بي بهانه پاييزي

نوامبر 19, 2009 با تورج عاطف

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود : تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
، صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند…
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت.” -
احمد شاملو

نگاهي به بازي فوتبالي مي كنم كه بين دو تيم عربي در قاره آفريقا است براستي چه كسي مي تواند باور كند كه اين يك بازي است ؟ يا اين كه اصولا ورزش بهر سلامتي و شادماني است ؟ اين نبردي است سخت سهمگين بين دو كشور كه از سالها پيش بهر حادثه اي كه بين بازيكني از يك تيم و پزشك تيمي ديگر افتاده است اين گونه جنگي مي كنند كه نام فوتبال را بر آن نهاده اند براستي قصه فوتبال اين دو كشور عربي آفريقائي حكايت بسياري از ما نيست ؟ آيا آنقدر كه براي آشتي دادنها به دنبال بهانه مي گرديم جنگ و كشتن را بهانه اي سخت يافتيم ؟ هر دم كسي بد است حكايت خودي و ناخودي است داستان دايره ما و آنها تا به ابد ادامه دارد و هيچ كس نمي داند كه اين تداوم تا به كي وجود خواهد داشت ؟آسمان شهرم را كه مي نگرم مي بينم چه آسان آبي و خاكستري مي شود و در ميان آفتاب و باران نشاني از مهر و قهر ندارد به درختان پاييزي كه الوان هستند چشم دوخته ام آنها نيز بي بهانگي را بهانه داده اند بوم رنگ خدا را نشانمان مي دهند بي آن كه طلبي داشته و يا آن كه بخواهند چيزي را در گروي چيز ديگر قرار دهند به برگهائي كه چون فرش زمين شهرم را پوشانده چشم دوخته و گوش به صداي ” خش خش “آنها مي دهم صدائي از آنها هم در نمي آيد و تنها لذت زيباي قدم زدن در يك صبح پاييزي را به آدمي دهند و هيچ طلب نكند و اين من هستم كه بايد عشق و سر زندگي و بودن در لحظه اكنون را تمرين نمايم لحظه اكنون تنها لحظه است كه وجود دارد و اين لحظه همان لحظه سپاس از يزدان است و اين سپاس است كه از اندرون من شعف را به يادم آورد آري شور و شعفي كه ناشي از هيچ و هيچ بهانه است اين بي بهانگي چه بلايائي را از ميان بردارد كه مي دانم به بهانه ” بهانه ها ” چه بر سر خود آورده ايم حال در ميان يك ميدان فوتبال باشد و يا اين كه در پهنه تاريخ آن را ترنم كرده باشيم فرقي ندارد بهانه ها تنها نغمه شوم جدائي دهند

آه اي صدا هاي زنداني

نوامبر 18, 2009 با تورج عاطف

عجب مردم مرثيه سازي هستيم دوست داريم كه در رثا بخوانيم نه در شادماني ها چرا ترانه هاي عزا برايمان دل انگيز تر از عروسي است ؟سالها است كه لقب ” غم پرست ” را گرفته ايم و باز هم آماده ايم دست به قلم و آماده در حنجره و سينه كه از غم بناميم و چه روزگار هم ياور ما است كه از زمين و آسمانش مي بارد هواي تهران باراني است و در ميان قطرات باران نمي خواهم از مرگ و جدائي بنويسم و  بگويم روزگاري در هنگام مرگ زنده باد خسرو شكيبائي نوشتم ” مرثيه نمي نويسم ” زيرا كه معتقدم آناني كه عاشق آمدند عاشق زندگي كردند و عاشق رفتند حديث حافظ را ترنم كردند كه

هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جريده عالم دوام ما

و براستي چنين است …

بار ديگر باد به بيرق سياه هنرمندان نواخت و نازنيني ديگر از ميان ما رفت نامش نيكو بود كه براستي نيكو بود نيكو بانوئي كه به نيكوئي زندگي كرد بازي كرد و نيكوئي را ياد ما داد و شهرتش را خردمند گفته اند كه براستي خردمندي را در تمامي آثارش نشان مي داد او نيكو خردمند بود كه پرده آخر زندگيش را در خانه خلوت خود اجرا كرد  نمي دانيم آخرين صبحانه اوبرايش حتي  دو نفر بود؟ اما هرچه بود رفت تا كافه ستاره سينما يك خاك آشنا ديگر را از دست دهد و او را در زمره مسافران سرزمين ابدي  ببيند آري پرده آخر – خانه خلوت – صبحانه اي براي دو نفر – كافه ستاره – خاك آشنا – مسافران  گوشه اي از كارنامه نيكو خردمند است كه به مدت نيم قرن  بر اريكه هنر مندان ايراني در خشيد و در خشان بود و خواهد ماند وحكايت حافظ را برايمان زنده نگاه داشت اما مرثيه يكي از روزهاي آخر ماه ميانه پاييز 88 تنها به نشنيدن صداي شيواي نيكو خردمند گوينده و دوبلور و هنرپيشه بزرگ سينماي ايران نيست درست در چنين روزي اعلام شد كه قرار است راديو ايران ديگر از صداي استاد محمد نوري و ايرج و احسان خواجه اميري و عليرضا افتخاري و محمد اصفهاني و كورس سرهنگ زاده و فتحعلي اويسي و.. بهره نگيرد ! خبر بسيار تكان دهنده است شايد قبول كرديم صداي نيكو خردمند عزيزمان را نشنويم زيرا مرگ را حق دانسته ايم اما نشنيدن صداي بزرگاني چنين را با كدامين ناحقي مي توان قياس كرد ؟ و اين اخبار را در حالي مي شنويم كه استاد محمد رضا شجريان پيگير است كه او نيز ديگر صداي خود را درسيما و صدا اجازه پخش ندهد و در اين ميان از دست اندركاران صدا  مي پرسيم

