال 1990 از زندان براي هميشه بيرون آمد باز همان سپيدي را در افكار داشت وسياهي زندان نتوانسته بود او را با سياهي هاي, عقده گشائي و طلب كاري ز مردم و عدم ظلم ستيزي آشتي دهد و از اين رو ماندلا ماند و 4 سال بعد يعني در سوم ماه مي سال 1994 اولين رئيس جمهور سياه پوست آفريقاي جنوبي شد و توانست افكار سپيد برابري انسانها از بعد نژاد و قوميت را براي اولين بار در مسند يك مقام رسمي كشوري كه سمبل تبعيض نژادي در سراسر جهان بود را اعلام نمايد و نشان داد كه مي توان با انديشه هاي سپيد بر سياهي اهريمني خود خواهي ها و خود بيني ها و..پيروزي شد و نشان داد كه آري اين صدا و صدا است كه باقي مي ماند و به شرط آن كه صدائي ز سپيدي باشد

اما صداي ناشي از سپيدي چيست ؟

آيا او هم نمي توانست انتقام گيري كند و بگويد حالا نوبت ما است كه بگوئيم سپيدي جرم است ؟

آيا نبايد به دنبال غرور ملي بود

غرور ملي ؟

به ياد تحليلي از غرور ملي مي افتم كه توسط آرتور شوپنهاور ارائه شده است
مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملی‌ است، زیرا کسی که به ملیت خود افتخار می‌کند درخود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبود‌ها و خطاهای ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود جزیی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند.

(در باب حکمت زندگی – آرتور شوپنهاور – ترجمه ی محمد مبشری – صفحه ی 83 )

عصباني شديد؟

به غرورتان بر خورد؟

مرا هم بي وطن مي ناميد؟

شايد شما خواننده هم بتوانيد لحظه اي از تحليل ها دور دست برداريد و به اين بيانديشيد كه غرور ملي مي تواند فجايعي چون نژاد پرستي و نازيسم و … به وجود آورد و غرور ملي زماني درست كه براي همه اقشار يك ملت باشد آن گونه كه ماندلا اعلام داشت و اين گونه نباشد كه رفيقي از خطه آذربايجان و خانه پدري من گويد
چرا براي ترک ها جوک ميسازند !!!!!

اولين چاپخانه در سال 1227 توسط شاهزاده عباس ميرزا در تبريز تاسيس شد و 12 سال بعد دومين چاپخانه در تهران تاسيس گرديد.

براي اولين بار کتب خارجي در تبريز ترجمه گرديد که از آن جمله عبارتند از: پطر کبير،شارل دوازدهم،اسکندر کبير،… .

اولين رمان ايران به نام((ستارگان فريب خورده- حکايت يوسف شاه سراج)) توسط ميرزا فتحعلي آخوند زاده در تبريز به رشته تحرير در آمد.

اولين دايرهّ المعارف توسط محمد رضا زنوزي تبريزي نوشته شد.

اولين کتابخانه عمومي توسط ميرزاحسن خان خازن لشگردر سال 1312 در تبريز تاسيس شد.

اولين سينماي ايران پس از پنج سال از اختراع جهاني آن(توسط برادرن لومير) ، در تبريزبا نام سولّي(آفتاب) تاسيس گرديد.

اولين نمايشنامه وتئاتر در تبريز به سال 1261 شکل گرفت.

اولين عکاسخانه توسط قاسم ميرزا در تبريز راه اندازي شد.

اولين فوتباليست شاغل در اروپا (بلژيک) به نام حسين صدقياني از اهالي تبريز در سالهاي 1309-1311 بهترين گل زن باشگاههاي اين کشور بود و در فينال جام
باشگاههاي بلژيک با به ثمر رساندن سه گل باعث قهرماني تيم رويال شالروا اسپورتينگ کلوپ در مقابل تيم بروکسل گرديد.

در زمينه پزشکي نخستين طبيب محصل فرنگ نخستين کتابهاي پزشکي – نخستين آبله کوبي – نخستين دانشکده پرستاري مامائي – نخستين دندانهاي مصنوعي -
اولين عمل قلب باز – پيوند قلب برروي سگها و نخستين عمل پيوند کليه توسط دکتر جواد هيات در سال 1347 در تبريز به انجام رسيد.

