بهمن سرد شهرم را فرا گرفته است در خلسه بهمني روزهاي اولين سال دهه نودي ها به خميازه اي ذهنم مشغول است در گيري هاي اندرونم بسيارند و گاه به گاهي براي فرار از هجوم اين همه دلمشغولي قصه شیرین یاد دوست را باز آورد و شبهائی که قصه طولانی یاد یاری در دور دست و نزدیک را آن كه گاهي چنان نزديك گاه به گاهي بسيار دور است
افسانه اي در قالب رویای حس او و لمسش و تصور بوسه هایش میسر باشد و…
وباز به قصه حافظ پناه بردم و حکایت عاشقانه یاد خواجه را برایم تداعی سازد و چنین است که دیوان محبوب سالهای دور و نزدیکم را گشایم و نیت کنم به یاد شادمانی یار و چنین خوانم
اول به و فا می و صالم در داد
چو ن مست شدم جام جفا را سر داد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاک ره او شدم و به بادم بر داد
حافظ
معمو لا حافظ را به غز لهایش می شناسیم غز لهائی که ز عشق بازی های فر او ان او است امر و ز رباعی از حافظ خو اند م به گو نه ای سخت مرا در خو د بر د داستانی کهن که حکایتی 4 بیتی داشت در 4 بیت نشان از حکایت کهنه وفا و جفا و وصل و هجر داشت حکایتی که گفت نخست عشق آید قصه و فاداری
و بعد که و فاداری و عشق بدیهی شد
جفا آید … افسوس
براستی عشق گر بدیهی شد جفا ساز د ر و ز گار را ؟
نمی دانم و شاید باور ندارم
اگر عشق همان عشق باشد مگر بدیهی می شود ؟
اگر عشق همان عشق بی ز مان و مکان باشد نیاز به و عده جفا دارد ؟
مگر می و صال را هم دمی با جام جفا باشد ؟
باید گو یم حکایت دیر آشنائی است تو هم عشق
آن که دو دیده پر آب و دل را خو نین نماید
آن که به خاک کشد و روح رفاقت و دوستی و آد می را بر باد دهد قو ل و شو ر و وفای عاشقانه را شکند باید برایش افسوس خو ر د ز یرا تاو ان او لین اشتباه که تو هم عشق را دلدادگی بیند سخت است
آن اشتباهی که به خطا انداز د مر زی را که عشق بی ز مان و بی مکان ر ا تبدیل به و عده و عید های طناز گو نه نماید
آن تو هم عشقی که بر خاک دهد ر و ح را و بر باد دهد نام را بهر این که نمی داند عشق چنین معامله ای نیست عشق را سو دا نبو د و تجار تی نیست به دنبال سو د و ز یانی نمی گردد
دلدادگی بحث یک طر ف و د و طر ف میز ان و ترا ز و ندارد
عشق بازی گر و کشی ندار د
مهر ورزی نیاز به ناصح و پند شنو نده نباید باشد
اما همان یک اشتباه او ل همان یک بار تو هم عشق را عشق دیدن چه آو ر د به ر و ز گار ما که سو خته ایم ز شر اره عشق
باید بدانیم که تو هم عشق ما را سو ز اند که عشق تنها هجر را بهر سو ختن دارد شاید همه شما که این سطو ر را می خو انید ر و ز گاری عاشق بودید دلدادگی و حال دلدادگی را که حافظ در ر باعی ز یبا چنین گو ید حس کنید
جز نقش تودر نظر نیامد مارا
جز کوی تو گذ ر نیامد مارا
خو اب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
حال آن دو چشم نخفته از هجر یار چگو نه پر دیده آب می شود؟ تنها جو اب این است
آن هنگام که تو هم عشق را دلدادگی معنی کنیم
تو هم عشق که نگاه مالکیت به عشق دار د
تو هم عشق است که نگاه منفعت طلبی به عشق دارد
تو هم عشق است که پند و اند ز یک طر فه بهر خیر و صلاح یار ز یار آید
تو هم عشق آن است که جای گفتار تنها “بگذ ر یم ” می شنو م
تو هم عشق است که بی و فائی و بی مهری را بر گر ده ” تقدیر ” می نهیم
تو هم عشق است که ترس را ار باب می کند
تو هم عشق است که جای تحسین سوی تحقیر رو د آری تاو ان او لین اشتباه چقدر سخت است اشتباه تو هم عشق جای عشق دیدن افسوس بسی آورد
پس بیائیم خطا نکنیم و ملامت نکشیم که حافظمان گفت کافری است رنجیدن ز یار گله از مهر ورزی
باشد که چنین عاشقانه باشیم همه زیستن ما غزلی شاعرانه باشد چون رباعی حافظ که با غزل بازی و عشق بازی است
دلگيريهاي بهمني من ادامه دارد
سردم است
دلم در گروي رهائي ز سردي هائي است كه بي جهت گرمايم را گرفت