آيا باز هم صدا است كه تنها مي ماند ؟

صداهاي بسياري رفتند صداهائي كه در برنامه صداهاي ماندگار شنيديم صداهاي بسياري نيز قبل از آن رفته بودند و آن هم پذيرفتيم اما نشنيدن صداي محمد نوري و محمد اصفهاني و ايرج و احسان خواجه نوري و عليرضا افتخاري و استاد شجريان از آشناي قديمي خانه و مغازه و مدرسه كه جعبه جادوئي و يا راديو نام داشت را چگونه بايد بپذيريم ؟چگونه بايد  زنداني شدن صداي اين بزرگان را در پشت ديوارهاي تهجر تصميم گيرندگان اين  اقدام تحمل كرد ؟ حال نه در عزا و نه در شادماني نمي خوانيم سكوت حاكم جشن و عروسي ما خواهد بود صدا ها يا خود مي روند و يا مي گوئيم كه در هجر بمانند تا حسرت ميزباني سخت پردوام بر گوشها و دلهاي ما باشد و شايد اين را نوعي عدالت بتوان ناميد!!نمي دانم  به كدامين گناه صداهاي زندگان  را زنداني كرده اند ؟اما قصه اسارت آنها غصه اي است كه دلها و گوشمان  نمي تواند تحمل نمايد و  فرمان دهد تا چشمهامي گريد و باراني شود  و گوئي باز حكايت مرثيه حاكميتي بس طولاني دارد آسمان تهران باراني است و سرشك غم و حسرت براي صداي زنده ياداني چون نيكو خردمند و صدا ماندگاراني چون استاد نوري و استاد شجريان و … بر دل ما است و تنها صدائي كه از نجواهاي بانوي جاودان عاشق ادبيات فروغ فرخزاد مي ماند اين است

آه اي صداي زنداني

آيا شكوه ياس توهرگز

از هيچ سوي اين شب منفور

نقبي به سوي نور نخواهد زد ؟

آه اي صداي زنداني

اي آخرين صداي صداها

شايد تو بتواني

نوامبر 17, 2009 با تورج عاطف

شكر نعمت نعمتت افزون كند و گويا اين قصه براي من نيز رخ داد و حال پس از اولين روز جشن كتابخواني در خانه كتاب دار بايد به مدرسه دخترم دعوت مي شدم تا براي دوستان آيلي چند كلمه اي گويم و كتابم ” سولماز” را به آن هديه دهم نمي دانم چرا هنگامي كه به سمت مدرسه مي رفتم داستان “بهترين معلم زندگيم ” در ذهنم بازي مي كرد اما هنگامي كه به چهره هاي علاقمند دوستان دخترم پس از گرفتن كتابم رو به رو شدم به اين نتيجه رسيديم كه آبان سال 1388 شايد بتواند براي بسياري از اين دختراني كه چنين با علاقمند به من مي نگريستند و با شوق كتابم را نگاه مي كردند به طور حتم خواهد بود اما دوست دارم داستان” بهترين معلم زندگيم ” را براي خوانندگاني كه تا به حال آن را نشنيده اند دو باره بازگو كنم ” بهترين معلم زندگيم ” در روز اول سال تحصیلی، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبتهای اولیه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه آن‌ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آن‌ها قائل نیست. البته او دروغ می‌گفت و چنین چیزی امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی صندلی لم داده بود به نام تدی استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشی از او نداشت. تدی سال قبل نیز دانش‌آموز همین کلاس بود. همیشه لباس‌های کثیف به تن داشت، با بچه‌های دیگر نمی‌جوشید و به درسش هم نمی‌رسید. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضی بود و سرانجام هم به او نمره قبولی نداد و او را رفوزه کرد . امسال که دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می‌یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلی سال‌های قبل او نگاهی بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی‌ببرد و بتواند کمکش کند . معلّم کلاس اول تدی در پرونده‌اش نوشته بود: «تدی دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادی است. تکالیفش را خیلی خوب انجام می‌دهد و رفتار خوبی دارد. رضایت کامل». معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: « تدی دانش‌آموز فوق‌العاده‌ای است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولی او به خاطر بیماری درمان‌ناپذیر مادرش که در خانه بستری است دچار مشکل روحی است .» معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «مرگ مادر برای تدی بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را برای درس‌خواندن می‌کند ولی پدرش به درس و مشق او علاقه‌ای ندارد. اگر شرایط محیطی او در خانه تغییر نکند او به زودی با مشکل روبرو خواهد شد .» معلّم کلاس چهارم تدی در پرونده‌اش نوشته بود: «تدی درس خواندن را رها کرده و علاقه‌ای به مدرسه نشان نمی‌دهد. دوستان زیادی ندارد و گاهی در کلاس خوابش می‌برد.» خانم تامپسون با مطالعه پرونده‌های تدی به مشکل او پی برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فردای آن روز، روز معلّم بود و همه دانش‌آموزان هدایایی برای او آوردند. هدایای بچه‌ها همه در کاغذ کادوهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدی که داخل یک کاغذ معمولی و به شکل نامناسبی بسته‌بندی شده بود. خانم تامپسون هدیه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتی بسته تدی را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه‌های کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایی دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقداری از آن عطر را نیز به خود زد. تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتی بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد . سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوی مادرم را می‌دادید.» خانم تامپسون، بعد از رفتن تدی، داخل ماشینش رفت و برای دقایقی طولانی گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگری شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش زندگی و عشق به همنوع به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ویژه‌ای نیز به تدی می‌کرد. پس از مدتی، ذهن تدی دوباره زنده شد. هرچه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می‌کرد او هم سریعتر پاسخ می‌داد. به سرعت او یکی از با هوش‌ترین بچه‌های کلاس شد و خانم تامپسون با وجودی که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدی دانش‌آموز محبوبش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمی هستید که من در عمرم داشته‌ام. شش سال بعد، یادداشت دیگری از تدی به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمی هستید که در تمام عمرم داشته‌ام. چهار سال بعد، خانم تامپسون نامه دیگری دریافت کرد که در آن تدی نوشته بود با وجودی که روزگار سختی داشته امّا دانشکده را رها نکرده و به زودی از دانشگاه با رتبه عالی فارغ‌التحصیل می‌شود. بازهم تأکید کرده بود که تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه‌ای دیگر رسید. این بار تدی توضیحی داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم ‌گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدی در پایان‌نامه کمی طولانی‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگری رسید. تدی در این نامه گفته بود که با دختری آشنا شده و می‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیحی داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسی در کلیسا، در محلی که معمولاً برای نشستن مادر داماد در نظر گرفته می‌شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت و حالا حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی نگین‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطری که تدی برایش آورده بود خرید و روز عروسی به خودش زد. تدی وقتی در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمی هرچه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم آدم مهمی هستم و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می‌توانم تغییر کنم از شما متشکرم .» خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: « تدی، تو اشتباه می‌کنی. این تو بودی که به من آموختی که می‌توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزی که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردی، بلد نبودم چگونه تدریس کنم .» بد نیست بدانید که تدی استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکی است و بخش سرطان دانشکده پزشکی دانشگاه نیز به نام او نامگذاری شده است . عصر كه به دنبال آيلي رفتم او را شادان ديدم كه از خواندن كتاب ” سولماز” سخن مي گفت و خودش هم خيلي خوشحال بود و تصميم گرفت مشقهايش را زود تمام كند و قصه سولماز را كه 5 صفحه آن را خوانده بود دو باره بخواند و سرانجام هم روي جلد كتاب به خواب رفت و من مي انديشيدم يعني تمكان دارد در بين جمع بچه هائي كه صبح آنها را ديدم و همه شادمان كتاب مرا گرفتند كساني يافت شوند كه سر نوشت آنها در يك روز پاييزي آبان 1388 عوض شده باشد و چون تدي كوچولو مغموم كلاس پنجم خانم تامپسون و دكتر تدي استوارد متخصص سرطان شناسي امروز گردد براستي چنين است لحظه هاي زندگي مي توانند بسيار سر نوشت ساز باشد و چه خوب است كه امروز هر كدام از ما به فكر فرشته كوچولو هائي باشند كه به ما چشم دوخته اند ________________________________________ .