اولين هوانورد ايراني به نام کلنل محمد تقي خان پسيان از اهالي تبريز بود.

اولين کارخانه اسلحه و مهمات در شهر تبريز بنا نهاده شد .

اولين کارخانه چيني سازي در شهر تبريز ساخته شد.

اولين نیروگاه برق در اين شهر و اولين خياباني که در آن از چراغهاي برقي استفاده شد خيابان چراغ گازي تبريز بود.

اولين ضرابخانه ماشيني و انتشار اسکناس از فعاليت هاي اين شهر اولين ها بود.

اولين شهر ايران که صاحب تلفن شد تبريز بود .

اولين انجمن زنان در تبريز توسط صاحب سلطان خانم تشکيل گرديد .

اولين بلديه و نظميه پليس مردمي و شهرداري ايران متعلق به تبريز است.

اولين مهمانخانه توسط ميرزا اسحق خان معززالدوله در تبريز پذيراي مهمان گرديد .

اولين مدرسه کر و لال ها توسط جبارباغچه بان و اولين مدرسه نابينايان توسط يک ميسيون آلماني و اولين مدارس حرفه اي و بازرگاني
توسط محمدعلي تربيت واولين کودکستان توسط ابوالقاسم فيوضات در تبريز بنا گذاشته شد.

اولين پايگاه لرزه نگاري در تبريز (شهر زلزله خيز) بنا گذاشته شد

و مي بينيم او راست مي گويد كه از بي مهري ها سخن گفته است اما ماندلا چه مي گفت

او از غرور ملي در هنگامي سخن مي گفت كه نداي دور فروغ را داشته باشد

صدائي ز عشق و صدائي ز اميد و صدائي ز ايمان به انسانيت باشد اين گونه است كه داستان ماندلا باز مرا به دنياي فروغ مي بردو

امروز به نجواي او مي انديشيدم

تنها صدا و صدا است كه باقي مي ماند و…

ماندلا سخن عشق را گفت ملت عشقي كه مولانا برايمان به تصوير كشيد

و در چنين روزي كه به ياد ماندلا هستم از دوست داشتن هايم مي گويم

دوست داشتم در صدايم سپيدي اميد باشد سپيدي عشق و سپيدي دلدادگي و سپيدي ذوقي كه از حضورم در بي كران قصر قلب همه آدميان و فارغ از هر رنگ و نژاد و زبان دارم

دوست داشتم كه به آنها از ايمان گويم و از اميد گويم و از عشق از وراي واژگان ناقصم بروز دهم كه حكايت اين لحن كلام من است نه صدائي كه دير يا زود بايد از اين سرا برچيده شود اما دوست داشتم از لواي صدايم بشنوند كه

آري صدا و صدا است كه باقي مي ماند…

صدائي كه دوست داشتم دريچه اي به دنياي سياهي هاي دل و انديشه و داشته باشم و بگويم تا به كي بايد به دنبال بغض و تحقير و كينه ها بود؟

به دنبال جهاني بودم دنيائي كه شايد با كلام اين ناخداي قاصر بتواند ياري و دوستي را براي همگان ببار آورد و سپيدي رفاقت و مهر و عشق بي بهانه را هر دلي حس كند شايد بتواند چون رهائي باشد رهائي از زنداني كه حتي براي بزرگ مردي چون نلسون ماندلا هم سخت بود اما سر انجام ثابت كرد كه در سياهي مي توان سپيدي را يافت و امروز به عشق را يافت و چنين بود كه خواندم تا سپيدي عشق فروغ باشد و يا نواي حافظ كه مي گويد از صداي سخن عشق نديده ام خوش تر باشد و باز فروغ و روشنائي فروغ گونه را بگويد