گرماي مهربهمن سرد شهرم را فرا گرفته است در خلسه بهمني روزهاي اولين سال دهه نودي ها به خميازه اي ذهنم مشغول است در گيري هاي اندرونم بسيارند و گاه به گاهي براي فرار از هجوم اين همه دلمشغولي قصه شیرین یاد دوست را باز آورد و شبهائی که قصه طولانی یاد یاری در دور دست و نزدیک را آن كه گاهي چنان نزديك گاه به گاهي بسيار دور است
افسانه اي در قالب رویای حس او و لمسش و تصور بوسه هایش میسر باشد و…
وباز به قصه حافظ پناه بردم و حکایت عاشقانه یاد خواجه را برایم تداعی سازد و چنین است که دیوان محبوب سالهای دور و نزدیکم را گشایم و نیت کنم به یاد شادمانی یار و چنین خوانم
اول به و فا می و صالم در داد
چو ن مست شدم جام جفا را سر داد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاک ره او شدم و به بادم بر داد
حافظ
معمو لا حافظ را به غز لهایش می شناسیم غز لهائی که ز عشق بازی های فر او ان او است امر و ز رباعی از حافظ خو اند م به گو نه ای سخت مرا در خو د بر د داستانی کهن که حکایتی 4 بیتی داشت در 4 بیت نشان از حکایت کهنه وفا و جفا و وصل و هجر داشت حکایتی که گفت نخست عشق آید قصه و فاداری
و بعد که و فاداری و عشق بدیهی شد
جفا آید … افسوس
براستی عشق گر بدیهی شد جفا ساز د ر و ز گار را ؟
نمی دانم و شاید باور ندارم
اگر عشق همان عشق باشد مگر بدیهی می شود ؟
اگر عشق همان عشق بی ز مان و مکان باشد نیاز به و عده جفا دارد ؟
مگر می و صال را هم دمی با جام جفا باشد ؟
باید گو یم حکایت دیر آشنائی است تو هم عشق
آن که دو دیده پر آب و دل را خو نین نماید
آن که به خاک کشد و روح رفاقت و دوستی و آد می را بر باد دهد قو ل و شو ر و وفای عاشقانه را شکند باید برایش افسوس خو ر د ز یرا تاو ان او لین اشتباه که تو هم عشق را دلدادگی بیند سخت است
آن اشتباهی که به خطا انداز د مر زی را که عشق بی ز مان و بی مکان ر ا تبدیل به و عده و عید های طناز گو نه نماید
آن تو هم عشقی که بر خاک دهد ر و ح را و بر باد دهد نام را بهر این که نمی داند عشق چنین معامله ای نیست عشق را سو دا نبو د و تجار تی نیست به دنبال سو د و ز یانی نمی گردد
دلدادگی بحث یک طر ف و د و طر ف میز ان و ترا ز و ندارد
عشق بازی گر و کشی ندار د
مهر ورزی نیاز به ناصح و پند شنو نده نباید باشد
اما همان یک اشتباه او ل همان یک بار تو هم عشق را عشق دیدن چه آو ر د به ر و ز گار ما که سو خته ایم ز شر اره عشق
باید بدانیم که تو هم عشق ما را سو ز اند که عشق تنها هجر را بهر سو ختن دارد شاید همه شما که این سطو ر را می خو انید ر و ز گاری عاشق بودید دلدادگی و حال دلدادگی را که حافظ در ر باعی ز یبا چنین گو ید حس کنید
جز نقش تودر نظر نیامد مارا
جز کوی تو گذ ر نیامد مارا
خو اب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
حال آن دو چشم نخفته از هجر یار چگو نه پر دیده آب می شود؟ تنها جو اب این است
آن هنگام که تو هم عشق را دلدادگی معنی کنیم
تو هم عشق که نگاه مالکیت به عشق دار د
تو هم عشق است که نگاه منفعت طلبی به عشق دارد
تو هم عشق است که پند و اند ز یک طر فه بهر خیر و صلاح یار ز یار آید
تو هم عشق آن است که جای گفتار تنها “بگذ ر یم ” می شنو م
تو هم عشق است که بی و فائی و بی مهری را بر گر ده ” تقدیر ” می نهیم
تو هم عشق است که ترس را ار باب می کند
تو هم عشق است که جای تحسین سوی تحقیر رو د آری تاو ان او لین اشتباه چقدر سخت است اشتباه تو هم عشق جای عشق دیدن افسوس بسی آورد
پس بیائیم خطا نکنیم و ملامت نکشیم که حافظمان گفت کافری است رنجیدن ز یار گله از مهر ورزی
باشد که چنین عاشقانه باشیم همه زیستن ما غزلی شاعرانه باشد چون رباعی حافظ که با غزل بازی و عشق بازی است
دلگيريهاي بهمني من ادامه دارد
سردم است
دلم در گروي رهائي ز سردي هائي است كه بي جهت گرمايم را گرفت
گرماي مهر
گرماي وفا
گرماي اعتماد
و…
گرماي وفا
گرماي اعتماد
و…
دیدگاههای تازه