جشن ” عروس قولنامه اي “

نوامبر 16, 2009 با تورج عاطف

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سكوت از كوچ لبريز است

صدايم خيس باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولا ني است

..

كمي دلگيري لازمه پاييز است اما براي من پاييز همواره عطر شادماني داشته است در بوم نقاشي خدا در پاييز همه رنگ وجود دارد سبز و زرد و قرمز و قهوه اي  كه همه جا را مي پوشاند و عطر ديگري به فضا دهد اما من پاييزم را ديروز ديدم دلگير بودم دلگير از قضاوتها و از حرفهاي گفته و عمل ناكرده دلگير از نداشتن دوستي بي بهانه دلگير از لحظه فرار از اكنون دلگير از خفته فريادم  … اما گوئي رسم پاييزي من قرار بود كه باز هم برايم تكرار شود پاييز برايم طعم بهار دارد و ديروز بهار را در ميان جمعي از خوانندگان كتابم ” عروس قولنامه اي ” ديدم در جمعي بسيار صميمي نشستيم و آنها از قصه آرويه و آرمان و نادر و خان بابا و آقا جان  گفتند گوئي آنها را بسيار بهتر از مني مي شناسند كه خالق آنها بودم چه زيبا بود هم نشيني با عزيزاني كه خوانده بودند قصه پر غصه ” عروس قو لنامه اي ” را و با سخن مي گفتند و مي شنيدند ز آنچه من گفتم  جشن امسال  كتابخواني برايم جشن بزرگي بود جشني كه در آن حس در ميان مردم بودن را حس مي كردم مي دانم كه همه از شعار و حرفهاي پوپوليستي خسته شده ايم اما به واقع من مردم را ديدم و در ميان مردماني زندگي كردم كه بر

خلاف گفته محبوب بانويم مرا مي بوسيند نه ز بهر طناب داري كه بهر ريسماني از لطف و محبت بي شائبه كه مرا نمي خواستند ز آن كه چگونه هستم مرا مي خواستند بهر آن كه چگونه باشند  در بهار پائيزي جشن كتاب سخن ها گفتيم از قصه زنان وطلاق و خودكامگي ها و از شيريني عشق و خانواده و مهر باني ها و اين گونه بود كه جشن گرفتيم نه ز بهر جشن كتاب خواني كه كتاب خواني نه ز يك روز و يك هفته باشد جشن …

آري گفتم هركدام از ما هنرمنديم و كافي است كه تنها اين هنر را در درون خويش بجوئيم و هنر بزرگ يعني بخشيدن زيبائي  و هنري جاودان است كه زيبائي بخشدكه زوال نيابد و اين زيبائي بي زوال عشق است كه آنگه عشق باشد كه بي بهانه و بي هيچ ادعا ارزاني داده شود و  بر مدار سينوسي گردش نكرده و اگر سير صعودي نگيرد حداقل در امتداد زندگي خود را حفظ كند و من آنجا در ميان مردماني كه ” عروس قولنامه اي ” را خوانده بودند عشق را ديدم و مهر را چشيدم و باور كردم كه بايد جشن كتاب را از هر بامداد تا شامگاه ادامه داد امروز با طلوع آفتاب از خواب بيدار شدم نگاهي به آسماني كردم كه مهماني آبي و نارنجي را آغاز كرده بود لحظه ديدار بود لحظه اي كه آسمان بي هيچ ادعا و زخم و زبان و قضاوت آغوش خود را گشاده و آفتاب مي آمد كه نخست نارنجي عشق  و بعد زرد هم دلي را نثار آبي كند كه محفل يافتن آفرينشها است و عجب است كه آسمان و آفتاب هر روز و شام در لحظه هاي طلوع و غروب تنها عشق بي بهانه را آفرينند و من باز به ياد جشن كتاب خود رفتم جشني كه مادري كه داراي دو فرزند بود چگونه با اشك از آرمان مي گفت كه پسركي عاشق ولي پر بهانه در كتاب من بود و من عشق به نوشته هايم  را در چشمهاي فرزندان او ديدم آري من بهاري شدم دلگيريها را از ياد بردم به آغاز انديشيدم به اميدي كه عاشقاني كه چنين عاشق آنان هستم به من دادند آري عشق به خوانندگانم كه به من مي آموزند بسيار بيشتر از چيز هائي كه برايشان و به عشق آنها نوشته ام پاييزم را باور كردم و دانستم اين پاييز نيز زيبا است و دلگيري ندارد و بوم نقاشيش همواره رنگ شادي و مهر و اميد و ايمان و صد البته صبر را به من دهد و من پاييز را در جشن كتابخواني با تمامي وجود در آغوش كشيدم