آري صدا و تنها صدا است كه باقي مي ماند

صدائي به دور از تعصب كوركورانه

صدائي به دور از تحقير

صدائي به دور از جدائي ها

صدائي چون عاشق سالهاي دور كه برايمان سرود

ملت عشق ز ملتها جدا است/ عشق اسطرلاب اسرار خداست

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 2, 2012

اهريمن مرگ

يك سال گذشت

درست يك سال پيش بود كه نوشتم

كابوس او به اتمام رسيد . نزديك به يك دهه مردمان جهان با قصه اي به نام بن لادن دست به گريبان بودند مردي كه مي گفتند نام فرقه اش را القاعده گذاشته است اما براي بقا از هيچ قاعده انساني پيروي نمي كرد نمي دانم قدرت واقعي او چقدر بود ؟ آيا براستي مردي چون او قادر بود چنين قدرتي داشته باشد كه فدائيانش بتواند دست به چنين عملياتي در قلب آمريكا و اسپانيا و انگلستان بزنند ؟ آيا كابوس القاعده و بن لادن يك نمايش بود و يا اصولا هنوز قدرتهاي اين جهان مي تواند چنين موجوداتي را با چنين هيبتي بوجود آورد اما روز گذشته خبر رسيد كه او مرده است و ريئس جمهور ايالات متحده آمريكا كه در گرداب مشكلات مالي كشورش و طوفانهاي بهاري سگرمه هاي در هم رفته داشت به يك باره با ذوق و شوقي خبر مرگ او را اعلام مي كند او خبر از مرگ طالبان داد طالباني كه هيچ طلبي جز خون و مرگ نداشتند و درست پس از اظهار نظر رئيس جمهور آمريكا بوديم كه عده اي در جلوي كاخ سفيد فرياد زدند كه ما نجات يافتيم ولي آيا آنها نجات يافته اند ؟ قرنها است بشر امثال بن لادن زياد ديده است روزگاري فراعنه مصر بودند كه خون مي ريختند چنگيز و آتيلا و اسكندر هم در مقاطعي در تاريخ بودند كه خونخواري كردند ژوليوس سزار رومي هم جهاني پر از خودكامگي را درست كرد بشر در قرون وسطي و در روزگار بيزانس چه خونها ريخت و بعد جنگهاي صليبي كه مي گويند اين روزگار هم ادامه آن جنگها است و بعدها باز هم آمدند سوزاندند و كشتند و خون را فرش سرخ زمين كردند نازيهاي در آلمان و فاشيستها در اسپانيا نمونه اي از آنها بودند روزگاري بشر شادمان از مرگ ناپلئون شد و فكر مي كرد ديگر كسي به فكر مرگ و خون ريزي و جاه طلبي تا اين حد نخواهد بود بعد وقتي جنازه هيتلر و اوا برون ديده نشدند شادماني كردند و گفتند آنها سوختند اما فكر نازي ها سوخت ؟روزگاري كه جنازه موسيليني و معشوقه اش را به دروازه شهر آويزان كردند باز چنين شادماني هائي نبود ؟ قصه صدام حسين هم به ياد داريم او كه از چاه دور افتاده بيرون آمد و باز فرياد ما نجات پيدا كرديم را شنيديم امروز شادماني براي مرگ انساني است كه انسانيت را از ياد برد اما مگر بن لادن چنين قدرتي داشت ؟آيا بن لادن محصول يك عامل جدائي از اين جهان بود ؟ طالبان كه دنبال سوزاندن و كشتن و قطع كردن اعضا و سوراخ كردن گوشها و نابودي دختركاني بودند كه نمي خواستند در زير برقع نابود شوند و حاضر بودند از دنياي جهل بيرون آيند حتي اگر آب مدرسه را زهر آلود كنند به مدرسه حمله كنند و آنها را نابود كنند براي هميشه از بين رفتند ؟ بايد بگوئيم از صميم قلب دوست داشتم كه مرگ طالبان نفرت و خشونت و زياده خواهي و تحجر فرا رسد دوست داشتم نجواي شوم نژاد پرستي و كشتن به نام پاك ترين ارزشها از بين رود و فرياد ما نجات يافتيم را در كنار آن جوانان در جلوي كاخ سفيد زنم اما مي دانم قصه طالبان گر از بين رود حكايت طالباني كه خود خواهي و نفرت و تجاوز و ضد بشر بودن را هر دم حداقل در ذهن مجسم مي كنند از بين نمي رود تا روزي كه بشر به دنبال طلب عشق نباشد به پيوند با مهر و معرفت دلدادگي و بي كرانگي دلسپردن به همديگر و طنين نجواي انسان بودن و حيرت ظرفيتهاي بالاي نفس آدمي و تولد انسان ديگر نرسد باز هم بن لادني خواهد بود ياد شعري از دوران دور نوجواني مي افتم كه زير لب بارها نجوا كردم

