
بي خوابي هاي شبانه راه كارخاصي ندارد شايد بسياري از آدمها دوست داشته باشند كه با خوردن قرص خواب و يا با تكان خوردنها و پهلو به پهلو شدنها به جنگ بي خوابي بروند اما من از آن گونه آدمها نيستم كه هيچ كاري را به اجبار بخواهم زيرا از ديد من خواب يكي از بهترين هديه هاي يزدان مهربان است و دليلي ندارد كه آن را بي عشق بپذيرم و از اين رو بود كه از جاي خود بر خواستم نخست نگاهي به دخترم كردم كه مطابق همه شبهاي گذشته وفاي به عهد نكرده و بار ديگر پيش من آمده و سر جاي خود نخوابيده و شايد به اين دليل است كه اين گونه با آرامش به خواب رفته بود و با لبخندي كه بر لب داشت به نظر مي آمد كه خواب شيريني را ميزباني مي كرد بوسه اي بر گونه هاي او زدم و لبخند پسين او را بنا بر يك حس پدرانه پررنگ تر تصور كردم پياده روي شبانه من در محوطه خانه شروع شد تلويزيون را روشن كردم اما همان چهره ها تكراري با همان اخبار و حرفهاي مكرر را شنيدم به سوي قفسه كتابها رفتم ديوان حافظ را برداشتم و خواندم
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
آتش آن نيست كه در شعله اوخندد شمع
آتش آن است كه بر خرمن پروانه زدند
لبخندي زدم گوئي حافظ نيز با من در تكراري بودن برنامه ها و حرفها و تصاوير تلويزيون هم كلام بوده است و مرا مرهمي ز كلام شيرينش دهد كشوي ميزم را جستجو مي كنم و ناگهان كاتريج فيلم دوربين فيلمبرداري قديمي را مي بينم كه بر روي آن هيچ نامي ندارد كنجكاو مي شوم و آن را در دوربين فيلم برداري گذاشته و به تلويزيون وصل مي كنم و ناگهان شگفت زده مي شوم فيلمي از سالهاي دور جواني است كه هنر پيشگان اصلي آن من و امير پسر خاله ام هستيم چند دقيقه با حيرت به فيلم نگريستم و با تصاويرش لذت بردم و با لحظه هاي آن خنديدم و هنگامي كه به اتمام رسيد چند لحظه اي هم گريستم امير پسر خاله و قديمي ترين دوستم يك سالي بود كه از او خبر نداشتم و مهاجرت او از ايران باعث شده بود كه پس از سالها به سالي برسم كه در آن امير نه در نوروز و نه در تولد من و تولد خودش و جر و بحثهاي فوتبالي و حرفها و در دلها نباشد و خلا او برايم سخت دلگير بود آهي كشيدم و جاي او را خالي كردم نمي دانم چه اتفاقي افتاد اما دوست دارم باور كنم كه شايد اين حس عاشقي و دوست داشتن من كه از پس آن آه آمد بار ديگر معجزه عشق را نمودار ساخت چون فرداي آن روز پس از ماهها از سوي امير اي ميلي دريافت كردم و من در حاليكه به پهناي صورت اشك مي ريختم و ايزد مهر بان را سپاس مي گفتم اي ميل او را خواندم پس از پايان خواندن اي ميل بار ديگر دنياي نشانه ها را مرور كردم براستي پيام اين ارتباط غير مترقبه چه بود ؟آن بي خوابي شبانه و يافتن فيلم قديمي كه خاطرات زيباي جواني را بار ديگر متصور كرد و بعد اين خواستن من و پيامي كه من ايمان دارم ز بهر خواستن من بود و اي ميل امير پسر خاله ام نام داشت چه چيزي جز نشانه اي از توجه خدا را دارد ؟ نازنينم به من مي گفت
” همواره نتايج خوب زندگي از سخت ترين لحظه هاي زيستن ما بيرون مي آيد ” و براستي چنين است شايد اگر هر كدام از ما نقبي به گذشته هاي خود زنيم و از پند اشو عارف بزرگ هندي در گذريم كه مي گفت ” گذشته حتي ارزش بخاطر سپردن نيز ندارد” به اين نتيجه مي رسيم كه بسياري از سختي هائي كه كشيديم منجر به نتايج زيبائي شد و اگر به آنها خوب نگاه كرديم و پذيرفتيم و براي رهائي طرح و نقشه جديدي ريختيم اگر در زندگي ماجراي عاطفي باعث شد كه دلمان بشكند اگر عشق و باور عشق را از ياد نبرديم و سعي كرديم در پي اين شكستگي دل صبر و ايمان به عشق نه معشوق و اميد به آينده را حفظ كنيم به طور حتم آن لحظه ها دلشكستگي را به سر انجام خوبي رسانده ايم اگر در روزگاري آهي ز ته دل به ايزد مهر بانم زديم و از او خواستيم با تمامي وجود به طور حتم از هزاران فريب كاري ها رهائي پيدا كرديم نظير آن چه كه خيام بگفت
يك جرعه مي از ملك كاووس به است
از تخت قباد و مكنت طوس به است
يك ناله كه رندي به سحرگاه زند
از طاعت زاهد سالوس به است
آري تجربه ديدن فيلمي از گذشته ها و ياد پسر خاله و خواستن او و پيام الكترو نيكي كه او به من داد و پيام معنوي كه يزدان از پس نشانه ها برايم فرستاد مرا بار ديگر به انديشه برد كه بايد در زندگي اميد داشت بهر توجهي كه خداوند به آدمي دارد ايمان داشت بهر او كه عاشق همه ما است و عشقي كه مي توانيم و بايد به او و همه كائنات دهيم زيرا كه پيامدش عشق او است كه به اندازه اي بزرگ است كه همه ما دردانه او هستيم مي تواند همه ما را در زندگي شادكام سازد و باور كنيم حوادث تلخ تنها تجربه اندوزي است و اين تجربه اندوزي براي همه ما مي تواند بهترين نتايج را داشته باشد اگر باور داشته باشيم كه تاريك ترين لحظه هاي شب دمي پيش از طلوع آفتاب و شروع روز است