سلام كتاب

سلام نوشتن

سلام عشق

سلام بي بهانه ها

tourajatef@hotmail.comعروس قولنامه اي

جشن كتابخواني تقديم به شما

نوامبر 15, 2009 با تورج عاطف

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر سفر نكني

اگر كتابي نخواني

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي

امروززندگي را آغاز كن

امروز مخاطره كن

امروز كاري كن

نگذار به آرامي بميري

پابلو نرودا

روز بزرگي است صحبت از جشن كتاب است و كتابخواني و براستي خود كتابخواني در بطن خويش حكايت جشن گونه دارد آرزوئي است سخت بزرگ براي همه ما كه بخواهيم ” جشن كتابخواني ” براي ما هر روزه شود اما در روزگاري كه ارزش  كتاب و كتابخواني هر دم نازل تر مي شود خود داشتن چنين جشني را بايد جشن گرفت و اميدوار بود كه اين جشن باقي باشد كه در روزگاران بي كران سخت  اين سرزمين جشنهاي مخربي چون جشن كتاب سوزاني نيز به خود ديده ائم آري روزگاراني در اين ديار جشن سوزاندن كتاب وجود داشته كه در آن به بهانه و بي بهانه كتابها را در آتش مي افكندند و هلهله جهل مركب خويش را در اطراف آن مي زدند و از اين رو است كه خوشحاليم حداقل يك روز را به نام ” كتابخواني ”  در سال داريم هرچند كه سالانه زمان مطالعه  در اين ديار هر سال كمتر شود و چاپ و نشر سخت تر و نوشتن نياز به قلب  بزرگتر از شير و تحمل بيش از كوه دماوند نياز داشته باشد حكايت جشن كتابخواني را بايد به جشن هنرورزان نسبت داد بعنوان يك نويسنده در طي سالها روزنامه نگاري و نگارش كتابهايم شنيده ام كه نوشتن هنري است جاودان كه بيشتر هنرها بر پايه آن آيند زيرا از نوشتن است كه ادبيات تولد يابد شعر متولد و موسيقي ترنم و رقص و نقاشي رقصندگان و … آيند اما بايد بگويم كه صميمانه معتقدم هنر اصلي نه در نوشتن كتاب كه در خواندن آن است زيرا هيچ نگارنده اي بي خواندن نمي توان  دانش و جسارت نوشتن را بيابد بايد خواند تا  سپاس از آن را با نوشتن داد نوشتن هنري است شناخته شده اما خواندن كتاب را سهل دانسته و شايد به همين دليل است كه كتابها خوانده نمي شوند و روزگار به سختي با كتابخانه ها و كتاب فروشي ها بازي كرده و امروز آنها را تبديل به غمكده و ماتمكده نموده است حكايت نخواندن ها و تنها توجه به نوشتن ها ( البته و صد البته اگر همچنان توجهي از سر مشكلات زندگي بماند)چون حكايت آن بي نوائي  شده است كه در چاهي افتد و طبيبي او را پند دهد كه فشار خونش بالا است روانشناسي صحبت از عقده هاي كودك درون او نمايد مهندسي به عدم محاسبات او و نظامي به عدم لياقت و روحاني به كيفر گناه حاكمي به قدر نادانستن خدمات هشدار دهد و بي ادعائي دست او را گيرد و از چاه برون آورد ا آري خواندن علي رغم آن كه به نظر كاري سهل و آ سان به نظر آيد اما در واقع بسيار ارزشمند و مفيد  و حياتي بوده اما  كمتر كسي نگاه پويا و صحيح  به آن دارد از هيچ نقاشي نمي توان انكار گرفت كه او رسم مي كند كه ديده شده  و گفته ز سحر رنگ و بوم و قريحه اش شود حكايت نوازنده نيز چنين است و نمي تواند در خلوت بنوازد كه شنيدن است كه شوق نواختن آورد و  اين خواننده است كه شوق و ذوق و هنر را به نويسنده مي دهد كه بنگارد تا خوانده شود نقد گردد و تشويقي نيز براي ادامه راه نثارش كنند پس چه به جا خواهد بود كه امروز را نه بعنوان ” جشن كتاب خواني ” كه بعنوان جشن ” هنر كتابخواني ” بناميم و سپاس گوئيم يزدان را كه ادبيات و خواندن را ارزاني ما داد و امروز من  بعنوان كسي كه  سابقه نزديك به دو دهه روزنامه نگاري و نگارش را به دوش كشيده و سالها در عرصه هاي ترجمه و روزنامه نگاري ورزشي و داستاني نگاشته ام و نزديك به يك دهه در امر نگارش كتابهاي داستان مشغول هستم و ماحصل آن تا به اين لحظه 5 كتاب چاپ شده و 2 كتاب در حال چاپ است علاقمند هستم كه سپاس خود را تقديم به تمامي هنرمنداني بدانم كه نوشته هاي مرا خوانده و مرا سخت مورد نقد و تشويق خود قرار داده اند و صميمانه مي گويم بدون داشتن چنين هنرمنداني هيچگانه نمي توانستم حتي قدمي در اين راه برداشته و سياه قلم نوشتاري زنم و از اين رو دوست دارم عشق و مهر و سپاس و قدر شناسي خود را به تمامي آنان به كساني كه بهر قلم من رنجيده و مرا نوازشهاي كلامي درشت  كرده و يا آناني كه مهر و تشويقم نموده و حتي كساني كه بي تفاوت بوده و يا نبوده اما در سكوت نوشته هايم را نظاره كرده بكنم و بگويم بي عشق و توجه و هنر آنان هيچگاه نمي توانستم اين گونه جشن نوشتن را از هر بامداد تا شامگاه داشته و شعله عشق به قلم را چنين در سينه داشته باشم از اين رو آرزو دارم هنرشان  پردوام وآفتاب پر مهرشان  هردم سوزان تر و پر نور تر بر نوشته هايم باشند و تواني يزدان پر مهر مرا دهد كه بتوانم تا آخرين دم وجودم نظاره گر عشق آنان باشم باشد كه چنين باشد