خدايا دلم از اختر و ماه تو گرفت / آسمان دگري خواهم و ماه دگري

اين حكايت همان نجواي حافظ است كه عالمي از نو مي خواست و از نو آدمي كه بخواهند هستي با مهر سازند هستي كه حق همديگر را بعنوان يك انسان قدر بدانيم عالمي كه به هم تهمت نزنيم همديگر را به دو گروه بد ها و خوبها نفرستيم عالمي كه اميد را در آغوش گيريم و در اين آغوش گرفتن نفحه همدلي را به همديگر دهيم و با هم نجوا زنيم

آمدنت را يادم نيست بي صدا آمدي اما پر غوغايم كردي اما با ذره ذره وجودم تمنايت كنم كه براي هميشه دلم را ماوا بدان

كاش براي هم دلتنگ شويم بهر همديگر دلتنگ شويم و به ياد هم باشيم بيائيم در جشن زندگي دست همديگر را بگيريم بيائيم هر كدام از ما براي خودمان اين حس را تجربه كنيم كه ديگر نه به مرگ آفرينان بها دهيم و نه براي مرگ شادماني كنيم دوست دارم در مرگ طالبان نفرت و خشم و رنگ به ياد زندگي طالبان عشق و هم دلي و يك رنگي بيافتم دوست دارم بوسه را به باور همه رسانم دوست دارم همه ما آغوش گشائيم و بي هيج محدوده و مرز و رنگي نجواي حافظ را فرياد زنيم كه

آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست/ عالمي از نو ببايد و از نو آدمي

بيائيم عالم نو سازيم و قاعده زندگي را عشق و طلب ززيستن را مهر دانيم باشد كه چنين باشد كه فرزندان لادن عشق ونيلوفر سادگي و شقايق مهر و آفتاب گردان معرفت و بنفشه تولدي نو همواره باشند و آن حكايت كه

انگار خودم را بلد نيستم كه از هر طرف كه مي روم به تو مي رسم …

ديشب اوباما با شتاب به افغانستان رفت تا عالمي نو با قرارداد نظامي جديد بنويسيد و كدامين عالم؟

نگاشته شده توسط: تورج عاطف | مه 1, 2012

به آموزگارانم

هواي ارديبشهت مرا به خلسه اي بس زيبا مي برد  خصوصا كه ارديبهشتي چنين عجيب باشد  ارديبهشتي چنين  ابري و زيبا  را نديده بودم گوئي نسيم هم در بهار به بازيگوشي مشغول و جاي خود را به شيطنت هاي  باراني  داده  است

  به آسمان آبي مي نگر م به دشت پر ز گلهاي زرد و صورتي  مي انديشم كه چشمهائي مست كننده اي  كه عاشقي را خمار كند به آنها مي نگرد به  نارنجي قبائي كه عطر نارنج بهشتي را در ذهن تصور سازد   و از آنجا ادامه مي دهم تا به همه آنهائي برسم كه همواره دوستشان داشته و خواهم داشت و چون نگيني در زندگيم بوده اند و آن را جلوه اي ديگر دادند همه آنهائي كه بهر مهرش ترانه سرودم و عطر افشاني هستي را ديدم و چون ناخدائي شدم كه همواره براي شاپركان باغ زيستن عشق مي فرستد

ارديبهشتگان  روزگار متفاوتي دارد و  نزديكي به ميان ارديبهشت است كه روز آموزگار نام نهاده اند

ز آموزگار سخن گفتن كاري سخت دشوار است زيرا جهان ما سراسر از آموختن از همه آموزگاران است كه نخستين آن آموزگاري است كه هيچگاه آموزگاري نداشته است و خود آموزاننده است