اي خدا جان را تو بنما آن مقام

كه اندرآن بي حرف مي رود كلام

مولوي

tourajatef@hotmail.comسولماز

بر دست نوشته هايت بوسه زنم

نوامبر 14, 2009 با تورج عاطف

قلمبر دست نوشته هايت بوسه مي زنم شايد كه روزي توانم سبزي آن را چون بوستاني بينم كه همگان آن را لمس كنند و ببويند و بچشند و شنوا باشند و آري ببينند بر اين دست نوشته ها كه غصه هائي است كه عزيزي براي نازدانه اش به قصه مي گويد قصه نخواستن ها و غصه ندانستن ها و بي مهري در قالب هر عنواني چون همسر و مادر و پدر كه بايد قالبي مهربانانه داشته باشد اما افسوس كه هيچگاه عنواني نتوانست مهرباني را به كسي دهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم بلكه گريستنهايم اندكي التيام يابد و بايد پيشتر و بيشتر مي انديشيدم به عمق درياي غمي كه اين واژگان قطراتي از آن هستند و مي گويند از دردهاي دختركي كه خواست عاشقي كند كودكي كرد بخواست مادري كند كودكي كرد خواست همسري كند باز كودكي كرد و آنگاه كه خواست كودكي كند هيچگاه كسي او را به آغوش نگرفت و به مهر باني بوسه بارانش نكرد و در گوشش ترنمهاي عاشقانه اي نخواند تا به او بگويند كه كودكي جرمي است نا بخشودني براي آناني كه كودكاني بزرگ سال شده اند و مي خواهند كودكانه بازي بزرگان را در قالب شوهر و خانواده شوهر و پدر و مادرو.. را جاودانه در آورند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به اميد آن كه روزي اين دست نوشته ها را صاحب اصليش بخواند و بداند كه نيستي و هستي او چگونه در باره او مي انديشيده و برايش از هجران مهر و بي توجهي يار و بي آغوشي مادر نگاشته اما خواسته و مي خواهد وخواهد خواست كه هستي و نيستيش هيچگاه آغوش مادري را دلتنگ نشود به غمكده التماس مهر همسري نرود و يار او را به قطع ريشه ميوه عشق پند ندهد بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم به ياد آن شاعر عاشق كه بر لباني بوسه زد كه شايد گفته باشد ” دوستت دارم ” اما من بوسه مي زنم بر اين خطوطي كه سرشار گفته هائي دارد از عشق و مهر و تعلق به هستي و نيستي كه سالها است جاودانه مانده و هيچگاه نگذاشته است كه ” شايد ” و ” اگر ” … خدشه اي بر آن وارد كند بر دست نوشته هايت بوسه مي زنم كه توان ادامه راه را يابد بتواند در باغچه عشق سبز شود و مي دانم كه بانوي جاودان شعر و عشق نيز چنين وعده اي را به تو داده است كه پر عشق شوي و ادامه دهي و جاودانه بر آستانه دري ايستي كه لايق تو است همان آُستانه اي كه بانوي عشق تو را ديد و سلامي دگر داد آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم كه بنگاري همه غمها را و شاديها را عشق و هجر و بي مهري و مهر و اميد و نا اميدي را و از صبر گوئي از ايمان ترنم كني و به هستي و نيستي تو بگوئي كه مي توان در سرزميني زيست كه همه مردمانش در پي هر بوسه به دنبال طناب داري نمي گردند مي توان زيست براي آن مردماني كه در جوي حقير بي عدالتي ها و نامردمي ها و بي عاطفگي ها چون مرواريدي درخشان شوند ودريائي بمانند آري به هستي و نيستي بايد بگوئي كه هستي باش و جاودانه زندگي كن بهر مادري كه عشق را براي عشق و مهر را براي مهر و لبخند براي پنهان كردن غم هايت به تو هديه داد آري بر دست نوشته هايت بي كران بوسه زنم به اميد آن كه هستي و نيستي تو همره خوشبختي و شور بختي و شادماني و عشق باشد و در اين ديار مردمان بخواهند كه دريائي شودند و دريائي زندگي كنند و دريائي مهاجرت نمايند تا هيچكس نخواهد بهر بي مهري و ميوه عشق را بكشد و يا آغوشش را براي دخترك تازه آگاه شده به مادري دريغ كند بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه روزي از وصال نويسند از عشق و مهر و اميد و ايمان و سرانجام يافتن جزيره خوشبختي و از آفتاب آري از آفتاب نويسند و گويند به آفتاب سلامي دگر خواهم داد بر دست نوشته هايت بوسه زنم به اميد آن كه جاودانه سبز باشند چنين سبزينه بنگارند و سبزي عشق و سبزي اميد و سبزي ايمان و سبزي صبر را به هستي و نيستي ها جاودانه دهند آري بر دست نوشته هايت بوسه زنم tourajatef@hotmail.com

پچ پچ هاي من

نوامبر 12, 2009 با تورج عاطف

تلخ نگاشته ايم تا بگوئيم تلخي واژگاني دارد ماندني اما از ياد برده ايم كه هيچ كس در ميان شب ستارگان نوراني را رها نكرده و پي بر هوت تاريكي نمي رود  گوئي تلخ نگاشتن را عادتي شده است عادتي سخت مذموم كه مي گويد چه تلخي شيرين است كه اگر در اين دنياي واژگان معكوس نبود شايد مي دانست رستم بهر جوانمردي و مردانگي و شاد بخشيدن تهمتن شد

تلخ انديشيده ايم تا به اين واقعيت پشت كنيم كه آنچه تولد است و آفرينش در ميان نا اميدي و غبارنتوان يافت و بايد مرد و ميراند تا هيچ تولدي نباشد و در ميان اين نا تولدها زندگي را تجربه كرد چه بلاهتي گسترده كه در ميان مردگان آرزوي زندگاني جاودانه داشت چه سخت بي مقداري كه آرزومند  مرگ آرزوها شد راستي يادت رفت ” آرزوئي شيرين و باوري استوار است كه مي تواند ابديتي داشته باشد”؟

تلخ گفتن تا از بي كرانه هاي آشنائي ها بگذريم گوئي گفتنيهائي چنين گزنده مي تواند دلي را بلرزاند و يا اين كه به تپش اندازد و گويد “آه چقدر من خوشبختم ” اما هيچ كس نگفت آنچه مي ماند شيرين سخن و شكر پراني است كه نيش افعي زبان  هيچگاه ماندني را ماندني نكرد

تلخ شنيديم تا بگويم همه آدميان چون مني هستند كه شب را بهر تاريكي و روز را بهر غبار و آفتاب را از براي سوزاندن و باران بهر پنهان ساختن خورشيد مي خواستند  و اين گونه است آواي پرندگان را نشانه شومي دانستيم و صداي جوي آب را گذر عمر ترجمان كرديم

تلخ باور كردم آنچه را كه مي توانست شيرين باشد و رويا  را اوهام خواندم و آرزو را توهمي شاعرانه و فرياد را صوتي ز بي كران عقده ها اما باور كن باور آن هنگامي باور است كه جاودانه باشد و جاودانگي ز انساني بودن باور ها است همان انساني باوري كه خبر از انديشه نيك و گفتار نيك و كردار نيك بداد

تلخ …

نمي خواهم از تلخي ها گويم دنياي ما پر ز اين تلخي است آيا نياز است كه باز هم آن را تلخ تر نمائيم ؟ تلخي ها را نمي بينيم ؟ در سكوت و پچ و پچ اهالي شهر جز نداي تلخي ها مگر توان صوتي ديگر شنيد ؟ چه كسي ز اميد گويد ؟ چرا كسي از ايمان به ادامه زيستن سخن نگفت ؟ از صبر چرا بهانه گيري كنيم ؟و از عشق …

آري هيچ كس ز عشق نگفت ز عشقي كه مادري به پسري دارد كه رفته است به دياري كه هيچگاه چون اول وجود برنخواهد گشت اما مادر عاشق است عشق او بي بهانه است و به دنبال  وسوسه ديدار فرزندش را دوست نمي دارد او فرزندش را با چشم دل مي بيند حتي اگر او را ببرند و مخفي كنند و شايد روزي  بهر گناهي كرده و يا نكرده  راهي ديار آَشنا نا آشناي ما  با عشق مادري كنند

آري هيچ كس از عشق دخترك نگفت كه تنها فرياد عشق را آواز داد تا مادري و شايد خواهري و شايد هم پدري دير باور عشق باور كند كه آري او همان دختر بچه عاشقي است كه مادر را عاشقانه مي بوئيد و دستهاي پر از موي پدر را چون گلبرگ رز سرخ نوازش مي كرد و خواهر را يار نه رقيبي بهر بيشتر خواستن مي ديد

آري هيچ كس از عشق پسركي نگفت كه به دنبال يافتن خويش رهسپار ديارهاي گوناگون شد روزي پول و مال را نشانه گرفت و روياي قصر طلائي را در كوتاه ترين زمان به تصوير كشيد قصري كه هيچگاه طلائي نشد كه تنها ماسه اي ماند تا درياي واقعيتها به ساحل خيال او آيد و قصر را همره افكار شيرين او شويد

آري هيچكس از آن زن سخن نگفت كه مي خواست عشق را اما معشوق را دنبال كرد و چه سخت باور كرد كه معشوق همان عشق است اما  نمي دانست معشوق همان عشق نبود و هيچگاه نخواهد بود

آري هيچكس از مرد سخن نگفت كه كودكيش را چه باوري دارد باز لبخند مادر بزرگ را مي بيند شوخي هاي  مادري كه همان جوان بانوئي است كه پالتوئي زرد دارد را همچنان مي بيند و به دنبال لطيفه هاي دائي است كه ديار آَشنايان  نا آشنا با رخت تن هنوز او را اولش ” ت ” و آخرش ” ج ” صدا مي زند و مي گويد دوستت دارم طلاي سالهاي دور

آري چرا ز تلخي گوئيم پس عاشقي را چه هنگام بايد ؟paris

ظلم طول عمري به اندازه ابديت ندارد

نوامبر 11, 2009 با تورج عاطف

دست

 

برلين در آتش جنگ مي سوخت قواي متفقين به سمت پايتخت رايش سوم به حركت در آمدند و نقاش فقير جنگ جهاني اول كه در عرض چند دهه تبديل به پيشوا شده بود در اتاقي به همراه معشو قه اش اوا بران خودكشي مي كرد تا پايان يك جاه طلبي بزرگ را به تصوير كشد و گويد “سر انجام ديكتاتوران بايد بروند و تنها حكومت بر دلهاي آدميان است كه مي ماند” اما شايد در آن لحظه هم مي دانست باز هم خواهند آمد كساني كه فكر مي كنند ظلم طول عمري به اندازه ابديت دارد … قواي متفقين قصر پيشوا ! را گرفتند و بعد تنها پس از سه سال اشغال پايتخت آلمان در سال 1948 بود كه ديوار بزرگ برلين كشيده شد ديواري كه قرار بود ايدئو لوژي و عقيده و آدمها و افكارشان … را در دوسوي ديوار گذارد ديواري كه ماحصل غنائم جنگ بو د استالين سزار بي تاج و تخت اتحاد جماهير شوروي سابق به همراه ترومن آمريكائي و چرچيل انگليسي خواستند كه غنائم را تقسيم كنند و اين گونه بود كه آلمان شرقي يا جمهوري دموكراتيك آلمان (DDR) بوجود آمد كشوري كه نه جمهوري و نه دموكراتيك و نه آلمان بود آنها نام آلمان شرقي را گرفتند و برلين شرقي و غربي شد سالها گذشت بسياري در زير آن ديوار جان باختند خيلي ها روي سيم هاي خاردار طعمه گلوله هاي مرزبانان خود فروختگاني شدند كه ظاهرا حاكم آلمان شرقي ولي در واقع مواجب بگير كرملين و سرزمين سرخها بودند بسياري طعم رهائي را كشيدند و از اين سوي ديوار به آن سوي رفتند و ديدند سبزه آنجا هم سبز است و آسمانش هم آبي است و كوههاهيش همان رنگ را دارد مردمانش همان زبان محاوره مي كنند اما لبخند مي زنند و آرام هستند و ترس تا بن استخوان در ريشه هايشان ريشه ندوانده و عشق را و انسانيت و آزادي را مي شناسند و فاصله اين همه تفاوت به اندازه يك ديوار شوم است تا سر انجام در نوامبر 1989 ديوار بريخت مردمان آمدند ديوارها را با تمامي غيض و نفرت خود از جدائي ها كندند جوانها پيشگام بودند پيرزنان و پيرمردان و ميان سالان گريه مي كردند چون باور نداشتند كه روزي ديوار فرو ريزد زيرا آنها هم از ياد برده بودند كه طول عمر ظلم به اندازه ابديت نيست و حالا پس از 20 سال همه به پاي آن ديوار آمدند رئيس جمهور سابق شوروي گورباچف آمد تا از ملت دنيا بهر ظلمي كه امثالي چون استالين و خروشف و برژنف و… بر سر مردم آلمان و آزادي آوردند عذر خواهي كند گوردن براوون نخست وزير انگلستان آمده بود تا او نيز از بي تفاوتي نخست وزير افسانه اي گرگ پير بريتانيا يعني وينستون چرچيل طلب عفو نمايد و هيلاري كلينتون هم به نمايندگي از ترومن و آيزنهاوور روساي جمهور سابق آمريكا آمده بود تا بگويد كه چقدر تفاوت شعار دموكراسي دادن با اعمال دموكراسي متفاوت است و بهر غفلت ايالات متحده در به زنجير كشيدن فرزندان آلمان سخن گويد و همگي در پاي ديواري آمدند كه ديگر وجود ندارد اما در تاريخ ماند آري ديوار برلين فرو ريخت ديواري كه نماد زشتي بي تفاوتي ها و اسارتها و ظلمها و تاريكيها بود ديواري ريخت كه در بسياري از مواقغ در كتب تاريخ تحريف شده آلمان شرقي نمادي از مقاومت ملت تحت ظلم آن روزگار آلمان شرقي در مقابل نيروهاي بيگانه نام گرفته بود ديوار ريخته شد كه ماحصل زياده خواهي نقاش فقير اتريشي به نام آدولف هيتلر بود كه در گردش روز گار به يك باره تبديل به رايش سوم و پيشوا شد و از ياد برد كه حقارتهاي خويشتن را با ظلم و كشتار و شعائر ابلهانه اي چون نژاد برتر و ساختن اردوگاههاي آشوتس نمي تواند پنهان كند آري ديوار ريخت ديواري كه هنوز صداي رنج ديدگان و مظلومان در مكاني كه سالها به زور سر نيزه ايستاده بود همچنان مي آيد اما هرچه كه بود ديواري بود كه فرو ريخت نه توسط نسلي كه شاهد به اهتزاز در آمدن آن شد بلكه كساني آن را ريختند كه در هنگام تولد ديدند كه صداي نفير شوم ظلم اين سوي ديوار آيد و آن سوي ديوار آزادي و رهائي و افتخار در انتظارشان است و اين گونه بود كه جنگيدند و گوش به فيلسوف سرزمين مادري اين سوي و آن سوي ديوار خود نيچه كردند كه گفت ” ما در رويدادهاي خود نقشي نداريم اما در اين كه چگونه آنها را تغيير دهيم موثر هستيم ” آري ديوار ريخت حاكمان كشورهائي كه در امر ساختن آن ديوار نقش داشتند در پاي ديوار آمدند و سخن گفتند و شرمندگي كردند تا همگان بدانند تاريخ تحريف نمي شود و ظلم هيچگاه طول عمري به اندازه ابديت ندارد /tourajatef@hotmail.com