از يزدان پر مهر سخن رانم و سپاس او  را گويم كه مرا آموخت كه او را فراخوانم و مرا اجابت كند اگر او را به  ايمان به مهر خواندم و به عشق زيستم و به اميد درسهايم را پاسخ دهم  او مرا ايمان و عشق و اميد دهد و اگر نخواستم و با ديده هجران و نفرت و حزن زندگي را آموختم او نيز مرا چنين دهد او مرا آموخت و نزديك ترين آموزگارم بود او مرا ياد داد به طعنه مدعيان همراه او گوش ندهم ياد داد كه عشق يعني در سايه او قرار داشتن و مهر يعني تنها به او اميد داشتن و باور اين كه آموزگاران و اساتيد كه سخن از يزداني دارند تنها نجوايشان عشق است و عشق آموزگاري كه از رگ گردن به من نزديك تر بوده و هست و خواهد بود و او است كه به نام بخشنده و مهربان از او ياد كرده و مي كنم و خواهم كرد

پس از آموزگار تمامي آموخته هايم و سپاس از لطف بي كرانش كه دانم هيچگاه قادر به جبران اندكي  از مهر دوست  باشم و سر فرود آورم به آموزگاري كه نام  به بزرگي هستي و طبيعت را دارد او با تمامي بخشندگي مرا آموخت كه ببخشايم  چون باران كه طراوت را بخشد چون شبنم كه تازگي را اعطا كند چون بوي عطر گل سرخ كه حضور را يادم دهد چون دريا كه آرامش در بي كرانه بودن را به خاطرم آورد چون درخت كه سبزي صداقت را ياد آوري كرد چون كوير كه صبر را آموزد چون كوهستان كه صلابت را پندم داد وچون صداي پرندگان كه اميد را ترانه ساخت اما من انسان نخواستم كه شاگرد خوبي باشم درختان را بريدم و آبهاي دريا را به قصد يافتن نفت و و ثروت و انرژي بي محابا شكافتم و حال پس از غرقه شدن اسكله هاي نفتيم نه تنها دريا را كه محيط زيستنم را آلوده كردم و كارخانه ساختم و آنقدر گاز هاي  گلخانه اي توليد كردم تا آسمان را روزنه اي به نيستي گشودم و ادامه دادم با تهديد به نابودي كه خود از آن فراري هستم سونامي را نقد كرده ام طوفاني كه هم جهاني مرا در آن سوي دنيا به كام مرگ مي برد را بانفرت ياد كنم اما خود جانوري مي شوم كه بهر حضور خود طوفان نفرت و سونامي غيظ را دهم كاش از تو بيش مي آموختم تو كه به من شقايق سرخ عشق و نارنج پيوند و آفتاب گردان زرد معرفت و سبز دشتهاي استغنا و رود هاي پر طنين و درياهاي حيرت و كوهساران پر از گلهائي داد كه تولد ديگر را برايم ترسيم كردند …. امروز سر تعظيم به آموزگار طبيعت فرو آورم از او طلب بخشايش دارم

سپس رو به آموز گاران ديگر آورم همه كساني كه در حضور آنها را ديدم و بسياري را تنها نغمه اي از بي كران سروده هايشان شنيدم سپاس گويم از آموزگار بزرگ زيستنم تاريخ كه مرا آموخت كه اگر از گذشته پند نگيرم بار ديگر آن را تكرار خواهم كرد او مرا گفت اگر ندانم كه بهر چه نابود كردم و جنگيدم و نزاع بر افروختم و كشتم و سو زاندم و تخريب كردم باز هم جنگ خواهد بود نابودي و تخريب و سوزاندن و كشتن و كشته شدن را تجربه خواهم كرد  همان تاريخي كه تكرار كند ناكاماني كه بهر ماندن به هر قيمتي هر چه خواستند و كردند و نابود شدند  هم چنين آناني كه بهر ديگري و نوع بشر گفتند و خواندند و تلاش كردند و ماندني شدند  حكايت نوع دوم بسيارند و افسوس كه نوع اول همچنان باقي هستند