عاشق نقاش

نوامبر 10, 2009 با تورج عاطف

پسرك نقاشي را دوست داشت او سالها در عشق عطر  رنگ و روغن  غرقه بود براي او قرمز آنقدر زيبا بود كه سالها حاضر نشد بعنوان رنگ خون آن را بر پرده هايش نقاشي كند نارنجي برايش عزيز بود حتي اگر طلوع و يا غروبي را نشان نداده و در حد رنگ قباي نارنگي باشد سالها گذشت بنا بر رسم سرزمين او هنر مندي به تنهائي نمي تواند ناني را آغشته به روغن نمايد مگر آن كه هنرمند خود را فروشد و از اين رو نانش مي تواند خالي نباشد ولي به طور حتم آغشته به خون است و از اين رو نقاشي را رها رو به سمت معماري برد سالها خراب كرد و بعد آن را دو باره ساخت تا اين كه ديگر كسي او را به نقاشي نمي شناخت او معمار بود و يك معمار ديگر كمتر ميل به عطر روغن و اندود رنگها دارد تا اين كه پس از سالها بار ديگر نقاشي كرد او مي گفت ” رنج آگاهي او را به سمت نقاشي دو باره كشانده است ” و من متعجب از واژه ” رنج آگاهي ” بودم و مي ديدم كه او با يافتن اين رنج آگاهي توانست قرمز را بر پرده به نماد خون رسم كند چهره ها را سياهي دهد و روحشان را نمايان سازد و چقدر آسان پيكر هاي خون آلود و تازيانه و خون و زخم را به تصوير كشيد  مي گويد

-رنج آگاهي  اورا چنين ساخته است

و من باز به اين واژه انديشم ” رنج آگاهي “

و او از آگاه كردنها سخن مي گويد او معتقد است كه آگاه بودن رنج آور است و لي او بايد اين رنج را تقسيم نمايد تا آگاهي را بسط دهد و از اين رو “رنج آگاهي ” او را وادار مي كند كه قرمز را خون كشد ومشكي  را نه براي پوست شب كه براي پوست انديشه هاي سياه رسم نمايد و من باز ” رنج آگاهي ” را از زبان او شنيده و متفكر شده ام براستي آگاهي رنج است ؟ سالها است كه شنيده ام مي گويند هر كس بيشتر بداند افزون  رنج مي كشد اما آيا اين شكايت دارد؟تجربه هاي آدمي تكرار مي شوند روح به غليان مي افتد در زمانه غلتان شود و باز پرورد تا آگاه تر شود و درس خود را بياموزد آيا اين رنج است ؟نگاهي به نقاشيهاي پسر نقاش دورتر  و مرد معمار دور و نقاش عاشق  نزديك مي افكنم نه حكايت رنج نمي تواند اين گونه زيبا تصوير كند اين حكايت عشق است  روزگاري دور در فيلم ” مارمولك ” رضا مي گفت

- به اندازه تمام آدميان راه رسيدن به خدا هست

او راست مي گفت راه رسيدن به خدا گوناگون است ولي تمامي راهها يك مركب دارد و آن عشق است شايد اگر جاي كمال تبريزي بودم و يا جاي  دوست قديمي و همشاگردي سابق دوران دبيرستانم پيمان قاسمخاني مي نوشتم

-         به اندازه تمامي آدمهاي دنيا راه عاشقي وجود دارد

آري اين عشق است كه به اندازه تمامي آدمهاي دنيا راههاي گوناگون دارد و هركس به نوع خودش عاشقي مي كند و اين عاشقي  بهر آگاهي آيد آري هيچ آگاهي نيست كه عاشق نباشد و هيچ عاشقي نيست كه آگاه نشود و عشق و آگاهي همراه هم هستند مرد نقاش همان پسرك سالهاي دور رسام  مي گفت

-         رنج آگاهي مرا اين گونه به رسم  كشيدن قلمو قرمز بعنوان نماد خون كشاند

اما من مي گويم

-         عشق به مردم است كه خواهان آگاه كردن آنها مي شود اين عشق است كه آگاهي مي آورد اين عشق است كه رنج مي دهد نه رنجي ناخواسته كه اين رنج بهر خواستنها است آري آگاهي نيازبه سعي و تلاش و رنج دارد و شايد اين واژه رنج مال زماني است كه آگاهي افزون نشده است كه اگر عشق باشد آگاهي است و اين آگاهي و عشق است كه هنر مي آفريند و اين هنري بي كران است چون آنچه حافظ گفت

-         ناصحم گفت چه هنر دارد عشق/ گفتمش اي  خواجه هنري بهتر از اين

آري  بايد اين دعا را از ياد بريم

“كه اي كاش هيچ نمي دانستيم “

نه چنين مباد ما بايد دانيم و به دانستيهاي ديگران افزائيم اين آگاهي است اين بخشيدن آگاهي است و اين خود عشق و عاشقي است از ياد نبايد بريم كه به تعداد آدمهاي دنيا عشق ورزي و هنر عشق ورزيدن و راه عشق ورزيدن وجود دارد آن نقاش مهربان با عشق است كه مي تواند خون قرمز را رسم كند نه بهر خون كه ز بهر نريختن خون ز بهر عشق به هم نوع و از ياد بردن خون ريزيها اين را نبايد رنج آگاهي كه عشق به آگاهي بايد دانست و از ياد نبايد برد كه آگاهي همان عاشقي و عاشقي همان آگاهي است و باور كنيم كه هر كدام از ما بايد عاشقي به راه خود كنيم

/tourajatef@hotmail.comakiii1me

در عشق بازي آسمان و دريا

نوامبر 9, 2009 با تورج عاطف

وكشتي را به دريا زدم

در بي كران رهائي  به در يا نگريستم

آسمان ودريا همرهي مي كردند گاهي آسمان خاكستري بود و بوسه هاي خاكستري را به درياي آبي مي زد اما گوئي اعجاز تسكين آبي آسمان را نيز آرام كرد و آبي يك پارچه ز آسمان تا به دريا گشت  و همه جا آبي شد و آبي ماند و نيلگوني يك پارچه را به نمايش گذارد

دريا را مي ديدم چه توهم زيبائي دارد رو به ساحل مي آيد عده اي گويند شلاق بر ساحل زد و بر خي از كوبيدن بر ساحل سخن گفته اند اما من تنها بوسه دريا بر پاي ساحل را ديده ام و مي پندارم كه دريا عاشق ساحل است  و مي آيد و بوسه مي زند تا روزي ساحل را به آغوش كشد و آسمان و دريا و ساحل همه نيلگون شوند و من بوسه را مي ديدم و ُآسمان را مي ديدم و دريا را مي ديدم و ساحلي كه تشنه نيلگون شدن بود

مي گويند در عشق سه عامل مي تواند هويدا باشد

نخستين عامل صميميت است و من صميميت را مي ديديم در ميان هم آغوشي آسمان ودريا گوئي اين دو هر يك بهر آن ديگري آفريده شده است دريا به آسمان با بخاري رود و باز با سرشك آسمان دريائي شود و هر كدام بهر آن ديگري روند و آيند و گوئي آُسمان بي دريا و دريا بي آسما ن وجود ندارد آسمان مي غرد و دريا مواج مي شود و درياي مواج با ترنم هاي صلح  آسمان اندك اندك آرام شود صميميت يعني يكي بهر ديگري و اين آغاز عشق است

دومين عامل جذايبت و هيجان است و براستي اين جذابيت معشوق است كه عاشق را مي خواند و يا اين كه هيجان عاشق است كه معشوق را ليلي كند ؟ از هيجان معشوق است كه عاشق مجنون است و يا از جذابيت پاكي عشق كه بي ريا احساس است معشوق آتش زند بر سوختن دو گانه اي كه مي خواهد يگانگي عاشق و معشوق را تجربه كند و به دريا مي نگرم هردو جاذبه براي همگان دارند چه كسي مي تواند گويد كه  بين دريا و آسمان كدامين جذاب تر است ؟سخت است و شايد سوالي بي نهايت ابلهانه براي كساني كه غرقه در ديدنهاي اين دو نيلگون بي همتا هستند و هيجان را چه كسي مي تواند در اين دو تفكيك دهد؟ به آسمان مي نگريستم نسيم مي وزيد و هيجان بر صحنه ساحل مي داد و اين هيجان دريا را نيز به شوق مي انداخت و حكايت جذابيت و هيجان روزي ساحل را هم به اغواي آغوش اين دو خواهد كشاند و مي دانم چنين است

و سومين عامل تعهد است   براستي تعهد را چه مي نامند ؟ بودن يا نبودن ها ؟ و شايد گاهي بودن و گاهي نبودن تعهد را معني دهدو  شايد قصه تعهد بودن نباشد و همان شدن ها باشد شدن ها بهر همديگر شايد ظلم و احسان هردو وجوهي از تعهد باشند تعهد بهر بخشيدن لحظه اي شاد به معشوق خود تعهد است چه كسي گفت گذشته را تعهد بايد ؟ چه كسي تعهد ز آينده داد ؟ تعهد زمان حال است كه هيچ زماني جز حال وجود ندارد امروز و در لحظه اكنون بايد تعهد داد تعهد بهر بخشيدن شادماني و عشق به معشوق در يك آغوش آسماني در زير بارش رگبار پاييزي در ميان يك نيمه شب خزان كه فقط بهار تعهد لحظه اكنون را متولد مي كند  و من باز دريا را ديدم كه متعهد به بودنها و شدنهاي آسماني است بهر دريا و اين دريا است كه او نيز متعهد مي شود كه دريا باشد و تعهد يعني پذيرفتن معشوق و خواستن آنچه كه او خواهد كه در لحظه اكنون باشد و شادي بخشيدن به معشوق حتي هنگامي كه غم را همراهي كند و من صميمت و جذابيت و هيجان و تعهد را در ميان آسمان و دريا ديدم و مي دانم روزي ساحل همه ما به اين نيلگون پيوند خورد كه آبي يعني تسكين و مي دانم در آغوش آبي ها است كه صميمت و جذابيت و  هيجان و تعهد همگي ما را به آرامش آسماني رساند

و من آسمان ودريا را ديدم

بوسه ها را ديدم

هم آغوشي ها را ديدم

صميميت را و جذابيتهاو هيجان را و تعهد به عشق و شادماني  معشوق را در بي كران نيلگون نظاره كردم

tourajatef@hotmail.comakii3