و بعد سراغ فرهنگ روم و خصوصا رو به ادبيات آورم و با بزرگاني سخن گويم كه قطره اي از درياي وجود شان را نصيب من كردند از حكيم سخن گويم از فردوسي كه مرا عشق به ميهن آموخت از خيام كه زيستن در لحظه اكنون مرا گفت از سعدي كه  از تحليل و درست انديشي سخن گفت از مولانا كه از نگه به اندرونم سخن راند و از حافظ كه از عشقي گفت كه يادگاري به از آن نمايد به روزگار را  سخن از عشق كه آيد باز سر فرو زنم و از آموزگاراني چون فروغ سپاس گويم او كه مرا گفت اگر همه زخمهايم از عشق باشد باز بايد از آن آكنده گردم و بدانم كه بايد از زندگي لبريز شوم از سهراب سپاس گويم كه مرا با رنگ قرمز عشق و نارنجي پيوند و زرد اميد و سبز صداقت و آبي صبر و بنقش حضور و نيلي غرقه در بي كران دوست, آشنا كرد  و بعد سراغ آموزگاران ديگرم روم از پدرم كه مهر همراه با صلابت و از مادرم كه عشق بي بهانه و از دائي كه  دلدادگي بي زمان و از مادر بزرگ كه پناه دادن را ياد گرفتم و سپس چشم  به آموزگاران ديگرم دارم كه همگان مرا غرق در رحمت خود كردند همه معلمين روزگارام كه در تك تك لحظه هاي آموختنم در كلاسهاي درسي به وسعت تك تك لحظه هاي زيستنم مرا همراهي كردند همه ياران و آشنايان و دوستان و حتي تك لحظه هاي آن غريبه ها كه چشم در چشمم دوختند و  يا هرگز ندوختند و يا ياراني كه نگاهي زسر لطف به دلنوشته هايم ناشي از قلم پر ايرادم كرده اند

از  ديگر آموزگار بزرگ زيستنم  ياد مي كنم از دخترم كه مرا ياد داد كه پيوندي دائمي با اميد و ايمان و مهر داشته باشم و از ياد نبرم عشق بي بهانه است عشق بي ادعا است و عشق بي زمان و بي مكان است و عشق همان عشق است همان عشقي كه اگر عشق باشد زمان مقوله بي معني است آري ناز بانويم مرا  از سر زمين شك و دو دلي و تلخي به باور مهر رساند

از آموزگاراني ياد مي كنم كه روزگاري دوستم مي داشتند و شايد امروز هم مرا دوست داشته باشند آنهائي كه شايد  امروز هم مرا دوست نداشته باشند اما مي گويم دوستشان دارند كه روزگارم با آنها دوست داشتني بود و هست  و خواهد   بود

و سرانجام از آموزگاري كه دل نام دارد سپاس گذارم او كه به من آموخت كه مي توان گمشده  مهر را يافت مي توان او را در بي كران دور و نزديك دوست داشت مي توان در طعنه او را تمجيد و در تلخي ز شيريني ها گفت او را مي توان رويائي خواند كه همواره هست و خواهد بود تا دلي هست و چنين آموزه هائي دارد

سپاس آموزگارانمو قطعه اي را به آنها تقديم دارم

من نتر سم و نگو یم ز ترس

ترس کجاست؟زمانیکه من حامل عشق و دوستی انسانها هستم.

من نفر ت را به دو ر خو اهم افکند

نفرت کجاست؟وقتی که من حامل بخشش و گذشت هستم.

من به کلام و ر فتار شک نخو اهم کرد

شک و تردید کجاست ؟زمانیکه قلب من جایگاه ایمان است.

 ایمان دار م با ایمان گو یم که اشتباه نکنم

اشتباه کجاست؟وقتی که من حامل حقیقت هستم.

 ز حقیقت گو یم که نو میدی بر من کار گر نشود

نومیدی کجاست؟زمانیکه من دنیایی از امید هستم.

آنگه که ز امید پر گشتم من ز تار یکی نباید تر سید

تاریکی کجاست؟وقتی که من حامل زیباترین ستاره های پر نور هستم

نو ر در بر گیر م و فر یاد ز نم  که عشق خو اهم و ر زید

 عشق کجاست ؟ آنجا که همه نیت و خیر م بر ای او نه بهر تمنای خو یش باشد بی ز مان و بی مکان

آنجا که گو یم » اگر عشق  همان عشق باشد ز مان مقو له بی معنی است»

آری پسر م تا  بی کر ان تا بی ز مان

 عشق » تا » ندار د

آری باور این است

باورم اين است

كودكي باشم

شجاعتي كنم

 ديوانه باشم

 ديوانه

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.